شب نوشته ها...

الان که دارم این پست رو می نویسم لم دادم روی تخت و در حالی که از شنیدن یک موسیقی زیبا لذت می برم و از طرفی آرامش بعد از خوردن یک قرمه سبزی مشتی و پیاز رو در ذهنم مرور می کنم گفتم بشینم و یه دستی به خاطراتم بکشم.

چشم به هم زدیم داره می شه آخر فوریه و بعشم مارچ و آوریل و بعدشم وییییییییییژ خونه! این دو سه روز از اون هواها بود که استخون آدم رو به حد مرگ منقبض می کرد. اما خوب خدا روشکر که دیگه من به این هوا عادت کردم. دیروز گفتم برم دانشگاه و بشینم و کار این ورقه ها رو تموم کنم و از شرشون خلاص شم. ایمیلم رو که باز کردم جناب مارتین یه ایمیل زده بود و در جواب من که با هزار آب و تاب براش تعریف کرده بودم که چه نقشه هایی در سر دارم گفته بود:"محسن ممکنه برای جلسه دو هفته بعد که با هم داریم، یه توضیحی بدی که چرا نسبت CI/UCS مقدار ثابتیه؟"

این ماجرای سوال شده از اون دعواهای اساسی بین من و جناب مارتین که هی من می گم آقا من اومدم 20 نوع سنگ رو داده هاشو چک کردم نشون می ده این نسبت ثابته! حالا بیا بریم از این استفاده ای ببریم که هم خدا خوشش بیاد هم خلق خدا! جناب استاد هم پاشو می کنه تو یک کفش که نه الا و بلا باید بیای پیدا کنی که چرا این نسبته ثابته! به هر حال راستش از این موضوع های حوصله سر بر اصلا خوشم نمیاد. چند تا فکر اساسی تو ذهنمه اگر بتونم درک جان رو راضی کنم که رو این موضوع ها تمرکز کنیم خیلی خوب می شه.

جدای از دنیای آکادمیک خبر داغ دیگه ای در جریان نیست. یه هفته مریضی زمان کافییه تا از دنیا بی خبر باشی. راستش اینجا یه جور آنفلوآنزا شیوع پیدا کرده که ما هم از نوشیدنش بی بهره نبودیم و ما رو نقش بر زمین کرد! یه هفته بخور و بخواب و استراحت مطلق ما حصل دوره مریضی ما بود. اما خوب بالاخره آدم و ضعیف مریض می شه و گرد ضعف به چهرش می شینه، مهربون می شه، کم کم خوب می شه و سرپا می ایسته و همه چیز رو فراموش می کنه. انگار رسم بر اینه...

تازگی یه کتاب از لنا گرفتم به عنوان کادوی تولد که خیلی جالبه. اسمش هست: The Last Lecture فکر کنم خیلیا آخرین لکچر Randy Pausch رو دیده باشن. این آقا استاد کامپیوتینگ ساینس دانشگاه کارنگی ملان هست که می فهمه سرطان داره. این جناب استاد آخرین لکچرش رو به این منظور می گه که فردا که بچه هاش بزرگ شدن پیام پدر رو بگیرن. اما از اونجا که آنچه که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند... حرف های این استاد هم بدجور به دل می شینه. تازه بخش اول این کتاب رو تموم کردم و اصلا آروم آروم می خونمش که حسابی حسش کنم.

فعلا بزنیم تو خط مناجات شبانه:

خدایا شکرت از بابت همه چیز. چند تا مسئله تو ذهنمه که فکرم رو به خودش مشغول کرده. می دونم الان می گی این که چیز جدیدی نیست. اما واقعا تو خودت من رو می شناسی و می دونی که چه چیزهایی می تونه من رو به شدت سرد کنه و چه چیزی می تونه من رو به شدت هایپراکتیو کنه. خدای من همیشه یاد تو، اعتقاد به تو و امید به تو من رو برای رسیدن به هدف به پیش می رونه. خدای من شاید گفتن خیلی چیزا الان یه کم زود باشه اما می دونم که تنها کسی که می تونه کمک کنه برای یک تغییر مثبت، تو هستی


پ.ن: آقا حرف نداری مجبوری بنویسی

پ.ن: ادمونتون الان اینطوریه:

گزارش ولادت با سعادت منجی ادمونتون!

بالاخره ما تونستیم بعد از مدت ها این وبلاگ رو آپدیت کنیم و این پست الحق و الانصاف خوندنی خواهد بود! ماجرای تولد من که راستش از آسمون و زمین بلا نازل می شد و من با کمک دوستانم عین این فیلم ها بر همه چیز پیروز می شدیم! و اما ماجرای این روز شکوهمند!

قبل از هرچیز این رو باید بگم که در این مراسم آتوسا واقعا زحمت کشید و از یک هفته قبل تلفن و پیام و اینا ردیف بود برای آماده کردن مراسم. قرار هم بر این شد که آتوسا و فرزانه، اکسا که یه خونه است کنار I-House برای ساکنین اونجا رو رزرو کنن برای شنبه که مراسم رو اونجا بگیریم. در همین گیر و دار بودیم و مشغول برنامه ریزی برای غذا و بقول معروف فراهم کردن اسباب خوشگذرانی که یهو خبر رسید که لوله آب اکسا ترکیده و تا وقتی که هوا خوب نشه تعمیرش نمی کنن. برای من که تقریبا برنامه دعوت کردن 20-25 نفر رو داشتم، گرفتن مراسم در محلی که آبش قطع بود اصلا کار عاقلانه ای نبود! این بود که شروع کردم به سنجیدن جاهای مختلف چند تا گزینه داشتم یکی خونه خودم، Common Room نیوتن پلیس که یه مجتمع اجاره ایه برای دانشجوها. خلاصه از اون ور چپ و راست تماس با آتوسا و لنا که آقا چی شد اینجا و هر دو هم جواب یکسان می دادن: هنوز چیزی نشده! روزها یکی یکی می گذشت و هرچی به شنبه نزدیک تر می شدم استرسم بیشتر می شد. یه مدت بعد تو پستی که برای دعوت دوستانم گذاشته بودم یه مشکل جدید اوومد! دانشگاه یه برنامه اسکی تدارک دیده بود برای روز شنبه که هزینش تنها 15 دلار بود و اکثر بچه ها هم نمی خواستن این فرصت رو از دست بدن! حالا مشکل دوم اومد! روز مراسمم رو باید عوض می کردم که مهمونهام هم به اسکیشون برسن و هم به مراسمم. بگذریم که این مدت آتوسا چقدر حرص خورد و چقدر منو دعوا کرد <غم> اما خلاصه تصمیمم رو گرفتم که مراسم یا جمعه باشه یا یکشنبه! از یه طرف مشکل دیگر هنوز وجود داشت، کجا باید تولد می گرفتم؟! این بود که با وحید و مژده هماهنگ کردم که برم و کامن روم نیوتن پلیس رو ببینم که چطوره حالا چند شنبه هست؟ پنجشنبه و من هنوز نمی دونم کجا رو باید بگیرم!!!

راستش جای خوبی بود اما دوتا مشکل داشت: 1- کی می شد اونجا رو رزرو کرد؟ 2- مزاحمتی نباید برای همسایه ها ایجاد می شد. مژده با مسوول اونجا صحبت کرد و اون هم راهی رو پیش پای ما گذاشت که عملا من رو دست به مهره کرد! گفت شما می تونید اینجا رو بوک کنید اما باید خارج از ساعت کاری اینجا باشه یعنی روزهای عادی از 8:30 به بعد و روزهای شنبه و یکشنبه از 10 به بعد! اوضاع بغرنج شده بود! جا، جای خوبی بود اما 10 شب! یکشنبه ملت رو بکشم اینجا اونم فردا که دوشنبه هست. علی و مژده پیشنهاد کردن مراسم رو جمعه یعنی فردای اون روز بگیریم! این یعنی بسیج یه کمیته بحران و یک انقلاب دسته جمعی! خلاصه کم کم نرم شدم برای اینکه مراسم رو بندازم برای فردا اگر چه یک کوه کار روی دوشم ریخته می شد و با برنامه فشرده ای که من ریخته بودم خیلی کار سختی در پیش داشتم. دیر وقت بود و زمان برای تصمیم گیری کم. این بود که با علی قرار گذاشتیم بریم تیم هورتونز و به همه زنگ بزنیم و ماجرای تغییر زمان و جا رو بگیم. پیش از هرچیز به آتوسا زنگ زدم و ما وقع رو براش شرح دادم. آتوسا گفت که اولا زمان برای همچین حرکتی دیره و خودش هم تا 3 اون روز کار داره! یه نظر داد و اون هم این که همون اکسا بگیریم و در صورتی که کسی ضروری به آب نیاز داشت با بچه هایی که پروکسی کارت آی هاوس رو دارن بره. خلاصه این به عنوان عملی ترین تصمیم پذیرفته شد.

شنبه با علی و فرزانه (دست هردوشون واقعا درد نکنه چون خیلی زحمت کشیدن) رفتیم سوپر استور و شروع کردیم خرید کردن برای مراسم. خریدمون واقعا زیاد بود و مطمئنا بدون کمک دوستانم محال بود از عهدش بر بیام. وقتی خریدا تموم شد یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم آی هاوس. از غذا راننده یه افغانی در اومد و کلی باهاش فارسی حرف زدیم. راستش خیلی حال داد. دلم لک زده بود برای این جور گپ زدن های تو تاکسی! کلی بار بود و همش رو منتقل کردیم آشپزخونه آی هاوس و مراسم پرفیض غذا درست کردن رسما آغاز شد! هرکی مشغول یه کار بود، یکی سیب زمینی می پخت، یکی بادمجون سرخ می کرد، یکی گوجه فرنگی رنده می کرد و خلاصه هرکسی به یه نحوی مشغول بود. همه چیز با خنده و شوخی و شادی ادامه داشت. بقولی می گن آدم که برای مراسم شادی کار می کنه کلا با لذته و خوشحالی. فردا که روز موعود بود من رفتم که به آتوسا کمک کنم. علی کتابی و لنا هم رفت اکسا که ببینه سیستم صوتی به راه هست یا نه... که یهو خبر بد بعدی رسید! علی کتابی زنگ زد به آتوسا و آتوسا تو هم رفت... ماجرا این بود که الستر رفته بود و برد مربوط به رزرو رو پاک کرده بود و اکسا رو از تا ساعت 8:30 رزرو کرده بود برای خودش! حالا ساعت چنده؟ 2! من رو می گید خون خونم رو می خورد، از اون ور با آتوسا مشغول درست کردن 35 تا کتلت و 25 تکه سینه مرغ و آماده کردن میوه و هزار تا چیز دیگه بودیم که این خبر رسید! آتوسا گفت محسن من الستر رو راضی می کنم تو برو خونه آماده شو! قرار شد آتوسا ساعت 4 بره و به الستر بگه ماجرا رو و بعد به من زنگ بزنه و بگه که چی شده. من هم اومدم خونه و نماز خوندم و وسط نماز بودم که تلفن زنگ زد ولی چون من سر نماز بودم نتونستم ببینم کیه. حدس می زدم که آتوسا باشه و بگه که الستر رو راضی کرده اما.... همیشه چیزی که انتظار دارید به دست نخواهد اوومد چون....

بعد از نماز دیدم آتوساست. بهش زنگ زدم. بهم گفت محسن یه خبر بد دارم و این بار خبری رو بهم داد که من رو شوکه کرد! اکسا تغییر برنامه داده بود! از این به بعد اکسا از ساعت 8 به بعد movie night خواهد داشت. زمان برای فکر کردن خیلی کم بود. ساعت 4:30 و مراسم ساعت 7 آغاز می شد! تنها و بهترین فکری که به ذهنم می شد برسه این بود که مراسم رو در خونه خودمون بگیریم اما مشکل بزرگ چندتا چیز بود: 1- آوردن غذاها از آی هاووس 2- آوردن صندلی از نیوتن 3- آماده کردن خونه برای مراسم که شامل تغییرات کلی در خونه می شد و 4- عدم امکان سر و صدای زیاد بود به علت آپارتمان نشینی که تولد هم بدون سر و صدا مزه ای نداشت. اما چاره ای نبود این بود که به علی آزاد زنگ زدم و گفتم علی مشکل اینه و من هم چاره ای ندارم جز این کار به همه زنگ بزن و جریان رو بگو چون من واقعا نمی تونم این کار رو بکنم. خدا خیرش بده تلفن رو برداشت و به همه زنگ زد و یهو دیدم به من زنگ زد و گفت محسن وحید می گه بیا خونه ما بگیر که دردسرش کمتره. سرتون رو درد نیارم مراسم رو در خونه وحید گرفتیم و به همه هم گفتیم بیان اونجا. غذاها انتقال پیدا کرد و میز چیده شد و چه میز شاهانه ای. مشغول بزن بکوب بودیم که یهو در زدن! ای خدا داستان ما تمومی نداشت. شرمندگی این حرکت بزرگوارانه وحید و مژده در به راه انداختن مراسم در خونه خودشون کافی نبود که یه تذکر دریافت کردیم که صدای موسیقی رو قطع کنید. راستش خیلی خجالت کشیدم! هم از وحید و هم از علی آزاد که کلی زمان گذاشت برای ارنج کردن موسیقی جمع کرده بود و هم نیلوفر که سیستم صوتی رو تهیه کرده بود. خلاصه برنامه یکباره دیگه تغییر کرد و مراسم به خونه مهدی مستخدمی در طبقه بالا منتقل شد که تنها از یک طرف همسایه داشت. خلاصه هر چی بگم از زحمت های این دوستان خوبم کم گفتم. ولی واقعا بدون کمک این دوستای خوبم من هیچ وقت از عهده این مراسم بر نمیومدم.

حالا یه چند تا عکس از مراسممون:

مراسم خوشامد گویی:

شله زرد خوششششمزه! محصول دست مژده خانوم گل!

تابلوی نقاشی «شام اول» اثر آتوسا

مراسم پرتاب کردن من به آسمان!

مراسم پرفیض کیک آوردن توسط آبجی آتوسای گل:

اینم من و علی آزاد و اثر هنری زیباش:

جا داره اینجا یه تشکر ویژه هم از عماد عزیزم بکنم که یه متن فوق العاده زیبا و تاثیرگذار رو آماده کرد و برای من خوند. هرچند اون همه خوبی که اون نوشته بود بیشتر تذکراتی بود درباب چیزی که من باید می بودم و اردلان عزیز که کلی عکس هنری و خوشگل گرفت که برید پایین ببینید. هیچ لغتی رو برای تشکر از این همه خوبیش ندارم که بگم. اینجاست که دیگه لغات کم میارن برای بیان احساسات...

مناجات شبانه:

خدایا شکرت! تمام این چند روز برای من زیباترین لحظات دوستی بود. زمانی که احساس کنی تنها نیستی. زمانی که حس کنی مشکل تو مشکل دوستاته، نگرانی تو نگرانی اونهاست و شادی تو شادی اونها. مشکلات زیاد بود. اما دلها شاد. لبها خندون و دوستی ها محکمتر. خدایا! یکی از بزرگترین معجزاتی که دیدم داشتن همچین دوستان شفیقیه در کنارم که به داشتن تک تکشون افتخار می کنم و امیدوارم لیاقت دوستیشون رو داشته باشم. پروردگار من! کمکم کن فراموش نکنم چیزهایی رو که دیدم چراکه عین بی معرفتی و نامردیه. کمکم کن همیشه و در هرکجا شکرانه نعمت داشتن این دوستای خوبم رو به جا بیارم.

وقتی از آسمان گُل می‌بارد

الان ساعت ۱۰ صبح پنجشنبه هست و من اومدم آفیس بعد از کلاس خواب آور مکانیک سنگ برای سازه‌های نزدیک سطح. دیدن من در هنگام رفتن به کلاس واقعا باعث انبساط خاطر می‌شه. چون صبح که می‌خوام راه بیافتم بیام دانشگاه لیوانم رو پر از پودر هات چاکلت می‌کنم و می‌رسم آفیس سریع آب جوش رو می‌ذارم یه چک میل سریع می‌کنم، آب که جوش اوومد میدوم لیوان رو پر می‌کنم از آب جوش و از چنگالی که تنها به منظور هم زدن از دهه‌ی ۱۹۲۰ استفاده می‌کنم بهره می‌گیرم و دبدو به سمت کلاس. سر کلاس هم هر ۵ دقیقه یه قلپ می‌خورم و مطمئنم تمام انرژی اون می‌ره به سمت ماهیچه‌های پلک برای باز نگه داشتن چشم‌هام! راستش رو بگم مغزم ظرف ۲۰ دقیقه که از کلاس می‌گذره اتوماتیک Hibernate می‌شه و بدین سان خوردن هات چاکلت تنها جنبه حفظ ظاهر داره!

اما چی شد که من یهو هوس نوشتن کردم. دو تا دلیل داشت. یکی امیر (پسر دایی) گلم و یکی هم پست جدید مرجان (وبلاگ از قلب کویر).

چند وقت پیش به قولی غریو اعتراض از سمت رادیو برخواست که آقا این برنامه وبلاگ باید حذف بشه چون خیلی تخصصی <تعجب> برگزار می‌شه، تنها برای کسایی خوبه که وبلاگ خون یا وبلاگ نویسن و بقول یه بنده خدایی تنها جنبه Informative <با لحن انتقادی تخریبی تمسخری خوانده شود> داره. سال‌ها محققان علوم کامپیوتر و علوم سماوی و گاهی هم ماوراء الطبیعه (!) به دنبال راهی بودن که بشه در قدم اول بو، در قدم دوم مزه و در قدم دیگر احساس رو از طریق کامپیوتر منتقل کرد. به نظر من تمام اینها از طریق وبلاگ میسر شده. مگر نه اینکه ما تنها از بینی و زبان به عنوان ابزار استفاده می‌کنیم تا ذرات ماده معطر یا طعم دار رو دریافت کنیم و به مغز بدیم و جناب مغز هم در یک چشم بندی بیاد مزهه رو برامون تعریف کنه. خوب یه سر به وبلاگ پاییز عریان بزنید. من طعم شیرین، بوی عطر رازقی و حس عشق رو حس کردم، حالا اگر جناب بینی و زبان چیزی نگرفتن دیگه مشکل خودشونه. واقعا امروز زیباترین روز زندگیمه مطمئنم. روزیکه شما عشق واقعی رو حس می‌کنید و چه لحظاتی زیباتر از شنیدن زیباترین جملات با صادقانه‌ترین احساسات و محبت‌آمیز ترین کلمات. امیر عزیز همیشه در قلب منی و همیشه در یادم. اینم عکس قشنگی که در وبلاگش هست:

اما دلیل دوم نگارشم پست جدید مرجان بود. بخشیش خیلی مورد توجهم قرار گرفت:

« ...فرقى نميكنه مال يكى از روى بدجنسى و شرارته، يكى ديگه از ناچارى و آبرو دارى، يكى از فقر يكى از ترس، يكى نگران از قضاوت شدن يكى مضطرب از شناخته شدن، همه و هر كسى به يك دليل پشت يك نقاب پنهون شدن و پنهون شديم. گاهى خوبه كه هرگز نقابها پس زده نشن، كه هميشه اون چهره اى كه شناختيش پيش روت باشه...»

نمی‌دونم چی باید نوشت یا چی باید فکر کرد در زمانی که همچین مطلبی رو می‌خونی. چند وقت پیش دوستی <لبخند> بهم گفت تو آدم وانمود می‌کنی آدم نایسی هستی واسای اینکه خودت رو تو دل بقیه جا کنی! (نمی‌دونم تو پست‌های قبلیم هم به این جمله اشاره کردم یا نه اما اگر کردم اینجا بازهم ارزش بیانش هست). چیزی نداشتم بهش بگم چون آدمی که شما رو اینطور قضاوت می‌کنه احتمالا حکم اعدامتون رو هم چند ورق زیر بقیه حکماش داره <لبخند>. به هر حال فکر درست یا غلط مسوولیتش با صاحب فکر، چون آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است، اما واقعا چه چیزی این دوست من رو به سمت همچین قضاوتی کشوند؟ آیا بر طبق قوانین آماری نشسته یه جامعه آماری درست کرده و بدون در نظر گرفتن اینکه هر قانونی استثنا هم داره، قضاوت کرده <تاسف>. اما از امیدوارم جامعه آماریش همون جامعه استثناها باشه (قضاوت حکم با خواننده). به هر حال مردم آزادن که هر جور می‌خوان فکر کنن و این منم که هر آن این جور قضاوت‌ها رو به عنوان یک تابع آری یا نه در الگوریتم زندگیم قرار بدم که آیا هنوز به خودم اطمینان دارم؟ به اینکه همون جور که خداوند بهم محبت کرده تا کنون من هم حداقل شکرانه اون نعمت رو به جای آوردم.

به هر حال از اونجا که طبق تئوری این نیز بگذرد، این نیز بگذرد بهترین کار همین گرد گیریهای موقتیه. (در این رابطه حمید یه مطلبی در نشریه جدید ایرانیان نوشته با عنوان لحظه که اول فوریه میاد بیرون). خوب بریم سر مناجات شبانه و بعدم درس و اینا:

مناجات شبانه:

خدایا! شاکرم از اینکه چنین دوستانی رفیق‌هایی و این‌ همه انسان که کوه محبت هستن رو کنار من قرار دادی. به زودی یک سال دیگه از سال‌های زندگیم هم تموم می‌شه و برام فصل جدید رو خواهد ساخت در زندگیم. فصلی که سرشار از رنگ و بوی عشقه. پروردگار من! از قضاوت کسی واهمه ندارم چرا که تو تنها کسی هستی که در مسند قضاوت هر انسانی تنها می‌تونی قرار بگیری اما نگرانم از کسانی که بدون پایه‌های مستحکم پتک قضاوت رو در دادگاه شخصیشون بر میز عدالت (!!) میزنن و حکم صادر می‌کنم. شاید تنها کسی هم که بتونه اون‌ها رو از راه اشتباهشون برگردونه خودت هستی. عادلی و بی‌همتا. بهترین‌ها رو نصیب اون‌ها کن.

اگر از آسمون لنگه کفش بیاد، کجا میافته؟

تا حالا شده (آخیش! خیلی وقت بود از این اصطلاحم استفاده نکرده بودم!) که یهو هوسونه دست به نوشتن بزنید. راستش من الان دارم اینکار رو می کنم. ساعت 11:23 دقیقه شبه و من کماکان به یمن اینترنت دزدی به اینترنت وصلم. کلی ورقه رو صحیح کردم (خداییش این صحیح کردن ورقه ها مزخرف ترین بخش کار یک TA هست) و الان دارم کم کم از خواب دار فانی رو وداع می گم. از اونجا که بسیار سرم شلوغه باید صبح اول وقت برم دانشگاه و کار کنم و اینا و اونا و اینا. به همین خاطر شام رو گذاشتم بار (جاتون خالی مرغ دارم اونم اساسی خوشمزه) و از اونجا که برای دم کشیدن برنج رسما باید 45 دقیقه انتظار بکشم، گفتم بشینم بنویسم!

اما ماجراهای این چند روزه ما هم خودش شده سوژه واقعا. اولین اقدام در جهت لذت بردن از تمام لحظات زندگیم این بود که نشستم آهنگ های داریوش رو انتخاب کردم و ریختم روی موبایلم و در هنگام رجعت به منزل گوش می دم و عین عاشقا زمزمه می کنم و کلی یاد قدیما میافتم و بقولی کیفور می شم. اما از طرف دیگه هم بخش اول اضافات پروپوزالم رو فرستادم برای جناب درک پلنگ (سوپروایزر محترم) که بخونه و کما فی السابق ایشون هم جواب میل بنده رو نداد و غلط نکنم باز یه دعوای دیگه در راه خواهم داشت. از جانب دیگه هم با آتوسا که واقعا خدا خیرش بده عین یه خواهر گل همیشه کمک حالمه نشستیم و برای مراسم پر فیض میلاد منجی ادمونتون برنامه ریزی کردیم و یک و یک و یک و یک برنامه ریزی کردیم که فکر کنم بعد از فارغ التحصیلی با آتوسا بزنیم تو خط زدن شرکت برگزار کننده جشن ها و مراسم! خلاصه ما حصل این برنامه ریزی شد کلی خرید و کلی بشور و بیار و بذار و ببر! این وسط همه چیز خوب بود الا... الا... چی؟ این لنگه کفشه که از آسمون اومد و شترق کله بنده رو مورد التفاط قرار داد. لوله آب اکسا که محل برگزاری این مراسم گرانقدره ترکید! حالا این وسط من خر از کجا بیارم که باقالی بارش کنم، الله و اعلم! خلاصه از اونجا که بنده اصولا متخصص در امور مدیریت بحرانم و بقولی با بحران برادر دوقلو هستم (الان مهدی می گه منظورت از بحرانم منم؟!) شروع کردم به بررسی تمام آلترناتیوهای موجود. محتملترین حرکت گرفتن مراسم پرفیض در خونمون بود که تنها مشکلش نداشتن صندلی به میزان کافی بود! به همین دلیل بنده راه افتادم در وبسایت های شرکت هایی که مبلمان اجاره می دن که ببینم 10 تا صندلی از کجا می تونم جور کنم و بقولی تجهیز کارگاه کنم. اما راستش این سخت ترین کار ممکنه و بهترین کار اینه که بشینم دست به دعا بردارم که یا این لوله درست شه یا اینکه یه تانکر بگیرم بذارم کنار اکسا برای تامین آب! چه می کنم من در این یه گله جا!

اما کلا مشکل که بازم یکی دوتا نیست این کارا به جا و خرید و اینا هم به جا حالا نشریه عنقریب به گل نشسته ایرانیان هم به روش! دیگه این هفته باید همه کاراشو انجام بدم و در روز یک شنبه ردش کنم بره. گاهی خوب بود آدم 7-8 تا دست دیگه می تونست در بیاره و دبکار!

خلاصه از اون ور هم TAگریم شروع شده و جاتون خالی این سری من دست در جیبم و آواز داریوش می خوندم و این طفلان مسلم هم در تکاپوی متر کشی و از این کارا. خلاصه ما هم گه گداری سرکی می کشیدیم بهشون و سر به سرشون می ذاشتم. همه چیش خوب بود خلاصه اما راستش خیلی کار میبره و بخصوص ورقه صحیح کردنش که واویلا!

دیگه فکر کنم برنجم پخت برم زیرشون خاموش کنم و بخوابم که فردا 6 صبح باید آماده باش باشم!

مناجات شبانه:

خدایا شکرت از بابت همه چیز. خوب میافرینی و به شکرانه خوبی هات سعی می کنم خوب باشم. خوب می شم ولی... بگذریم گله گذاری برای بعد. شکرت که پیش تو شرمنده نیستم و مثل همیشه به تو امیدوارم.