امروز اواخر بهاره… اینجا برف شدیدی شروع به باریدن کرده. بارشش رو از چند روز پیش می شد حس کرد با سوزی که پوست و استخون رو از هم جدا می کرد. همینجور نشسته بودم و مثل همیشه فکر می کردم و مدلم رو به اجرا گذاشته بودم که حوس نوشتن به سرم زد.

نمی دونم این ایده عوض کردن خونه از کجا به ذهن کی رسید اما بالاخره دوره زندگی 3 ساله ما در این ساختمون هم آخر این ماه به سر میاد و زمان رفتن به خونه جدیده. خونه جدید رفتن هم برای ما ماجرایی شده به طوری که تقریبا همه جا رو گشتم. خیلی موقعیت ها رو پیدا کردم و خیلی از اون موقعیت ها از چنگم مثل ماهی لیز خوردن و رفتن بیرون. راستش رو بخواین نمی دونم باید خوشحال باشم یا غمگین از از دست دادن اونها. بازار خونه خیلی گرون شده چند وقت پیش یه جا رفته بودم که خونه رو میداد 650 دلار. عین یه لونه بود بس که کوچیک بود. نمی دونم اصلا باید به خونه فکر کرد یا نه؟ اما به هر حال چند وقت پیش رفتم یه خونه رو دیدم که راستش خیلی خیلی زیبا بود 850 دلار و قرار فردا برم بگیرمش. جای خیلی شیک و قشنگیه. اما یه کم نگرانم. نگران از اینکه این اضافه خرج رو چطور باید مدیریت کنم. اصلا نمی دونم باید نگران این مساله باشم یه نه. موضوع به همین جا خلاصه نمی شه. چون واقعا از آینده بی خبرم. حس می کنم یه ریسک سنگین دارم انجام می دم. اما نمی دونم یه حسی توم داره می گه برو جلو نترس… نمی دونم این حس خوبست یا حس بده. دیشب خیلی دعا کردم که چیزی که صلاحم هست پیش راهم قرار بگیره. خدا رو شکر هیچ وقت برام اینجا بد نیومده هرچند همیشه غر زدم اما هرگز بد ندیدم.

چند روز پیش سالگرد فوت بابا بود. خدا بیامرزدش همیشه می گفت زندگی هم خرج داره هم برج. همیشه یادمه اول ماه که می شد حقوق ماه رو قسمت بندی می کرد که این برای اینکار اون برای اون کار و همین جور الی آخر.

چند روز پیش که از نگرانی داشتم روانی می شدم سر خونه با مامان خرف می زدم. خیلی آرومم کرد. خدا حفظش کنه. حرفاش تو فرکانس دلم بود. آروم و متین مثل همیشه. انگار بچه که به دنیا میاد و با لالایی مادر به خواب میره تو لوح وجودش حک می شه که این صدا همیشه آرامش بخش وجودت خواهد بود. خیلی دلم براش تنگ شده. دلم می خواد بی خیال اینجا بشم و بزنم برم پیشش یه مدت زیاد بمونم. نمی دونم چقدر اما زیاد خیلی زیاد. ای کاش زندگی بر پایه رویا بود نه حقیقت.

امروز برف شدیدی اینجا میباره. مثل هر سال که تو آوریل زمستون زور آخرشو می زنه و می ره پی کارش.

مناجات شبانه

خدای من! شکرت. همیشه شکرت می کنم. امروز بهت گفتم خدایا سر چند راهیم. الان هم از اون وقتاییه که باید بلندم کنی و دوباره رو این شن زار فقط رد یک رد پا باشه. از عهده فکر و خیالش برنمیام. تو از آینده با خبری. از اینکه چه اتفاقی در انتظاره. از اینکه تقدیرم چی نوشته و مسیرم به کدوم سمته. خدای مهربون. تنهام نذار. الان بدجور نیازمندتم. کمکم باش که بتونم از مسیر تقدیر بگذرم و سد افکاررو بشکنم. خدایا روز اولی که پا به دانشگاه گذاشتم گفتم تو گشاینده تمام درهایی. با تو همه چیزم و بی تو هیچ…