اشتباه اشتباه است!
من کم کم دارم به این اعتقاد پیدا می کنم که تمام اتفاقات مهم یا غیر مهم در زندگی تماما با یک اشتباه شروع می شن. هرچقدر این اشتباه بزرگتر باشه تبعات اون هم در زندگی آدم طولانی تر خواهند بود و یا به عبارتی آدمی محکوم به محبوس بودن در زندان اشتباهات خودشه. شاید بگید که خیلی وقتها این اشتباهات منجر به اتفاقاتی می شن که آدم نه تنها فکرش رو هم نمی کرد بلکه از اینکه بدستش آورده هم خیلی خوشحال می شه و آرزو می کنه با این تفاسیر ضریب اشتباهاتش هم در زندگی بالاتر بره.
اینا رو گفتم که بگم نکته قابل توجه اینه که انسان بالفطره موجودی خود خواه، خودپسند، حریص و طماع است!!! بنابراین هرچیزی رو که بدست میاره از اونجایی که به رسم زندگی ازشون تجربه کسب می کنه، دفعه بعد که بخواد بهش دست بزنه عاقلانه تر عمل خواهد کرد بنابراین از این کرده خودش به اشتباه یاد می کنه!
دلیلی که در بالا گفتم تنها یه توجیه است از اینکه چرا ما انقدر اشتباه در زندگی می کنیم و انقدر گاهی اشتباهاتمون بزرگن که نه تنها دامن خودمون بلکه دور و بریامونم می گیره و در آخر کاسه چه کنم چه کنم دستمون می گیریم و در نهایت...
.... کلا ناشکریم!
اینا همه بخشی از آشفته کده ذهن من بود!
..............
خیلی لذت داره وقتی بدونی که هنوز در این دنیای کوچیک آدمهای زیادی هستند که به فکرت باشن. چقدر خوبه حس کردن محبت وقتی روی کاغذ و با احتساب موضوعی به نام "فاصله جغرافیایی"، خیلی دور محسب می شی.
چند وقت پیش مامانم اینا بهم گفتن علی که میاد ایران، اگه که تهران اومد بگو که ما یه زنگی بهش بزنیم و حال و احوالی کنیم. خلاصه من قسم و آیه که مامان مبادا چیزی بهش بدین بیاره ها!!! چون بچه هایی که میرن ایران معمولا چمدونشون خالیه ولی وقتی برمی گردن چمدونه پره پره! خلاصه که چند وقت پیش علی برگشت و دیدم ای دل غافل مامانی و داداشی و زن داداشی برام یه کادوی خیلی خیلی خیلی خوشگل خریدن! ایناهاش:
برای اطلاعات بیشتر در مورد این عکس به این لینک مراجعه بفرمایید:
http://vahidnikgoo.com/blog/archives/946
اما قضیه اینکه من انقدر در هنگام گرفتن این عکس چین و چروک خوردم اینه که کلا از دوران لیسانس پی به یک مشکل بردم به اسم "سندرم بیشینه انطباق". به این معنی که سمت چپ و راست صورتم به شدت به هم منطبق هستن. به عنوان مثال وقتی من اینجوری یه چشمم رو می بندم برای باز نگه داشتن اون یکی چشم تمام عضلات صورت منقبض می شن!!
اما از دیگر آثار هنری بنده با دوربین خوشگلم که بهترین و دلچسب ترین مرهم برای زخم گم شدن دوربین قبلیم بود اینه از شب ادمونتون نگاه رو به جنوب!!
خلاصه اینجوری شد که من کلی احساس هنر مندی بهم دست داد!
اما یه مشکل کوچکی که این وسط وجود داره وجود دکمه های بسیار و تنظیمات بسیارتر در این دوربین است که هنرمند نوپای علاقه مند را کلا دچار هنگیدگی می نماید!!!!
دلم می خواد بگم کلیییییییییی دوستون دارم که یادم بودید و ای کاش که زود زود زود باز همه دور هم بشیم و کلی جشن تولد بگیریم!!
مناجات شبانه:
خدای خوبم! همیشه شاکرتم. به خاطر همه چیزایی که بهم دادی، تلاش کردم که بهش برسم و نذاشتی و زورم کردی که تلاش کنم و بهش برسم و گذاشتی. همیشه گفتی از تو حرکت از من برکت. اگه این رو قبول کنم یعنی اشتباهاتم هم حتی برکته؟
این رو قبول کنم یعنی من باید حرکت کنم و تو هدف رو میذاری جلوم؟ پس این حس اشتباه زدگی من یه جور توهمه؟ امیدوارم هرچی باشه، گرمی نگاه تو توی این تاریکزار افکارم باشه که بتونم راه رو حداقل با مداد روی یه تیکه کاغذ بکشم
>> پی نوشت: دوستانی که از فیلترینگ شکایت دارن، من یه کپی از این نوشته هام رو هم توی بلاگفا میذارم
>> از همه خواننده های پر و پاقرصم هم ممنونم، اونایی که تولدم رو تبریک گفتن، سفر خاله سوری رو تسلیت گفتن، و اونایی که همیشه با خوندن این نوشته هام برام نظرات و راهنمایی هاشون رو میذارن.


