خداحافظ سال کهنه
"این اولین ... دومین ... سومین ... چهارمین .... دهمین یا بیستمین سالیه که نوروز رو در ایران نیستیم. از یادش بخیرا بگذریم که همیشه یادش بخیر در دفتر خاطراتمون غوغا می کنه به ای کاش هم نگاه نکنیم که آدم بالفطره حسرت می خوره. یه بهار دیگه میاد و یه کوله بار تجربه دیگه رو هم باید بست و انداخت گوشه طاقچه ذهن که شاید روزی روزگاری به کارمون اومد، غافل از اینکه ، حداقل برای من، هیچ وقت از تجربه هام درس نگرفتم.
آیه یأس نخونم، یا شایدم بذار بخونم دیگه این شاید آخرین پست من در سال 89 باشه. بذار غر هام رو بذارم توش. انتشار رو بزنم بلکه از این ذهن لاکردار که 24 ساعته در حال تجزیه و تحلیل تمام شرایط موجود شده و سعیی بیهوده در نتیجه گیری داره، برن بیرون!
اینجا همچینا هم که می گم بد نیست. آدم فرصت بیشتری داره که به کارایی که دوست داره برسه. البته خوب شاید برای ما دانشجوها اینطوری باشه. این مجموعه همش "خودم" نام دارن، چون هر حالی باشم می تونم باهاشون با "خودم" ارتباط برقرار کنم.
هر کدوم این ها برام شده حکایت حلقه درخت که آدم با شمردنشون می تونه سن درخت رو حدس بزنه! گیتار رو سال اول خریدم. سال دوم خبری نبود سال سوم کیبورد و سال چهارم هم پن فلوت. خدا بخیر کنه اگه بیشتر اینجا بمونم حتما باید درخواست یه وام کنم واسا خرید این جور چیزا! راستش یه چند وقت بود هوس خرید یه سازی به سرم زده بود که با نفس آدم صداش در بیاد. حدس می زدم بتونه ارتباط عمیقی رو بین من و "خودم" برقرار کنه. اما چشمتون روز بد نبینه. شاید یه دو روزی فقط داشتم نصف حجم ریه هام رو فوت می کردم و هیچ صدایی از این پن فلوت در نمی اومد! تا بالاخره فوتش رو یاد گرفتم. اما هنوز صداش دلچسب نیست برام. سرگیجه هنگام زدنش رو بذاری کنار ساز دوست داشتنیه.
سه شنبه شبی هم که گذشت انجمن برنامه چهارشنبه سوری گذاشته بود. به قول دوستی می گفت خدا این رسم و رسوما رو از ما نگیره! واقعا هم نگیره که خوب چیزیه! برنامه گذاشتیم که بریم هارالک پارک! جاتون خالی هوا اینجا عجیب بهاریه (البته در مقیاس ادمونتون)! اما هارالک پارک شده بود عین قطب! گوش تا گوش برف بود. من نمی فهمم! حالا تو کل مراسم فقط من و بنفشه پیاده داشتیم می رفتیم! یعنی همه جماعت ماشین دارن تو این ادمونتون! شایدم خوب من بر حسب رسم دیرینه و باستانی نیک سیر ها که برای آخر مجلس میرن، دیر رفتم! بزم براه بود! با وجودی که جماعت جویای رسوم سالن هارالک پارک رو به تصرف خودشون درآورده بودن اثری از بی نظمی دیده نمی شد! آش رشته هم که اون سمت سالن بود و البته به ما که رسید تموم شد. با هزار دوز و کلک و رایزنی و راهزنی و قول و قرار سفانه که در بخش تیم مجرب آش در فعالیت بود قرار شد زمانی که محموله دوم آش می رسه خبر بده بلکه ما هم بی نصیب نمونیم. اما اگر این خستگی و کمر درد می ذاشت، نقشمون حتما عملی می شد!!
خلاصه بعد از پایان مرحله اول که سلام و احوال پرسی و گپ و تو چطوری من چطورم و اینا مرحله دوم براه اندازی آتش بود. قبل از این مرحله بگم که اصلا باورم نمی شد که چقدر ایرانی اینجا باشه! انقدر زیاد بودن که دیگه واقعا من فقط 30-40 درصدشون رو می شناختم. و یه چیز جالب هم این بود که در پارک مثل اینکه جشنواره مجسمه های یخی بوده: اینم مدارکش!
خدایی آتیش اونم تو سرما لذت بخش ترین چیز و لباس های بوی دود گرفته بدترین چیز در یک چهارشنبه سوری ادمونتونی می تونن باشن. امسال بعد از گذشت 4 سال بالاخره از رو آتیش پریدم بلکه این معامله سراسر سود زردی و سرخی، پر شال من رو هم بگیره.
بعد از مراسم پرفیض از رو آتیش پریدن نوبت به مراسم پر فیض قر وقمبیل رسید که راستش رو بخواین ... بنده دیگه معاف بودم تو اون سرما و 2 ساعت سر کلاس وایسادن! خلاصه دیگه اواخر مراسم فرمان عقب نشینی صادر و در راه عزیمت به منزل دوستانی بسیار کریم و مهربان زحمت رسوندن ما رو به خشکی کشیدن و والسلام!
خلاصه بخوایم نخوایم باید به سال کهنه خدا حافظ بگیم و کم کم دم در رو آب و جارو کنیم واسا سال نو! غر زیاد دارم اما نمی زنم و بجاش مناجات شبانه می نویسم
خدایا شکر. به خاطر همه چیز. تلاطمات زندگیم تو این سال خیلی بیشتر از پارسال بود. نگرانی هام بیشتر بود. و به همون اندازه هم شادی هام. بیم و امید رو حس کردم و می کنم. راست و چپ. سیاهی و سفیدی. اما در میون همه این تضاد ها تنها دلخوشیم به اینه که تو این ایامی که اینجا بودم هرگز و هرگز به نقطه صفر نرسیدم. هرگز و هرگز تموم نشدم و هرگز و هرگز یاس و نا امیدی بر من غلبه نکرد. هر زمان که احساس می کردم به کمک، کنارم بودی و هر زمان که احساس می کردم رو پای خودم دارم مسیری رو میرم، آخر کار، پشت سرم یه رد پا بود، مال تو.
خدایا سال جدید آبستن اتفاقات جدید خواهد بود بدون شک. اما اینکه ثمره اون چی باشه و در تقدیر چی نوشته شده باشه رو فقط تو می دونی. اعتقاد من به تو، به خدای خودم، برای من همیشه امید و دلگرمی بوده از اینکه راه برای من روشنه حتی اگر نبینمش. خدایا بازم ازت عاجزانه می خوام که این بار هم تنهام نذاری که بی تو هیچم و با تو همه چیز.
خدایا تو سال جدید کمکم کن که کارنامه عملم بد نباشه. کمکم کن اگر بد بودم هم کسی از بدی من رنج نکشه. کمکم کن نباشم مثل کسانی که روزی نکوهششون می کردم و کمکم کن باشم چیزی که به خاطر اون من رو خلق کردی. مسافرم، مسافر این زمان توشم چی باشه تو صاحب سفری. توی این سال، سختی شاید بیش از سالی که رو به غروبه پیش روم باشه، زانو هام رو با زمین غریبه نگه دار.
بزرگترین سرمایه زندگیم، مادرم و خونوادمه. امسال اولین سالیه که یه عضو جدید در کنار سفره هفت سینمون هست و دل یک عضو قدیمی هم اونجاست. آدم هرجا باشه بازهم به صدای گرم خونوادش گرمی رو حس می کنه و یاد اونها و امید دیدار مجدد اونها سرپا نگهش میداره. سال خوبی مسلما برای مهدی و خانومش و مادرم بود. امسال اولین سالی بود که مهدی تو سفره هفت سین دلش فقط یه دونه سین داشت. امیدوارم که امسال هم براشون مثل سال گذشته فقط از خزانت برکت براشون بباره و سایه مامان هم مثل همیشه گرمی سبزه زار زندگیمون باشه.
دوستتون دارم و از همین جا همتون رو می بوسم و سال جدید رو بهتون مبارک و شاد باش می گم.
من رو سر سال نو از دعاتون فراموش نکنین
27 اسفند 1389 ساعت 1:27 صبح



