خدا اموات کسایی که در فرودگاه اینترنت مجانی میزارن رو بیامرزه که می شه از تنهایی دق نکرد. الان که این پست رو دارم می نویسم ساعت 6:42 دقیقه بعدازظهر و هوا هم 23 درجه بالای صفر!

امروز واقعا به معنی این جمله رسیدم که اینجا ما واقعا یه خانواده برای خودمون ساختیم. دیروز خونه وحید اینا آش پیش پا دعوت بودیم. در واقع شاید این آخرین برنامه ای بود که ما در کنار هم جمع بودیم. چون بعد من آتوسا میاد و بعدش علی و وقتی ما برگشتیم علی ایران خواهد بود و وقتی علی برگرده وحید و مژده میرن ایران و بعد از اون هم میرن دنبال زندگی و سرنوشتشون در آمریکا. شب خاطره انگیزی بود. بازی و آش و بگو و بخند و عکس...

اما امروز وحید ماشین کرایه کرده بود که بریم یه چرخی تو مغازه ها بزنیم و بعدشم یه ناهاری و بعدم من رو برسونه به فرودگاه. راستش من این وحید و مژده رو از صمیم قلبم دوست دارم و اگر فاصله ای رو بین خودمون ببینم واقعا دق می کنم. از خوبی این دو نفر من هرچی بگم کم گفتم. خلاصه در این مسافرت درون شهری علی آزاد، رفیق شفیق من، هم من رو همراهی می کرد. راستش خیلی خندیدیم و خیلی خوش گذروندیم اما هر چقدر که به لحظه سفرم نزدیک می شدم یه جورایی ماشین های رختشویی دلم رو روشن می کردم. نمی دونم یه جور حس رو هوا بودن، گیج بودن... همیشه همینه وقتی می خوام مسافرت کنم... همین که می خوام سفر کنم یه جورایی فکر آخرش می افتم. آخرش چی قرار بشه... شاید این سوال من باید کجا باشم؟!

به هرحال از فلسفه سازی و این اراجیف که بگذریم الان بچه ها من رو رسوندن به فرودگاه و رفتن... خدا خیرشون بده ... به خدا حس خوبیه وقتی چند نفر بدرقه ات می کنن یا میان دنبالت... این شاید آخرین بیعت ها در اون محل باشه بر اینکه کسانی هستن که همیشه در کنارت باشن.

خلاصه الان نشستم و بعد اولین ضد ذوقی که خوردم که اینترنت پولی هست دیدم چه خوب که یه سرویس پروایدر دیگه هم هست که مجانیه. خلاصه نشستم و چند تا مطلب نوشتن و اینا و در ضمن زیرچشمی نگاه کردن به ملتی که دور و برم در حال وول خوردنن. همه مدل آدمی هست... پیرمردی که نشسته روزنامه می خونه و خدا می دونه دنبال چیه، آقایی که بقل دست من نشسته و یه لپ تاپ خفن رو باز می کنه که حتما یه بیزینسی رو ران کنه خانمی که با بچش سر و کله می زنه و خلاصه بچه ها یی که هنوز این سوال تو ذهنشون شکا نگرفته... فرودگاه واقعا کجاست... چیرو باید گذاشت و به چه سمتی باید رفت... چند تا گنجشک الان ویژ از جلوم رد شدن و هرچقدر جون کندم مثل سیستم ترکینگ صورت در دوربین اون ها رو تعقیب کنم راه به جایی نبردم که نبردم. گاهیم این خانونه یه مشت انگلیسی بلغور می کنه که مسافرای فلان پرواز برن فلان جا و در این زمان همه دست از کار برمی دارن و هوا رو نگاه می کنن انگار اون خانومه تو سقفه! هم اون آقا پیرمرده هم اون آقاهه که کنار منه و هم اون مادره... دو نفر این کار رو نمی کنن.. بچه ها که نمی دونستن فرودگاه کجاست و گنجشکا که حرف آدم رو نمی فهمن! اما جالبه این دو گونه موجود زنده هرگز این اشتباه رو نمی کنن که بابا این خانومه تو سقف نیست.... باز خانومه حرف زد و باز من هوا رو نگاه کردم

خوب دیگه کم کم تعطیل کنم که باید وایسیم تو صف تا سوار هواپیما بشیم... الهی به امید تو و به امید دیدار...

ایران دارم میام..............