
بالاخره ما تونستیم بعد از مدت ها این وبلاگ رو آپدیت کنیم و این پست الحق و الانصاف خوندنی خواهد بود! ماجرای تولد من که راستش از آسمون و زمین بلا نازل می شد و من با کمک دوستانم عین این فیلم ها بر همه چیز پیروز می شدیم! و اما ماجرای این روز شکوهمند!
قبل از هرچیز این رو باید بگم که در این مراسم آتوسا واقعا زحمت کشید و از یک هفته قبل تلفن و پیام و اینا ردیف بود برای آماده کردن مراسم. قرار هم بر این شد که آتوسا و فرزانه، اکسا که یه خونه است کنار I-House برای ساکنین اونجا رو رزرو کنن برای شنبه که مراسم رو اونجا بگیریم. در همین گیر و دار بودیم و مشغول برنامه ریزی برای غذا و بقول معروف فراهم کردن اسباب خوشگذرانی که یهو خبر رسید که لوله آب اکسا ترکیده و تا وقتی که هوا خوب نشه تعمیرش نمی کنن. برای من که تقریبا برنامه دعوت کردن 20-25 نفر رو داشتم، گرفتن مراسم در محلی که آبش قطع بود اصلا کار عاقلانه ای نبود! این بود که شروع کردم به سنجیدن جاهای مختلف چند تا گزینه داشتم یکی خونه خودم، Common Room نیوتن پلیس که یه مجتمع اجاره ایه برای دانشجوها. خلاصه از اون ور چپ و راست تماس با آتوسا و لنا که آقا چی شد اینجا و هر دو هم جواب یکسان می دادن: هنوز چیزی نشده! روزها یکی یکی می گذشت و هرچی به شنبه نزدیک تر می شدم استرسم بیشتر می شد. یه مدت بعد تو پستی که برای دعوت دوستانم گذاشته بودم یه مشکل جدید اوومد! دانشگاه یه برنامه اسکی تدارک دیده بود برای روز شنبه که هزینش تنها 15 دلار بود و اکثر بچه ها هم نمی خواستن این فرصت رو از دست بدن! حالا مشکل دوم اومد! روز مراسمم رو باید عوض می کردم که مهمونهام هم به اسکیشون برسن و هم به مراسمم. بگذریم که این مدت آتوسا چقدر حرص خورد و چقدر منو دعوا کرد <غم> اما خلاصه تصمیمم رو گرفتم که مراسم یا جمعه باشه یا یکشنبه! از یه طرف مشکل دیگر هنوز وجود داشت، کجا باید تولد می گرفتم؟! این بود که با وحید و مژده هماهنگ کردم که برم و کامن روم نیوتن پلیس رو ببینم که چطوره حالا چند شنبه هست؟ پنجشنبه و من هنوز نمی دونم کجا رو باید بگیرم!!!
راستش جای خوبی بود اما دوتا مشکل داشت: 1- کی می شد اونجا رو رزرو کرد؟ 2- مزاحمتی نباید برای همسایه ها ایجاد می شد. مژده با مسوول اونجا صحبت کرد و اون هم راهی رو پیش پای ما گذاشت که عملا من رو دست به مهره کرد! گفت شما می تونید اینجا رو بوک کنید اما باید خارج از ساعت کاری اینجا باشه یعنی روزهای عادی از 8:30 به بعد و روزهای شنبه و یکشنبه از 10 به بعد! اوضاع بغرنج شده بود! جا، جای خوبی بود اما 10 شب! یکشنبه ملت رو بکشم اینجا اونم فردا که دوشنبه هست. علی و مژده پیشنهاد کردن مراسم رو جمعه یعنی فردای اون روز بگیریم! این یعنی بسیج یه کمیته بحران و یک انقلاب دسته جمعی! خلاصه کم کم نرم شدم برای اینکه مراسم رو بندازم برای فردا اگر چه یک کوه کار روی دوشم ریخته می شد و با برنامه فشرده ای که من ریخته بودم خیلی کار سختی در پیش داشتم. دیر وقت بود و زمان برای تصمیم گیری کم. این بود که با علی قرار گذاشتیم بریم تیم هورتونز و به همه زنگ بزنیم و ماجرای تغییر زمان و جا رو بگیم. پیش از هرچیز به آتوسا زنگ زدم و ما وقع رو براش شرح دادم. آتوسا گفت که اولا زمان برای همچین حرکتی دیره و خودش هم تا 3 اون روز کار داره! یه نظر داد و اون هم این که همون اکسا بگیریم و در صورتی که کسی ضروری به آب نیاز داشت با بچه هایی که پروکسی کارت آی هاوس رو دارن بره. خلاصه این به عنوان عملی ترین تصمیم پذیرفته شد.
شنبه با علی و فرزانه (دست هردوشون واقعا درد نکنه چون خیلی زحمت کشیدن) رفتیم سوپر استور و شروع کردیم خرید کردن برای مراسم. خریدمون واقعا زیاد بود و مطمئنا بدون کمک دوستانم محال بود از عهدش بر بیام. وقتی خریدا تموم شد یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم آی هاوس. از غذا راننده یه افغانی در اومد و کلی باهاش فارسی حرف زدیم. راستش خیلی حال داد. دلم لک زده بود برای این جور گپ زدن های تو تاکسی! کلی بار بود و همش رو منتقل کردیم آشپزخونه آی هاوس و مراسم پرفیض غذا درست کردن رسما آغاز شد! هرکی مشغول یه کار بود، یکی سیب زمینی می پخت، یکی بادمجون سرخ می کرد، یکی گوجه فرنگی رنده می کرد و خلاصه هرکسی به یه نحوی مشغول بود. همه چیز با خنده و شوخی و شادی ادامه داشت. بقولی می گن آدم که برای مراسم شادی کار می کنه کلا با لذته و خوشحالی. فردا که روز موعود بود من رفتم که به آتوسا کمک کنم. علی کتابی و لنا هم رفت اکسا که ببینه سیستم صوتی به راه هست یا نه... که یهو خبر بد بعدی رسید! علی کتابی زنگ زد به آتوسا و آتوسا تو هم رفت... ماجرا این بود که الستر رفته بود و برد مربوط به رزرو رو پاک کرده بود و اکسا رو از تا ساعت 8:30 رزرو کرده بود برای خودش! حالا ساعت چنده؟ 2! من رو می گید خون خونم رو می خورد، از اون ور با آتوسا مشغول درست کردن 35 تا کتلت و 25 تکه سینه مرغ و آماده کردن میوه و هزار تا چیز دیگه بودیم که این خبر رسید! آتوسا گفت محسن من الستر رو راضی می کنم تو برو خونه آماده شو! قرار شد آتوسا ساعت 4 بره و به الستر بگه ماجرا رو و بعد به من زنگ بزنه و بگه که چی شده. من هم اومدم خونه و نماز خوندم و وسط نماز بودم که تلفن زنگ زد ولی چون من سر نماز بودم نتونستم ببینم کیه. حدس می زدم که آتوسا باشه و بگه که الستر رو راضی کرده اما.... همیشه چیزی که انتظار دارید به دست نخواهد اوومد چون....
بعد از نماز دیدم آتوساست. بهش زنگ زدم. بهم گفت محسن یه خبر بد دارم و این بار خبری رو بهم داد که من رو شوکه کرد! اکسا تغییر برنامه داده بود! از این به بعد اکسا از ساعت 8 به بعد movie night خواهد داشت. زمان برای فکر کردن خیلی کم بود. ساعت 4:30 و مراسم ساعت 7 آغاز می شد! تنها و بهترین فکری که به ذهنم می شد برسه این بود که مراسم رو در خونه خودمون بگیریم اما مشکل بزرگ چندتا چیز بود: 1- آوردن غذاها از آی هاووس 2- آوردن صندلی از نیوتن 3- آماده کردن خونه برای مراسم که شامل تغییرات کلی در خونه می شد و 4- عدم امکان سر و صدای زیاد بود به علت آپارتمان نشینی که تولد هم بدون سر و صدا مزه ای نداشت. اما چاره ای نبود این بود که به علی آزاد زنگ زدم و گفتم علی مشکل اینه و من هم چاره ای ندارم جز این کار به همه زنگ بزن و جریان رو بگو چون من واقعا نمی تونم این کار رو بکنم. خدا خیرش بده تلفن رو برداشت و به همه زنگ زد و یهو دیدم به من زنگ زد و گفت محسن وحید می گه بیا خونه ما بگیر که دردسرش کمتره. سرتون رو درد نیارم مراسم رو در خونه وحید گرفتیم و به همه هم گفتیم بیان اونجا. غذاها انتقال پیدا کرد و میز چیده شد و چه میز شاهانه ای. مشغول بزن بکوب بودیم که یهو در زدن! ای خدا داستان ما تمومی نداشت. شرمندگی این حرکت بزرگوارانه وحید و مژده در به راه انداختن مراسم در خونه خودشون کافی نبود که یه تذکر دریافت کردیم که صدای موسیقی رو قطع کنید. راستش خیلی خجالت کشیدم! هم از وحید و هم از علی آزاد که کلی زمان گذاشت برای ارنج کردن موسیقی جمع کرده بود و هم نیلوفر که سیستم صوتی رو تهیه کرده بود. خلاصه برنامه یکباره دیگه تغییر کرد و مراسم به خونه مهدی مستخدمی در طبقه بالا منتقل شد که تنها از یک طرف همسایه داشت. خلاصه هر چی بگم از زحمت های این دوستان خوبم کم گفتم. ولی واقعا بدون کمک این دوستای خوبم من هیچ وقت از عهده این مراسم بر نمیومدم.
حالا یه چند تا عکس از مراسممون:
مراسم خوشامد گویی:

شله زرد خوششششمزه! محصول دست مژده خانوم گل!

تابلوی نقاشی «شام اول» اثر آتوسا

مراسم پرتاب کردن من به آسمان!

مراسم پرفیض کیک آوردن توسط آبجی آتوسای گل:

اینم من و علی آزاد و اثر هنری زیباش:

جا داره اینجا یه تشکر ویژه هم از عماد عزیزم بکنم که یه متن فوق العاده زیبا و تاثیرگذار رو آماده کرد و برای من خوند. هرچند اون همه خوبی که اون نوشته بود بیشتر تذکراتی بود درباب چیزی که من باید می بودم و اردلان عزیز که کلی عکس هنری و خوشگل گرفت که برید پایین ببینید. هیچ لغتی رو برای تشکر از این همه خوبیش ندارم که بگم. اینجاست که دیگه لغات کم میارن برای بیان احساسات...
مناجات شبانه:
خدایا شکرت! تمام این چند روز برای من زیباترین لحظات دوستی بود. زمانی که احساس کنی تنها نیستی. زمانی که حس کنی مشکل تو مشکل دوستاته، نگرانی تو نگرانی اونهاست و شادی تو شادی اونها. مشکلات زیاد بود. اما دلها شاد. لبها خندون و دوستی ها محکمتر. خدایا! یکی از بزرگترین معجزاتی که دیدم داشتن همچین دوستان شفیقیه در کنارم که به داشتن تک تکشون افتخار می کنم و امیدوارم لیاقت دوستیشون رو داشته باشم. پروردگار من! کمکم کن فراموش نکنم چیزهایی رو که دیدم چراکه عین بی معرفتی و نامردیه. کمکم کن همیشه و در هرکجا شکرانه نعمت داشتن این دوستای خوبم رو به جا بیارم.