تعطیلات پشت هم... بزن بریم بنف!-2

کلی نوشته بودما پاک شد همش (گریه!) دیگه حسش نیست باز بنویسمشون... خیلی نامردیه! آدم بیاد تو وبلاگ ببینه چون پاک شده و نویسنده حسش نیست که بنویسه مطلبی نیست! پس روم که کم نمی شه باز می نویسم!

بعله! رسیده بودیم به شنبه که از هتلمون در بنف اومدیم بیرون و پیش به سوی کلگری. در راه به پیشنهاد کتی گفتیم بریم جانسون کنیون. ای ای ای کتی!! چه کشیدیم از دست این پیشنهادت. خوب بذارید پس بگم! جانسون کنیون یه دره هست به عمق 19 متر که یه راهی در کنارشه. این راه آسفالته روزی که ما رفتیم روش یخ بود به ضخامت 5-6 سانت که عملا اصطکاک بین کفش (برای انسان) و پنجه (!!) برای (جانوران) رو به صفر می رسوند. چشمتون روز بد نبینه که چی کشیدیم ما! این عکس رو اول داشته باشید:

این گاردای کنار خدایی اگر نبودن از هر 3 آدمی که روی این مسیر حرکت می کرد دو نفرش سقوط آزاد می کردن در رودخانه! حالا ملت با چوب اسکی و کفش یخ شکن می رن ما باچی؟! کتونی چینی و کفشای تیتیش مامانی که طراحی شده برای پیاده روی روی آسفالت اونم با سرعت مجاز یک ژیان پنچر! خلاصه باور کنید خیلیییییی حال داد! دوستانی که اینجا هستن بهشون پیشنهاد می دم که حتما برن. دوستانیم که ایران هستن یه جا هست به اسم آبشار قره سو بین مشهد و کلات که تقریبا شبیه اینجا که هیچ خوشگلتر از اینجاست اما یه نمه زیاد خیس می شید (بازم بهتره از لیز خوردن!). حالا تو این شیر تو شیری ملت میومدن یه دست کالسکه بچه یه دست قلاده سگ! برای سلامتی تمام مریضای روانی یک دقیقه سکوت!!!!!!

از اونجا راه افتادیم به سمت کلگری و آماده شیم برای نیناش ناش! ........................

فردا که از کلگری راه افتادیم به سمت ادمونتون در راستا با پیشبرد گوگل ارث تصمیم گرفتیم هر جا یه دریاچه ای، تالابی، برکه ای، حوضی یا گودال آبی بود بریم سمتش و باورررر کنید تا میرفتیم یه عالمه تراک در قطع وزیری وایساده بودن و ملت با خدم و حشم ریخته بودن حال و حول! بازم بگید ایران بده! خوب بود 7-8 ماه تو خماری بودید 4 ماه باید خودتون رو می کشتید از لذت بردن از طبیعت؟!

اما در این میان یه جا بود به اسم Kananskis که خیلی باحال بود. یه رودخونه خروشان هم داشت که ملت توش قایق سواری می کردن. وای که چه هیجانی داشت اما اصلا دلم نمی خواست جاشون بودم...هوووم؟؟؟ نه دلم می خواست راستش (خنده!).

الان عکس قشنگی که کل هیئت رو نشون بده ندارم اما خیلی جای باصفایی بود. خدمت شما عرض شود که والله انقدر دریاچه رفتیم که نمی دونم کدوم عکسم مال کدومه!

اینم از این. دیگه آخرای سفر هم که شد و باز یه غم سنگین و آشنا که در حکم اشک بعد از لبخند بود. ولی خوب خاطره خوب هم خوبه. باید گاهی لحظه ها رو ساخت و در ذهن حک کرد. بریم سر مناجات شبانه:

خدایا شکر... بخاطر همه چیز. دیروز حس بدی داشتم. یه جور حس دوری... حس آشنایی بود هر چند به دنبالش خاطرات خوبی هرگز پدیدار نمی شد. اما خوشحالم که همیشه ... نه همیشه کذب محضه!... خیلی اوقات حس می کنم که به درکنارم بودنت احتیاج دارم. گاهی پیش خودم می گم خدا خیلی منو دوست داره که انقدر دوستای خوبی در کنارم قرار داده. گاهی وقت ها وقتی اصلا نمی فهمم که داره سرم کلاه میره ازم حمایت می کنه و درس خوبی به اونطرف میده. خدایا این ها کم نعمت هایی نیستن راضیم و خوشنود. امیدوارم تو هم ازم راضی باشی و خوشنود...

پی نوشت:

دوستی به اسم میترا کامنتی گذاشته بود در پست قبلی. چون هیچ ایمیلی ازشون نبود گفتم اینجا جواب بدم:

دوست عزیز!

راستش من نمیدونم خواهر شما کی هست چون اصلا حتی اسمشون رو هم نگفته بودید. اما مطمئن باشید در جامعه کوچیک دانشجویان ادمونتون وظیفه تک تک ماست که نذاریم کسی تنها باشه. لطفا اگر کمکی از دست من برمیاد برام پیغام خصوصی بذارید.

2- An applicant to U of A: امیدوارم شما رو بزودی اینجا ببینم

تعطیلات پشت هم... بزن بریم بنف!

حکایت شده حکایت قدیما! شب جمعه بزن بکوب شاه عبدالعظیم، جمعه صبح ها بکوب برو فرحزاد! حالا اینجا تا چهار تا دونه تعطیلی گیرمون میافته بزن بریم کجا؟ بنف و لیک لوئیز! اما خدایی حاااااااااالی میده ها (خنده)

والله نمی خوام بهونه بیارم اما یه جورایی انقدر سرم شلوغ شده و گیج و ویجم که عملا این وبلاگ بینوام هفته به هفته آپ می شه اما به شرافت شغلیم قسم که کامنت ها رو هر روز چک می کنم. اینو گفتم که مامانم از سر تهدیداتش بگذره. اما پیش از هر چیز از سارا کوچولوی گلم (سارا دختر دایی) یه یادی ببرم که خیال نکنه خدایی ناکرده و زبونم لال یادم رفته. وصف الحالش رو هر روز مهدی (شیخ العارفین) بهم می رسونه و اینجا کلی می خندم! انقدر که دیگه تزرا خیال می کنه خل شدم (خنده).

اما اینجا چهار روز تعطیل بود. جمعه که Good Friday و روز به صلیب کشیدن حضرت مسیح بود (حالا چرا بهش می گن جمعه خوب الله و اعلم!)، شنبه و یکشنبه هم روش و دوشنبه هم Easter بود که روز رستاخیز مسیح هست. خلاصه این برای ما جماعت خوش و اهل حال یعنی یه ماشین اجاره کن بپر توش و دبرو که رفتیم کجا بنف! در این مسافرت علی کتابی خیلی زحمت کشید. راستش انقدر این جماعت شانتاژ کرده بودن که علی کتابی خیلی منضبط هست و مووووو رو از ماست می کشه، من عملا فکر کردم مسافرت ما یک ماموریت کماندویی با فرماندهی علی کتابیه! اما این بنده خدا اصلا شما بگید این کرد! نکرد! خیلی پسر گل و همسفر توووووپیه! خدا زیادش کنه (خنده!). خلاصه اندر احوالات سفر ما بشنوید که 7 تن از بهترین و خوش سفرترین افراد موجود در ادمونتون یه ون خوشگل ناز کپلی رنت کرده بودن که بزنن به دل کوه و دشت و اینا و اونا و اینا! این سفر روحانی و جسمانی جمعه شروع شد و دبرو که رفتیم که رفتیم! توی راه بنف و از اونجا که بچه ها گرسنشون... نه! یکی از بچه ها گرسنش... نه! علی آزاد خیلی گرسنش بود وایسادیم و به به جاتون خالی که چه کردیم. دارارارام!

پشت سر این دوستان یه تابلویی هست که:

یعنی نه توقف کنید نه آتیش روشن کنید! حالا نه تنها ما توقف کردیم بلکه:

دقیقا! این جوانانی که به سان NASA که می خواد آپولو هوا کنه دارن با این BBQ (همون منقل خودمون) ور می رن، در واقع در صدد ایجاد حریق برای درست کردن جوجه کبابن! چه جوجه کبابی خردیم جاتون واقعا خالی بود! بعد از خوردن جوجه کباب برای ادای نذر (!) رفتیم لیک لوییز و حال و حول به به! هوا راستش خوب بود و دلچسب! مخصوصا اگر همراه با یه فس غیبت جانانه باشه! اینم مدرکش:

خدایی هوای دلچسب لیک لوییز همه چیز رو برای یک پیاده روی جانانه فراهم کرده بود. بعد از کلی پیاده روی و لذت بردن از مناظر دلچسب گفتیم چی کار کنیم؟ گفتیم بریم اندکی باز هم عیش و عشرت در قطع باکلاسش!

این لیک لوییز یه هتلی داره که خداییش تکه! خیییییییلی خوشگل و نازه و ما هم هر دفعه میریم این دریاچه حتما حتما باید یه زیارتی این جناب هتل رو بنماییم!

البته او بنده خدا سمت چپ بالا روح سرگردان نیست بنده هستم که جینگیلی سرم رو تکون دادم!

خلاصه توقفمون در لیک لوییز خیلی طول کشید و یه لیوان چای با کیک در اون محیط باکلاس اونم بعد از یه پیاده روی مفصل خیلی چسبید.

اما از اونجا که بنده شدیدا خوابم میاد بقیه سفر نامه رو فردا می تویسم با کلی عکس!

...ادامه دارد...

تعطیلات نوروزی

اول از همه سال نو مبارک! کلی تبریکات صمیمانه و خالصانه به خدمت شما دوست عزیز که الان داری وبلاگ من رو می خونی. امیدوارم این عید (که البته الان یه نموره ازش گذشته) براتون عید پرنعمت و پربرکتی باشه و اینا و اونا و اینا.

این مدت به جان خودم خیلی سرم شلوغ بود از یه طرف مشغول مهمونی رفتن و قرتی بازی های عید و مهمانی هاش و از یه طرفم سوپروایزر کبیر ما که چپ و راست واسای من داده می فرسته و میگه آنالیز کن. خلاصه و از اونجا که این اطلاعات به غایت عریض و طویل تشریف دارن بنده رو مجبور کردن که بشینم مثل یک دانشجوی شریف یه برنامه بنویسم که ما رو از شر درست کردن فایل های اکسل خلاص کنه! اما الغرض! این مدت چه کردیم؟! البته چه ها که نکردیم. بذارید یه کم از ماجراهای عید بگم. در این مراسم پرفیض که یه شب قبل از تحویل بسال در ساب (SUB) برگزار شد دانشجوها به همت نیروهای خود جوش کلی مراسم باحالی رو اجرا کردن که شامل موسیقی زنده و موسیقی مرده و خدمت شما عرض شود که حافظ خوانی و برنامه طنز و به به پذیرایی و اینا بود. خیلی حال داد و واقعا دست مریضاد که سعید نظام آبادی ترکوند! نشریه وزین ایرانیان (ملقب به کشتی عن قریب به گل نشسته) هم در یک اقدام نمادین فرطی یه شماره ویژه داد بیرون. اما! این شماره ویژه حکایت داشت! و اون هم اینکه ژنرال فاخری کبیر که عکس می گیره در حد بوندس لیگا یه عالمه عکس های ناب برای ما فرستادن از نوروز ایران (ای جان!). و این رو برای پگاه هم فرستاد که بذاره برای مراسم عید ISAUA. خوب من هم یه دو دوتا چهار تا کردم گفتم ما اگر بعد از مراسم دوستان نشریه رو بدیم بیرون که عکسامون تکراری می شه! این بود که در یک حرکت چریکی سریع همه رو بسیج کردیم و دبدو و ما اول شدیم! عکس های اونا تکراری شد(خنده). بعد از مراسم دانشجوها در ساب نوبت به مراسم پر فیض دانشجویی که توسط ISAUA برگزار شده بود بود (چه باحال!). به نظر من که مراسمشون خوب بود مخصوصا که یه گروه رقص از کلگری اومده بودن آی می رقصیدن! البته اساتید فن حرکات موزون معتقد بودن حرکاتشون حرفه ای نبود! الله و اعلم! ما که لذت بردیم. اما راستش این میون یه چیزی دیدم که خیلی مکدرم کرد. این جماعت که وسط داشتن می رقصیدن، مردم دور تا دور سن ایستاده بودن و نظاره می کردن که یهو یه آقایی که گویا دیدش توسط این دوستان ایستاده مسدود شده بود یورشی آورد سمت این جماعت و هولشون دادن این ور اون ور که دو سه تا از دخترایی که داشتن نگاه می کردن از ترس پا به فرار گذاشتن. راستش به من خیلی بر خورد هرچند در بین اون جماعت نبودم اما ناراحت شدم از اینکه چرا چنین برخوردی؟ ... بگذریم... بعد از مراسم هم از ما به عنوان کاپیتان این کشتی عنقریب به گل نشسته تقدیر کردن اینم مدرکش:

ماشالله! چه جوان رعنایی! اون چیزی که امیرحسین خان فهیمی (پرزیدنت ISAUA) دارن به بنده می دن یه تقدیر نامست کلی شیک و باحال! دستشون درد نکنه هر چند همه زحمتا رو بر و بچه هایی که مطلب می نویسن می کشن.

بعد از این مراسم یه سوتی بزرگ دادم واویلا! بعد مراسم علی کتابی زنگ زد Yellow Cab که آقا ما دوتا تاکسی می خوایم. خلاصه یه تاکسی اومد و بچه ها سوار شدن و من موندم و سه نفر دیگه. خلاصه هی وایسا هی وایسا دیگه قاط زدم و سه چهار بار هی زنگ زدم بهشون و داد بیداد. خلاصه بعد کلی تاکسی اومد و راننده در کمال پررویی گفت من بیشتر از دوبار وای نمیستم. بعدشم وقتی ما رو رسوند گفت من کردیت کارد قبول نمی کنم و نقدی باید بدید و خلاصه از این جور بامبولا. فرداش من که حسابی قاط زده بودم ایمیل زدم به این جماعت و کلی شکایت و داد و بیداد. فرداش بهم زنگ زدن از یلو کب! گفتن که ما همچین شکایتی از شما دیدم و چکار می خواید ما بکنیم. بعد کلی داد و بیداد خانوم بیچاره قرار شد راننده رو گیر بیاره. حالا این بدبخت هی به ما زنگ می زد که بابا کسی از راننده های ما اصلا اون ورا نبوده! منم شاکی می گفتم نخیر پس با چی ما رفتیم خونه!؟ آخر بیچاره خانومه بعد یه ساعت که با هم کلنجار رفتیم گفت راننده ما گفته وقتی رسیده شما سوار یه تاکسی نارنجی شدین؟ گفتم بله! گفت خوب تاکسی نارنجی Capital Taxi هست نه تاکسی ما! منو می گید کلی خجالت کشیدم. گفتم ببخشید اشتباه از من بود. راستش انتظار هرچیزی رو داشتم اما خانومه خیلی مودب و صبور گفت نه لطفا ناراحت نباش بالاخره شبه و از این اشتباهات پیش میاد بخصوص اگر آدم مست باشه!!!!!!!!!!!! حالا ضایعیش به کنار به حاجی مملکت می گن مست!

اینم از سیستم باحال احترام به مشتریه که خیلی حال می کنم باهاش.

والله ما که زیاد بوی عید رو حس نمی کنیم اینجا بس که این هفته گذشته سرد بود. اما شما که دارید حالشو می برید جای ما رو هم خالی کنید.

اوه راستی تولد حاج مهدی خ هم خونه ای کبیرم رو یادم رفت بگم. چه ها که نکردیم اون شب. البته قبل عید بود این برنامه. کلی زحمت کشیده بود و همینطور سحر و مزدا که دیگه واقعا سنگ تموم گذاشته بودن برای این رفیق شفیق اینم یه عکس به همراه هنر نمایی بنده(خنده).

اینم ماها:

به به چه گل پسرایی!

اما از اونجا که ما اصولا در حال مهمونی رفتن و مهمونی دادن در تعطیلات آخر هفته هستیم این رو هم بگم که دیروز مهمونی وحید جزایری و مژده بود که یک مهمونی بسیار بسیار دلفریبی راه انداخته بودن که بیا و ببین. این زوج دوست داشتنی که من هرگز از کنارشون بودن سیر نمی شم با هم دیگه توسط مایکروسافت پذیرفته شده بودن و ایشالله از اکتبر میرن دنبال سرنوشتشون. دل من یکی که کلی براشون تنگ می شه. خلاصه این هم مهمونی تولد بود هم مهمونی عروسیشون هم مهمونی جشن کارشون هم خداحافظی زود هنگام (کلی غصه!). اینم یه عکس از اکیپ با حال ما:

بازم ماشالله چه جوونای سرزنده ای! به خدا این جماعتی که در بالا می بینید از اونان که آدم هیچ وقت از کنارشون بودن احساس دلتنگی نمی کنه و همش انرژی می گیره. ای جیگر مامان و داداشیم رو بخورم که بارونی که تنمه کادوی تولدشون به منه (کلی عشق بازی!)

از اونجا که خواننده های وبلاگ من هی غر به جونم می زنن که طولانی می نویسی منم دیگه ختم جلسه رو اعلام می کنم و می رم لالا چون پس فردا امتحان اخلاق دارم!

مناجات شبانه:

گاهی زندگی با همه سختی هاش یه چیز رو می خواد به آدم نشون بده. اگر روی آب یخ بزنه هرگز اعماقش گرماش رو از دست نمی ده. اگر سختی آزار دهندست، سختی رسیدن به آسانی زندگی رو شیرین می کنه. خدای من! همیشه لبخندت رو دیدم و گرمی دستت رو چشیدم. همیشه راه رو نشونم دادی حتی اگر سخت ترین ها پیش پام بوده. همیشه بهم گفتی برمن توکل کن و برو جلو و وقتی از سختی راه نالیدم باز هم به من گفتی بر من توکل کن و به من امید داشته باش. گاهی شرایط با آدم بازی می کنه... گاهی شرایط از آدم چیز دیگه ای می سازه و گاهی شرایط عقیده ای رو به آدم تحمیل می کنه. ترس از شرایط ندارم چون به تو امید دارم. ترس از روزگارم ندارم چون معتقدم کسی که خودش رو به آغوش تو سپرده باشه جاده های ناهموار رو به راهواری سپری خواهد کرد و ایمان دارم که مشکلات در برابر کسی که دستانش در دستان تو باشه سر احترام فرو خواهند آورد. خدایا من به چیزی که بهم دادی افتخار می کنم و ازت می خوام توفیق شکرگزاری رو هم به من ارزانی بداری. ممنونم بابت همه چیز... چیزهایی که دارم و چیزهایی که ندارم.

پی نوشت: چندین ایمیل دریافت کردم در مورد دوستانی که می خوان بیان یا دارن میان دانشگاه آلبرتا. می دونم الان فصل دادن نامه های پذیرشه و ممکنه خیلی ها نگران باشن و شایدم یه نمه گیج. اگر سوالی در هر زمینه ای دارید خوشحال می شم کمکتون کنم. برای ارتباط با من روی لینک "الو سلام! ببخشید شما!؟" که در سمت راست بالا قرار داره کلیک کنید.

پی نوشت: خانم Educational Comment لطفا یه ایمیل به من بزنید کارتون دارم ولی ایمیلتون رو ندارم (ناراحت!)