خانه جدید
تنهایی بخشی از زندگی یک مرد هست که حتما حتما باید در زندگی تجربش کنه. از اونجایی که چه بخواد و چه نخواد بخشی از زندگیش در هر شرایطی هست. زمان هایی که فقط و فقط می خواد خودش باشه و خودش و دو کلوم مردونه با خودش گپ بزنه. پس چه بهتر که این شرایط رو تجربه کنه. بالاخره روز موعود فرارسید. زمانی که دیگه خونه و همخونه ای رو بوسیدیم و به زندگی تکی روی آوردم. نه می گم خوبه و نه می گم بد. چون دیگه پذیرفتم هیچ چیز در دنیا پکیج کامل نیست، همیشه یه سری چیزا به دست میاری و همیشه یه سری چیزا از دست میدی. اما هنر یه آدم اونه که چیزهایی رو که به دست میاره رو ببینه و چیزهایی رو که از دست میده رو به باد فراموشی بسپاره. از اسباب کشی متنفرم! چون قشنگ مرگ رو به چشم می بینی و بعد که خودت موندی و خودت مواجه میشی با یه خونه سونامی زده که همه چیز ولو شده وسط حال. نمی دونم گفته بودم یا نه اما به هرحال دنبال یه خونه بودم، دنبال یه تغییر. رو کاغذ هیچ چیز جور در نمیومد اما زندگی من از اصل یه نامساوی بود روی کاغذ و شاید اصلا یه عدد موهومی!! بالاخره دل رو زدم به دریا چون به زمان با خودم بودن نیاز داشتم و خونم رو عوض کردم. خونه جدیدم خیلی دنجه. آرومه و آرامشش رو دوست دارم. یه جورایی حس مالکیت قشنگی بهت میده و در عین حال حس مسوولیت پذیری. روز اسباب کشی از قبل کاملا زمان بندی شده بود. گرفتن U-Haul گرفتن ماشین سواری و بقیه کارها. همه چیز باید در کمتر از 2 روز به اتمام می رسید. صبح اول وقت زنگ زدم به اینترپرایز و یه ماشین رو که رزرو کرده بودم خواستم. اینجا خیلی خوبه میان دنبالت شیک می برنت دم دکون، بهت ماشین می دن اونم ماشین مدل سال، شیرینی هم بهت می دن، پولم زیاد ازت نمی گیرن (مثلا 3 روز ماشین شد 31 دلار) دیگه کم مونده یه ماچم طرف بکندت و الباقی! خلاصه وقتی طرف گفت ماشین چی می خوای حق انتخاب زیاد نداشتم. یا نیسان آلتیما و یا فورد فیوژن. خوب فورد رو انتخاب کردم و تو دلم می گفتم حالا می مردین بهم اس یو وی می دادین. منتظر ماشین بودیم با علی که علی گفت فکر کنم ماشین خرابه چون دارن بهش ور می رن. و دیدیم بعله! آقای مدیر تشریف آوردن و گفتن بیاین این اس یو وی رو ببرین. ماشین نو مدل سال که فقط 7000 کیلومتر کار کرده بود! خلاصه اونو برداشتیم و رفتیم یه ون هم از یو هال گرفتیم و به سمت اسباب کشی!! ماشالله تیر تخته کم نداشتیم. هم وسایل من بود و هم وسایل وحید و هم کمی وسایل مهدی. خلاصه در چندین رفت و آمد وسایل رو به خونه ها انتقال دادیم. سر تخت و مبل خونه وحید عملا مرگ رو به چشمم دیدم. چون هیچ کدومش تو آسانسور جا نشد و مجبور شدیم با پله 6 طبقه ببریمش بالا! خلاصه حضرت عزرائیل در کنا رما با لبخند مترصد فرصت بود تا جان ما رو با خودش مصادره کنه. روز بعد از اسباب کشی نوبت به عملیات تجهیز کارگاه بود. با وحید و بنفشه رفتیم سراغ مغازه های فروش لوازم منزل و یه جهاز کامل هم برای خونه خریدیم. شب که مشغول بازسازی و پاک سازی بند و بساط مفروش بر زمین (!) بودیم یهو دیدیم در فیس بوک یکی از بچه ها زده کی گلدون مجانی می خواد (اینجا خرید گلدون حوالی 100 دلاره!!). اینو که دیدم سریع زنگ زدم بهش و گفتم من می خوام و از داشتن ماشین بزرگ سواستفاده کردم و سریع یه گلدون خوشگل رو آوردم کنار خونه. چندتا عکس از خونه جدید بذارم: مناجات شبانه خدایا شکرت. شکرت از نعمت امیدی که در وجودم گذاشتی. نعمتی که بهم آموختی. در شرایط سخت. بهم آموختی همیشه چیزی که من انتهای کار می خونم ، در قاموس تو ابتدای کار دیگری هست. چیزی رو کم نیستی می خونم؛ آغاز یک هستی دیگری هست. همیشه سختی برام به تنهایی دردآور بوده و هست. اما زمانی که در تاریخ زندگیم جستجو می کنم، شیرینی امیدی که در اون سختی هست به همراه طعم خوش موفقیتی ندانسته و نا خواسته، من رو به کنکاش برای روبه رو شدن با سختی های جدید حریص تر می کنه. خدایا شکرت که در همه شرایط زندگیم، در تک تک بند بند زندگیم هستی و اعتقاد به تو برای من مفهوم واقعیه امیده. خدایا شکرت.


