گاوبازان کانادایی!
جای دوستان خالی که هفته گذشته رفتیم کلگری به دیدن مراسم پرفیض و پربرکت استمپید (Stampede) برکت و فیوضات این سفر از همون آغاز ماجرا شروع شد. زمانی که ما سوار بر ماشین به سمت کلگری می رفتیم. همینطور در ماشین در حال خودمون و مشغول زمزمه "این خانومه که با ما جوره دامن کوتاش ایجوره" بودیم که دیدیم اوووووووه! یه ماشین اومد مملو از حوریان بهشتی و یه کاغذ چسبوندن پشت شیشه سمت ما که ..... (سانسور). ما رو می گی یهو برق سه فاز که چی شد؟
خلاصه محل نذاشتیم و مهدی سبقت گرفت و رفت جلو که دیدیم خواهران مکرمه مثل اینکه بر تصمیمشون به .... (سانسور) مصممن و هی این صور قبیحه و پیشنهادات نامربوط رو می گیرن سمت ما. خوب دیگه ادب حکم می کنه که یه پاسخی به این همه ابراز "لطف" می دادم. این بود که دور و برمو گشتم دیدم هیچی ندارم که باهاش بنویسم این بود که جعبه گز حاچ خلیفه اصل رو برداشتم و چسبوندم به شیشه و گفتم مهدی برو! خلاصه مهدی هم که فکر کنم با شوماخر فامیل دوره یه سبقت از اینا گرفت و این بندگان خدا همچین که چشمشون به جعبه گز حاج خلیفه خورد از خود بی خود شدن و شروع کردن بالا پایین پریدن. خلاصه بگذریم از اینکه ما چه دلبری ها که نکردیم البته به چشم خواهری که دیدیم دوستان از بقل ما رد شدن و چیلیک از ما عکسم گرفتن! گفتم دیگه واویلا فرداست که تو تلویزیون عکس مارم بندازن و دور کلمون از این دایره قرمزا بکشن! خلاصه دوباره دیدیم این ارابه بهشتی از کنار ما گذشت و اینبار این بندگان خدا شمارشون رو نوشتن و چسبوندن به شیشه! حالا منم دانشجو با این دوزار دیشه حقوق که تلفن خارج از شهر نمی ذنم کلی هزینه واسم بیافته اما این طفلان که خبر نداشتن من جیبم خالیه! این بود که بر برقراری ارتباط چه از نوع اول چه نوع سوم اهتمام می ورزیدن. خلاصه علی ج کنار من شمارشونو نوشت و براشون اس ام اس زد! حالا هی من می گم بنده قصد ادامه تحصیل دارم دوستان در ماشین عزم راسخ که نه باید با اینا ارتباط دلی برقرار کرد. خلاصه کوتاهش کنم که آخرم نشد و رفتن و اینا و اونا و اینا
اما بریم سر استنپید. مراسمی است بس مفرح. شهر بازی و گاو بازی کلی بزن و برقص. کسایی که بهشون گفتیم بیان و ناز کردن حالا دلشون کباب می شه. خوب شروع کنم.
رفتیم تو! به به! یه شهر بازی که فکر کنم مستقیم به بهشت وصل بود چون ... (خنده)
اما ما این سری رفتیم تماشای گاوبازی.
این عکس اول تا بریم سر توضیحات گاوبازی یا به اصطلاح رودیو

مسابقات با سواری بر اسبهای وحشی شروع شد. ماجرا اینطوری بود که یه بابایی سوار یه اسب وحشی می شه و باید 8 ثانیه رو این زبون بسته بشینه و هی وادارش کنه اونم وحشی بازی در بیاره.

بعد نوبت بود به این که یه گوساله طفل معصوم رو میندازن در بره بعد یه بابایی رو اسب میاد و هرتی طناب میندازه گردن این بدبخت و تپی می پره سه سوته دست و پای این گوساله طفلی رو به سرعتی می بنده که دو روز بعد تازه گوسالهه دو زاریش میافته چی شده!

خدایی این ژنرال فاخری باید به من افتخار کنه با این عکسام! شکار کردم لحظه ها رو در حد چی!!
بعد دوباره ملت سوار این اسب وحشی ها می شدن و بعد نوبت این بود که دخترای ناز نازی سوار اسب دور سه تا دونه بشکه بچرخن و ذوق کنن! و در آخر هم سواری بر گاو وحشی که خدا نصیب هیچکی نکنه!!!

اما بعد این مراسم و همینکه ناهار رو با یه لیوان دوغ مشتی زدیم خوب خوابمون گرفت این بود که یاد ولایت همینطور ولو شدیم رو چمنا و خواب. اییییی چسبید این کانادایی های تیتیش مامانی هم که ما رو می دیدن واسشون جالب بودیم! اینم منم:

بعدش رفتیم دوباره استنپید و این سری دهکده سرخپوستا که دیگه از اون پر و لباسای چرمی خبری نبود و بیشتر شلوار جین با عینک آفتابی تن ملت بود. یه سرم به نمایشگاه لوازم کشاورزی زدیم و بنده اونجا لوبیای سحر آمیز... نه! گوجه فرنگی سحر آمیز رو دیدم:

جالب اینجا بود این درخت گوجه فرنگی از یه جینگیله جعبه در اومده بود که توش یه چی بود شبیه اسفنج حالا این چطوری اینجوری شده بود خدا می دونه!
اما شب آخر شب مراسم ارابه رانی بود و بعدش چه جشنی. هیچی نمی تونم در موردش بگم بس که شکوهمند بود. قبلشم هی دوربین می رفت رو زوجها و وقتی عکسشون پخش می شد روی مونیتور باید هم دیگه رو بوس خارجی می کردن. تو این اثنا منم هی دور و برم رو نگاه می کردم و می گفتم ما که شانس نداریم اگر رو من افتاد دوربین من کیو بوس کنم تو این هیر و ویری!! که خوشبختانه دوربین سراغ من نیومد!!!!!!
حالا چند تا عکس از جشن آخر:


راستش انقدر زیبا بود من ترجیح دادم نگاه کنم تا اینکه عکس بگیرم. اما مناجات شبانه و بعد خواب
امروز خبر بسیار تاسف باری شنیدم از اینکه 168 نفر از هموطنانم در حادثه هواپیما کشته شدن. هیچ حرفی نمی زنم چون وقایع خودش گویای حقایق هست اما جان انسان ها خیلی ارزشمندتره از ....
برای بازمانده هاشون تقاضای صبر و برای روح گذشتگان آمرزش از خداوند کریم طلب می کنم. روحشان شاد...

