دايي جان تولدت مبارك (پخش با تاخير برنامه اهداي گريتينگ كارد)

اين ادمونتون واقعا شهر تخيلييه. من ساعت ٧:٣٠ از خواب پاشدم و تا غذا آماده كنم بازهم شد حدود ٩. خوب كلاس دكتر سيگو به علت مسافرت ايشون تعطيل بود و خوب بد هم نشد چون گزارش آزمايشگاهم رو كامل كردم. البته كامل كامل كه نه ولي خوب سعيمو كردم! اما باورم نمي‌شد ساعت ٩ صبح هوا انگار ساعت ٧ صبحه و گرگ و ميش بود! ديگه زوركي و گيج و ويج از وضع هوا رفتم سراغ كارام. صبحم از اول با شدت خاصي روي آزمايشگاه مكانيك خاك متمركز بود. و خوب بالاخره تا الان به يه جاهايي رسوندمش. اوه خداي من چقدر كار درپيش دارم، سوال‌هاي درس نشت، سوالهاي ساليد مكانيك، سوال‌هاي مكانيك سنگ سوال‌هاي مكانيك خاك! گزارش ازمايشگاه مكانيك سنگ كه در پيشه! واي خدايا چقدر حجم كارهام زياده و من مجبورم شديدتر و شديدتر مشغول باشم. چيزي كه نگرانم مي‌كنه اينه كه وسط كار دچار اوور لودينگ شم و حسابي هنگ كنم! باور كنيد براي پايان اين ترم از الان لحظه شماري مي‌كنم و اميدوارم زودتر از دست اين ترم خلاص شم. اما خوب به هر حال من چه بخوام چه نخوام اين ترم رو بايد با موفقيت و حتي بهتر از بقيه ترم‌هام بگذرونم چون مي‌دونيد ديگه بالاخره اولين برخورد، اولين ركورد هميشه اولين‌ها در ذهن باقي مي‌مونه و من بايد به طرز وحشتناكي درس بخونم شايد رستگار شوم!!! نكته جالب امروز ما در حل آزمايشگاهامون استفاده بهينه از ياهو مسنجر بود! من و دو مهدي هر كدوم در خونه‌ها و آفيسمون نشسته بوديم و با هم كنفرانس گذاشته بوديم كه گزارش ازمايشگاه رو جمع‌بندي كنيم و خوب بابا خارج كه مي‌گن همينه ديگه.

اوه اوه تا يادم نرفته از كرامات ديگه اينترنت و البته دختر دايي گل من! چند روز پيش تولد دايي بود و من هم حسابي راه افتاده بودم توي اين سايت‌هاي گريتينگ كارد دنبال يه كارت خوشگل بودم براش. و خوب پيدا كردم و براش فرستادم. مي‌دونيد داييم بخاطر مشغله زياد كاريش شايد ٢-٣ روز خونش پيدا شه و بقيه روزها اين شهر و اون شهر سرگرم آباداني مملكته! بنابراين گيرش انداختن و كارت رو بهش دادن خيلي سخت بود. اين بود كه تا سارا آنلاين شد سريع پريدم وسط و گفتم كه كارت رو نشون دايي بده كه خوب هم ايشون قبلا پاكش فرموده بودن و من مجبور شدم دوباره از لابه‌لاي هيستوري كامپيوترم سايته رو پيدا كنم و براش بفرستم. حالا از من اصرار كه فرستادم و از اون هم انكار كه نيومده خلاصه جنگ چتي ما براي چندين دقيقه ادامه داشت كه ديديم بابا بنده خدا تقصير نداره كارته در بالك ميل بوده و خوب سارا هم نديده بالك رو خالي كرده. به هر حال سرانجام من اين كارت رو به دايي رسوندم و كلي پاي نت قربون صدقه هم رفتيم و طبق معمول قرار شد من يه بوس گنده با اولين پرواز براي دايي بفرستم تا بقول خودش فردا تو فرودگاه بگيره و بران يه دونشو بفرسته. خوب هر دومون انرژي گرفتيم من براي ادامه گزارش مكانيك خاك و دايي براي ادامه عمليات مرمت لوله تركيده خونشون كه البته جفتشون عين همن! هم گزارش نوشتن و هم تركيدن لوله هم خانمان براندازن و هم واقعا رو اعصاب آدم مسابقات پياده روي رو برگزار مي‌كنن.

اما كم كم شب شد و بازهم برنامه هميشگيم، خونه آشپزي خواب دانشگاه! مي‌دونيد داشتم فكر مي‌كردم نكنه دچار روزمرگي بشم... اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه چاره‌اي جز اين برنامه در وضعيت فعلي ندارم. و امشب هم بازگشت ويكتوريا از آتلانتا و بازهم داستان‌هاي ما!

يادمه مرحوم پدر هميشه هر چي ما نق مي‌زديم مي‌گفت از تو حركت از خدا بركت. خوب من به اين حرف ايمان و اعتقاد دارم و اين حق رو براي خودم محفوظ مي‌دونم كه در صورتي كه حركتي كنم، خداوند بركت بهم خواهد داد. با اين اعتقاد حركت مي‌كنم، هر روز مصمم ‌تر از هميشه حتي اگر فردا سخت‌ترين روز زندگيم باشه هم فردا من جنگنده‌ترين محسن خواهم بود...

تنها در خانه (قسمت آخر)

اوه اوه! عجب روز سختي داشتم ديروز. راستش ديروز نرسيدم وبلاگم رو آپديت كنم. دو دليل داشت: دليل اول اينكه سر يك مسئله راك مكانيك به شدت مشغول بودم و خوب بالاخره امروز حلش كردم!!!!! و دليل دوم هم اينكه ديروز اصلا اتفاق خاصي نيافتاده بود

اما خوب ديروز هم روز جالبي بود بخصوص كه مهدي پريشب رو زودتر از من اومده بود خونه و مشغول آشپزي بود! خوب من هم كه رسيدم يه سلام عليك شيرازي كرد و بعد بالاسر اجاق شروع كرديم به گپ زدن و البته آموزش آشپزي. مهدي پسر فوق‌العاده با استعداديه و در آواز و موسيقي ايراني استاد. جاتون خالي ديشب دو سه دهن (واحد شمارش آواز!) آواز دبش خوند و خداييش رو حمونو جلا داد هر چند بعضي جاها به فراخور آواز بايد بلند مي‌خوند و خوب من هر لحظه انتظار اومدن پليس به جرم صلب آسايش رو داشتم. يه آواز ديگم از بنان مي‌خواست بخونه كه به خواهش من چون تن آواز بالا بود تو همون زيرزمين برپا شد. راستش مهدي انقدر مسلطه و استاده در آواز كه من حتي‌المقدور سعي مي‌كنم يواشكي آوازاي درپيت اون ور آبي رو زمزمه كنمو اين شد كه صبح شنبه با مهدي اومدم دانشگاه و البته در راه هم از خاطرات كنسرت‌هاي دوران ليسانس برام تعريف مي‌كرد. اما تمام روزم در شنبه در اسارت آفيسم و سر و كله زدن با درس‌هاي اين ترم گذشت. و شب هم مطابق معمول مهدي نيومد و من حاكم بلامنازع خونه بودم. امشب قراره ويكتوريا برگرده و فردا صبح هم خونه خواهد بود و من هم تصميم دارم به پاس اعتمادي كه به من كرده آشپزخونه رو مثل روز اولش بهش تحويل بدم اما يه نيم نگاهي هم به تلويزيونش انداختم كه بدتر از ما ميان تبليغاتش گه گداري يه فيلمي هم نشون مي‌دن! بالاخره همينه دنياي تبليغات و اما امروز رو سعي كردم صبح زود بيدار شم و بعد از يه جارو پارو و اتو كشي راه افتادم اومدم دانشگاه و بازهم درس و درس و درس. خنده دار اينجاست كه آفيس ما معمولا تنها آفيسيه كه هر روز و تا دير وقت كركرش بالاست! يا من زود ميام و دير ميرم يا احسان و يا هر دو! خلاصه اينجوريه ديگه اما بشنويد از ماجراي جالب امروز.

امروز به اتفاق احسان تصميم گرفتيم بريم وست ادمونتون مال! گفته بودم كه بزرگترين پاساژ سرپوشيده جهانه كه بنيانگذارانش دو تا ايرونيه يهودي به اسم برادران قرمزيان هستن كه واقعا چيز جالبي بود. به جز مغازه و اين چيزا كه از همه قسمي توش بود يه چيزاي جديدي رو هم احسان برد به من نشون داد. اولين و جالبترينش پارك آبي بزرگي بود كه ووووووووووووي  چه خبر بود همه جور آدمي بودن داشتن نا مي‌كردن. و البته نكته جالبش اين بود كه وسط پاساژ! معماري زيبايي هم در بعضي جاهاش بود كه كاملا رنگ و بوي نكته سنجي ايروني رو مي‌شد در اون ديد. بعد اين صحنه اشتها برانگيز رفتيم براي ناهار و يك فلافلي زديم بس لذيذ! فروشنده‌ها افغان بودن و باهاشون فارسي هم گپي زديم و خلاصه رفتيم كه يهو من خشكم زد! واي شير دريايي!!!! خدايا از اونا كه تو تلويزيون مي‌ديدم و توپ رو دماغشون مي‌چرخوندن اونجا بود و داشت برنامه اجرا مي‌كرد كلي ازش عكس گرفتم و البته كلي حالي برديم. بعد نوبت ماكت يك كشتي بزرگ بود كه دور و برش چندتا قايق داشتن تو آب مي‌چرخيدن و البته ٢-٣ تا زيردريايي كه نمي‌دونم ماكت بودن يا واقعي كلي گيج و ويچ بودم و همش داشتم به اين همه زيبايي نگاه مي‌كردم و حسرت مي‌خوردم كه چرا اين دو تا ايروني نبايد تو ايرون اينجوري سرمايه‌گذاري كنن. اما اوووووووووه يه درخت كريسمس گنده! تو يه جا با خونه‌هايي عين اونايي كه تو كارتونا ديده مي‌شد. واقعا جاي رويايي بود. اما بگم وست ادمونتون مال تقريبا جاي مايه داراي ادمونتونه ولي خوب ديدنش كه مجاني بود. بعد اين تور دو ساعته كه واقعا براي من رويايي و باورنكردني بود برگشتيم به سمت ماواي عقل و كاغذ يعني همون آفيسم و دوباره يك مبارزه وحشتناك رو شروع كردم. اما روز خاطره‌انگيزي رو بر دفترچه خاطراتم نوشتم.

اين علي آزاد هم بعضي موقع‌ها چيزاي قشنگي مي‌نويسه. دلم مي‌خواد آخر داستان امروزم رو بسپارم به قلم اون: يه چيز خيلي زيبايي نوشته بود اينجور:

«من میخواهم همه تصاویر را اینبار خودم بگیرم و خودم ماندگارش کنم تا دیگر مجبور نباشم هر روز تصادفی تصویر ببینم. میخواهم تصادف را کم کنم. میخواهم گواهینامه بگیرم. میخواهم خودم برانم و خودم هر وقت خواستم تصاویر را ورق بزنم. ببینم و ماندگار تصاویر زندگی را بازیابی کنم. و یا شاید همه را پشت سر هم بگذارم و بازآفرینی کنم. همه این خودخواهی را میخواهم! »               «علي آزاد»

تنها در خانه (٣)- ايراني بودن يا اصالت ايراني

قبل از شروع وبلاگم دلم مي‌خواد يه سوال رو مطرح كنم بعد ادامه بدم. امروز مي‌خوام نوآوري كنم و از انتها به ابتدا بنويسم!!!! نمي‌دونم چجوري در مياد اما خوب ببينيم:

اما اول سوال:

تا حالا شده فكر كنيد سوار بر كشتي هستيد، كشتيتون مي‌شكنه و شما تو يه جزيره مي‌افتيد؟ عين فيلم رابينسون كروزو!! اولين كاري كه همه مي‌كنن چيه؟ خوراك، پوشاك و مسكن (كتاب اول يا دوم راهنمايي درس اجتماعي، نيازهاي اوليه انسان). خوب بعد چي؟ اگر من باشم راه ميافتم و دنبال يه آدم ديگه مي‌گردم. اولين ردپايي كه مي‌بينم بيشتر از اينكه نگران بشم و بترسم خوشحال مي‌شم كه تو اين جزيره تنها نيستم و يك موجود ديگه شايد غريبه اما حداقل يك انسان اينجاست. خوب اما شروع امروز به سمت ديشب...... خودتون منظور سوالم رو آخر مي‌فهميد و مي‌خوام نظر بديد!!!

بعدازظهر سختيه چون ديگه دارم سعي مي‌كنم به دوران اوج خودمو برسونم و در اين راه موانع زيادي سر راهمه كه بيشتر از اونكه به سختيش فكر كنم به لذت آسون كردنش فكر مي‌كنم. اما خوب بايد سعي كرد. به همين خاطر در راستا با هدف بهينه سازي شرايط خودم، برنامه انجمن دانشجويان ايراني رو نرفتم كه امشب به قول معروف شب شعر و ادب پارسي يا ليترچر نايت بود. اين برنامه تا اونجا كه من خوندم شامل آشنايي با سبك و سياق نيمايي، گزينه خواني و شاهنامه‌خواني مي‌شد. خوب راستش من كه از اوان كودكيم زياد پيگير ادبيات غني پارسي نبودم تمايل زيادي هم براي اين مراسم نداشتم از اونطرف هم انجمن اسلامي يه كار جالب كرده بود كه اينجور كه من فهميدم در راستا با آشنايي دانشجوهاي غير مسلمان با روزه و افطار، از اونها مبلغي رو مي‌گرفتن و اون‌ها كل روز چيزي نمي‌خوردن تا افطار. اين پول به صندوق غذاي دانشگاه كه وظيفش اطعام مساكين بود داده مي‌شد (اينا رو علي بهم گفت و من تا اونجا كه سر در آوردم براتون گفتم). خلاصه انفرادي امروزم با موزيك (!) مطابق گذشته ادامه يافت چون بايد خودم رو مي‌رسوندم كلي درسخون شدم بابا!!

اما خبر جالب و اميد بخشي كه از ايران رسيد، اوومدن بسته دوم كمك‌هاي مردمي از اصفهان (گز آردي) توسط نماينده كميته امداد دانشجويان مهاجر يعني مامانم بود كه خوب اخبار نويدبخشي رو ميداد. آره بالاخره مامان ما هم كه در اولين اقدام به نشانه اعتراض يا به نشانه هم پيماني به اصفهان رفته بود، امروز برگشت. بنده خدا مهدي داداشم كه همش بايد بره سر كار و خوب نمي‌دونم چرا تفريح رو بر خودش مدتهاست حرام كرده. خلاصه امروز بازهم از طريق اينترنت باهاشون گپ زدم و خوب يه گزارش مفصل از وضعيت آشپزي به مامانم دادم و مطابق هميشه كلي قربون صدقه مامان و داداشيم بصورت كاملا اينترنتي و البته با پخش زنده از ادمونتون رفتم!!! آخ كه بعضي كارها هيچوقت يكنواخت نمي‌شه مثل همين قربون صدقه رفتن‌هاي اينترنتي!!!! و يك خبر بسيار ناراحت كننده گرفتم كه همسايه عزيزم آقاي فردوسي‌پور جمعه بعدازظهر سكته كرد و فوت كرد. خدايا رحمتش كن! پيرمرد خوب و مهربوني بود و همش مي‌خنديد. من كه هيچ وقت ازش خاطره بد ندارم واقعا انسان نفيسي بود اما خوب خدا گزينه چينه.

خوب بعد يه كلاس حتي اگر هم به شيريني و جذابي كلاس دكتر سيگو باشه بازهم آدم احتياج به تقويت روحي داره و خوب البته امروز هم كه در يك اقدام كاملا برنامه‌ريزي شده ناهار رو شب پختم و به اين ترتيب امروز صبح رو تا ٨ خوابيدم و براي كلاس دكتر سيگو يه باطري قلمي (!) بيشتر انرژي داشتم اين رو بذاريد كنار صبحونه كامل من مي‌شه= ١ باطري قلمي+ ١ نيروگاه هسته‌اي!!!!!!!!!!!!!

اما بريم عقب و عقب و عقب تا ديشب:

امروز از آشپزيم چيزي نمي‌گم چون فكر كنم همگان بعد از خوندن وبلاگام تا اينجا به اين نتيجه رسيدن كه عدس پلوي خوشمزم با گوشت يك معجزه ديگر از سرچشمه لايزال معجزات و كرامات شيخ ما، محسن بود. بطوري كه بعد از پختن اين غذاي بس لذيذ و دلچسب شيخ ما نعره‌اي بزد و در خيابان‌هاي ٧٦-٧٥-٧٤ شروع به دويدن و رقص سما كرد!

اما بريم بريم تا بخش تلخ داستان. ايكاش ديشب نمي‌ديدم كه امروز نگم اما ديدم و مي‌گم:

مطابق اكثر مواقع با احسان بعد اتمام شيفت شب (!) به سمت خونه روونه شديم. تو اتوبوس نشسته بوديم كه يهو احسان يه بابايي رو نشون داد و گفت اين فلانيه و رفيق منه كه ١٠-١٥ سال پيش با هم يه مدرسه مي‌رفتيم يا همكلاس بوديم و كلي از كرامات ايشون گفت. من كه نگاش كردم به نظرم نيومد ايروني باشه به احسان گفتم نه بابا اين ايروني نيست اصلا! اما احسان با خنده گفت نه بابا من اين رو تو جشن عيد ديدم و كلي من رو برد به دوستاش معرفي كرد و اينا! پسره كه اومد به سمت صندلي، احسان بهش سلام كرد و اونقدر واضح بود كه ويكتوريا در آتلانتا هم شنيد! اما پسرك اصلا انگار نه انگار! بقول دكتر اسفندياري «This was a fishy behavior» به اين معني كه اين حركت مثل بوي بد ماهي، بوي خوبي نميومد ازش. خلاصه ما خودمون رو با اين حرف كه اين بابا نشنيده توجيه كرديم. از شانس خوب من ايستگاه نزديك خونه احسان رو در عمليات راهسازي برداشته بودن و ما مجبور شديم در ايستگاه نزديك خونه من پياده شيم اما نكته جالب اين بود كه اين دوست گرامي هم همين ايستگاه پياده شدند و البته از در عقب و سر چهار راه نگاه كنان به چراغ و به نحوي كه ما رو نمي‌بينيد (يا نمي‌خواست كه ببينه) منتظر چراغ بود كه احسان رفت و دستي به شونش زد و به گرمي گفت سلام! اما اين بابا برگشت و گفت «سلام سلام من بايد برم، فعلا!» اوه خداي من! انگار يك صاعقه به من و احسان خورده بود! نمي‌دونم اون چه حسي داشت اما من كه اصلا اين موجود زنده (موجود زنده موجودي است كه بزرگترين هنر ايشان زنده بودن است) رو نمي‌شناختم حس تنفر عجيبي سرتاسر سلول‌هاي بدنم رو اشغال كرد. براي چند لحظه نمي‌دونستم چي بايد بگم. آيا بايد به احسان دل داري بدم؟ اما دل داري براي اتفاقات بده! آيا اين يك اتفاق بد بود؟ آيا بايد توجيهي مياوردم؟ اما توجيه وسيله‌ايه كه تنها اندك بخش خوب يك عمل رو بزرگنمايي مي‌كنه تا بخش تيره داستان رو بپوشونه؛ آيا اين كار جنبه خوبي‌هم براي بزرگنمايي داشت؟ بيشتر وقت ما تا رسيدن به تقاطع خيابان ٧٦ و ١١٥ به پرسيدن يك سري سوال بي‌جواب گذشت. «تو راه فقط داشتم فكر مي‌كردم» به اين كه بايد به چي فكر كنم!؟! خدايا آيا ما تنها از ايروني فردوسي و نيما رو ياد گرفتيم؟ آيا از ايروني بودن گفتن درود بجاي سلام رو ياد گرفتيم؟ آيا از ايروني بودن به زرتشت ميباليم اما از زرتشت تنها گردنبند فَرحِوَر رو به گردن ميندازيم اما پندار نيك رو فراموش كرديم. آيا درسته نوروز رو جشن بگيريم اما بعد فراموش كنيم كه ايروني و ايروني بودن تنها به فارسي صحبت كردن نيست! يادش بخير روزي رو كه تا همديگه رو مي‌ديديم مي‌گفتيم: تو ايرونيي؟ ايرونيي؟ جدي؟ راست مي‌گيى!؟ خدايا شكر! منم ايرونيم! منم....اير...و...ن...ي...م

خدايا نمي‌دونم به چي بايد افسوس بخورم؟ آيا فرهيختگي باعث تاسفه؟ آيا هنرمند بودن مايه تاسفه؟ آيا دانشجوي آلبرتا باعث تاسفه؟ اوه...................خدايا آيا ايروني بودن باعث تاسفه؟

تنها در خانه (٢)

اي واي بازم مدرسم دير شد!

اين عنوان برنامه‌اي بود كه كسايي كه هم سن و سال من هستن حتما يادشون مياد مبصر چهارساله كلاس. اما هيچ وقت تو دوران خوش خوشان كودكيم فكر نمي‌كردم كه همون بلا حالا سرم بياد 

ديشب كه رسيدم بعد از ترخيص لباس‌ها (!) به سراغ گاز عزيز ويكتوريا رفتم، ها ها ها حالا ديگه كسي نبود ازت محافظت كنه  خلاصه كلي كتلت درست كردم و بار ديگر برگ زريني به دفتر هنر آشپزي آمريكاي شمالي اضافه كردم (راستش باورم نمي‌شد، به حدي خوشمزه بود كه من كه تو ايران با سه تا به زور كنار ميومدن اينجا به ٥-٦ تاش بيرحمانه تاخت و تاز كردم). ديشب جزو معدود شب‌هايي بود كه مهدي كه احتمالا راه گم كرده بود (!) زود ساعت ١١:٣٠ اومد خونه و كلي از دست استادش ناليد و غر زد. خوب ديگه بالاخره زندگي همينه ديگه براي برترين بودن بايد به شدت جنگيد و خراش‌هاي سطحي و حتي گاهي زخم‌هاي عميق نبايد بتونه از پا درت بياره. خلاصه ديشب هم مهدي مثل پرنده‌هايي كه از قفس آزاد شده بودن بالغ بر ٩-١٠ تا سيب زميني بدبخت رو وادار به استحمام در قابلمه آب جوش كرد و البته بازهم يكم براش كلاس آشپزي گذاشتم و كلي غرغر كردم سرش كه بايد بيشتر به خودش برسه تا درس خوندن. اما خوب اگر كسي بتونه اين مهدي رو به زندگي (!) برگردونه اون فقط دست روزگار و زمانه! بعد داستان‌هاي ديشب خلاصه حول و حوش ساعت ٧:٣٠ بود كه از خواب پريدم:«واي، باز مدرسم دير شد» خلاصه مطابق معمول به سرعت با يك دست لباس بپوش با يك دست چاي بذار و با پاهام كه فقط بدو. واقعا صبح‌ها اصل خندم! ايكاش يكي فيلم برداري كنه از اين صحنه. در حالي كه ٣ تا خرما رو به زور با هم چپوندم مستقيما اندرون معده و يك ليوان چاي هم روش، به سرعت به سمت در خروجي دويدم. كفش‌ها رو به پا كرده بندها رو نبسته پيش به سمت ايستگاه، و مطابق معمول اتوبوس هفت رفته بود و مجبور شدم به سمت ايستگاه بعد پياده گز كردن. هر چند در اون حالم زياد جالب نبودم، فقط كل خيابون ٧٦ رو صرف مرتب كردن لباسم كردم و پريدم تو اتوبوس. خوب ١٠ دقيقه تاخير و مثل هميشه دكتر چان كه انگار صبح‌ها اون اصلا در دپارتمان رو باز مي‌كنه سر كلاس با يك سري دانشجوي سحر خيز!!!! خلاصه با كمال بي‌خيالي رفتم و انتهاي (!) كلاس كه كم كم داشت تنها به اسم من سند مي‌خورد نشستم و شروع كردم به نوشتن و تو دلم فحش دادن به همه چيز! بعد كلاس دكتر چان كه به سان برخورد يك گلدون سفالي از ارتفاعي بالاتر از برج ميلاد به سرم مي‌مونه و من رو يه چند ساعتي گنگ مي‌كنه نوبت كلاس دكتر مارتين بود. امروز با وجودي كه كلاس مارتين رو واقعا دوست دارم اما... گلدونه كار خودشو كرده بود (!) و من در حالت نيمه منگ! بودم. خدا رو شكر كه كلاس خواب چالاتورنيك امروز تعطيل بود و من فرصت داشتم در آفيسم يه چند لحظه چشمامو ببندم و لالا! ساعت ١٢:٣٠ سمينار يه دانشجوي ايراني به اسم مزدا بود كه بچه‌ها مي‌گن از نوابغ روزگاره! خلاصه من كه از اين سمينارها خيلي خوشم مياد چون آدم خيلي چيزا ياد مي‌گيره و انصافا هم مزدا خوب كار كرده بود و خوب توضيح ميداد. و بعد اون نوبت به غذاي خوشمزه من بود! من كه ديگه اينجا تصميم گرفتم از تئوري جايي كه كسي نمي‌شناسدت منتهاي لذت رو ببر! استفاده كنم كتلتم رو با حداكثر مخلفات با خودم آورده بودم، يه شيشه بزرگ سس كچاپ با دوتا نون لبناني (نون لبناني يجور تافتونه كه خوشمزه هم هست) و سر ميز ناهار حسابي سعي كردم نهايت لذت رو از غذايي كه پختم ببرم. واقعا بزرگترين مرحله هضم و جذب غذا در مرحله لذت بردنشه.... بعد يك ناهار دسته جمعي و كلي خنديدن از دست داستان عليرضا (دوست همكارم رضا قاسمي كه در ايران و از طريق همين رضا باهاش آشنا شده بودم) و استاد راهنماش دكتر تنانت برگشتيم به آفيس و خوب كار و كاره.

بعد لذت خوردن چاي بعد از افطار در فضاي باز كه البته به علت اتمام ماه رمضون فعلا تموم شده و بايد جايگزين بشه، لذت جديدي پيدا كردم. ساعت ٧ تقريبا همه هم آفيسيام ميرن و من كه تنها ميمونم يا بعضي وقت‌ها احسان هست اينجا رو مي‌كنم ديسكو! به ياد كاباره ميامي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه يه مشت آهنگ ٨/٦ از سندي و اندي گرفته تا خواننده‌هاي خارجي رو پشت سر هم رديف مي‌كنم و جالب اينجاست كه در اين مدت راندمانم ١٥٠% مي‌شه بطوريكه ديشب هم كارهاي مكانيك سنگ و هم آز مكانيك خاك رو تموم كردم!

اما امشب هم در خونه تنهام و البته كلي كار كه بايد انجام بدم... بعضي وقت‌ها آدم انقدر كار داره كه فرصت نمي‌كنه گذشت زمان رو بفهمه امروز ١٨ اكتبره و دقيقا ١ ماه پيش در چنين روزي من نگران خونه و آواره بودم و نه ثبت نام شده بودم و حتي كارت دانشجويي نداشتم، هيچي نداشتم اينجا. اما با كمك خداوند بزرگ تونستم ظرف يك ماه به حالت پايدار برسم. روزگار يك به يك مي‌گذره، نبايد ناراحت بود كه چه زود گذشت، بايد خوشحال بود كه چه زيبا گذشت چون رسالت روزگار گذشتن و رسالت انسان خاطره ساختنه.

تنها در خانه!

آيا فيلم تنها در خانه رو ديديد؟ داستان بچه‌اي كه خونوادش ميرن مسافرت و خودش خونه جا مي‌مونه! با رفتن ويكتوريا به مسافرت حكايت من هم شد مثل تنها در خانه!

ديشب كه خسته و كوفته رسيدم خونه با خودم گفتم غذا درست كردن براي فردا، و تصميم گرفتم فقط استراحت كنم اين بود كه بعد از يك شكم چراني حسابي با چاقو به سراغ ساعت بيچارم رفتم. هر كار كردم درست نشد. خسته و نااميد با نگاهي حسرت آلود در حالي كه خاطرات جنگ‌هاي صبحگاهيمون رو جلوي چشمام مرور مي‌كردم به سمت سطل آشغال مي‌رفتم (!) و وقتي خواستم به سطل آشغال بسپارمش ديدم پشتت يه دكمه ريست هست! گفتم اين شانس آخره و با سوزن دكمه رو فشار دادم. واي! خداي من آهنگ گوشخراشش دوباره راه افتاد! اون دوباره كار افتاد! واي خيلي خوشحال شدم نه به خاطر اينكه ساعتم درست شده نه از اينكه لازم نيست پول ساعت بدم!! اما ساعت ٧ صبح در كمال خوشحالي به سمت آشپزخانه رفتم و تا تونستم سر و صدا كردم! گاز رو روشن كردم و روش برنج و پياز داغ پختم و كلي از اين كارا! اما با گذشت زمان كم كم سرعت من هم بيشتر شد بطوريكه آخرا براي اينكه از كلاس دكتر سيگو جا نمونم مي‌دويدم لباس مي‌پوشيدم، مي‌دويدم صبحونه مي‌خوردم و مي‌دويدم غذا مي‌پختم. غذاي امروز خورشت قارچ بود كه خوب آبش زياد شد و باعث شد من براي شامم هم سوپ قارچ داشته باشم!! خلاصه كم كم داره دستم مياد چي به چيه! خلاصه سريع غذا رو پختم و دويدم به سمت كلاس و سرانجام با ١٥ دقيقه تاخير رسيدم به كلاس سيگو.

بعد كلاس يه كم كاراي عقب موندم رو انجام دادم تا زمان آزمايشگاه. آزمايش امروز ما آزمايش برزيلين و تك محوري بود. بطور مختصر بايد انقدر سنگ رو فشار داد تا شكست و بعدم يه مشت محاسبه. اما جاتون خالي اول نمونمون نه تنها نشكست بلكه بجاي اونكه جك بياد پايين رفت بالا!!!!! صحنه خنده‌داري بود! بعد استيو (تكنسين آزمايشگاه) شروع كرد با دستگاه ور رفتن كه يهو جك اوومد پايين و ترقي سنگ رو شكوند و داد استيو رو برد هوا! اوه فكر نمي‌كردم استيو فحش هم بلد باشه بده اما چند تا فحش آبدار نثار دستگاه كرد كه راستش من فقط شنيدم. مي‌دونيد چرا چون عين بچه‌هاي كلاس اول همش سرم تو كار استيو بود ببينم چه مي‌كنه! خلاصه نكته جالب اينجا بود كه دكتر چان هم در كمال بي‌خيالي داشت با بچه‌ها گپ مي‌زد و راستشو بخوايد تنها كسي كه در آزمايشگاه داشت اين ور اون ور مي‌لوليد و فضولي مي‌كرد من بودم! اما خوب آخرم نشد. رفتيم سراغ آزمايش بعدي. باز هم جك ميومد پايين و بعد از فشاري كه رو سيستم مياورد يهو برمي‌گشت سر جاي خودش! استيو ديگه داشت ديوونه مي‌شد رفت دوتا دانشجوي سال بالايي رو آورد و افتادن بجون دستگاه بدبخت البته به اضافه چشم‌هاي فضول (يا كنجكاو من). نخير نمي‌شد. هي تا فشار مي‌رفت كه بره بالا جك برمي‌گشت بالا. من گفتم شايد اندازه نمونه رو درست وارد نكرديد. دانشجوهه گفت نه بابا ربطي نداره نمي‌دونم چشه. البته دفعه بعد گفت بيايد اندازه رو اصلاح كنيم و... درست شد! بازم دمم گرم!!!! و آزمايش انجام شد. اما انگار آزمايش اول نمي‌خواست انجام شه. اين بود كه استيو كه حسابي خسته و عصبي شده بود گفت من آزمايش رو جمعه انجام مي‌دم و براتون نتايج رو ارسال مي‌كنم. يه نكته جالب ديگه هم اين بود كه انگار امسال فقط ٢-٣ نفر دانشجوي پي اچ دي گرفتن كه خوب اين خبر خوبيه براي من ديگه بايد تلاش كرد و ديد...

آخ اين چند روز روز پركاري دارم. بايد حسابي غذا ذخيره كنم براي روز مبادا!!! اين روزها داره بي‌خبر و بي‌هيجان مي‌گذره و خوب من هم راستش كم كم بيشتر دارم درگير درسام مي‌شم. اما مگه مي‌تونم بي‌هيجان بذارم باشه تا بعد...

روزهاي بهانه و ترديد

(يه خميازه عمييييييييق)

خدايا چقدر سخته بي‌خوابي كشيدن براي شكم!! ديروز نتونستم وبلاگم رو آپديت كنم راستش سرگرم گزارش آزمايشگاه مكانيك خاك نوشتن بودم. راستش رو بخوايد ديروز روز بي‌خبري بود فقط نشسته بودم و دبتايپ و محاسبه كن!!! مهمترين واقعه‌اي كه ديروز رخ داد رفتن كله سحر خونه احسان براي صرف صبحانه بود! بند و بساط صبحونه رو جمع كردم و رفتم خونه احسان. خلاصه كلي چسبيد. ماجراها مال شب بود. شب پيش حدود ١٠ شب رسيدم خونه و يه خاگينه ماكروفري درست كردم كه انگشتامم باهاش خوردم. دستم درد نكنه خيلي خوشمزه شده بود. مرحله دوم آزمايشام بررسي قابليت پخته شدن كوكو سيب‌زميني در ماكروفر بود كه نتيجه خوبي داشت: كوكو سيب‌زميني در ماكروفر مضخرف خواهد شد! اما بعد ٣ كوكو سيب زميني كه نثار سطل آشغال شدند ٥ تا ديگه در وضعيت نسبتا مطلوبي قرار گرفتن و اين افتخار رو پيدا كردن كه به عنوان ناهار من هم نشين باقي مانده تن ماهي و گوجه فرنگي بشن! خلاصه سرگرم آزمايشات ماكروفري بودم كه يهو مهدي سر رسيد و كلي با هم گپ زديم و گفت به شوخي به ويكتوريا گفته كه محسن خيلي خوشحاله كه داري مي‌ري مسافرت چون مي‌تونه از اجاقت هر چقدر مي‌خواد استفاده كنه! واي فكر كنيد چه گفته به ويكي و وقتي با نگاه خشم آلود اون مواجه شده سعي در ماست مالي كردن داستان داشته كه خوب تقريبا موفق هم شد! مي‌گفت بهش گفتم محسن آشپزي خيلي دوست داره بيا براي تولدش اجاق گاز قديميت رو كه در انباره بهش كادو بديم!!!!!!!!!!!! خدايا فكر كنيد اجاق گاز براي كادوي تولد (اينجا باشم كم كم جهازم كامل مي‌شه)!!! خلاصه يه درس آشپزي هم براي مهدي گذاشتم براي پختن پلو در ماكروفر و خوب كم كم ساعت ١٢...١...٢ و نوبت ماهي رسيد و مهدي گفت ماهي رو چطور درست كنم كه من ديگه فقط بهش گفتم چه بكن و مثل پلنگ صورتي خزيدم به سمت رختخوابم و فقط يادمه چشمامو بستم كه دييييييييييييينگ! و دوباره جنگ هميشگي بين من و ساعت كه اتفاقا امروز .... ساعت بيچاره با دريافت مشتي نقش زمين شد و راستش حسابي قاطي كرده و امروز بايد با پيچگوشتي كه ندارم با چاقوم بيافتم بجونش چون اگه نباشه من حسابي خواب مي‌مونم.

بعد شب كوتاهي كه براي استراحت داشتم، رفتن سر كلاس سيكس سيكس فور (ساليد مكانيك) مثل كسي بود كه كابوسي وحشتناك مي‌بينه و نمي‌تونه بيدار شه!! خدايا بازهم چان مو قشنگ و يه مشت اراجيف. خلاصه با وجودي كه ساعت ٨:٠٢ رسيدم به كلاس، كلاس قلقله بود! من نمي‌فهمم اينا كي بيدار مي‌شن! خلاصه خواب آلو خواب آلو رفتم سر كلاس و سعي در نگاشتن يه مشت عدد و حرف و شكل و اراجيف ديگه شدم. خدا خيرش بده اينا يه چيزي مي‌دن به اسم هند آوت كه هر چي سر كلاس مي‌گنو قبلا توش نوشتن و از همونم امتحان مي‌گيرن. بعد اين كلاس مزخرف نوبت به كلاس دوست داشتني راك مكانيك دكتر مارتين بود كه خوب من هميشه با اشتياق مي‌رم سر اون كلاس چون واقعا مطلب ياد مي‌گيرم كه به درد دنيا و آخرتم مي‌خوره!!!!!!! و واي بعد كلاس خواب دكتر چالاتورنيك با اسباب بازيش اما امروز يه خبر خوب بهمون داد و اونم اين بود كه كلاس براي مسافرت آقا به استراليا ٣ جلسه تعطيل! اي ول اينام دو درن بدتر از ما ايرانيا! و بعد تا آفيسم خزيدم......... راستش خيلي خوابم ميومد اما از درس‌ها عقب مونده بودم و تمام سعيم رو مي‌كردم بيشتر به درس‌هام بپردازم و خوب بازم دم چالاتورنيك گرم كه وقتي گفتيم گزارش آزمايشگاه تا فردا آماده نمي‌شه ايميل به دكتر چان منظبط زد و اون هم در اوج سخاوت پذيرفت كه عقب بندازه اما من بايد بيشتر از پيش سعي كنم و خوب تعطيلياي هفته ديگه خيلي بهم كمك خواهد كرد براي رسيدن به اوج. راستش امروزم پيش مارتين رفتم و ازش خواستم مقالم رو كه چاپ شده بود بخونه و نظر بده! اونم در كمال بزرگواري قبول كرد و به محض اينكه خبر بده بهتون مي‌گم چي گفته تا بشه يه مقايسه با چيزي كه در ايرون هست داشته باشيم.

بعدازظهر شيدا دختر عمه گلم دوباره از آمريكا زنگ زد كه احسان برداشت و اون طفلكم خيال كرد منم و نمي‌دونم شروع كرد سر به سر «احسان» گذاشتن. خدا رو شكر كه بقول خودش لهجه آمريكاييا و به خصوص تگزاس انقدر مزخرفه كه هيشكي هيچي نمي‌فهمه!!!!! خلاصه كل عكس‌هاي گودباي پارتي رو گذاشتم رو وب و تك تك آدم‌ها رو ازم پرسيد و بهش گفتم كي به كيه. و مثل هميشه كلي سر به سر هم گذاشتيم و دِبخند! و البته كليم دوباره از آمريكا و كمك‌هاي اون به دانشجوها گفت و دوباره من رو وسوسه كرد براي رفتن براي سال ديگه به آمريكا. راستش كم كم تخم ترديد داره تو دلم جوونه مي‌زنه. اما توكل به خدا از اولم خودش (خدا رو مي‌گم) بهم قول داد كه اگر بهش توكل كنم ضرر نبينم...

اما كم كم كه هوا تاريك مي‌شه دوباره داستان آشپزي ما شروع مي‌شه. اما ويكتوريا فردا مي‌ره آتلانتا و من فرصت دارم قشنگ تا پاسي از شب از اجاق عزيزش استفاده كنم و غذاي يك ماه (!!!) رو آماده كنم حالا ببينيم و تعريف كنيم. يادمه يكي مي‌گفت روزگار سختگيرترين آموزگاره چون اول امتحان مي‌گيره بعد آموزش مي‌ده.....

آشفتگي در آشپزخانه

امروز برعكس مبارزه براي زنده ماندن بين من و ساعتم كه خدا مي‌دونه كي تموم مي‌شه (!) من سر موقع ساعت ٨:٣٠ از جام جستم. آخه مي‌دونيد امروز روزي بود كه برنامه داشتيم از ماشين لباسشويي ويكتوريا استفاده كنيم. تا اينجا رو داشته باشيد، اما ديشب...

ديشب من و هم خونه‌ايم مهدي كه اتفاقا تازه دوچرخه خريده و كلي باهاش حال مي‌كنه رسيديم خونه. براي شام من افسار آماده سازي رو به مهدي سپردم و خودم رفتم حموم كه برگشتم ديدم مهدي قشنگ سيب‌زميني‌ها رو پوست كنده، گوشت‌هاي همبرگري رو با چاقو خورد كرده و پيازها رو هم به درشتي خورد كرده بود كه عملا هيچكدومش در ماكروفر به درستي قابل استفاده نمي‌شد. اما از اونجا كه در زندگي دانشجويي حتي در ادمونتون همه چيز بايد مقدور باشه من به زور (البته بعد از كلي نصيحت‌هاي كد آقاآنه) اينا رو در ماكروفر سرخ كردم و از غذا جز سيب‌زميني كه ديگه كاريش نمي‌شد كرد بدك هم نشد. اما شايد بگيد خوب چرا روي اجاق درست نمي‌كنيد؟ از قضا در هنگام امضاي عهد نامه ادمونتون‌چاي ويكتوريا شرط گذاشت كه هر كاري با اجاق داريد بايد تا قبل از هشت تموم بشه كه داستان رو بطور مفصل در پست پيشين گفتم. خلاصه از همه جالبتر مهدي بود كه من تازه سر سفره شام فهميدم كه بابا عجب نابغه موسيقيي هست اين بشر. مهدي استاد تنبك و مسلط به تار و در آواز به شدت متبحره!‌ ديشب براي من دستگاه‌هاي موسيقي رو شرح مي‌داد و گه گداري از هر كدوم يه تيكه اجرا مي‌كرد. شيطون بهش نمي‌خورد اما صداي قشنگ و حرفه‌ايي داشت و مي‌گفت با گروه موسيقي دانشكده موسيقي هم فعاليت مي‌كنه و همينطور يك آهنگ هم براشون ساخته!!!!!!! خلاصه من ديشب مشتاقانه پاي صحبتهاش نشسته بودم و سعي مي‌كردم با ادا اطوارهاي خاص خودم در هنگام شنيدن صحبت، گوينده رو سر ذوق بيارم  كه بيشتر برام توضيح بده. خلاصه خيلي زيبا بود. و حالا دنباله ماجرا...

امروز صبح به اشتراك ويكتوريا براي عمليات راه‌اندازي ماشين لباس شويي رفتيم. خداييش ته ماشين بود ولي خوب آخرش لباس مي‌شست ديگه همچين كار عجيب غريبي هم نمي‌كرد. امروز مهدي كه هر روز كه مي‌گذره من مي‌فهمم عجب نابغه‌ايه گفت كه يكي از استادهاي دانشگاه Southern California كه باهاش روي يه موضوعي كار مي‌كردن و چون نتونسته ويزا بگيره نشده كه بره پهلوي اون استاد، داره مياد ادمونتون. ويكتورياي عزيز كه واقعا بعضي مواقع آخر مرام مي‌شه گفت كه من مي‌رم ماشين كرايه مي‌كنم كه بريم دنبالش (بابا دمش گرم) و خوب رفتن. حالا محسن مونده و نقشه درست كردن خورشت قيمه! مهدي كه جزو مخالفين سرسخت ماكروفر هست و مي‌گه اگر از ماكروفر غذا بخوري سرطان مي‌گيري و مي‌ميري اصلا لب به قيمه نزد ولي همين كه فهميد من مي‌خوام برنج رو سر گاز درست كنم، گفت اگه مي‌شه يكم بيشتر درست كن كه منم ببرم دانشگاه و علي‌رغم اصرار من كه از عهده برنج زياد درست كردن بر نميام گفت طوري نيست و خوب. ديشب راستش ويكتوريا كلي از من تعريف كرد و حتي گفت: محسن از خيلي از مردهاي آمريكاي شمالي در مورد آشپزي بيشتر مي‌دونه! و من هم ديگه خودم رو آشپز يك دربار سلطنتي كانادا مي‌دونستم و شده بودم آخر اعتماد به نفس.

اما راستش قيمم كه خيلي عالي شد ولي برنج!!!!!!! بعد ريختن مقدار زيادي برنج داخل قابلمه و البته با دستور العمل درست، از اون ور ماهي تابه رو گذاشتم رو گاز كه گرم شه و سيب‌زميني سرخ كرده قيمه رو آماده كنم كه يهو سرگرم طرف شستم بودم كه يهوووووو برنج سررفت و ريخت رو عزيز دردانه ويكتوريا من كه حسابي حل كرده بودم ظرف رو از رو گاز برداشتم و مشغول آبكش كردن دست پاچه برنج بودم و نمي‌دونستم چكار بايد كنم كه زياد عمق فاجعه معلوم نشه و خلاصه سرگرم اينا بودم كه يادم افتاد واي روغن رو گازه!!!!!!! دست پاچگيم دوبرابر شد و هول هولكي سيب زميني رو از تو آب نمك در آوردم و خيس ريختم تو ماهي تابه كه فييييييييييييييييييييييششششششششششششش روغن پاشيد بيرون! واي خداي من قيافم ديدني بود اون لحظه!!! خلاصه به هر بدبختي شده اوضاع رو تحت كنترل درآوردم و برنج كه پخت و سيب زميني ها رو كه در آوردم و ظرف ها رو شستن يه نامه عذرخواهي براي ويكتوريا زدم و ازش خواستم گاز رو بذاره براي شب كه من ميام و زدم به چاك!!!!!!!!!!! هر چند مي‌دونم برگردم ويكتوريا با چاقو من رو تكه تكه خواهد كرد!

بعدازظهر تموم وقتم رو صرف كردم براي درس خوندن و خوب بعد از ظهر با كمال ميل به پيشنهاد احسان براي رفتن به پارك اميلي مورفي لبيك گفتم! اميلي مورفي پايه گذار حكومت فمينيسم در آمريكاي شمالي هست و خوب جاي بكري بود شبيه پارك ولي خوب زيبا بود و من كلي لذت بردم و برگشتيم آفيس براي كار و كار و كار.

ديگه كم كم وقت رفتن به خونه و وارد مذاكرات صلح جويانه با ويكتورياست... اگه فردا وبلاگ نذاشتم بدونيد مذاكرات ما به نتيجه نرسيده

اولين صبحانه در ادمونتون

ساعت ٧ صبح، دييييييييييينگ ديييييييييينگ ديييييييييينگ! ديييييي...~~~~~~~~~~~بووووووومب!

صدايي كه شنيديد در دل يك ساعت وظيفه شناس با يك انسان خواب آلود بود كه بعد يه هفته سخت يه صبح روز تعطيل رو مي‌خواست يكم بيشتر بخوابه. اما خوب بالاخره ساعت ٩:١٥ از خواب پاشدم و خوب احساس خوبي داشتم. پا شدم و بعد از يكم شكلك درآوردن جلو آيينه (عين ديوونه‌ها) مثل گرگ‌هاي گرسنه كه يه بره تيتيش ماماني رو تك و تنها وسط چمنزار پيدا مي‌كنن رفتم به سمت يخچال. به محض رسيدن ويكتوريا رو ديدم كلي باهاش حال و احوال كردم و اون هم گفت كه خيلي خوشحاله كه مي‌بينه بالاخره من دارم صبحونه مي‌خورم و مي‌گفت ديشب تيتر اول سي‌ان‌ان و سي‌بي‌سي نيوز اين بود كه Ramadan is over حالا ما كه نيتشونو نمي‌دونيم ولي خوب منم مثل هميشه با يه لبخند جواب دادم چون راستش مي‌خواستم سريعتر حرف رو تمون كنم و بساط رو براي يك عمليات شكم چراني به پايين حمل كنم. بالاخره در يخچال رو باز كردم و خودم رو به مهمانيي كه از ديروز بساطش رو آماده ديده بودم دعوت كردم. ووووووي كي مي‌تونست جلو من رو با اين سفره رنگين بگيره. عسل، پنير، كره، كره بادام زميني، نون، شير، چاي، سيب، گردو ووووووووووووووي خدايا چه خبر بود! بي معطلي چنان به سفره يورش بردم كه به طرفة العيني همه شيشه‌ها نصف شدنشوخي كردم ولي خوب واقعا با لذت غذا خوردم چون مي‌دونيد اين اولين صبحانه من در ادمونتون بود چون از وقتي كه روزم رو اينجا شروع كردم روزه گرفته بودم (روز ٤-٥ ماه رمضون بود). بعد صبحانه تصميم به اولين آشپزيم براي ناهار داشتم. اوه امروز واقعا روز خوردني‌ها بود چه روز شكوهمندي بود. اولين كار پختن برنج در ماكروفر. ويكتوريا آدم فوق‌العاده حساسيه. وقتي به گازش نزديك مي‌شي انگار مي‌خواي به بچش نزديك شي (!) از اقصاي بابل هم باشه سر مي‌رسه و شروع مي‌كنه به ارائه توصيه‌هاي مادرانه براي استفاده صحيح از اجاقش. حرف ويكتوريا شد. ديشب با كلي اساس رسيدم خونه در رو بستم كه يهو ويكتوريا سر رسيد و من رو حسابي ترسوند. حالا من رو مي‌گيد به زور و با كمك تمام اعضا و جوارح بدن سعي در بستن در داشتم كه يهوو ويكتوريا رسيد و يه هاي محسن! گفت كه من نيم متر پريدم هوا! فرض كنيد من كلاه بسر با يه تن اساس حاج و واج وايسادم دم در و ويكتوريا شروع كرده به اينكه من چهارشنبه مي‌رم آتلانتا و اين ور و اون ور و ... من كه يه كم از احساس بهت زدگي در اوومدم اساس رو گذاشتم و يه ريزه سر به سر ويكتوريا گذاشتم و بهش گفتم يه شب رفتم سراغ كلكسيون چاقوهات و تنوعشون برام جالب بود. كه ويكتوريا من رو دعوت به يه كلاس آموزشي چاقو شناسي كرد و كلي در مورد نوع استفاده هر كدوم توضيح داد. باورم نمي‌شد مي‌گفت ٢٠٠٠ دلار صرف خريد چاقوهاش كرده!!!!!! خدايا عجب داستانين اينا! بالاخره امروزو مي‌گفتم... من كه اين حساسيت ويكتوريا رو ديدم و اصولا دوست دارم تنهايي آشپزي كنم سعي كردم اكثر غذاهام رو بصورت ماكروفري اجرا كنم و اولين عمليات تا زمان خريد پلو پز پختن پلو در ماكروفر بود. تجربه خوبي بود. اولين راند پلوم كه تقريبا ته ديگ شد چون خيلي تو ماكروفر موند. دوميشم يكم چسبونك شد چون يادم رفت برنج رو بشورم و از شانش من خيلي نشاستم داشت اما در كل كل كل خوشمزه شد. يكم قارچ و تن ماهيو پياز داغ قاطيش كردم كردمش مثل دختري كه براي عروسي آمادش مي‌كنن (١). و البته در اين حين يه جاروي حسابيم خونه رو زدم كه هم خونه تميز شه هم آثار جرمم رو پاك كنم!!

خلاصه غذا رو زدم زير بقل و راه افتادم به سمت دانشگاه. به به هواي ظهر بسيار مطبوع بود و جون ميداد براي پياده روي. نمي‌دونيد خيلي لذت بخش بود. آفتاب اكتبر ادمونتون واقعا جيگر آدم رو هم سرحال مياره. بعد يه پياده روي لذت بخش رسيدم دانشگاه و خوب تنها تزررا تو آفيس بود. بعد يه مدت كه نشستم و به كارهاي روزمره پرداختم بدجوري هواي موسيقي كرده بودم اين بود كه مديا پلير رو مينيمايز كرده بودم و تزررا كه مي‌رفت بيرون پلي مي‌كردم و يكم ميرفتم فضا (!) و ميومد استاپ مي‌كردم. خلاصه اصل خنده بودم كه يهو مهدي (هم خونه‌اي زنگ زد). كلي باهم گپ زديم و گفتيم خنديديم و بهش گفتم بابا دو ساعت پاي ميز مذاكره با ويكتوريا فك زدم كه اجازه داد از ماشين لباسشويي اون هم ٢ بار در ماه استفاده كنيم چرا ديشب نيومدي و اگر امشبم نياي ديگه بدون تو از حق مسلمم استفاده مي‌كنم! و خلاصه كلي خنده و از اين حرف‌ها و مهدي براي ساعت ٥ دعوتم كرد براي نوشيدن قهوه! مي‌دونيد دپارتمان سيويل منطقه محرومه كه خيلي شبيه دانشگاه‌هاي ايرونه (و شايدم به همين جهت بيشترين آمار ايرونيا رو داره) در حاليكه ما در زير خط فقر به سر مي‌بريم، دپارتمان كامپيوتر براي دانشجوهاي تحصيلات تكميليش يه اتاق فراهم كرده كه در اون يخچال بزرگ و مدل بالا، ماكروفر با مشخصات قبلي، قهوه جوش و چايي و قهوه و شكر و يه عالمه خوردني مجاني آماده كرده! اين بود كه من هم در يك عمليات انتحاري تصميم به باز كردن چتر استعمارم بر روي دپارتمان رو داشتم. اين بود كه دعوت مهدي رو با كمال ميل پذيرفتم و ليوان به دست!!! ساعت ٥ به سمت دپارتمان كامپيوتر روانه شدم. نه اينكه خودم قهوه در آفيسم نداشته باشم، چرا خريده بودم اما خوب مي‌خواستم فاصله طبقاتي رو كاملا درك كنم!!

به هر حال رفتيم و با مهدي يك ليوان قهوه خورديم و البته دوچرخه جديدش رو ديدم كه قراره امشب ببريمش خونه سرحالش بياريم! بعد صحبت و حال و احوال با مهدي برگشتم تو آفيسم و به شدت دوباره مشغول كار شدم. و الان منتظر تماس مهدي براي بردن يار دوازدهم كه خوب الان زنگ زد و من سريع‌السير بايد برم به اتوبوس برسم... تا فردا و صبحانه فردا

(١) در آمارهاي رسمي اكثر دامادها اذعان داشتن كه دختري كه روز عروسي پهلوشون نشسته بوده اون چيزي نبوده كه يك هفته بعد ديدن!!!

 

خداحافظ رمضان- شب خاطره ها

سلام بر عيد و بدرود رمضان، ماهي كه در اون به راستي مهمان خدا بودم. ماهي كه بهترين ماه زنگيم بود. بدرود...

و اما امروز و ماجراهاي با نمكش! راستش نمي‌دونم براتون تاحالا اتفاق افتاده يا نه. فكر كنم يه بارم گفتم اما خوب گفتن مجددش خالي از لطف نيست! وقتي صبح من با يه اتفاق آغاز مي‌شه تا انتها با همون سبك اتفاقات همراهه! شايدم به گفته علي ما بيشتر اون اتفاقات رو مي‌بينيم و گرنه در طول زندگيمون ثابته!! اما امروز روز سر موعد رسيدن بود!!!!!!!!!!! من تا از در خونه در اوومدم و خواستم به سمت دانشگاه بيام ديدم يه اتوبوس اوومد و معمولا اتوبوس خط ٧ مياد كه تا خيابون ١١٤ مي‌ره و من در اونجا اتوبوس دوم رو سوار مي‌شم. خلاصه منم دويدم و در ايستگاه مثل گرگ گرسنه و البته در حال انجماد منتظر اوومدن اتوبوس كه ديدم اتوبوس كه اوومد روش نوشته School Bus. اوه حالا من چي كار بايد مي‌كردم. اولا كه نمي‌تونستم پياده برم چون در اتوبوس باز و راننده به من ذل زده بود! نمي‌دونستم كه اينجا رسم چيه آيا School Bus يعني اتوبوس مدرسه و فقط دانش‌آموزها و نه دانشجوها و بقيه مي‌تونن سوار شن. خلاصه بدجوري حس ضايع شدن داشتم كه با صداي البته بي‌خيال گفتم من مي‌تونم سوار شم؟ راننده آدم مهربوني بود و گفت كجا مگه مي‌ري؟ گفتم خيابون ١١٤ و گفت خوب بيا بالا! و من هم با نيش تا بناگوش باز رفتم بالا و خوب البته روم نشد از در خروجي ٢ قدم بيشتر دور شم، دلم نمي‌خواست برگردم و نگاه متعجب جماعت رو ببينم!‌ اصلا نمي‌دونستم دارن با تعجب بهم نگاه مي‌كنن يا نه؟! خلاصه سر خيابون ١١٤ كه در باز شد جست زدم پايين و يه Thank you گفتم و د بدو! و اوه بازهم تا من به ايستگاه برسم اتوبوس‌ها پشت هم مي‌رفتن اما من تا رسيدم به ايستگاه يه اتوبوس خلوت اوومد و وايساد و من هم بالبخند سوار شدم.

كلاس درس دكتر سيگو با رسيدن من به كلاس شروع شد. انگار منتظر من بود و خوب درس جالب و جذابي بود مثل هميشه. بعد از كلاس و بعد از آماده كردن تكاليف مربوط به درس ايشون براي خريد به سيو ان فوود رفتم و انقدر خريد كردم كه ٧٥$ عزيز رو پيش چشمانم دادم رفت! خوب خريدم زياد كرده بودم و ديگه نفسم بالاتر از گلو نميومد! به زور و اينا كلي اساس رو به ال آر تي بردم و تا در آفيس يكي دوبار زمين گذاشتم و داشتم نفس مي‌گرفتم كه حسن يكي ديگه از بچه‌هاي ايروني اوومد. راستش نمي‌دونم چي مي‌خونه اما وقتي مي‌خنده تا كلگري همه متوجه مي‌شن و ناخودآگاه آدم خوشش مياد براش چيزاي بامزه تعريف كنه و خوب خنديدن با چنين فردي مثل غذا خوردن با كسيه كه با ميل و اشتياق دولپي غذا مي‌خوره و آدم رو سر اشتها مياره. خلاصه حسن كه منو ديد گفت بابا توام كه همش درحال خريدي، كمك نمي‌خواي؟ من هم گفتم نه ممنون ديگه چيزي نمونده و سه تا كيسه رو بهش دادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا خيرش بده عزا گرفته بودم چكار كنم ولي خوب حسن رو خدا رسوند. راستش حسن راست مي‌گفت من هر دفعه مي‌گم اين خريد يك ماهمه و باز هم هفته ديگه ميرم خريد و ٩٩% اونها خوردنيه! تصميم دارم با ذخيره كردن چربي به جنگ سرما برم! حدود ظهر مهدي بازهم آنلاين شد و كلي با هم گپ زديم و البته دو سه تا خبرم داد كه خوب نمي‌گم بعد اون نوبت سارا بود كه اون هم مثل هميشه جزو ياوران آنلاين منه و بعد كلي گپ زدن گفت دايي اومده مي‌تونيم الان بزنگيم و وقتي جواب مشتاقانه مثبت من رو شنيد زنگ زد! آخ خدا چقدر دلم براي دايي تنگ شده بود. يادش بخير فرودگاه مهرآباد و فيلم گرفتن ما تو راه «شمام مثل من خوشحاليد؟» آخ خدا چه روزي بود چقدر سخته جدا شدن از كسايي كه يك عمر بهشون عشق مي‌ورزيدي. چقدر خاطره با دايي دارم كه در قلبم محفوظ گذاشتم. خلاصه كلي با دايي دل داديم و قلوه گرفتيم و گفتيم و خنديديم، بعد شيرين خانوم با اصطلاحات خاطره انگيزش «وا مي‌دارم داييت ...» يا «شدي يه گمب گل....» بعد ساراي خوب و دوست داشتني با شيطنت‌هاي با نمكش و اميرخان بقول معروف داداش دومم و ژنرال كه هميشه البته دنبال شركت زدنه!!! اميدوارم هر جا هست موفق باشه، چون داراي انگيزه و انرژي بالاييه.

نزديك‌هاي بعد از ظهر بود كه ديدم علي مي‌گه مياي براي افطار بريم سيو آن فود خريد؟ خوب منم كه آماده براي كارهاي فوق برنامه گفتم آره چرا كه نه؟ و قرار شد ساعت ٥ بريم سراغ خريد. در همين حين دختر عمم شيدا كه فكر كنم يه ٢٠-٣٠ ساله كه رفته آمريكا تو مسنجر بهم پيام داد كه عيدت مبارك و حال و احوال... خلاصه بعد اندكي حال و احوال و پرس و جو از وضعيتم گفت تو آخر تلفن نگرفتي؟ و من هم داستان قديميه نداشتن كرديت و از اين جور حرف‌ها رو براش گفتم. فكر كنم انقدر اين داستان سوزناك رو براي جماعت تعريف كنم كه آخر صليب سرخ يك خط موبايل رو بهم اهدا مي‌كنه! و گفتم كه نه، فقط تلفن آفيسم هست و اينه! گفت خوب كي زنگ بزنم؟ گفتم الان تنهام شبم مي‌توني زنگ بزني...«سكوت».....دري دري دري دري رييييييييييييييييييينگ! گوشيو برداشتم يه خانوم بود كه يه چيز رو به انگليسي ازم پرسيد. خوب اولا من تازه يك ماهه اومدم اينجا و هنوز هم با لهجه اينجا زياد مسلط نشدم خلاصه بعد اين توجيه، راستش نفهميدم چي گفت و در اين جور مواقع پيش خودم مي‌گم حتما با يكي از بچه‌هاي اينجا كار داره و بايد بگم Sorry! he is not available hear و ديدم گفت بابا شوخي كردم خوبي! من كه تازه دوزاريم افتاده بود كه بابا شيداست كه آنلاين تماس گرفته با صدايي مطمئن گفتم ممنون خوبي حدس زدم شما هستيد!!!!!!!!!!! و شروع كرديم كلي با هم گپ زدن و خوش وبش كردن. از وضعم پرسيد و من هم براش گفتم و گفت مداركت چيزي داري برام بفرست شايد اينجا بتونم كاري بكنم بياي اينجا چون اينا امكانات كمك هزينه‌اي شون خوبه. شيدا واقعا دختر خوبيه كه كلي باوجوديكه خيلي وقته از ايران و فاميل دوره مرام و معرفت و خونگرمي ايراني رو از دست نداده. خلاصه كليم سر به سرش گذاشتم سر دلار كانادا و دلار آمريكا و بقول خودمون كلي بهش فخر فروختم كه دلار ما (!) از دلار شما گرونتره و كلي خنديديم خلاصه پاي تلفن! بهش گفتم من طبق عادت اگه نفهمم طرف چي مي‌گه مي‌گم Sorry! he is not available hear، حالا چي گفتي، گفت مي‌دونم فهميدم چون گفتم آقا من دوتا پيتزا مي‌خوام و جفتي زديم زير خنده  كه يهو ديدم ساعت ٥ شده و علي دينگي مي‌گه بريم؟ و خلاصه رفتيم مجددا به سمت سيو آن فوود. تو راه داستان زندگي كاريمون در تهران رو براي هم تعريف مي كرديم و گه گداري قش قش مي‌خنديديم. بعد خريد لوازم برگشتيم به سمت سفره افطار. و اما ماجراي افطار آخر....

افطار آخر طبق برنامه شاه افطار بقيه روزها بود و زماني بود كه ايرونيا به سركردگي (!) رامين مي‌خواستن حسابي ايران رو به سر سفره بيارن. برنامه برنامه مجللي قرار بود باشه با كلي خوردني خلاصه جمع و جور كرديم و داشتيم آماده مي‌شديم كه داد رامين بلند شد! پاي تلفن داد داد مي‌كرد ما همه جمع شده بوديم ببينيم چي شده! واي خداي من! بدتر از اين نمي‌شد! ساعت ٦:٤٠ دقيقه بعدازظهر و تنها ١٥ دقيقه به افطار سني‌ها و ٢٥ دقيقه به افطار ما مونده بود شايدم كمتر كه رستوراني كه غذا ها رو مي‌بايست آماده مي‌كرد گفته بود كسي كه سفارش رو گرفته به من حرفي نزده و من آماده نكردم. واي چه آبروريزيي. كارد مي‌زدي حتي اگر ساتور كه چه عرض كنم با اره برقي رامين رو نصف ميكردي يك قطره خون نمي‌ريخت! تمام نگاه‌ها به سمت رامين متوجه بود و ما عين سربازان تا دندان مسلح يگان ويژه منتظر بوديم رامين بگه فلان كار رو كنيد و ما هم عمل كنيم. خلاصه به سرعت جلسه كميته بحران تشكيل شد و نتيجه شد كه سريع پيتزا گرفته بشه و سرو بشه! به سرعت با استفاده از خدمات تلفن همراه پيتزا فروش‌هاي ادمونتون خبردار شدن و شروع به امكان سنجي شد!! خلاصه راستش جمعيت به زيادي روزهاي پيش نبود تقريبا اكثرا ايرونيا بودن. بعد نماز رامين از زكريا كه فكر كنم تو انجمن اسلامي دانشجوها جزو روساست گفت آقا تا غذا بياد يكي سخنراني كن. زكريا يه پسر سوري تباره كه فكر كنم متولد كاناداست. خيلي قشنگ حرف ميزنه و خداييش آدم رو سر ذوق مياره.  بعد كلي حرف زدن كه نه ٥-٦ دقيقه حرف زدن با اشاره رامين استارت عمليات زده شد و يهو ٦ نفر به سمت در ورودي ساختمون حمله‌اي گاز انبري رو آغاز كردن و ماشين حامل غذاها از سه طرف محاصره شد و ظرف ٢ دقيقه پيتزا آماده، سفره‌ها پهن و همه چيز مهيا بود. من منتظر يه چيز ويژه بودم نمي‌دونم چرا اما هر وقت پاي ايرونيا مياد وسط چيزاي سنتي خيلي باب مي‌شه. همينجور غذا ها رو مي‌دادم كه ديدم به به! رنگ زرد، واي شله زرد! كي فكرشو مي‌كرد. شله زرد اونم تو ادمونتون!!؟ خلاصه بعد از پخش شله زردا بين بقيه يه دونه برداشتم. مثل داستان دخترك كبيريت فروش... هر يك قاشق من رو به گذشته مي‌برد. بوي دود، ديگ شله زرد، خونه مرحوم پدربزرگ تو خيابون كارون، جمع شدن فاميل، نون داغ بربري و يه صبحانه فاميلي و درآخر عشق كودكيه ما پخش كردن شله زردها و جمع كردن ظرف‌ها. اما حالا نه اثري از پدربزرگ هست، نه خونه باقي مونده، نه شله زرد و... نه عشق كودكي. بعد شله زرد سورپرايز بعدي حلوا بود. اوه من كه معمولا تهران حلوا نمي‌خوردم اينجا سريع يه لقمه لري حلوا زدم و با كمك تمام انگشتهام در دهانم چپانيدم!!!! راستش حلوا هم تو خونه ما خاطره انگيزه مخصوصا نذر مادرم در شب ٢٣ام. راستش امشب كه ما نگران غذا بوديم انقدر پيتزا خورديم كه به مرز انفجار رسيديم. و امشب هم جاي كرم كاراملم رو بستني پر كرد.

خداحافظ رمضان، ٣٠ روز مهمون خدا بوديم. ريختيم، پاشيديم، گفتيم، خنديديم، گريه نكرديم، غمگين نبوديم، نگران شديم اما دل شكسته نشديم، نگران آبرو بوديم اما نگراني ما پايه‌اي نداشت چون ميزبان ما نبوديم، دوست شديم اما دشمن نشديم، اما بزرگترين درسي كه اين دوران گرفتيم يك چيز بود:

اگر تنهاترين تنها شوم بازهم يارم خداست

عيد شما مبارك

بوي عيد بوي آش طعم كيك يزدي

به به! نمي‌دونم اين آدم چجور موجوديه با يه ظرف غذا واقعا از اين رو به اون رو مي‌شه. آخ آهنگ شب بود بيابان بود زمستان بود فريدون فرخزاد كه هميشه مرحوم پدرم مي‌خوند واقعا هم برام قشنگه و هم خاطره انگيزه. آخي شب جمعه هم هست امروز خيلي وقته ديگه شب جمعه ها رو اينجا فراموش كردم راستش تا بيام به تعطيلي شنبه يكشنبه عادت كنم زمان مي‌بره (اما هر كي اين وبلاگ امروز رو مي‌خونه يادي از پدر يار هميشگيم بكنه). خلاصه بعد از يك شب بد كه واقعا ديشب نتونستم درست بخوابم بالاخره زوركي پاشدم و به سمت دانشگاه اومدم. شروع كردن روز با كلاس مكانيك جامدات واقعا رنج آوره اما خوب بعدش كلاس مكانيك سنگ دكتر مارتين استاد راهنمام واقعا خستگي رو از تنم به در مي‌كنه. خلاصه امروز از روزهاي كابوس وار بود. بعد يك مشت مطلب و فرمول كه دكتر چالاتورنيك با اسباب بازي پيشرفتش (تبلت پي سي) سعي كرد در ذهنمون فرو كنه و بسان آمپولي بود كه مي‌خوايد به زور همه مواد غذايي رو تو بدن بچپونيد، حسابي ما رو از پا انداخت اما خوب چه ميشه كرد بقول يكي از دوستان ترم اول ترم تنازع براي بقاست! بايد مبارزه كني و زنده بموني!! خلاصه من كه از الان عين زندانيا براي اتمام ترم اول تموم سعيم رو مي‌كنم. بالاخره كلاس‌ها تموم شد و بعدش البته يك سمينار هم بود كه راستش من عين تام و جري چوب كبريت لاي چشمام مي‌ذاشتم كه فقط خوابم نبره و وقتي گفتن تموم شد خيلي حال كردم و رفتم تو آفيسم جاتون خالي اندكي چشمم رو برهم نهادم براي انجام فريضه خواب! كه بعدازظهر اوومد و مهدي و لوگ گمانه‌ها و كاري بود كه من دوست داشتم (حداقل از نشستن و خلاصه مقاله نوشتن بهتر بود) با هم رفتيم و به طرفةالعيني چهار جعبه لوگ رو تموم كرديم. ياد بختياري بخير چه دوراني داشتيم.

اما بعدازظهر و افطار. امروز نذر يكي از خونواده‌هاي الجزايري مقيم اينجا به همراه كمك‌هاي نقدي بر و بچ ايروني افطاري بين‌المللي (بقول رامين) رو ساخته بود. ووووووووووااااااااااااااايييييييييي باورم نمي‌شد! داشتم آرزو بدل مي‌موندم و مي‌مردم! خدايا دمت گرم! دست رد به سينم نزدي!!! باورتون مي‌شه در افطار امروز «««آش رشته»»» هم بود!!!!!!!!! واي بوي آش رشته كه مه مشامم رسيد نمي‌دونيد چه حالي شدم. از اين رو به اون رو شدم تو صف پخش كردن غذا كه وايساده بودم و ظرف‌هاي آش رو دست به دست مي‌دادم به بچه‌هايي كه نشسته بودن با خودم مي‌گفتم اگه يكي از اين ظرف‌ها به من نرسه من مي‌ميرم! خدا چقدر دوستم داشت يكي از بچه‌هاي ايروني كه فكر كنم زحمت آش رو ايشون و خانومشون كشيده بودن به من و چندتا از بچه‌هاي ديگه كه در زنجير بودن گفت بسه ديگه غذا تموم شد بيايد آش يخ كرد!‌ خدا خيرش بده براي بچه‌هايي كه كمك مي‌كردن هم كنار گذاشته بود! من هم كه مطمئن شدم ديگه كسي بي غذا نمونده رفتم و خدايا آآآآآآآششششش يه ظرف برداشتم و رفتم و بي‌معطلي شروع كردم به خوردن! تو دلم غوغايي بود از تمام قسمت‌هاي بدنم براي دريافت سهميه حمله‌اي برنامه‌ريزي نشده به دلم شد! واي حس مي‌كردم كه تك تك سلول‌هام لذت اين آش رو حس مي‌كنن! بهترين عيدي من در ماه رمضون!!! خلاصه به لطف خداوند بازهم سفره ماه رمضون پر و پيمون بود. و .... خدايا چي مي‌ديدم! كيك يزدي! تو ادمونتون! من ديونه كيك يزدي بودم و الان يك سبد پر جلوم تعارف شده بود!!!!!!!!!!!!!!

اينو توي خط جديد مي‌نويسم و از همه مي‌خوام اينو بخونن!

«خدايا از وقتي اومدم ادمونتون، جايي برام فراهم كردي كنار دوستان عزيزي كه بي‌سرپناه نمونم، جايي قرارم دادي كه پر ايرونياي خوب و بامرام و درجه يكه كه احساس تنهايي نكنم، محلي برام تدارك ديدي كه در اون احساس آزادي بكنم و در آخر سفره‌اي رو برام پهن كردي كه نخوردنم فريضه هست و خوردنم شكرگزاري آخه خداي من تا تو رو دارم چرا بايد احساس بي‌يار و ياور كنم. در تمام مراحل زندگيم، در بيابان زندگيم تنها يك رد پاست و اون هم رد پاي توه كه من رو در آغوش گرفتي و از بيم اينكه در شنزار زندگيم اسير و مدفون شم به پيش مي‌بري، خدايا ازت ممنونم»

فردا براي برو بچ اهل سنت عيده و خوب براي ما مثل اينكه نيست. به هر حال وبلاگ فردا رو از همين الان اسم گذاري مي‌كنم، خداحافظ رمضان

سلام، ببخشيد آقاي دكتر...

امروز از اون روزهاي به ياد موندني بود. صبح ادامه وزش باد ديشبي نشونگر اين بود كه نه بابا كم كم داره يه خبرايي مي‌شه. علي امروز مي‌گفت دوست كاناداييش گفته پارسال اين موقع برف اومده بوده! خوب به گفته دكتر چالاتورنيك مثل اينكه گرم شدن كره زمين همچين به ضرر ادمونتونم نشده و همينطور به ضرر من!!!!! خلاصه امروز هر كاري كردم راضي نشدم بيشتر از ٨ بخوابم و البته خوب ٩ كلاس داشتم  خلاصه به هر زحمتي بود تا ايستگاه اتوبوس رفتم و اومدم دانشگاه. سر كلاس Seepage & Drainage خيلي حال مي‌كردم چون تمام تست‌هايي كه در سد بختياري انجام شده بود رو توضيح مبسوط و علمي مي‌داد و من خيلي چيزها رو ياد گرفتم و تو دو سه مورد هم عرضه اندام كردم كه بله ما اينيم ديگه! خلاصه كلاس دكتر سيگو (يا بقول احسان عمو داوود) كه تموم شد دويدم آفيس براي نوشتن گزارش مكانيك خاك. خدايا! از اين كار مزخرف تر پيدا نمي‌شه بالاخره نفرين شاگردام منو هم گرفت خلاصه ديگه بالاخره آش كشك خاله است ديگه. اما ساعت ٢ آزمايشگاه مكانيك سنگ داشتيم و آزمايش تك محوري و موج برشي به همراه لوگ كردن گمانه‌ها رو داشتيم. خلاصه يه توضيحي استيو تكنيسين آزمايشگاه داد كه واقعا تو كارش استاده! بعد رفت سر گمانه‌ها و يه توضيح كوچيك داد و خيلي رك گفت من بلد نيستم! و بهترين زمان براي من كه خودم رو نشون بدم. بالاخره ٥٢٠٠ متر لوگ گمانه كنار مهندس اخوان و ٢٠٠٠ تا كنار مهندس چهره كم نيست! منم سريع رفتم و عين عقده‌ايا متر رو برداشتم و عين بزازا شروع كردم به متر كردن گمانه‌ها و تعيين آر كيو دي. نگاه متعجب بقيه كاملا حكايت از اين بود كه در عمرشون حتي يكبارم متر دستشون نگرفتن و حالا اولين اقدامي كه بايد مي‌كردن اين بود كه سنگ رو شناسايي كنن. در همين هنگام من كه متوجه سوال از استاد دكتر چان و گير افتادن ايشون هم شده بودم با شيطنت خاصي يه كاغذم دستم گرفتم و شروع كردم به نگاه كردن به گمانه و نوشتن يه مشت اراجيف زمين‌شناسي. بعد به فارسي براي مهدي توضيح مي‌دادم كه كم كم حس كردم حلقه محاصره داره تنگ تر مي‌شه. و دكتر چان هم فهميده بود اوضاع از چه قراره آروم اومد كنارم و پرسيد خوب چي تشخيص مي‌دي. منم كه استاد در چاخان پاخان زمين‌شناسي شروع كردم به توضيح همه چيز به طرز وحشتناك پيچيده. كه بله اين آمفيبوله و فولياسيون بلورهاي آمفيبول در راستا با رخش ديده مي‌شه و اوه بلورهاي زيباي پيريت كه نشون وجود شيله مي‌بينيد دكتر به به واقعا زيباست و دكتر چان كه خوب يه كم كه نه خيلي گيج شده بود گفت من زمين‌شناس نيستم و زد به چاك اما من دقيقا همين حربه رو استفاده كردم و خوب تقريبا دور تا دور ميز پرشده بود از دانشجوها كه با نگاه‌هاي متعجب داشتن به خالي‌بندياي زمين‌شناسي من گوش مي‌دادن و اه و اوه مي‌كردن! البته خوب شايد ٤٠% بزرگنمايي بود اما من سعي مي‌كردم منظورم رو بهشون بفهمونم نگيد چه انسان پست فطرتيم!!!!!

خلاصه بعد داستان امروز كلي خنديدم! نه فكر كنيد كه اون بندگان خدا رو مسخره مي‌كردم يا به بلد نبودنشون مي‌خنديدم نه! بلكه به اينكه خداوند موقعيتي به من داد كه خودم رو نشون بدم، خدا رو شاكر بودم.

بعد از ظهر علي گفت كه امروز اكثر بچه‌ها نيستن و بايد زودتر بريم كمك كنيم. خوب منم كه هميشه آماده به جنگ!!!!!!! نزديكياي اذان با علي رفتيم براي كمك و اينا كه ديديم فقط چندتا از خانوم‌هاي غير ايروني و يك آقاي ايروني (كه من اسمش يادم رفته) بودن. خلاصه بدو بيا برو بپر (!) سريع كارا رو آماده كرديم و خوب خرما و كيسه زباله آماده نداشتيم. سريع سفره و بند و بساط رو چيديم و غذا امروز پيتزا  بود و هزينه افطار امروز پاي ايرونيا بود. لازمه بگم كه فردا و جمعه هم هزينه افطار رو ايرونيا مي‌دن. اين بود كه رفتيم غذا رو آورديم و قربون خدا برم هيچ وقت سفرش لنگ نمي‌مونه! آخرشم دسر بستني اما............ من طبق عادت گذشته كه حدوداي ٨:١٥ چاي بدست در محوطه براي خودم قدم مي‌زنم تا به آفيسم برسم رفتم سراغ يار قديميم، ليوان چاي! اما ديدم اوه خدايا اين چايي افسر ديده رنگ نداشت! گفتم جهنم حالا چاي كمرنگ مي‌خورم نمي‌ميرم كه و خوب شكر ريختم و يه جرعه زدم ديدم... اخخخخخخخخخخخخ چقدر يخ بود! خدايا پريزي كه برق فلاسك رو زده بوديم برق نداشت! واي مردم از ناراحتي اينجا بس كه چاي خورده بودم شده بودم عين معتادا و امشب بهم نرسيده بود!!! خوب بالاخره اينم يه جورشه ديگه خوب چاي يخ كه كسي رو نكشته. البته منم نخوردم تا جشن شبانگاهيم با صرف چاي و خرما و گز! امروزم خبر خوشحال كننده‌اي بهم دادن كه كمك‌هاي مردمي از اقصا نقاط ايران داره به تهران مي‌رسه و در اولين فرصت برام ارسال مي‌شه آخ كه چقدر خوشحال شدم .

اما به هر حال بازهم خدا رو بايد شاكر بود بخاطر اين همه نعمتي كه به من داده. من در زنگيم و مخصوصا اينجا به هر جا نگاه مي‌كنم همش لطف خداوند رو مي‌بينم. خوشحالم از اينكه تنهام نمي‌ذاره و هنوز بهم اميد داره و نگران كه ان شاءالله بتونم از عهده شكر اين همه نعمت برام

افطاري مهمون ديار پاكستان

راستش امروز از اون روزهاييه كه برام مثل كابوسه. سه تا درس بصورت مسلسلي و به استادايي كه انگار تحت تعقيبا!!! اما خوب روز كابوسي ما با يك روياي شيرين تموم شد...

امروز كله سحر، خروس خون! اوه نه خروس نخون، چون اينجا نه خروس هست نه اون موقع كه من پاشدم خروسه مي‌خوند... خلاصه حوالي ساعت ٧ بود كه بالاخره با التماس و خواهش به خودم پاشدم و عزم رفتم به سمت دانشگاه كه مهدي مچم رو گرفت و گفت بايد موهاي منو مرتب كني و بعد بري. خوب بابا به هر حال هم خونه‌ايه و دستورش در حكم وتو! من هم دعوتش رو لبيك گفتم و استعدادم رو در زمينه آرايشگري محك زدم، از قضا خيليم مستعد بودم تا يادم نرفته ديشب هم مثل هميشه كلاس مكالمه زبان انگليسي بصورت كاملا خصوصي با ويكتوريا داشتيم و از هر دري حرف زديم از لوله‌كشي خونش و كاشي كاري آشپزخونش گرفته تا بوش و احمدي نژاد و بيا برووووووووووووو تا ازدواج به سبك كانادايي!!! جالب بود ازم پرسيد داداشت ازدواج كرده؟ منم كه مطمئن شدم از سوالش نيت سوئي نداره گفتم نه و شروع كردم از مشكلات موجود در سر راه ازدواج موطن خودم حرف زدن! بعد كلي شكايت و اين حرفها از اون پرسيدم كه تو كانادا چطوره. و اون هم گفت كه معمولا پسر از دختر خواستگاري مي‌كنه و اگر بخواد خيلي احترام خونواده دختر رو نگه داره راه ميافته مي‌ره از پدر دختر اجازه مي‌گيره و معمولا پدر هم چاره‌اي جز پذيرش نداره چون اگر مخالفت كنه اونها به هرحال ازدواج مي‌كنن!!! اما نكته آموزشيش در اين بود كه خرج عروسي معمولا توسط خونواده دختر و يا با همكاري تمام خونواده‌ها تامين مي‌شه نه فقط رو سر پسر بدبخت باشه. خلاصه اين از داستان نايت چت ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز سر كلاس مكانيك جامدات يا به زبون اينا سيكس سيكس فور(!) خبر ترسناكي رو شنيدم و اون امتحان ميان ترم در نوامبر بود. البته من به يمن داشتن يكي مثل احسان نبايد ناراحت باشم  وخوب نبودم. بعد كلاس‌ها شروع كردم به نوشتن گزارش آزمايشگاه كه يهو داداشم آن شد و وقتي وبكمش رو راه انداخت ديدم اوووووووووووووو اميرخان و سارا و مامانش خونه ما هستن. واي كه دلم براشون يه ذره شده بود ولي خوب من هر روز تقريبا براي ارواح گذشتگان مخترع اينترنت و وبكم و اين قرطي بازيا كلي فاتحه با لحجه غليظ عربي مي‌خونم. بعد ديدار تازه كردن و اين............ا نوبت به مراسم شيرين، پرجنب و جوش و باحال افطاري رسيد.

بعد مراسم بازگشت اژدهاي ديشب كه تقريبا اطلاعات كاملي از قوت غالب بنگلادش (فلفل) پيدا كردم، دعا مي‌كردم هنوز به پاكستان فلفل نرسيده باشه و خوب اگر چه به نظر مي‌رسيد نرسيده بود اما پيش قراوالش از اونجا عبور كرده بود. نكته جالب اين بود كه سيل خروشان جمعيت امروز به مراسم افطار اوومده بودن و واقعا شلوغ بود به حدي شلوغ بود كه تقريبا اكثر تيم ايراني كه خدا خيرشون بده واقعا خوب اينجا رو مي‌چرخونن به خصوص رامين مدير مراسم افطار (البته به من اينجوري معرفيش كردن و خدا خيرش بده) كه مثل سير و سركه بالا و پايين مي‌پريد كه مراسم خوب اجرا بشه، همه بسيج شده بودن و چيزي كه من تاحالا اينجا ديدم درهاي نعمته كه از خوان بي‌منتهاي خداوند باز شده و هيچكس گرسنه خونه نمي‌ره و خلاصه مراسم مثل هميشه خوب برگزار شد. ازنكته‌هاي قابل تعمق يجور زولبياي خوشرنگ بود كه خيييييييييييييلييييييييي خوشمزه بود واقعا غذاي امروز خوشمزه بود اما جدا از لذت غذا لذت كمك كردن در اين مراسم هر شب به من انرژي خاصي مي‌ده.

خلاصه امشب هم تموم شد و تا فردا و من هنوز گزارش آزمايشگاهم رو كامل نكردم. كي فكر مي‌كرد مني كه جيگر دانشجوهامو از تو سينشون در مي‌اوردم اگر گزارش دير ميدادن، حالا حس و حال گزارش نوشتن رو خودم نداشته باشم. بالحق الان بايد گفت خياط در كوزه افتاد، اما چندتا پيام خصوصي:

علي آزاد عزيز: ممنون از اين همه محبتتدر بیا واست آش پختم

آماردار عزيز: آقا اگر زرد پوشان زاينده رود سلاطين پايتخت رو شكست دادن تقصير داوري بود و تماشاگرنماهاتون. مسابقات هاكيم حتما پيگيري مي‌كنم فقط سرم يكم خلوت شه

عشق من آقاي محمدي: آقا خيلي چاكريم. من كه دلم برات يه ذره شده و به محض اينكه ميرم تو محوطه دانشگاه ياد توصيت ميافتم و سفارشت كه : ووي ........ (بقيشو خودت مي‌دوني)

(اينجا باد نسبتا شديد و البته دلانگيزي شروع به وزيدن كرده و برگ درختان كه واقعا واژه‌اي رو براي توصيف رنگاشون ندارم با عشوه و ناز خاصي به زمين بوسه مي‌زنن. هرچند منظره زيبايي رو ساخته كه چشم هر زيباپسندي رو محو خودش مي‌كنه اما نويد رسيدن جهنم يخي ادمونتون رو ميده)

 

يك پا كدآقا!

ساعت ٥ ساعت زنگ مي‌زنه و در ازاي انجام وظيفه مشت محكمي دريافت مي‌كنه! امروز من اينجوري شروع شد. ساعت ٦ كه يه كم بخودم اوومدم تو عالم بيداري گفتم پاشمو پوره سيب زميني رو كه پخته بودم براي سحر بخورم و خوب مي‌دونيد اينجا دير صبح مي‌شه (و براي مني كه هنوز عادت نكردم باعث خواب موندن مي‌شه) و حدود ساعت ٦:٣٠ تازه اذان صبحه. خلاصه ظرف يه ربع پوره باقي مونده رو فرستادم اندرون معده و پس از اداي نماز رفتم به رختخواب. آخ كه خواب چه حالي مي‌ده اينجا حيف كه امروز آخرين روز تعطيلات ما بود و دوباره يك هفته پركار. هرچند ما از اين تعطيلات فقط زيادتر خوابيدن رو مي‌فهميم و اين باعث مي‌شه زياد برامون تفاوتي نكنه. خلاصه بالاخره با هر جون كندني بود ساعت ٩:٣٠ از خواب پاشدم و گفتم امروز روز كد آقاست!!!! پاشدم و جاروبرقي كه ويكتورياي عزيز برامون پايين گذاشته رو برداشتم و شروع كردم به جارو زدم محل زندگيم. حسابي تميز كردم. و بعد نوبت گوشت خورد كردن بود. گوشتها رو درآوردم. و گوشت‌هاي همبرگري رو به ١٠ تكه مساوي تقسيم كردم و به اين ترتيب اونها رو براي وعده غذاهاي مختلف آماده كردم. مي‌خواستم تا يخش آب نشده اينكار رو تموم كنم و اين باعث شد انرژي زيادي مصرف كنم. بعد هم مرغها رو بصورت دو ران تو هر كيسه گذاشتم و آخر هم گوشت‌هاي خورشتي كه خوب احتياج به ريزتر خورد شدن داشت و هر ده گوشت رو هم در داخل يك كيسه و به اين ترتيب يه صورت وضعيتي از وضعيت آذوقه بدست آوردم. خوب نوبت آشپزي بود و نوبت كباب تابه‌اي. يه تكه از گوشت رو برداشتم و پيش بسوي بالا (آشپزخونه) در نهايت وسواس و دقت چهار تا كباب كوچولو درست كردم و با گوجه فرنگي و يك شيشه سس كچاب (!) پيش بسوي دانشگاه. هوا عالي بود و بقول معروف هواي دونفره بود. بعد از رسيدن به دانشگاه به شدت شروع كردم به خوندن درس مكانيك جامدات كه برام مثل يه كابوسه و خوب از كمك دوست عزيزم احسان واقعا استفاده مي‌كنم. البته يه نكته جالب توجه اينكه امروز برام دوتا لينك آشپزي رسيد كه برام مثل بسته‌هاي صليب سرخ حياتي بود.

اما بشنويد از افطار امشب! ما كه زياد رسم اينجا هنوز دستمون نيومده ولي امروز نوبت بنگلادشي‌ها براي افطار بود. واقعا سنگ تموم گذاشته بودن. مرغ و كلي گوشت و يه چيزي شبيه كباب كوبيده و سالاد و پيراشكي يا سمبوسه نمي‌دونم. اما! اما چشمتون روز بد نبينه كه تقريبا ظرف ١٥ دقيقه تمام نوشابه‌ها، آب، آب ميوه و نوشيدني تموم شد! بطرز وحشتناكي تند بود! خدايا سوختيم! مسوول خدمات تشريفاتي انجمن اسلامي به نمايندگي از همه پا شد و از بنگلادشي‌ها تشكر كرد و گفت براي خودشون و كشورشون دعا مي‌كنيم. البته بعد از اينكه نشست بهش گفتم، علي مي‌گفتي آخه پدرتون خوب مادرتون خوب دستتون درد نكنه ولي چرا انقدر فلفل ريختيد توش. و البته يه دسر محلي شبيه شير برنج ما به اسم روستيلي يا همچين چيزايي. خلاصه امروز انقدر گوشت خوردم كه به عمرم يادم نمياد انقدر گوشت خورده باشم (چون من واقعا از گوشت متنفرم) اما اينجا يه حالتيه كه بدنم همه چيز رو مي‌طلبه خوب به هر حال طبق رسم ديرين يه ليوان چاي بدست به سمت آفيسم برگشتم براي نوشتن وبلاگم و تلفن زدن. تو راه مي‌گفتم كه اي بابا شيرينيمم تموم شده با كرم كاراملم فردا بايد برم بگيرم حالا امشبه رو شيريني نمي‌خورم اما.... در عين ناباوري ديدم كه احسان كه ديشب از طرف دوست كاناداييش، بروس، دعوت شده بود براي تنكس گيوينگ يه ظرف پر از كيك برام گذاشته رو كيبردم! واي اين احسان جواهره به خدا!!!!!!!!!!!! من ديگه داشتم از خوشحالي مي‌چسبيدم به سقف واي چه كيكم بود خيلي خوشمزه بود و حال داد واقعا. دمش گرم.......

فردا دوباره روز كار و تحصيله. بالاخره اين دوران دوران تحصيله و بايد سنگ تموم بذارم. اميدوارم خداوند كمكم كنه تا با موفقيت اين دوره رو تموم كنم...

روز خريد

الان دارم از عصبانيت ديونه مي‌شم. انگار به ما نيومده يه روز زود بريم خونه. الان كلي وبلاگمو آپ ديت كردم ولي يهو همش پاك شد. اما اين بار من تسليم نمي‌شم چون روز خوبي داشتم و بايد بنويسم. نوشته امروزم خاطرات دوروزه چون ديروز همش خريد بوديم.

داستان شنبه از اينجا شروع شد كه ويكتورياي عزيز و دوست داشتني يه ماشين كرايه كرده بود كه با ما بره خريد واقعا كه آدم خوبيه اين ويكتوريا! ديروز عمليات خريد ما از اونجا شروع شد كه آقا مهدي هم خونه‌ايه من انگار اومده سيزده بدر و با خودش هيچي لباس گرم جز يه لا كاپشن نياورده. به همين جهت با هم به مغازه‌اي به اسم اسپورت نمي‌دونم چي رفتيم كه لباس گرم به قيمت خوب داشت من كه از تهران تا دندان مسلح به ادمونتون اومده بودم پاشنه آشيلم رو كه در دستم بود با يه جفت دستكش محفوظ كردم ولي خوب مهدي تقريبا يك دست كامل لباس گرم خريد و خوب البته خرج هم رو دستش گذاشت اما بايد اين خرج رو مي‌كرد. حركت بعد ما جايي بود به اسم پي لس شو كه كفش‌هاي ارزون و خوب داشت اما اين كفش‌ها كجا و كفش‌هاي چرمي خوب ايروني!!!!! خلاصه با اصرارها و مبارزات شديد من و ويكتوريا كه در مقابل نارضايتي مهدي از يوغوري كفش‌ها كرديم، يه جفت چكمه و يك جفت كفش ورزشي خريد. حركت بعدي به سمت بازار رضاي ادمونتون (!) بود كه البته آخرين ورژن نرم‌افزارها كه در ايران ديده بودم رو نداشت ولي خوب همه چيز اوريجينال بود و از همه جالبتر قيمت كيس كامل بود. يك كيس گاهي تا ١٩٠٠ دلار هم مي‌رسيد بدون مونيتور و اين‌ها و واقعا قيمت‌هاي وحشتناكي بود هرچند لپ تاپ از ايران ارزونتر بود.

اما دمي بعد پا به بهش گذاشتيم. محله آسيايي‌ها كه پر بود از نعمت. اول رفتيم يه جا به اسم اچ اند دبليو استور كه عين عين عين بازار روز ما بود باورم نمي‌شد نيم كيلو هلو تنها ٩٠ سنت واقعا عالي بود من و مهدي عين گشنه‌هايي كه تازه به غذا رسيده باشم به سمت ميوه‌ها يورش برديم و ما حصل خريد سيب و هلو و شليل و فلفل سبزو پياز و يه كيسه گنده سيب زميني و سه بسته نون ٥ تايي ٢٢ دلار ناقابل بود! و بعد هم گوشت! من به شدت تصميم به چاق شدن گرفتم نه اينكه هيكل شم! نه! واسه اينكه يخ نزنم!!!!!!! خلاصه در قصابي هندي ها كه خوشبختانه گوشت تازه داشت دو كيلو گوشت همبرگري، ١ كيلو گوشت تكه شده و ١٠ تا رون مرغ و يه بسته لپه همه شد ٢٤ دلار! اينو داشته باشيد تا بعد. حركت آخر به سمت سوپر استور بود كه فروشگاه شهروند ارزون قيمت تري نصبت به سيف وي بود. اونجا دنبال پلو پز گشتيم كه خوب پيدا نكرديم و در عوض ٢ تا فيه ماهي و يه تكه ماهي با پوست خريدم با يه قوطي رب شل و ول كه رو هم شد ٣١$ ببينيد تفاوت قيمت رو. خوب بود اين خريد يه نقشه خوب از خريد ماهيانه و هفتگيم به من داد. شب هم يكي از معجزات بزرگم يعني سوپر املتم رو درست كردم كه واقعا انقدر خوشمزه شده بود كه به مهدي گفتم باورم نمي‌شه اين انقدر خوشمزه شده باشه و البته تخم مرغ خوشمزه‌اي  رو هم اينجا پيدا كردم كه هم خوشمزه هست و هم امگا ٣ فراوون داره. واقعا ديروز احساس پيروزي مي‌كردم هر چند ١٥٠$ خريدم شده بود ولي خوب تا ١ ماه كفايت مي‌كرد.

امروز (يكشنبه) به زور ساعت ١٠ از خواب پاشدم و بعد يه حموم جانانه رفتم براي پختن پوره سيب زميني براي افطارم. پس از آماده كردن غذا اوومدم دانشگاه براي درس خوندن و البته امتحان كردن دوربين ديجيتالم كه از بازار رضاي ادمونتون خريده بودم كه خدا رو شكري ارتباطي تصويري هرچند اندك رو برام فراهم كرد. اما بعد به شدت شروع كردم به درس خوندن. و زمان افطار واي! خدايا! وقتي ساندويچ‌هاي پوره رو در ماكروفر گرم كردم به حدي خوشمزه شد مخصوصا بعد از آب شدن كره‌هايي كه روش گذاشته بودم، كه سه تاش رو در كسري از ثانيه خوردم! و خوب خونه هم دارم باز براي شام! و اما كلي امروز در چت و پاي تلفن از مامانم دستور غذا گرفتم و البته داداشم هم قرار شد يه كتاب آشپزي كودكان (!) برام ايميل كنه! بعد از صحبت تلفني با مامان و داداشم جريان خون در رگ‌هام تندتر و انرژيم بيشتر شد. چون صداي اونها به خونم دو ماده‌اي رو اضافه كرد كه در هيچ داروخانه‌اي پيدا نمي‌شه. عشق و اميد....

ياد ايامي كه با گيتار بهاري داشتم

يه سوال! اگه قرار باشه بين شكم و احساس يك كدوم رو انتخاب كنيد و چاره‌اي هم نداشته باشيد كدوم رو انتخاب مي‌كنيد؟ شكم؟ احساس؟ هر دويي وجود نداره... امروز براي من همين بود بايد بين افطاري مسجد و شب موسيقي يكي رو انتخاب مي‌كردم. شكمم ضعف مي‌رفت اما نمي‌تونستم جلوي عشقم به گيتار رو بگيرم و سراغش نرم. خوب من دومي رو انتخاب كردم. راستش انقدر الان شارژم كه يادم رفت از صبح چيزي بگم. مهمترين كار امروزم رفتن به سراغ بورس و شرايط اون بود. با جستجوهايي كه در اينترنت كرده بودم تقريبا جاشو پيدا كرده بودم و خوب امروز رفتم سراغش و البته كمك چنداني جز اينكه برگردم دانشكده و برم پيش كي دريافت نكردم. برگشتم دانشكده و ديدم اي دل غافل مسوولش تشريف نداره و اوووووووووووه رفت تا سه شنبه آخه ميدونيد دوشنبه Thanks Giving هست و امشب بايد از ويكتوريا در موردش سوال بپرسم. اينجا رسم جالبي دارن هيچ تعطيلي بين هفته نيست و اينا تموم تعطيلياشونو ميندازن يا جمعه يا دوشنبه كه با تعطيلات آخر هفتشون سرهم شه و برن مسافرت. خوب كار قشنگيه به نظر من و اين دوشنبه هم براي اينا(!) از اون روزهاست نمي‌گم ما چون خوب من كه شنبه يكشنبه حاليم نيست و تقريبا هفت روز هفته مشغول درس خوندنم. اما بشنويد از شب موسيقي:

جاتون خالي كه آخرم نتونستم از عهده اين دل بر بيام و رفتم شب موسيقي. اولش خوب زياد نبودن و منم يه گوشه مثل بچه‌هاي خوب نشستم و كم كم اوومدن. سه تار گيتار  و خوب پيانو. كم كم موسيقي‌ها شروع شد و من حتي يك لحظه چشم از گيتار بر نمي‌داشتم. مراسم جالبي بود هر كي هرچي بلد بود مي‌زد وبعضي جاها همه با هم مي‌خوندن. واي كه چه حالي مي‌داد با گل گلدون شروع شد، بعد يه موسيقي بسيار زيبا از پيانو يه دم بل ديمبل گيتار. راستش اصلا اصلا زدن يارو به دلم نشست نه كه بد مي‌زد خوب كه نه ولي بدم نمي‌زد اما عشقي تو صداش نبود و تنها نتها رو پشت هم مي‌چيد. بعد بازهم پيانو واقعا با دستهاش مي‌رقصيد و آهنگ شكوفه مي‌رقصد از باد بهاري ويگن. معجزه كرد واي خدايا چي مي‌زد. بعد دوباره يكي ديگه آهنگ مي‌دوني دل اسيره فرامرز اصلاني رو سعي كرد بزنه ولي خوب مبتدي بود. آهنگ بعدي پيانو با امشب شب مهتابه بود كه بازم همه خونديم. ياد دايي حسن افتادم. اما ديگه نمي‌شد نمي‌تونستم جلو خودم رو بگيرم پاشدم رفتم كنار پسري كه گيتار مي‌زد گفتم اين آهنگ رو با ٨/٦ سنگين مي‌توني در بياري و بي‌مقدمه گيتار و برداشتم جمع يهو ساكت شد و من هم ناخداگاه يكي از آهنگ هاي محبوبم رو اتفاقا بدم نه خوبم نه اجرا كردم وخيلي لذت بردم. بعد آهنگ خوابهاي طلايي. خدايا يادم نميومد داشتم ديوونه مي‌شدم الهه ناز رو يكم زدم بقيش يادم نييومد و كلي عذرخواهي كردم كه من ٢ ماهه به گيتار دسن نزدم ببخشيد. ولي خوب دلم خنك شد و زودي دوييدم دانشگاه كه مامان اينا زنگ بزنن و منم هنر نماييمو بگم كه... خوب ضايع شدم!

فردا روز شلوغي دارم. صبح قراره ويكتوريا ماشين كرايه كنه بريم خريد نمي‌دونم چقدر وقت ببره اما خوب روز پركاري خواهد بود. امشب تو آفيس تنهام و علي خوب رفته مسجد براي افطار و مي‌تونم زودتر برم. اما امروز روز خوبي برام بود.

بوي خوش صبح و طعم پيتزا

تا حالا شده ساعتتون زنگ بزنه شما باهاش مثل يه مجرم سابقه دار برخورد كنيد؟ تا حالا شده چشماتونو وا كنيد ببينيد ديرتون شده؟ من براي اولين بار در زندگي آكادميكم در ادمونتون ديرم شد. درسته صبح كه چشمامو باز كردم و ديدم سپيده زده اول به خودم كلي فحش دادم كه چرا بازهم نمازم قضا شده و ... به ساعت كه نگاه كردم انگار برق ٢٢٠ ولت بهم وصل كرده باشن! خدايا ساعت ١٠ دقيقه به هشت بود و من هم ساعت ٨ كلاس داشتم و اون با استاداي اينجا كه سر ساعت انگار دنبالشون كردن ميدون ميان و بي سلام صبح بخير يا علي از تو مدد!!! شروع مي‌كنن به درس دادن. خلاصه من نفهميدم چطور لباس پوشيدم و تنها هواسم به اين بود كه نكنه لباس‌هامو چپكي بپوشم و خوب خوشبختانه خونه جديدم از نظر چوب لباسي كم و كاستي نداره و من هم براي چنين مواقعي لباس‌هامو به ترتيب اولويت در پوشيدن (!) به چوب زده بودم و خوب امروز هم از اون مواقع بود. خلاصه سيستم حمل و نقل ادمونتون هم به كمك من اوومد و خدا رو شكري به محضي كه به ايستگاه رسيدم اتوبوس اوومد و من هم پريدم بالا و خوب البته با ١٥ دقيقه تاخير به كلاس دكتر چان رسيدم و البته به علت ازدياد جمعيت مجبور به لژ نشيني شدم! و خوب البته بعدش هم مطابق روال سه شنبه-پنجشنبه‌ها مثل مكتب خونه‌هاي قديم اساسم رو مي‌زدم زير بقلم و به سرعت به سمت كلاس بعدي و الي آخر. و بعد هم يك سمينار در مورد نقش مهندسي عمران در كنترل گازهاي گل خانه‌اي كه توسط دكتر چالاترنيك ارائه مي‌شد و نحوه بيان با نمكش آدم رو وادار مي‌كرد با تمام دقت به حرفاش گوش كنه و خوب ايشون هم كه پكر از اينكه هيچكدوم از همكارانش نيومدن تقريبا سمينار رو ماست مالي كرد. بعد اون هم زمان خوبي بود براي سر و كله زدن با مسئله‌هاي قشنگ دكتر سيگو كه نزديكاي افطار بالاخره دو تاش رو حل كردم و كلي حال كردم. اما...

اما افطار امشب! جاتون خالي افطار پيتزا داشتيم!!!!!  راستش خيلي هوس كرده بودم و واقعا لذت بردم اما متاسفانه يا خوش‌بختانه نمي‌دونم ولي خوب پيتزاش بيشتر سبزي و پنير و اينا بود تا سوسيس كالباس بالاخره پيتزا بود و كلي حال داد! اما امشب قصد در انجام يك آزمايش در راستا با سرخ كردن در ماكروفر دارم كه نتيجه رو به زودي اعلام مي‌كنم!!! ديش كه ساندويچ ماهي تن ويژه داشتم! ويژگيش در اين بود كه با كره آماده شده بود و كره در ماكروفر آب شده بود و به خورد ماهي رفته بود و آدم رو مي‌برد فضا! راستي تا يادم نرفته ديشب پسر داييم امير (معروف به امير خان) زنگ زد. انقدر از شنيدن صداش خوشحال شدم كه نمي‌دونيد. كلي پاي تلفن باهاش گپ زدم و كلي گفتيم و خنديديم. خوب من و امير با هم داستان‌ها داشتيم از مسابقه سر نشستن رو نرده بوم تا ژنرال و اين چيزا! اي بابا!!! عجب دوراني بودا واقعا بعضي مواقع آدم كه به گذشته نگاه مي‌كنه نبايد حسرت بخوره بلكه بايد شاد باشه كه دوران قديم اگرچه گذشت (كه اقتضاي زمانه) اما به خوشي گذشت و با نگريستن به اون شاد مي‌شيم.

اين هم داستان امروز من و يك روز يك پيتزا

روز بيمه شدگان

امروز صبح سردتر از ديروز بود! دما تقريبا ١ درجه زير صفر بود كه حكايت از زمستاني سخت و طاقت فرسا مي‌داد. قبل از اينكه وارد داستان بشم اول ماجراي ديشب رو براتون بگم. من ساعتم رو روي ٣ تنظيم كرده بودم كه پاشمو احياي كوچولوي خودم رو برپا كنم اما... ساعت ٥ دقيقه به سه بود كه ناگهان با شنيدن ضربات سختي به پنجرم از خواب پاشدم! خدايا كيه اين وقت شب. يه سايه پشت پنجرم بود سايه يه انسان كه داشت تو رو نگاه مي‌كرد و با مشت به پنجره مي‌زد. نمي‌دونستم چه كار كنم سراسيمه دنبال چراغ گشتم ولي از هولم پيدا نكردم رفتم سمت پنجره و اروم پنجره رو باز كردم كه يهو يه صدايي با لهجه شيرازي گفت محسن سلام بيا در رو باز كن من كليدم يادم رفته!!!!! اوه خدايا مهدي هم خونه‌ايم بود كه شب مثل اكثر مواقع كليدش رو فراموش كرده بود.

بعد از اون ماجرا صبح به كلاس اوومدم. واقعا اساتيد اينجا از يك نظر خيلي برتر از اساتيد ايرانن. اولا تو هر سني باشن شيك مي‌گردن و ثانيا با انرژي خاصي درس مي‌دن كه آدم واقعا مجذوب درس مي‌ده. دكتر سيگو يكي از اين افراد كه واقعا به درسي كه مي‌ده عشق مي‌ورزه. بعد از كلاس دكتر سيگو اوومدم به آفيس و امروز قصد كرده بودم برم دنبال كاراي بيمم. راستش سرماي امروز صبح من رو به وحشت انداخت كه سريعتر براي بيمه اقدام كنم و رفتم سراغش. واقعا در اوج نظم و ترتيب اينا كار مي‌كنن و همين رمز موفقيتشونه. طرف بهم گفت تا يك هفته ديگه مياد در خونه و اميدوارم كه سريعتر بياد. امروز بيشتر وقتم رو صرف كاراي تكليف درس نشت كردم و تقريبا كاري جز آفيس نشيني نداشتم. افطار امروز خيلي شلوغتر بود و خوب خدا رو شكري به بهترين نحو انجام شد. امشب بچه‌هاي انجمن اسلامي به من اصرار كردن كه باهاشون براي احيا برم مسجد شيعيان ولي خوب من هم امروز كلي خريد كردم كه بايد سريعتر مي‌رفتم خونه و جابجاشون مي‌كردم، هم فردا پنجشنبه هست و روز پركار من و مهمتر از همه ساعت نه مامان و مهدي داداشم مي‌خوان زنگ بزنن.

به هر حال خداي هر كسي در دلش خونه داره و خودش گفته صدام كنيد تا شما رو اجابت كنم. من هم مثل هميشه تو خلوت خودم باهاش صحبت مي‌كنم. مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو     مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

بي‌خبري و يك اتفاق خوب

يه سوال اگر در يه روزتون هيچ اتفاقي براتون نيفته اون روز خوبه يا بد؟ امروزم از اون روزها براي من بود. ديشب كه رسيدم خونه و ٥٠٠ دلار عزيز رو تقديم صاحب خونه كردم تقريبا نيم ساعت براش سخنراني كردم. بيشتر حول مسائل مذهبي مي‌چرخيد. از اسلام و مسيحيت و يهوديت و اينا براش كلي حرف زدم و از پراكندگي اون‌ها در كشور براش گفتم و البته با اطلاعات ناقصم هم كلي از زرتشتيت براش گفتم و سعي كردم مباني اون رو هم براش بگم و كليم از تمدن ايران براش گفتم. ويكتوريا شنونده خوبيه و تقريبا به همه حرف‌هام گوش داد. بعد يه كم خوردني با خودم بردم و سحريم رو آماده كردم كه يه وقت سر و صدام از خواب بيدارش نكنه. صبح مثل هميشه هوا سرد بود و من سعي كردم پياده روي صبحگاهي رو با اتوبوس سواري صبحگاهي جايگزين كنم. و خوب سر موقع برسم. دانشگاه در روزهاي سه شنبه و پنجشنبه براي من كابوسه چون سه تا درس وحشتناك پشت سر هم با تنها ٥ دقيقه استراحت دارم. اينجا مثل اينه كه دنبال استاد كردن! راس ساعت مياد بي سلام و احوال پرسي درس رو ميده راس ساعت ميره. عين آدم آهني!!!!!! خلاصه بعد اينكه تقريبا جسد شده بودم اوومدم تو آفيس و خوب از امكاناتي كه ياهو براي دانشجويان دور از وطن (!) فراهم كرده با دادش كلي چتيدم و البته با استفاده از وبش ديداري تازه كرديم و كلي دلم گشاد شد (متضاد دلم تنگ شد). و بازهم كار كار كار! روز سختيه چون بايد فردا گزارش آزمايشگاه رو تحويل بدم بنابراين مجبور بودم كلي كار كنم چون انقدر اينجا كارمون زياده كه گاهي وقت‌ها مي‌شيم شب امتحاني(!) اوووووووووووووووووووووووووووووووووووو باورم نمي‌شه! واي سارا و مامانش زنگ زدن! خيلي خوشحالم الان يعني همين ايژووووو سر از پا نمي‌شناختم من دلم مي‌خواست همش ساكت بودم و اونا حرف مي‌زدن اونام همينجور اين شد كه كسي حرف نمي‌زد! شوخي كردم ولي واقعا واقعا دلم براشون تنگ شده بود ياد قديما كه كلي از دست سارا مي‌خنديدم ولي خوب ديگه بالاخره بعضي وقت‌ها آدم بايد براي بعضي اهداف سختي بكشه.

امشب بعد افطار كه بازم با يه لبخند حاكي از لذت اوومدم تو آفيس ديدم تزرا هم آفيسيم مونده و خوب مثل هميشه فيلم دانلود مي‌كنه. به همين خاطر زياد نتونستم پاي تلفن ابراز احساسات كنم و از همه بدتر اينكه مراسم كرم كارامل خوري كابوييم رو نتونستم انجام بدم و با چوب همزن چاييم مجبور به خوردن شدم حيف ولي خوب اينم يه جورشه.

امشب احياي دومه. اما اينجا از اين كارا خبري نيست و يا شايدم من هنوز كاملا مسلط نيستم به اينجا به هر حال امشبم رو هم در خلوت خودم احيا مي‌گيرم و بقولي حالي به حولي ....

روز سرد شكرگزاري

امروز بعد يه روز سخت و در به دري بالاخره شب تو خونه خودم خوابيدم آخ چه حالي داد وووووووي تا حالا اينقدر لذت نبرده بودم. به خدا اگه ما چيزي رو آسون بدست بياريم هرگز قدرشو نمي‌دونيم و من هم بعد كلي سختي و بدو بدو بلاخره يه جا نصيبم شد. راستش اينجا زيرزمين به معني زيرزميني كه ما تو ايران داريم و بشكه نفت و بنزين سهميه بندي رو توش مي‌ذاريم نيست بلكه معمولا تو سيستم خودشون جاييه كه بچه‌هاشون زندگي مي‌كنن. خلاصه اتاق من كه خوبه و ازش راضيم. اما صبح كه زدم بيرون راستش يخ زدم اينجا كم كم داره سرد مي‌شه و اين معمولا پيغام خوبي نيست به هر حال من كه حسابي زره پوش بودم زياد سرما رو حس نمي‌كردم اما واقعا سرد بود اول اكتبر دما ١ درجه بالاي سفر  خلاصه رسيدم دانشگاه و كلي اين ور اون ور گشتم و تمارينم رو حل كردم. راستش به حدي اينجا تمرين و كار ميريزن رو سرآدم كه عملا كاري جز حل تمرين نداره و واقعا بعضي مواقع شرمنده خونواده و فاميل مي‌شم كه مجبورم كنار مسنجرم بزنم Very Busy! خلاصه همينجا از همه معذرت مي‌خوام دربست.

نزديكاي ظهر يادم افتاد كه تكاليف ساليد مكانيك رو نياوردم و مجبور شدم تا خونه برم اما براي برگشت تصميم داشتم كه بدونم سيستم اتوبوس به چه ترتيبه و براي همين در يك برنامه ريزي دقيق برنامه اتوبوس‌ها رو فهميدم. خارج كه ميگن همينه ديگه شما در وب سايت شهرداري مبدا و مقصدتون رو مي‌گيد و اون هم راه‌هاي رسيدن به اونجا رو با برنامه منظمي بهتون ابلاغ مي‌كنه (!) من هم برنامه رو برداشتم و پس از برداشتن چيزهايي كه جا گذاشتم رفتم تو ايستگاه منتظر. جل الخالق!! راس ساعت اتوبوس اوومد داشتم شاخ در مياوردم از اين همه نظم. البته جالب اينجا بود كه من تنها مسافر اتوبوس بودم اما خوب اينجا زدم به خط پررويي اتوبوس سر موقع و طبق برنامه شهرداري به مقصد رسيد و من هم براي گرفتن پول اجاره و خرج ماهانه به بانك رفتم اوخ كه چقدر سخته بخدا پول برداشتن براي من! مثل زهره!! ولي خوب ديگه زندگي خرج داره. اين مسئله باعث شد برم پيش دكتر چان و كلي گريه و زاري كه پدرت خوب مادرت خوب من با اين شهريه ورشكست مي‌شم!! و البته اون هم حرف منطقي رو زد و گفت آخه پدر من تو كه نبودي من به كي چيزي بدم سر موقع ميومدي الان همه كار مي‌كردي و البته يه كمم راهنماييم در مورد بورس كرد كه بايد فردا برم و ته توشو در بيارم. اوه خداي من هر روز در انتظار شنبه يكشنبه‌ام كه يه كم استراحت كنم واقعا زير اين همه بار آدم نابود مي‌شه.

و اما شبم كه مثل هميشه مراسم پرفيض و بركت افطاري به صرف سالن اجلاس سران ممالك اسلامي(!) كه واقعا جيگر آدم رو حال مياره و چشمام رو باز مي‌كنه. امروز چندتا مهمون مسيحي داشتيم كه مي‌گفتن از مسوولين امور مذهبي دانشگاهن و ما هم به فراخور حالشون حسابي شكمشون رو چرانيديم.

ديشبم يه مراسم كوچولوي احيا خودم تو خونم گرفتم. راستش اينجا معلوم نيست امروز ١٩ امه يا ١٨ ام خلاصه من كه ديشب حالي كردم و به خاطر نعمت‌ها و البته سختي‌هايي كه خداوند در پيش پام گذاشته ازش تشكر كردم. به خاطر همه چيز كه پشتيبانيم كرده و هوامو داشته ازش شكرگزاري كردم. مي‌دونيد خيلي به همچين چيزي نياز داشتم كه خوب بهترين موقعيتش ديشب فراهم اوومد.

خانه جديد مبارك!

بالاخره اين داستان قايم موشك بازي ما تموم شد و ما از در به دري نجات يافتيم! امروز صبح هر كاري كردم نتونستم زودتر از ١٠ از خواب پاشم آخه مثلا آخر هفته هست و قرار بود يكشنبه‌ها شب آرامش باشه ولي خوب بازم نتونستم تو خونه دووم بيارم و رفتم به سمت دانشگاه. حدوداي ١١:١٥ بود كه رسيدم دانشگاه و ديدم اي دل غافل درها قفله! اينجا خيلي باكلاسه!! درها همه از اين قفلهاي ديجيتالي داره كه كارت مي‌كشي در وا مي‌شه. من هم كه حالا وان كارد (ONECard) داشتم كه همون كارت دانشجويي به حساب مياد با كمال اقتدار به سمت در رفتم و هورتي كارت رو كشيدم و در وا نشد! فهميدم كه اي بابا اين كارت بي‌صاحاب رو بايد اول اكتيو كنم! خلاصه مثل گرگ گرسنه در كمين نشستم تا يه بابايي بياد و در رو وا كنه و بره تو. اپ! يكي اوومد و من هم عين عجل معلق پريدم تو:) و خلاصه نشستم و تا ساعت ٣ كه مي خواستم برم خونه كار كردم. ساعت ٣ با مترو كه اينجا به ال آر تي موسومه رفتم و يه خريد حسابي و ٤٠ دلاري كردم از قبيل سيب زميني، تخم مرغ، گوجه فرنگي، آب پرتقال، نون و پنير و خرما. پيش بسوي خونه با اين همه بار كه راستش عرقم در اوومد. ساعت ٤ زنگ زدم به تاكسي كه اينجا بهش مي‌گن White Cab و يه ماشين اوومد ما تا اساس رو ببريم پايين ديديم اي بابا تاكسي اصلا نيست. دوباره زنگ زدم و كلي داد و بيداد و اپراتور بدبخت گفت كه يارو اوومده ٧ دقيقه وايساده نيومديد و رفته كه در جواب بازم كلي داد و بيداد منو شنيد. يه بيست دقيقه وايساديم و بازم... نيومد كسي دوباره زنگ زدم و گفتم من ٢٠ دقيقه است اينجام تاكسي كو پس اپراتور بينوا گفت آدرس رو بگيد و من كه راستش نفهميدم چي گفت دوباره با عصبانيت بيشتر جمله بالا رو تكرار كردم. اندفعه اپراتور با لحن مهربانتري گفت من مي‌خوام به شما كمك كنم لطفا آدرس رو بفرماييد و من كه تازه دوزاريم افتاده بود آدرس رو بهش گفتم و اون هم از رو جي پي اس موقعيت تاكسي رو ديد و گفت تا ٢ دقيقه ديگه پيش شماست! جل الخالق بابا اينا ديگه كين. راننده تاكسي مردي سياه پوست بود كه باهاش كلي تا مقصد گپ زدم. اول كلي به احمدي نژاد خنديد و از انرژي هسته‌اي پرسيد و بعد گفت اگر غرب به ايران حمله كنه ايران مي‌تونه مقابله كنه يا نه و من هم راستش در نهايت محافظه كاري به همه چيز پاسخ دادم! راننده خودش سوماليايي بود و بعد از اينكه اسم منو پرسيد گفت يو آر موزلم؟ يعني تو مسلموني و من هم گفتم بله و ازش پرسيدم تو چي گفت بله و يه قران رو كه تو ماشينش بود نشونم داد. حالا شروع كرد در مورد حوزه از من سوال پرسيدن(!) و من هم كه اصولا عادت به نمي‌دونم گفتن ندارم شروع كردم كلي آسمون ريسمون بافتن و توضيح دادن  بعد كه منو رسوند و كمكم كرد كه وسائلم رو بذارم پايين يه السلام عليكم برادر نثارمون كرد و با يه السلام عليكم و رحمه الله بدرقه شد...

خونه خونه خوبي بود هر چند كلي خورد تو ذوقم وقتي ديدم رختخوابم براي تختش كوچيكه چون تختش دو نفره بود و البته خوشبختانه تشكم داشت و خوب ملافه كه داشتم و پتوشم خوب بود. كلي عكس از در و ديوار اتاقم گرفتم كه ايشالله ميفرستم. وقت افطار رفتم بالا آشپزخونه كه ويكتوريا اوومد و اولين درس آشپزي كه آب پز كردن تخم مرغ سفت و عسلي بود رو داد و من هم يه افطار پر و پيمون از سيب زميني كبابي و قارچ كبابي كه در ماكروفر پختم و تخم مرغ و كلي مخلفات جور وا جور به شكم هديه كردم و يه ميني جشن گرفتم 

خدا رو شكر كه بالاخره يه ور دلم آروم گرفت و دل مشقوليام تموم شد. اميدوارم كه با كمك خدا و تلاش خودم دعاي ديگرون بتونم بازهم بر مشكلات ديگم فائق بيام

پيش بسوي خانه‌دار شدن

بعد از يه روز نسبتا بد، هواي آفتابي امروز نويد يه روز سرحال رو مي‌داد. امروز عزمم رو جزم كرده بودم كه برم به Kingsway Garden Mall. خلاصه پا شدم و يا علي زدم به خط! راه افتادم. از خونه ما تا اونجا زياد راهي پياده نبود. كينگزوي يه جاست مثل ١٠ تا فروشگاه شهروند!!!! همه چيزي توش پيدا مي‌شه. من براي يه دست رختخواب رفته بودم اونجا و... وه!!!! چي بود. تا حالا تو زندگيم يه همچين چيزي نديده بودم اصلا مثل اينكه سر و ته نداشت. همه چيز بود لباس، خوردني، لوازم برقي و هزار جور چيز ديگه كه مني رو كه از خريد متنفرم رو مسحور مي‌كرد. يه عالمه مغازه‌هاي رنگاوارنگ بود به به! ديگه من اول به يك مغازه‌اي رفتم به اسم دلارا مال كه همه چيز در اون ١ دلار بود. يه سبد و چند تا ليوان و اينا شد ٥$ و واقعا برام جالب بود! هدف دوم خريد يه اتو و رختخواب بود. تو يه جاي ديگه رفتم و يييييييييييييييه! چقدر رختخواب!! خواستم يه بالشت و دوتا پتو بردارم كه يهو يه چيزي ديدم كه از مظاهر خارجي بودن بود (!) يه چيزي به اسم All bed-in-bag همه رختخواب تو يه كيف بود با قيمت مناسب!! خلاصه بعد دو ساعت پرسه زدن بين انواع سايزها و بسيج شدن جماعت خدمه براي راهنمايي من بالاخره تونستم رختخوابم رو پيدا كنم و البته يه اتو نقلي كوچولو ١٠$ هم گرفتم براي لباسام و البته چينيا اينجا رو هم قبضه كرده بودن!!! بلاخره دنياي تجارت همينه ديگه. و يك عالمه بار زدم زير بقلم پيش به سمت آفيس! خدايا شكرت كه امروز تعطيل بود ولي با اين حال جوك هفته من بودم! دانشجوي پي اچ دي با يه سبد زير بقل و يه دست پتو اينورش منظره‌اي رو بوجود مياورد كه بليطش از هفته‌ها قبل فروش رفته بود(!).

خلاصه اومدم و بساط رو پهن كردم تو آفيس و ساعت ٥ پيش بسوي خانه دار شدن... رفتم و زنگ در خونه ويكتوريا رو زدم و اون هم با يه تريپ ورزشي(!) اومد دم در! بعد يه احوال پرسي گرم رفتيم سراغ قرار داد. خونه خوبي بود با مقررات زياد كه نشون دهنده يه جاي مطمئن بود. مقررات خوبي هم داشت از قبيل نياوردن گوشت خوك و مشروب داخل خونه. خوب بقل خودش «من مسلمون نيستم اما گوشت خوك و مشروب نمي‌خورم!». خانم خوب و مهربوني بود و سر حوصله هم برام توضيح مي‌داد و هم به سوالاتم گوش مي‌داد. خدا رو چه ديدي شايد خيري در اينجا باشه. خلاصه تا آخر دسامبر قرار داد رو بستم و تا فردا كه اسباب كشي كنم.

خدايا شكرت كه امروزم رو جوري برام مهيا ساختي كه غم و قصه ديروز از بين بره. امروز مطمئن شدم كه در پشت هر قله‌اي يه دشتي قرار گرفته پر از گل. غرغر ما براي رسيدن به قله با لبخند خداوند مواجه مي‌شه چون اون اون ور قله خبر داره ولي ما نه...

روز بد

كي ميگه آدم بايد همش خوب بياره؟ اصلا كي گفته دنياي ما همش بر پايه خوشي‌هاست؟ نه! من نمي‌فهمم اگر يه روزبد نباشه آدميزاد قدر روزهاي خوب رو مي‌دونه يا نه!؟ به هر حال من امروز روز خوبي نداشتم.

توجه! از اونجايي كه ديروز براي من روز بدي بود حتي شب بعد از اينكه كلي وبلاگ روزم رو نوشتم يهو همش پاك شد. پس امروز وبلاگ ديروزم رو كامل مي‌كنم و هر جا گفتم امروز منظورم همون ديروزه!!!!

امروز صبح با هزار اميد و آرزو براي آماده شدن و رفتن به برج روياييم از خونه زدم بيرون. راستش همه چيز جور بود الا يه چيز و اون هم اين بود كه از ما يك سيتي زن كانادايي مي‌خواستن كه همه جوره ما رو گارانتي كنه كه اگر يه وقتي ما خسارتي زديم يا زودتر رفتيم اين بابا خسارت رو بپردازه! خوب يه جورايي انقدر گارانتيش محكم بود كه من جرات نمي‌كردم به كسي بدم. اما احسان به استاد راهنماش داده بود و هر دو اميد داشتيم كه بتونيم از اون امضا رو بگيريم. اما صبح كه قيافه پكر احسان رو ديدم فهميدم كه دكتر سيگو حاضر به امضاي اين فرم كذايي نشده! خلاصه چاره‌اي نداشتيم كه مزاحم پونه كارمند اينترنشنال سنتر شيم! پونه يه خانم ايراني (آباداني) كه وقتي ٤ ساله بوده اومدن اينجا. خدا خيرش بده كه خونگرمي آبادانيا رو هنوز داره. خلاصه پونه زنگ زد به اوونها و كلي پايه تلفن چونه چونه كه بابا اينا دانشجوي مان و از اين حرف‌ها! اما طرف به شدت مي‌گفت هر چي نياوردن نياوردن اما اينو بيارن!!!!

خلاصه از دست پونه‌ي عزيز هم كاري بر نيومد و ما آويزون و مغموم به سمت برج رويايي براي گرفتن پولمون حركت كرديم! اوه خدايا! خداحافظ استخر! خداحافظ همه چي....

خلاصه رفتيم و پول رو گرفتيم و با نااميدي به سمت گارنيو كه جاي ديگه‌اي بود رفتيم و در كمال ناباوري ديديم كه آقا كه امروز براي ديدن خونه با ما قرار گذاشته بود خونه رو اجاره داده!!!!!!!!!! خلاصه امروز روزما نبود تمام تلاش‌هامون براي خونه گرفتن نقش بر آب شد. دو سه تا مورد ديگم رفتيم و باز هم دربسته در انتظار ما بود!

خلاصه من كه حسابي اعصابم از اين وضع به هم ريخته بود به محض رسيدن زنگ زدم به ويكتوريا و باهاش قرار گذاشتم براي بستن قرار داد و رفتم و پول پيش رو بهش دادم. خلاصه گفتم ديگه بايد به قضيه خاتمه داد و فردا هم براي بستن قرار داد مي‌رم. اما بدبياري‌هاي من فقط اين نبود!

 شب براي افطاري طبق رسم جمعه‌ها بايدمي‌رفتيم مسجد. سرگرم بحث‌هاي سياسي و اجتماعي شديم كه ديگه يه نمه داشت دير مي‌شد مجبور شدم تنهايي برم و سرسري از علي آدرس رو پرسيدم و رفتم! چشمتون روز بد نبيه هر چي دنبال اين مسجد گشتم انگار آب شده رفته زير زمين!!!!! خلاصه به شكم مبارك عرض كردم: با عرض شرمندگي امشب ديگه مهمون جيبي! و رفتم سيف وي و كلي خريد كردم براي شكم مباركم و خلاصه از شرمندگيش دراوومدم.

مي‌دونيد هميشه دنيا دو روزه! يه روز به نفع آدم و يه روز به ضرر آدم. هنر ما آدم‌ها غره نشدن و البته لذت بردن از روز‌هاي خوب و در روزهاي بد گشتن به دنبال خوبي‌هايي كه خداوند براي ذهن‌هاي نكته سنج و زيبا بين خلق كرده

مشروب-پنير-افطار

خدا رو شكر كه يه روز ديگم به خير و خوشي تموم شد. امروز صبح خيلي دلم مي‌خواست يه كم بيشتر بخوابم اما نمي‌دونم چرا، ديگه شدم مثل ارتشيا راس ساعت ٧ صبح بيدار باشم ولي با هزار تا خواهش و تمنا به دلم كه يه كم بيشتر بخوابم زمان بيدار باش رو يك ساعت به تاخير انداختم. راستش اين شهر صبح‌هاي واقعا زيبايي داره. هواي تميز با يك سرماي دلچسب كه حسابي باعث مي‌شه سلول‌هاي ريه اول صبحي خودشونو يه كيسه كشي حسابي بكنن و اگر من يه كم بخوام بيشتر بخوابم و صبح رو از دست بدم فرياد خشششششششك قطيفه آقا قطيفه! سلولام بلند مي‌شه خلاصه امروز هم شروع شد. ديشب رو كه رفتم خونه خيلي بانمك بود. من كه فعلا مزاحم دوستاي خوبم اميرين (اميرحسين و اميرافروز) عزيزم هستم. بنابراين هر وقت بخوام برم خونه يه زنگ به موبايلشون مي‌زنم كه ببينم خونه رسيدن و پشت در نمونم. ديشب گفتن كه ما تا ١ ساعت ديگه خونه‌ايم و من به اين خيال كه مطمئن بشم بچه‌ها رسيدن، با علي سرگرم حرف زدن شدم و تقريبا دو ساعت بعد از تلفنم رسيدم خونه. اي دل غافل! كسي خونه نبود!! حالا فرض كنيد من ساعت ١١:١٥ شب تو خيابون موندم. خلاصه در به در دنبال يه تلفن عمومي شروع كردم به طواف دور خونه، بگذريم كه از نگاه‌هاي مردم به من معلوم بود كه پليس ادمونتون حتي خودشو براي يه عمليات تروريستي آماده كرده بود!!!! بعد از كلي چرخيدن بالاخره يه تلفن پيدا كردم و از اونجايي كه هيچ چيز اينا مثل آدميزاد نيست هر چي سكه انداختم تلفن جواب نداد! و از اونجايي كه در مترو يكي از دستگاه‌هايي كه سكه ميندازي و نوشابه مي‌ده ٢ دلار منو با يه ليوان آب خورد! و من هم از ترس اينكه نگن داره از اون قوطي، سرقت مي‌كنه بي‌خيالش شدم و براي حفظ جون دور 2$ رو خط كشيدم، زياد با تلفن كلنجار نرفتم. اما خوب بالاخره دوستان اومدن و منو از دربه دري نجات دادن.. اما امروز بعدازظهر و مهمانيWine and Cheese.....

جاتون خالي كه امروز مهماني Wine and Cheese در محل كلوب دانشگاه (Faculty Club) برگزار بود و قرار بود دو تا سمينار هم برگزار شه. من هم كه در اوج جو زدگي هستم و به خيال خودم ديگه يه سمينار نرم به جايي نمي‌رسم با بقيه دوستانم (علي، مهدي، كيم و برايان) راه افتاديم بسوي كلوب دانشگاه و همين كه وارد شدم چشمم به يه بار افتاد كه توش همه چيز سرو مي‌شد از انواع مشروب گرفته تا آب ميوه و آب خوردن. سالن كلوب يه هال تقريبا متوسط بود كه دور تا دور ميز و وسط هم صندلي گذاشته بودن. من و دوستام رو صندليا نشستيم و منتظر سمينار. يكي از استادها اومد و با روي خوش ما رو تعارف كرد كه بريم و نوشيدني(!) بخوريم. خوب بعد از مدتي دوستان براي صرف آب و آب ميوه و مشروبات رفتن به سمت بار و خوب من روزه بودم و نرفتم. پشت من ميزي بود كه از روي چيدمان قاشق‌ها و شعله‌هايي كه در زير ظروفي روشن بود كاملا معلوم بود كه ميز خوردنيه. بعد از مدتي كه گلوي حضار كم كم از خشكي به سمت خيسي برگشت گفتن يه جمله منو يه كم سر جام خشك كرد:"Ladies and Gentleman! please help yourself" با گفتن اين جمله حضار با نظم و ترتيب خاصي به سمت ميز پشت من  حركت كردن و مراسم پر فيض بخور بخور شروع شد. تقريبا همه با لبخند مشغول خوردن شدن جز من! حالا فكر كنيد من نشستم رو صندلي و از زير چشم بشقاب‌ها رو بررسي مي‌كنم: توت فرنگي! انگور! پنير گدا! مرغ سوخاري! يه ليوان پر نوشيدني جنگ سختي رو بين شكم و دل سبب شد! خدايا بوي اين غذا ها واقعا باعث تخليه يه بشكه ٢٢٠ ليتري اسيد معده به داخل يه شيكم گرسنه مي‌شد! اووووخ خدايا صداي حفاري يه چاه عميق از معده بي‌صاحاب من شنيده مي‌شد... ديگه نمي‌تونستم تحمل كنم و ترجيح دادم عطاي اين مهموني رو به لقاي اون ببخشم و به عبارتي دفرار! اما روياي اون توت فرنگيا و پنير گدا كه من ديوونشم تا خود آفيس من رو تنها نذاشتن. به هر حال سعي كردم فكرم رو مشغول كنم تا اون خاطرات خوشمزه رو از خودم جدا كنم. به هر حال خدا رو شكر كه زياد تا افطار نمونده بود و امروز هم مثل هر روز خوان نعمت خداوند بازهم ما رو روسياه درگاه الوهيت كرد.

مي‌دونيد خيلي وقت‌ها ما بايد صبرمون رو محك بزنيم. آيا ما اسير دليم يا شكم. آيا با يه نسيم خم مي‌شيم يا با يه طوفان! بزرگترين نعمتي كه خداوند به ما عطا كرده نعمت ديدن نعمت‌هاييه كه خداوند به ما عطا كرده. خدا رو شكر كه امروزم هم با يه خاطره قشنگ تموم شد... اين بود كه از مشروب-پنير-افطار آخريش رو انتخاب كردم تا بگم اوستا كريم من هنوزم افتخار بندگيت رو بر شونه‌هام مي‌كشم...

انسان-غذا-شادي

آخ كه اين آدم چه موجود عجيبيه! به طرفةالعيني از اين رو به اون رو مي‌شه! صبح كه اوومدم دانشگاه مثل هميشه زود بود، بارون قشنگي صورت شهر رو شسته بود و شهر پر دار و درخت ادمونتون رو ديدني تر از هميشه كرده بود. من كه حالا UPass داشتم و مي‌تونستم مجاني سوار اتوبوس بشم با اقتدار خاصي به سمت ايستگاه اتوبوس مي‌رفتم و منتظر بودم كه اتوبوس بياد و من كارتم رو نشون بدم و راننده با لبخند به من بگه Thank you! اما نا گفته نمونه كه براي همين يه تيكه برچسب 75$ دادم و خوب البته بايدم مي‌دادم. خلاصه زود خودم رو به آفيس رسوندم كه با احسان بريم براي بستن قرار داد بريم سراغ برج روياييمون! صبح ساعت ٨ هر دو آماده و مترصد حركت بوديم كه پس از تماس با دفتر اجاره گفتن بايد ٩ بيايد كه بازم زحمت‌ها به گردن احسان افتاد. خلاصه خدا خيرش بده رفت و قرارداد ما رو بست و به اميد خدا كم كم دارم ميرم تو خونه خودم آخ كه چه حس قشنگي داره! به هر حال بازم توكل مي‌كنم به اوني كه در هيچ حالتي من رو تنها نذاشته و هميشه ياورم بوده. به قول امير افروز هم خونه‌اي اميرحسين كه فعلا باهاشون زندگي مي‌كنم، بعضي زمانها واقعا شكر خدا واقعا مثل يه شيشه شربت انرژي‌زا يهو تو تك تك سلول‌هاي آدم گرماي يه رآكتور هسته‌اي رو ايجاد مي‌كنه. اما فعلا يه مرحله مونده و اونهم گرفتن امضا از يك تبعه كاناداييه كه قرار شد من و احسان بريم سراغ استاد راهنماهامون براي امضا. اوخ كه چقدر سخته همچين چيزي رو از يكي مثل Dr. Martin خواستن! بازم توكل به خدا....

خلاصه امروز بعد كلاس نشت و آزمايشگاه كه اومدم اصلا حال خوبي نداشتم. نمي‌دونم چرا اما حس مي‌كردم سرم بدجوري سنگين شده از اون ورم تلفن‌هاي پشت هم هم اتاقي اتيوپياييم كه با دوست دخترش هي مي‌گفت و مي‌خنديد، شده بود سيخ داغ كه هي انگار رو پشت من ميذاشتن! ديگه خلاصه به فارسي هر چي فحش بلد بودم نثارش مي‌كردم و اون طفليم نمي‌فهميد و بازهم به قدم زدن لاس وگاسي با دوست دخترش ادامه مي‌داد. اما اصل حال يكي دو ساعت قبل و بعد از افطاره زماني كه راندمان من به ١٠٠% ميل مي‌كنه. دم امير پسر داييم گرم با اين سي‌دي باحالش. از ساعت ٦ بعد از ظهر كه اين جماعت آفيس رو ترك مي‌كنن و من و احسان تو آفيس مي‌مونيم، آفيس مي‌شه ديسكو از هر آهنگ ٨/٦ هر مدلي با صداي بلند مي‌ذاريم و ميريم فضا!

خدا رو شكر افطاري امروز باز هم به خوبي برگزار شد. قربون اوستا كريم برم كه اينجا جايي كه جمعيت مسلموناي افطاري خورش شايد به اندازه يه اتاق ٤×٥ متري بيشتر نباشه انقدر نعمت ميريزه كه هيچكس گرسنه از در بيرون نمي‌ره. جالب اينجاست كه حتي ٢-٣ تا از مسيحيام ميان و با ما افطار مي‌كنن و اين واقعا خيلي دلچسبه. بعد از خوردن افطاري از اين رو به اون رو شدم! نه خستگي نه سر درد نه رخوت هيچ چيز ديگه نبود... اي انسان ضعيف!... بعد از افطار هم باز مراسم پرفيض چاي در فضاي باز رو با كمال ميل برگزار كردم و نكته جالب اين بود كه امروز ٢-٣ تا از ايرونيايي كه مي‌شناختم ازم سراغ خونمو مي‌گرفتن كه چي شد خونه گرفتي؟ و اين مسئله به من ياد آوري مي‌كرد كه تنها نيستم. واقعا خيلي وقت‌ها كه آدم احساس تنهايي مي‌كنه، يه كم صبر خيلي چيزها رو به آدم نشون مي‌ده. چيزايي كه حتي فكرشم نمي‌شه كرد...

فردا روزيه كه احسان بايد پرزنتيشن ارائه بده و من هم در مهماني ساليانه يا ماهيانه Wine and Cheeze دانشگاه شركت مي‌كنم. اين اولين مهماني خارجي كه دارم بعد از اوومدم به ادمونتون مي‌رم.  فردا داستان اين مهماني رو براتون مي‌نويسم.

از زيرزمين به افلاك

آخيش! عجب حالي مي‌ده اين افطاري به خدا! جاي شما خالي بعد يك روز نسبتا خوب هيچ چيز نمي‌تونه به اندازه يه وعده مجموعه غذاي ممالك اسلامي(!) آدم رو سرحال بياره. البته تازگيام يك لذت جديد پيدا كردم و اون هم چاي خوردن در شب سرد ادمونتون در فضاي بازه كه انرژي زيادي رو در تك تك رگ‌هام تزريق مي‌كنه. اين لذت به اضافه يه موسيقي اسپانيايي و مراسم كرم كارامل خوردن كابويي من به همراه درج خاطرات امروزم واقعا شب رويايي رو برام مي‌سازه هر چند امروز دو سه تا شوك مالي بهم وارد شده بود. الان دو دلم كه بازم شب در آفيس بمونم يا نه اما بعيد مي‌دونم اينكار رو بكنم. اما امروز...

جاتون خالي كه امروز صبح زود پاشدم و مثل هميشه سه شنبه‌ها ساعت ٧ صبح بايد مي‌زدم بيرون. اما امروز ساعت ٥:٣٠ بيدار شدم و بعد از يه دوش آب گرم حسابي و اصلاح زدم بيرون و بازم يه دو دلار و نيم ديگه رو در كمال ناراحتي داخل قوطي اتوبوس انداختم و بليط گرفتم. اما اين اتوبوس سواري ما هم با عبور از روي رودخونه رويايي ساسكاچوان واقعا اول صبحي جاي ١٠ ليوان ويسكي آدم رو سرحال مياره!!!! سريع رسيدم آفيس و پس از تخليه لباسي(!) دويدم سمت كلاس ١٢٢-٢ به سمت كلاس مزخرف ۶۶۴ (مكانيك جامدات) كه معمولا بعد از اون، دعا به جون احسان مي‌كنم كه در حل كردن مسئله‌هام كمكم مي‌كنه. خلاصه بعد كلي فحش به خودم كه بازم دير رسيدم ديدم اي دل غافل چراغها خاموشن و احدي در كلاس نيست كه تازه دوزاريم افتاد نه بابا طفلي گفته بود اين هفته تعطيله! خلاصه نمي‌دونم بايد بگم ناراحت بودم كه چرا زود پاشدم يا خوشحال بودم كه اين كلاس لعنتي برگزار نشد. به هر حال برگشتم آفيس و شروع كردم سر و كله زدن با مسئله‌هاي مكانيك سنگ. فكر كنم همين اين آخرم برام بمونه! شايدم خسر دنيا والاخره شم..،!،! به هر حال كلاس‌هاي سه شنبه و پنجشنبه پشت رستمم مي‌رسونه به خاك چه برسه به من ني قليون كه تازه برام هم كلاس زبانه هم كلاس درس!! اما خوب اعجاز زمان در اينه كه مي‌گذره و انسان رو اسير شرايط نميذاره. اما ظهر مراسم پرفيض زيارت برجي رو داشتيم كه به علت حضور يك حوري از حوري‌هاي بهشت منطقه ويژه توريستي بهشت محسوب مي‌شد! خلاصه با احسان پيش به سوي دلدار روانه برج Windsor Plaza شديم. اوه يه خيابون مونده بود!! انوار الهي از شعاع ١٠ كيلومتري كاملا ديده مي‌شد!!! بالاخره رسيديم و زنگ زديم بعد از چند ثانيه... زينننننننننگ و در باز شد و ما وارد شديم. اما مطمئنم آقايي كه براي نشون دادن خونه به پيشواز ما اوومد هرگز علت نگاه نااميد و عصباني و قيافه‌هاي آويزوون ما رو نفهميد! خلاصه رفتيم بازديد خونه. انصافا قصري بود! سينما، استخر، سالن بيليارد، سالن مطالعه، مجموعه DVD و هزار جور از اين جلنگ و پولونگيا. بعد يه گردش تقريبا پيچيده رسيديم به يه اتاق يه خوابه  كه تقريبا معلوم بود قبل از ما جنگ جهاني سوم در اونجا اتفاق افتاده بود و صد البته هم از به هم ريختگيش مال يه پس مجرد بود، رسيديم. اما انصافا خيلي بزرگ بود و تقريبا ٧٠-٨٠ مترمربع مي‌شد. خوب البته مثلا ماكروفر و تخت نداشت كه البته زيادم مهم نبود... ولي خيلي افسون كننده بود. براي من كه يه زيرزمين رو داشتم ٥٠٠ تا اجاره مي‌كردم و الان ٦٠٠ تا دارم مي‌دم و يه جاي بزرگتر و در يك برج با اين همه مزايا مي‌گيرم ته سود بود. اما حرف هاي احسان در مورد اجاره سنگين خونه منو در اوج خوشحالي به فكر فرو برد كه اگر من ٢٠٠ تام بخوام براي خودم خرج كنم ٨٠٠ تا در ماه، كه در سال مي‌شد ٩٦٠٠تا به اضافه خرج تحصيل كه امروز بهم يه شوك سنگين وارد كرد يعني ٥٢٠٠ دلار بدجوري وحشت تو دلم انداخت كه اگر شهريه ترم بعدمم اينقدر سنگين باشه ديگه كارم تمومه. اين باعث شد كه به اين فكر باشم كه دپارتمانمو عوض كنم يا حتي دانشگاهم رو تغيير بدم... اما اينا همش در حد يك تئوريه فعلا.

خلاصه فردا هم يكي ديگه از روزهاي خداست. خدايي كه خودش روزي تموم بنده‌هاش رو تضمين كرده و همون جور كه من رو بعد از كلي پيچوندن و پيچوندن به اينجا رسوند، نشون داده كه هنوز فراموشم نكرده و اين باعث مي‌شه فردا بازهم مصمم قدم‌هام رو بردارم كه تنها نيستم.

به دنبال خانه‌دار شدن

عجب روزي بود امروز! اينجا دوشنبه‌ها مثل شنبه ما نيست. ما شنبه‌ها چنان با انرژي آغاز مي‌كنيم كه وقتي به دوشنبه مي‌رسيم حسابي كم مياريم. اين بنده‌هاي خدا از همين اول كم آوردن به هر حال امروز قصد كرده بودم كه ديگه هر جوري هست پشت ديو خونه رو برسونم به زمين! بعد از كلاس Drainage and Seepage كه دكتر Sego برگزار مي‌كنه و انصافا هم خوب درس مي‌ده رفتم و گيومو ور كشيدم سوار مترو شدم به سمت برج‌هاي ادمونتون، نه براي عمليات انتحاري بلكه براي عمليات استسكاني!! (بر وزن اسكان) خلاصه از ايستگاه مترو Crona تا ايستگاه مترو Churchill حدود ٦-٧ كيلومتر راه بود اما من كه مصمم بودم راه افتادم! زنگ هر برجي كه سر راهم مي‌ديدم رو مي‌زدم و با انگليسي دست و پا شيكسته حالي طرف مي‌كردم كه بابا اتاق يه خوابه داريد؟ و تقريبا يك جمله به دايركتوري انگليسيم افزوده شد: "Sorry! There is no room available" خلاصه بعد از چهار تا جواب از اين قسم مثل لشگر شكسته خورده، درب و داغون و خسته و البته عصباني كه آخه چرا همه ادمونتون چپيدن تو اين برج‌ها!!!!!!! بر گشتم دانشگاه. احسان امروز پرزنتيشن پايان نامشو بايد با استادش چك مي‌كرد وقتي من رسيدم، بهش گفتم كه آقا بالاي رودخونه رو بي‌خيال همه اتاق‌ها پر شدن. مي‌دونيد اينجا شهر تقريبا به دو نصف تقسيم مي‌شه و از وسط اون رودخونه ساسكاچوان مي‌گذره كه يه روزم بايد برم اونو از نزديك ببينم. خلاصه مثل اين بود كه كابوس زندگي تو زيرزمين داشت براي من تحقق پيدا مي‌كرد. بعد از ظهر حوالي ٣ اينا بود كه احسان از پرزنتيشنش اوومد و راه افتاديم سراغ برج‌هاي جنوبي. يكي دوتا رو سر زديم اما كسي براي پاسخ گويي نبود. انگار اين كانادايياييا از ماها دو در ترن! خلاصه بعد صدتا جواب سربالا و بي‌جوابي رفتيم سراغ يه برج به اسم Windsor Plaza جاي شيكي بود! رفتيم تو و مثل آقاها سراغ ميز پذيرش كه يه خانوم خوش برخورد ما رو كلي تحويل گرفت و بعد راهنماييمون كرد به يه اتاق شيشه‌اي تا مسوول امور اجاره بياد. ما نشسته بوديم كه از قضا ديديم يه خانوم سبزه با يه لباس از اينايي اوومد و نشست روبه رومون. نگين بي‌ادبما اما در زير گردنش محلي براي ورود Master Card كاملا واضح بود! حداقل براي مني كه تازه اوومده بودم عاملي بود كه اصلا حواسم پيش حرف‌هاي احسان و اون دختر خانوم نباشه. دو سه بار اوومدم به احسان به فارسي بگم: آبجي مون چه كرده! ولي روم نشد. از خنده احسان معلوم بود كه خودشم زياد حواسش به صحبت‌هاي سركار عليه نبود!! خلاصه طفل معصوم كلي براي ما توضيح داد كه دوخوابه چند يه خوابه چند و از اين جور حرف‌ها و آخرم قرار شد كه فردا بريم و جا رو ببينيم. جاي خوبي بايد باشه طبق بروشورش كه يه اتاق ١ خوابه ٧٠ متري با استخر و سونا و باشگاه بدن سازي و سالن مطالعه و صد جور قر و فر و البته غير مبله (Unfurnished) حول و حوش ١١٠٠$ كه سهم من ٥٥٠$ مي‌شد. نسبت به اون زير زمين كه تقريبا همين قدر برام ميافتاد خوب بود. خلاصه خانومه گفت به اسم كي رزرو كنم كه احسان با لهجه‌اي كه مي‌خواست طرف كاملا بفهمه گفت: A B A Z A R Y، و دختر خانوم گفتن ايراني هستيد (به انگليسي) احسان گفت بله و ايشونم در كمال ناباوري گفت منم ايراني هستم! من خشكم زده بود كه واي اگر مي‌گفتم آبجي چه جيگريه! خانوم همشو مي‌فهميد!!!!!! اما.... اما احسان از نگاهش معلوم بود كه نيمه گمشده زندگيشو در Windsor Plaza پيدا كرده اصرارهاي من براي بازديد از ساير آپارتمان‌ها و برج‌هاي اطراف واكنش سرد احسان رو در پي داشت كه زمزمه ترانه «تير مژگان تو از عينك پشت      زد به قلب اخوي، بنده را كشت» رو در گوش من زمزمه مي‌كرد. اما بازم ما به گشتن ادامه داديمو چند تا جاي ديگه رو هم رفتيم كه متاسفانه همش به در بسته خورديم. حالا تا فردا كه ببينيم اين طلسم لعنتي خونه دار شدن ما مي‌شكنه يا نه...

وقتي برگشتم مثل هميشه تنها اميدم افطاري بود نه درس خوندن و امثالهم، و سر افطار مثل هميشه رفتم كمك و حسابي آماده سازي كرديم و بازهم من از خوردن آب ميوه كه به علت پذيرايي و سرگرم شدن به اين كار هميشه از دستش مي‌دادم، محروم شدم! اما خلاصه غذاي امروز رو خوردم. جالبه كه غذاهاي اينجا براي افطار سالن اجلاس سران كشورهاي اسلاميه! از هر مليتي توش يه غذايي هست كه شيكم گرسنه اين چيزا سرش نمي‌شه!!!!! و من امروز براي اولين بار دلمه لوله‌اي ديدم و يه چيزي شبيه كوفته كه توش گوشت بود و يه چيز ديگه كه نفهميدم اصلا چي بود و خوردم!!!! به هر حال سريعم جيم زدم دفترم كه يه سلامي خدمت كرم كاراملام عرض كنم و مثل اين كابويا با چاقوي جيبيم تهشو در آوردم. الانم منتظر تلفن مامان اينام. به خدا اين تلفن اگه نبود من دق مي‌كردم. حالا ايشالله اين خونهه جور شه و من از اين دل مشغولي در بيام و برسم به پايان داستان، نه تراژدي به دنبال خانه دار شدن

يكشنبه‌ها، شب آرامش

سوالي كه هميشه در ذهن من بوده اينه. آيا واقعا انسان براي مبارزه كردن آفريده شده؟ هميشه در سرتاسر زندگي آدم يجوري دنبال دردسر مي‌گرده. نمي‌دونم چرا ولي بالفطره دوست داره براي خوشحاليش از مرز خيلي از سختيا بگذره. حتي اگر چيزي رو بخوان دو دستي بهش بدن بازم دلش مي‌خواد براي بدست آوردن اون از قله قاف بالابره. اما چيزي كه من اينجا فهميدم اين بود كه هميشه بايد يك روز رو به هيچي فكر نكرد. و اون روز اينجا يكشنبه‌هاست...

امروز صبح هوس كردم يه سر بزنم به west edmonton mall، ولله ما كه نديديم اما مي‌گن بزرگترين پاساژ سرپوشيده دنياست! حالا راست و دروغش با گوينده اما اينم بگم كه محل مايه‌داراي ادمونتونه! خلاصه ديدنش كه مجاني بود و مي‌خواستم يه موبايلم بگيرم كه از خونه به اون زنگ بزنم. اما خلاصه نشد كه بريم چون يه مدرك شناسايي از من مي‌خواستن و منم فهميدم كه پاسپورتم تو آفيسمه. خلاصه بعد كلي فحش و بد و بيرا كه از دوستم شنيدم كه آخه .... جون كدوم ا...ي پاسپورتشو ميذاره تو آفيس، فهميدم راست مي‌گه بابا اين پسر. راه افتادم به سمت دانشگاه و جالبه كه دانشگاه هفت روز هفته درش بازه. اتفاقا احسانم تو آفيس بود و نشون مي‌داد كه فعال ترين مليت هنوزم ايرونيان! بعد يه چاق سلامتي وقتي تصميم گرفتم بشينم سر درسم كه داداشم (مهدي) آنلاين شد و كلي احوال پرسي اينترنتي كرديم. من هميشه كسي كه اينترنت رو اختراع كرده دعا مي‌كنم كه مرزها رو برداشته. خلاصه بعدش با مامانم يه گپي زديمو كلي انرژي گرفتم. كلي غر زدم از آوارگيم و اونم كلي دلداريم داد. به خدا اگر پرستش مخصوص خداوند نبود، مادر تنها موجودي بود كه بعد خدا لياقت پرستش رو داشت...

بعد تجربه ترسناكي كه ديشب از اراذل و اوباش ادمونتون داشتم، امروز تصميم گرفتم زود برم خونه تا هم استراحتي براي يك هفته پر تنش ديگه كرده باشم و هم گير جماعت اراذل نيفتم. هوا كم كم سرد شده و لباس‌هاي زرهي من هم كم كم داره بيرون مياد. خدا پدر اخوي رو بيامرزه كه از اين بابت حسابي منو ساخته كه براي هر درجه حرارتي يه پوششي دارم.اما اين جماعت كاناداييون واقعا يه تختشون كمه! در حالي كه من تيك تيك مي‌لرزيدم اونا با آستين كوتاه و شلوار كوتاه و بعضا لباسهاي بي‌حيايي(!) بيرون بودن. ياد ديشب افتادم... رفته بودن مغازه Save on Food ،مثل شهروند ماست، خريد صابون مايع كه وقتي اومدم بيرون ديدم دوتا حوري دم در كه لباسهاي س...ي تنشون بود تيك تيك داشتن مي‌لرزيدن، منم شيطونيم گل كرد! برگشتم همين كه از كنارشون رد شدم گفتم: آبجي با اين لباست معلومه مي‌چايي!!..... بدبختا فقط تو كف اين بودن كه اين يارو چي گفت!

به هرحال رسيدم خونه و بعد صرف نماز گفتم يه هفته همش تو فكر و خيال خونه و بدبختي بيچارگيام بودم كه خسته شدم امروز ديگه روز استراحته! جاتون خالي اينجا چندتا فيلم ايروني بود كه اتفاقا تازه اكرانم بود و به! از قضا اخراجي‌ها هم دربينشون بود. نشستم و قه قه خنديدم. راستش خيلي وقت بود اينطور نخنديده بودم. تهران كه همش به فكر رفتن و بدبختياش و اينجا هم كه داستانمو مي‌دونيد. به هرحال براي افطاري هم سه تا تخم مرغ رو با روغن و رب آشنا كردم به ياد قديما! اما اين كاناداييا هيچيشون شبيه آدميزاد نيست حتي تخم مرغاشونم مزه نداره! آخه مي دونيد اينجا همه چيش يا اورگانيكه يا غيرارگانيك! يه مشت مواد شيميايي مي‌خورن. ياد ايرون بخير كه واقعا بهشته و قدرش رو نمي‌دونيم. خلاصه بعد اينكه از مزه املتم كلي شرمنده شكم مبارك شدم! چايي و اينا رو زدم بر بدن كه ناسلامتي نگن طرف جوكيه! اما واقعا دم رشيد گرم كه اين حلوا گردويياش آدم رو از اين رو به اون رو مي‌كنه! نقش اين حلوا گردوييا عين ويسكي كانادايياست! هر دوشون دماي بدن رو به نقطه جوش نزديك مي‌كنن. اما اين كجا و اون كجا. و اين آجيل شيرينم كه شده مونس شباي تنهايي من كنار كامپيوتر. ماها سه تا يار جدا نشدنييم. منو، كامپيوتر و آجيل شيرين! آخ كه اگه مستقر بشم مي‌زنم تو خط واردات آجيل به ادمونتون!!!!!!

اما فردا.... دوشنبه است و روز سختي برامه. بايد يه ٦-٥ جا سر بزنم و دنبال خونه بگردم. مي‌دونيد من هرگز از انتظار كشيدن ضرر نديدم. خدا هميشه منو دوست داشته اما هميشه بهم صبر كردن رو توصيه مي‌كنه. نمي‌دونم مريضي خواهر ويكتوريا (اون خانومي كه قراره برم تو زيرزمين خونش زندگي كنم) آيا حكمتي داشت كه من عجول نتونم با ويكتوريا قرار داد ببندم و خونه بهتري نصيبم بشه؟ نمي‌دونم آيا رفتن ديدن زيرزمين نگين (يه دختر ايروني كه اونم تازه اوومده) براي اجاره و صحبت با بقيه بچه‌ها در مورد بدي زيرزمين حكمتي داشته يا نه؟ نمي‌دونم آيا خدا مثل هميشه بهترين رو براي من در نظر گرفته و من خودم بي‌خبرم.... من هنوز خيلي چيزا رو نمي‌دونم و تنها زمان مي‌تونه اينو به من نشون بده كه حكايت از چه قراره؟ به هر حال امروز ٢٣ سپتامبره و من تنها ٢ روز وقت دارم كه جاي زندگيم رو پيدا كنم.

مثل هميشه چشمامو مي‌بندم و مي‌گم توكل به خدا! خدايا بازم افسار سرنوشت رو به دست تو مي‌سپارم و با كمال قدرت شمشيرم رو مي‌كشم و به جنگ روزگار مي‌شتابم. مي‌دونم كه تو اين مبارزه هم تنهام نمي‌ذاره. از من حركت نوبت توه كه بركت رو بدي.

اما امشب به هر حال يكشنبه هست و يكشنبه‌ها، شب آرامش