امروز یه پستی دیدم در وبلاگ شمالی ترین در مورد راه اندازی بانک کتاب در اینجا. ایده فوق العاده ای هست و من مطمئنم به زودی این بانک می شه یکی از بزرگترین بانک های کتاب کانادا! یا حتی آمریکای شمالی! داشتم حساب می کردم که اگر هر ایرانی یک کتاب به این کتابخونه هدیه بده چه خیل عظیمی از کتاب رو خواهیم داشت.
یکی از مسائلی که فقط هست اینه که کجا این کتاب ها را جمع کنیم. به همین جهت از تمام وبلاگ نویسان عزیز درخواست می شه این مطلب رو با گذاشتن در وبلاگشون به اطلاع همه برسونن تا ایده ها رو جمع کنیم و ببینیم چه می توان کرد و در ضمن از تمام خوانندگان هم در خواست می شه اگر نظری دارن در بخش کامنت بذارن که ببینم چه می شه کرد!
منتظرم و ممنون شمالی ترین به خاطر ایده قشنگت.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 11:20 توسط محسن
|
مدت نبودنم زیاد بود می دونم اما انقدر سرم شلوغ بود
که اصلا فرصت سر خاروندن هم نداشتم. خدا رو شکر بالاخره کارهای متفرقه ما هم تموم
شد و الان فرصتی رو گیر آوردم که هم وبلاگم رو آپدیت و هم اینکه کمی هم به اصلاح
پروپوزالم بپردازم. اما بازم خدا رو شکر که سرانجام کارهایی که انجام دادم خوش
بوده و به قولی الان که به کارنامه این دو روزم نگاه می کنم مهر موفقیت رو درش می
بینم. خوب چه چیزی سرانجام یک روز رو خوب نشون می ده جز مهر موفقیت.
دیروز تقریبا تمام مدت مشغول انجام کارهای نهایی
نشریه ایرانیان بودم و با یه دستم داشتم ایمیل می زدم، با یه دست اصلاحیه ها رو
انجام می دادم و مقاله ها رو می ذاشتمتو
فرمت و از طرف دیگه هم زنگ می زدم به نویسنده ها و یا کسایی که قرار بود عکسی رو
به مجله ارسال کنن که باهاشون هماهنگی های نهایی رو انجام بدم. واقعا دست همشون
درد نکنه که همه با هم تونستیم یه نشریه با کیفیت فوق العاده بالا رو بدیم بیرون.
راستش رو بخواید انقدر بعد از اینکه ایمیل ISAUA مبنی بر فایل نهایی نشریه رو دریافت کردم خوشحال شدم و با غرور نسخه نهایی رو ورق می زدم
مثل پدری که داره کارنامه موفقیت پسرش رو نگاه می کنه. واقعا دست مریزاد به همه
کسایی که نشریه این ماه رو خلق کردن.
اما دیشب و پریشب هم ایمیل علی کتابی کارگردان این
سری رادیو هم چپ و راست به ما اخطار می داد که سه شنبه نوبت ضبط شماست و من باید
به هر طریقی که بود خودم رو برای اون هم آماده می کردم. این بود که امروز صبح سریع
خودم رو رسوندم به دانشگاه و شروع کردم روی اون کار کردن. راستش رو بخواید و اگر
به حساب تعریف از خود نذارید این برنامه هم به نظرم کولاکی شد. خدا رو شکر که این
رادیو هم داره پله های رشد و کمال رو یکی یکی و با سرعت طی می کنه. خلاصه امروز
خسته و کوفته و داغون اومدم خونه و درحالی که یه نفس راحت کشیدم و به صندلی تکیه
دادم یه ظرف پر از سالاد رو روانه معده مبارک کردم که یه کم کمتر غر به جون من
بزنه و شروع کردم به وبلاگ نویسی.
راستش رو بخواید این مدت دارم سعی می کنم دقتم رو به
اطرافم بیشتر کنم و تو این مدت با خیلی چیزها آشنا شدم. کار کردن روی رادیو و
نشریه هم شد یک ابزار برای نیل به همین هدف. اینکه چطور می شه با نگاه کردن به یک
منظره حتی از تغییر رنگ خرگوش ها هم لذت برد و یا به حدی از شنیدن موسیقی لذت ببری
که انگار اون رو داری می نوازی و یا اینکه چطور می شه از یک غذای خوشمزه به حدی
لذت برد که انگار تک تک سلول های بدنت بطور Real Time درحال جذب تک تک ذرات اون غذا هستن بدون اینکه برات مهم
باشه که پنیر پیتزاش کش میاد یا نه؟! این چند روزه فهمیدم که چطور واقعا می شه از
این نعمت ها که خدا به ما داده لذت برد. راستش رو بخواید ... می دونم شاید خیال
کنید که من خل شدم (!) اما واقعا امروز 2 ساعت آهنگ نوری تا ابدیت آریان رو 100
بار گوش دادم و هر بار سعی می کردم تنها از شنیدن صدای یک سازش لذت ببرم و انقدر
از این با دقت شنیدن لذت می بردم که هر کسی که میومد تو اتاق ما کاملا حس می کرد
که من در این دنیا نیستم تا جایی که گاهی عماد (هم آفیسی جدیدم کنار میزم میومد و
من اصلا متوجه حضورش نمی شدم).
اما خبر خبر مهم! این جانب در یک ایمیل کاملا رسمی به
عنوان Reviewer مجله معتبر International Journal of Rock Mechanics انتخاب شدم!
انقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم که سریع به یکی از دوستام خبرش رو دادم و او هم
در جواب گفت خوب این خبر برای تو مهمه نه برای من!!!! کلی خورد تو ذوقم! اما از
اونجا که زمان در زندگی من به عقب بر نمی گرده، حیف بود شیرینی این لذت رو به تلخی
این حرف بسپارم! این بود که به خوشحالیم حرکات موزون رو هم اضافه کردم! خدا پدر
مادر شهرام شپره رو بیامرزه که آهنگ هاش همش انرژی مثبته! خلاصه الان سرنوشت یک
مقاله اندر تصمیم حکیمانه گربه های فضاییه! گفتم گربه های فضایی، یاد فعالیتهای
شدید کودک درون افتادم! دیروز که تو facebook داشتم شرح حال ها رو نگاه کردم یهو چشمم افتاد به عکس
کارتون پرفسور بالتازار! جاتون خالی حالا ساعت 8:30 شب! حوس کردم کارتون پرفسور
بالتازار نگاه کنم. انقدر خندیم که اشک از چشممام روانه شد. می خندیدم به کودکی
خودم که چطور با دیدن اینکه این جناب بالتازار سه دور راه می ره، می ره دستگیره یه
ماشین عجیب رو می کشه و ما حصل این تفکرات می شه سه قطره مایع که وقتی می ریزه
زمین یهو یه چیز عجیب الخلقه در میاد، الگو برداری می کردم و من هم در دوران
کودکیم می رفتم تمام اسباب بازی هام رو ردیف می کردم و سعی می کردم با همون سه
قطرهمشکلی از دنیا رو حل کنم. نباید دلم
برای دوران قشنگ کوچکیم تنگ بشه؟ دورانی که خونه رو می ریختم به هم اما کسی چیزی
بهم نمی گفت امروز برای یک کلمه حرف باید 2 ساعت لکچر توضیحی بدم. اون روز با توپ
شیشه می شکستم و کسی چیزی نمی گفت و امروز محکوم می شم به شکستن چیزهایی که شاید
ترمیمش ......
زدم به دوران کودکی و یادم اومد که جناب امیرخان
(امیر-پسر دایی) که برای من هم برادره، هم پسر دایی، هم رفیق، هم هم بازی دوران
کودکی و محرم راز دوران بزرگی (!) دو سه روز پیش سالگرد ورودش به این دنیا رو
اعلام کرد و بازهم سببی شد که از خداوند کریم به خاطر این موهبت تشکر کنیم. خداییش
چه دورانی داشتیم با این پسردایی. از ژنرال بگیر برو عقب هیئت رفتنامون و دو در
کردنای آخر. شله زرد پخش کردن و زیرابی رفتن که کی ظرف ها رو جمع کنه. انگار
برامون پخش کردم شله زردها مدال افتخاری بر سینه بود و جمع کردن ظرفهاش یادآور
دوران برده داری!! یادش بخیر دوران کودکیمون که برای برنده شدن در بازیمون حتی باهم
دعا می خوندیم. خدایا چه دوران قشنگی بود و هست. یادم نمی ره سر فوت پدر بزرگ بود
شاید هفتمش .. نه! سالش بود!؟ نه نه! تولد من بود. اولین جشنی بود بعد از فوت پدر
بزرگ. که من و امیر کنسرت معروفمون رو اجرا کردیم با پیرهن مشکی و کروات تیره رنگ
و یه من ریش. که تو اون کنسرت امیر نقش ابی رو بازی می کرد و من داریوش. انقدر
زیبا این نقش رو بازی می کردیم که کل فامیل بعد از تموم شدنش برامون دست می زدن و
هورا می کشیدن. اما امیر خان! من این سر دنیام یادم نمی ره روز تولدت رو. مبادا
بذاری به حساب بی معرفتیم! بگی غرب زده شده فراموش کرده چیزی رو که بوده.
تولدت مبارک رفیق!
خلاصه این رو یکبار دیگه اعلام می کنم که محسن در هر
جایی از این دنیا باشه مرزهای جغرافیایی تعیین تکلیف برای مرزهای دلش نمی کنن.
اما بریم سر مناجات شبانه:
خدای خوب من! از زندگیم به حد بی نهایت راضیم. مگه
ماها از زندگیمون چی می خوایم؟ رضایت، شادی، موفقیت و پیشرفت. تو این راه دوستای
زیادی رو پیدا می کنیم. بعد از مدتی بعضیاشون رو کنار می ذاریم، بعضیاشون کنارمون
میذارن، بعضیاشون رو در دایره دوستانمون قرار می دیم، بعضیا در دایره دوستانشون
قرارمون می دن و گاهی هم برای بعضی شون دست به دگرخواهی می زنیم. خدای مهربون! ازت
ممنونم که تمام این گروه ها رو در زندگیم قرار دادی و ازت بازهم متشکرم که بهم
آموختی چیزهایی رو که باید می آموختم و بهم نشون دادی چیزهایی رو که باید می دیدم.
اعتماد کردم گاهی بی اعتمادی دیدم و گاهی اعتماد اما خوشحالم که جاده زندگیم که در
اون دارم راه می رم پیچ و خم داره اما رک و راسته. بی شیله پیله. تمام این حرف هام
از روی خوشبختیه و خوشحالی. شادی از راهی که بوی خوشی رو از انتهاش حس می کنم.
پی نوشت: دوستی رو شدیدا از دست خودم رنجوندم! در دادگاه
خودم محکوم شدم به حبس ابد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 11:5 توسط محسن
|
این روزها هم روزهایی شده هم عجیب و هم جالب. گاهی شرایط
اونچنان پیچیده می شه که هیچ راهی نداری الا اینکه بگی تو برو منم دنبالت میام!
یعنی عنان زندگیت رو بسپاری دست کس دیگری؟! نمی دونم آیا این تعبیر درست هست یا
نه!؟ اما خوب بقولی از عوارض غربت نشینی فیلسوف شدنه (این جمله رو فکر کنم کیوان
گفته).
جمعه بعد از ارسال دو ایمیل بدون پاسخ یک ایمیل به حضرت
مارتین زدم و ازش یه قرار ملاقات خواستم برای روز سه شنبه که هنوز آش پشت پای
ایمیلم رو نپخته بودم جواب حضرت استاد اوومد که می تونیم همین امروز ساعت 1 همدیگر
رو ببینیم؟ حالا ساعت چنده؟ 12:35! منو می گید گفتم باز آقای رییس از دست من آمپر
چسبونده و یه بزن بزن حسابی در پیش داریم! خلاصه من هم مثل همیشه با نهایت ادبیات
مودبانه که بلد بودم بهش ایمیل زدم و ازش کلی تشکر و قدردانی که به بنده حقیر رخصت
شرف یابی عطا فرمودند! خلاصه ساعت 1 شد و ما هم ترسان و لرزان رفتیم و دیدیم بعله
توپ رییس پر پره! گفت بشین! آقا ما نشستیم و داد مارتین رفت هوا که مگه من 2 ماه
بیخ گوش تو نخوندم که این اینجوریه و اونجوری نیست! حالا منم قسم آیه که بابا
فلانی اینطور نوشته و منم فقط نقل قول کردم. خلاصه یکی اون بگو یکی من دفاع کن!
اما خداییش یه چیز رو بگم. آدم باید عادل باشه... مارتین جان هر سری کلی عصبانی می
شه و داد بیداد می کنه اما خداییش ایراداش به جاست. یعنی از روی بغض و کینه حرف
نمی زنه و خودشم گفت. گفت که من دارم یادت می دم و تو باید یاد بگیری! خلاصه آخرش
من به خنده گفتم که واقعا متاسفم که هر سری کلی اعصابت رو می ریزم به هم! گفت
متاسف نباش فقط ایرادات رو اصلاح کن. خلاصه این پیرمرد هم از دست من سکته نکنه
خوبه. اما بازم می گم خدا خیرش بده قشنگ نشسته بود مو به مو حتی شکل ها رو خونده
بود و دور ایرادا خط کشیده بود و حتی نوشته بود که ایراد از کجاست!
بعد از جنگ و جدل با رییس بزرگ، نوبت این بود که برم سر
کلاس اتوکد و TA گری کنم. راستش رو بخواید خیلی
این کلاسه می چسبه چون هر گروهی داره رو یه پروژه کار می کنه و به همین خاطر تو
اصلا نمی دونی که چه سوالی قراره مطرح بشه. از طرف دیگه هم شیرینی قضیه به اینه که
من باید از فکرم استفاده کنم و یه راه حلی رو پیش روی این بندگان خدا قرار بدم و
مثل قبل نیست که بگم این دکمه رو بزن و عین کتاب و خلاص. از طرف دیگه کار کردن با
بچه های لیسانس واقعا لذت بخشه وقتی می بینی چقدر از یاد گرفتن دارن لذت می برن و
بقولی دارن حال زندگی رو به سبک لیسانس می برن.
وقتی که ماجرای TA هم تموم شد وقت
اون بود که برم سر جلسه ISAUA و ببینم چی می گن چون می خواستن
یه بندی رو به اساس نامشون اضافه کنن. راستش رو بخواید و توی نظر من این بندگان
خدا واقعا زحمت می کشن و واقعا گاهی بازخواست هایی که از اون ها می شه خیلی بی
رحمانه و غیرمنصفانست. توی جلسه یکی می گفت اصلا کارهایی کهکردید هیچ کدوم به درد نمی خوره! آخه ببینید بی
انصافی تا چه حد. خلاصه گاهی انقدر این بحث ها فرسایشی می شد که من ترجیح می دادم
سرم رو بذارم روی میز و کامل استراحت کنم و بقولی یه چرتکی بزنم و تو دلم بگم هیچ
جا هیچ وقت هیچ کس از ما عادت نکرده بگه دست شما درد نکنه!
اما امروز که اصلا حس و حال تکون خوردن نداشتم نمی دونم آیا
کلا تنبل شدم یا اینکه امروز چون شنبه بود استراحت اختیار کرده بودم. اما جاتون
خالی شب دعوت بودیم خونه محمد علی که درمورد هنر عکاسیش تو پست های قبلی گفته بودم
به صرف آبگوشت! یک آبگوشتی خوردیم جاتون خالی! نمی دونم بعد از چه مدت بود! اما
خیلی چسبید. به به!
می دونید شاید من این رو بارها گفته بودم... اما چیزی که
واقعا ما رو دور هم جمع می کنه اینه که بعد از این همه مدت زندگی در اینجا ما کم
کم شدیم خانواده همدیگه. کسایی که از کنارشون بودن احساس آرامش و امنیت می کنیم و
دور هم جمع می شیم که شبی خاطره انگیزتر رو در کنار هم تجربه کنیم...
الان ساعت 12:15 شبه و من هم شدیدااااااااا خوابم میاد! پس
مناجات شبانه امشب رو بزنم و لالا!
مناجات شبانه:
خدای من! زندگی همه ماها همیشه عرصه تاخت و تازه. تاخت و
تازی که گاهی خود ما در اون می تازیم، بی هدف .... و گاهی دیگران در اون جولان می
دن. گاهی اونقدر اوضاع برامون گیج کننده می شه که اصلا نه می دونیم از کدوم طرف
دارن بهمون می تازن و ما باید به کدوم طرف بریم! اصلا باید بریم!؟ یا.... یه حالتی
شبیه گیجی بیدار شدن با یه ساعت شماته ای! نمی دونیم چی شد که بیدار شدیم اما
ناخودآگاه دنبال یه چیزی می گردیم که مارو از این شرایط خارج کنه. نمی دونم اما
این نگرانی من برای خودم نیست چون من استاد در پاک کردن صورت مسئله ام! اگر برای
سوالی جوابی نداشته باشم و راه حلی به فکرم نرسه سیاست خر و دم و دوران کودکیش رو
پیش می گیرم! ولی واقعا گاهی یک راه حل هست و اون هم صبر کردنه، راه حلی که آدم رو
دیوونه می کنه تا به انتها برسه.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 10:23 توسط محسن
|
کی شروع کنم؟ الان؟ فردا؟ بذارم صبح شه؟ بذارم یکم بیشتر
حرفه ای بشم توش بعدا! نه بابا! حالا شروع کنم ببینم خدا چی می خواد. یه جو همت
بزن تنگش یاعلی رو بگو و بقیش حله!
زندگی همه ما پره از این سوالا که مخصوصا با شروع یه کار
جدید مغز ما رو مورد آماج خودشون قرار می دن. گاهی وقت ها این اگر و اماها انقدر
زیاد می شه که دیگه حال و حوصله فکر کردن رو از ما می گیره و کلا بی خیال می شیم.
گاهی پیش خودم فکر می کنم تا حالا سخت ترین مانعی که جلوی پام بوده چی بوده؟
کنکور؟ امتحان؟ سربازی؟ کار؟ اومدنم به این سر دنیا؟ چی؟ خوب شاید انتخاب سخت ترین
از بین این موانع واقعا خودش یه مانع به حساب بیاد ولی خوب هیچکدومشون واقعا
نتونستن بایستن. پس ماجرا چیه که گاهی پشت این موانع توقف می کنیم؟ اصلا یه سوال
دیگه! آیا مبارزه طلبی، ریسک پذیری یا خطر کردن الفاظی هستن که ازشون فرار می کنیم
یا مثل دیوونه ها دنبال این چیزا می گردیم. ناخدا گاه یاد کنکور فوق لیسانسم
افتادم. کنکور ما اینجوری بود که شما می رفتی سر جلسه و سوال های مرتبط با رشتت رو
جواب می دادی و میومدی بیرون. خیلی از بچه های ما معمولا دوتا رشته رو شرکت می
کردن و گاهی هم یه زوری می زدن برای زدن سوال های دیگه که هرجوری هست قبول شن.
یادمه من وقتی رفتم سر جلسه به خودم گفتم من زمین شناسی مهندسی باید قبول شم پس
سوالاشو می زنم و میرم بیرون. یا قبول می شم و تموم می شه یا اینکه میرم سربازی!
خوب! به خودم گفتم این راهمه باید تا تهش برم و کشتی هام رو آتیش زدم که فکر برگشت
هم حتی به ذهنم نرسه. خیلی از دور و بریام اینجا از این تجربه ها دارن. اما چی این
روحیه رو در ما آتیش کرد؟
یه بار تو رادیوی شمال 53 که داشتم علت بچه ها رو برای
اوومدن به اینجا می شنیدم دو چیز برام خیلی جالب بود. یکی می گفت اومدم که درس
بخونم و به درجه ای که می خوام برسم و یکی هم می گفت برای اینکه زندگی مستقل رو
تجربه کنم. این دو تا دلیل برام در بین شاید چندین مدل دلیل مختلف که می شنیدم
خیلی جالب تر بود. هر دو دلیل به نوعی دیباچه یک مرحله جدید از زندگیشون رو می
خواستن شروع کنن. جرات می خواد! نمی خواد؟
آیا قرار دادن Deadline برای یه کار خوبه یا نه؟ برای من حداقل وجود deadline باعث فعال شدن قوه تنبلی می شه! چون
همیشه می گم خوب هنوز یه ماه مونده! هنوز یه هفته مونده! هنوز 2 روز مونده! هنوز
1ساعت مونده! و دقیقه 90! بدو بدو!!! خوب واقعا Deadline بهتره یا aliveline؟!
چه لغتی نمی خوام از لغتی مثل Start line استفاده کنم! یعنی معرفی یک زمان برای شروع! چیزی که دقیقا در
ماجرای پروپوزال من بوجود اومد. شاید 2-3 ماه همینجور مقاله می خوندم بدون اینکه
به این فکر باشم که چی می شه و همینطور دستم رو پرتر و پرتر می کردم. ولی یه روز
به خودم برگشتم گفتم بابا دستت رو انقدر پر می کنی یهو دیدی ریختا! خوب این بود که
کامپیوترم رو روشن کردم و شروع کردم به نوشتن Literature review و موند قسمتی که باید از قول خودم می
نوشتم. این پروسه هم خودش سر می ذاشت به بیابون! اما یه روز یه کاغذ گذاشتم جلوم و
شروع کردم به نوشتن. راستش اولش اصلا نمی دونستم چی می خواستم بنویسم اما همینطور
که لغات رو از تو دایره لغات محدود ذهنم انتخاب و جدا می کردم کم کم انگار یکی
شروع کرد بهم دیکته گفتن! ظرف شاید تنها 2 ساعت 4 صفحه دست نویس نوشتم! خودم شاخ
در اوردم که بابا من دیگه کیم! اما این مسئله نبود! موضوع این بود که من aliveline کارم رو معین کردم.
دقیقا! شروع هر چیزی در واقع start اون نیست بلکه محلیه که اون کارما
قدم به زندگی می ذاره. به نظر من deadlineها محلی
هستن نه برای پایان کارها بلکه محلی هستن برای اعدام کارها! ریسک پذیری، قابلیت
خطر کردن و هزاران صفت دیگه تنها و تنها چیزهایی هستن که بعضی وقت ها برای ما مثل
غول آخر بازی دیده می شن! اما در حقیقت این ها چیزهایی هستن که برای یک تولد
لازمن. شاید صبح که بیدار شدم خواستم یه کاری رو شروع کنم. ریسک پذیری و اراده دو
چیزی هستن که تنها از کنار همدیگر قرار گرفتن، خالق زندگی می شن. نباید نگران بود
چون وجود یکی از این دو خصلت در زندگی، دیگری رو به همراه خواهد داشت. به دنیا
بزرگ نگاه کنیم تا رنج زندگی در کوچکیش رو حس کنیم و حصارها رو پاره کنیم. بهتر
نیست برای دمیدن خورشید امشب لحظه شماری کنیم؟
مناجات شبانه:
خدایا! می دونم اهمال کاری ما انسان ها آه تو رو هم درآورده
و گفتی کار امروز رو به فردا نندازید. گفتی از شما حرکت از من برکت. من برکت زیاد
دارم اما شما چرا حس حرکت ندارید. خدای من! همت شروع رو دارم اما این همت دیگه
برای من کافی نیست گاهی برای روشن کردن یه موتور باطری قلمی دیگه کفاف نمی ده.
همیشه به برکت تو ایمان داشتم از معامله با تو هم هرگز ضرر نکردم. خدایا تا صبح
شمارش معکوسم رو شروع کردم....
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۸۷ ساعت 14:8 توسط محسن
|