پدیده ای به نام شیخ العارفین!

قبل هرچیز بفرمایین نون پنیر سبزی! اونم چه سبزی! سبزی خوردن دبش! بعد با چی؟ چای دیش لمه! اونم چه چایی دیش لمه ای؟ چای ساسکاتون بری که کتی آورده! آی می چسبه الان به این تن و بدن! آی می چسبه! جاتون خالی الان تو خونه بو قلیون پیچیده!

اما اندر احوال شیخنا، ابوالحکما و مهدی العرفا و زین الادبا، طوطیان شکر شکن از دیاری بس دور و از اقصای بابل خبر آورده اند که در چنین ایام اندکی ماضی و کمی فی الحال (!) آسمان غرید و زمین بالید و پرندگان نغمه سر دادند که ای درختان رقص طرب بر شاخ خویش بی افکنید که چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی امشب! ابرها از پوشیدن خورشید منع شدند و باران اندکی باریدن کرد که ای زمین زنده شو که امروز روز زندگانی است! و فی الحال چنان دریاها و اقیانوس ها موج مکزیکی زندند که ای اهالی گیتی، دوو دوو روو دوو دوود دوود مهدی! دوود دوو روو دوود دوود مهدی!

در چنین زمانی بود که اگرچه طالع، بلند و بخت، شگون و یُمن، خوش بود ولی بر طبق اصول خرافی زمین شناسی که قاره ها را چنان در دوران بسی ماضی از هم دور کرد و اهالی این سرزمین را بدان سرزمین و بالعکس، پخش و پلا نمود، ما این سمت دنیا خلوت گزیدیم و شیخنا آن سمت دنیا بستر فکند و ما ریاضت ها کشیدیم و شکم سنگ بستیم و شیخنا ماکیان و ماهیان بر شکم ارزانی همی کردندنی بسانی که ما مرتاضی شدیم استخوان به پوست و شیخ، حاجی بازاری شد فربه شکم! ولکن به سان افزایش قطر شیخ، مرام و معرفت و محبت و عطوفت آن مراد هم بسی گسترش یافت بطوری که از یسار تا مرزهای هند و چین و از یمین تا مرزهای روم بسان سرزمین کوروش گسترش یافت و این حقیر کما فی السابق بی بهره از در گران معرفت و بی نصیب از پر زیبای طاووس!

اما امروز فرصت مغتنم شمردیم که چون خطیبان و مداحان لغات قلمبه سلمبه را بدون توجه به معانی و رسالت لغت بر هم ببافیم و به جام چای ساسکاتون بری لبی بزنیم و همی سمایی بکنیم و مدح شیخ گوییم، شاید که بر مذاقش خوش آید و لبخندی از آن دیار بر چله کمان نشاند و بر بلاد کفر همی فرستد که سینه آسمان ابری را شکفته و نور الهی را بر خاک نشینان سرزمین یخبندان ارزانی بدارد!

فلذا دو کلام حرف دل با آدم چاق!

الا ای آن که چاق و گرد و خوبی

شجاعانه سوار اسب چوبی

هزاران تهنیت میلادت ای دوست

الهی! غصه از قلبش بروبی (شاعر گمنام متخلص به پسر نیک!)

کانونی به نام خانواده

امروز که داشتم میومدم دانشگاه دم HUB که رسیدم دیدم بخشی از دیوارش رو برداشتن و جاش بین بقیه بخشهای دیوار خالیه. راستش رو بخواید هرچی فکر کردم که خدایا این جا چی بوده قبلا یادم نیومد. همین که داشتم راهم رو ادامه می دادم به خودم گفتم من این مسیر رو شاید 3 سال ضربدر 365 روز اومدم و رفتم و الان بعد بیش از 1000 سال که چشمم به این دیوار افتاده الان اصلا یادم نمیاد که اینجا چی بوده و الان نیست و از اون شاید مهمتر ... اگر فردا این محل رو تعمیر کنن و همون چیز قدیمی رو بذارن متوجهش می شن و شاید اگر 3 سال دیگه اینجا رو دوباره بردارن و از بین ببرنش یادم بیاد که چه چیزی اینجا کم شده.

روزهایی که به اینجا اومده بودم چیزی که بیش از همه آزارم می داد خلایی بود به نام خانواده. خانواده ایی که فقط شامل برادر و مادرم نبود بلکه عزیزان دیگه ای هم بود که شاید روزهای قشنگ زندگیم رو برای هم ساخته بودیم. پارسال که ویدیوهای مربوط به مسافرت های مامان و دایی اینا و عکس هاشون رو برام می فرستادن بیشتر به جای خالی کاشیهای این دیوار پی می بردم و حتی امسال که ایران بودم از دیدن خونواده شاید بیش از زمانی که حتی ایران بودم لذت می بردم، بازم به خاطر اون جای خالی روی دیوار.

روزهای قبل حتی اینجا دلخوشیم این بود که یه خونواده برای خودم دست و پا کردم، خونواده ای که اگرچه الان جای خالیش رو دیوار معلومه ولی اینبار می دونم چی جاش خالیه و توقعی ندارم که چرا نیست الان چون هر کدوم از این کاشی ها این وظیفه رو داشتن که یه دیوار جدید رو بسازن بنابراین از جای خالی کاشی ها روی دیوار اگرچه راضی نیستم اما غمگین هم نیستم چون جای خالی 10-15 تا کاشی الان 10-15 تا دیواره.

چیزی که امروز من رو وادار به نوشتن کرد چیزیه که من اسمش رو خطر وداعی تلخ برای روزای قشنگ قدیم می نامم. با سارا (دختر دایی) داشتم چت می کردم. از زمین و زمان گفتیم و از گذشته و حال و آینده. راستش خیلی چیزها رو شنیدم که دلم راضی به شنیدنش نبود. اسامیی و صفاتی از قبیل احترام و بزرگتر و گذشت که دیگه نه جای خودشون بودن و نه دیگه معنیی داشتن. دیدن لغاتی که دیگه معنی گذشته رو نداشتن باعث می شد یه دیوان قشنگ رو به لحن خوندن یه لغتنامه بخونم. دلم راضی نبود از چیزایی که می شنیدم. از واژها هایی می گفتم که برای من کاشی خالی روی دیوار بود و برای اون "ها" بخشی از یک روز در 3*365 روز گذشته. نمی دونم شاید من خیلی بی قیدم، شاید خیلی بی خیالم و شاید خیلی بی غیرت. اما برای من گذشته یک حقیقته. گذشته برام حقیقتیه که باید با اون حالم رو قضاوت کنم. کسی از آینده خبر نداره... اما اگر این آینده خیلی کوتاه بود چی؟ آیا منم! منم! های امروز بهایی ارزشمند برای پرداخت حسرت و افسوس آینده کوتاه هستن؟ چرا آدما دیگه نمی تونن بگن بیاید برای حفظ چیزایی که باهاش خاطره های خوب ساختیم بجنگیم؟ چشمامونو ببندیم و جاش گوشه های لبمون رو از هم دور کنیم تا بجای چیزایی که زوری می خوایم ببینیم یه لبخند رو مهمون طرف مقابل کنیم؟ شاید ناشکری تو خون ماست... شاید تو ژن ما ایرانیا حک کردن که "تو منتقدی بالفطره هستی، پس برای انتقادت بجنگ تا به نفرت برسی!". اما واقعا چرا؟ واقعا چرا من اینجا دارم حسرت یه سفره افطاری رو می خوردم که کنار همه خونواده باشم و دیگران به دنبال جمع کردن یه مشت لغت متعفن کنار هم و قضاوتی که آخرش به اعدام "گذشت" ختم می شه؟ چرا من اینجا خودم رو محکوم می کنم به ندیدن چند آجر بی جون و دیگران خودشون رو محق می دونن که آجرها رو از روی دیوار بکنن. چرا زندگی رو انقدر بی رحم می کنیم که بشنوم "از وقتی رفتی دیگه اون دیوار، دیوار سابق نیست". اگه من رفتم مگه چی با من رفته؟

جواب این چراها چیزهایی نیست که من بخوام جوابش رو بدم. اما یه چیز رو می دونم "خونواده ای که گذشت رو در خودش از دست داد دیگه به لعنت خدا هم نمی ارزه و تنها ارزش حسرتی سوزناک رو داره، عطشی که هرگز دیگه فروکش نخواهد کرد..."