کنسرت موسیقی! معجزه امیرحسین! ولادت با سعادت منجی عالم عشق!
قبل از هر چیز اینو بگم. میگن دوره زمونه دوره زمونه کامپیوتره همینه به
خدا. چند روز پیش اولین بسته کمکهای مردمی از طرف مادر محترم، بعد از
رجعت اینجانب از دیار آشناتر به دیار آشنا، به دستم رسید. تو این بسته به
جز خوردنیهای بسیار خوشمزه یه دی وی دی هم بود. تصویر روش به روشنی
حکایت از داستانی داشت که در داخلش بود... Memory of Friends و زیرش یه
عکس دسته جمعی از افرادی که نگاه کردن به چهره تک تک اونها برام یادآور یک
دنیا عشق و خاطره بود.

عکس خونواده پدری بود که در زمانی که من به ادمونتون برگشتم عزم مسافرت کرده بودن به نقاط شمال غرب. نمیتونم این مطلب رو انکار کنم که هر عکسی که میدیدم میگفتم ای کاش من هم اونجا بودم. اما خوب گاهی این فاصلهها رو هیچ کاری نمیشه کرد. واقعا بعضی از عکسها برام خیلی قشنگ بود. داداش گرامی که یا همش دستش پر خرت و پرت بود یا در رکاب والده مکرمه مشغول خوردن! یه عکس چهار نفره با کلاه کابویی که وقتی من دیدمش یه یه ربعی فقط میخندیدم! عکس عمو در حالتهای جالب (چقدر دلم براشون تنگ شده) و همه و همه اصلا نمیتونم از بین اون همه عکس زیبا بگم کدومش زیباتر بود. عکسهای مهمونی که در ایران بودم گرفته بودن و کلی شرمندم کرده بودن. کلی کلی کلی چیزهای زیبا. که همش با هنرمندی خاصی در کنار هم بود. با یه موسیقی عالی که فقط باید تکیه میدادم به صندلی و از شنیدن موسیقی و دیدن اون عکسها لذت میبردم. همه و همه حاصل هنرمندی یک نفر بود. یه پسر عموی خیلی گل که همه این عکسها رو در کنار هم جمع آورده بود و با محبتی که تنها و تنها خاص خودشه در کنار هم چیده بود. همینجا از صمیم قلبم میگم:
امیرحسین عزیزم! در برابر این همه محبت چیزی ندارم بگم بجز اینکه بگم خییییییییلییییییییییی دوووووووسسسسسست دارررررررررررررررم!
دسسسست گلت درد نکنه!

اما رخداد بزرگ دیگه ولادت با سعادت یگانه منجی عالم عشق و محبت و صفا، مامان گل گلابمه. وووووای نمیدونید امروز چقدر خوشحالم از یه طرف چون مامان گلم به دنیا اومده و از یه طرف کلی ناراحت <گریه> که چرا این دومین جشن تولدش رو من باز هم در کنارش نیستم. اما همینجا میخوام از صمیم قلبم بهش اینا رو بگم:
مامان گلم! روزی که عزم اومدن به این سر دنیا رو کردم هیچ چیزی برام غیرقابل تحمل نبود بجز دوری از تو. روزی که برای اولین بار به ایران برگشتم اولین، زیباترین و رویاییترین رویدادی که برام خلق کردی حس کردن محبت زیبای مادری بود در آغوشت. معجزهای که تنها و تنها خداوند در وجود تو قرار داده و تنها و تنها به دست تو خلق میشه. «چرا گاهی فاصلهها بوجود میان؟ چرا گاهی باید دوری رو تحمل کرد؟» سوالهایی هستن که هرگز براشون جوابی نداشتم و ندارم. اما همین رو میدونم که تو اون قسمت وی آی پی قلبم تنها و تنها یک جا وجود داره و اونجا هم جای توه. همیشه در قلبم هستی و همیشه از حس کردنت آرامش میگیرم. وقتی پشت تلفن میگی حس میکنم الان ناراحتی مطمئن میشم که واقعا هم من در قلبت هستم و مثل همیشه متوجه شیطونیام میشی و هم تو در قلبم هستی و زمانی که تو قلبم صدات میکنم تو میشنوی. <بهتره تا بیشتر از این اشکم در نیومده تموم کنم>
اما مامان گلم محکم و استوار همه و همه رو به خونه میایستیم و میگیم:
مامان عزیزم! تولدت مبارک! ایشالله همیشه زیر سایت زندگی کنیم.
اما رویداد سوم هم برگزاری اولین کنسرت بزرگ گروه سرود دهکده در سال جدید تحصیلی بود در Convocation Hall. خداییش یکی از بهترین لحظات زندگی من در اینجا همین با این دوستام بودنه. آدمهایی بزرگ که با وجودیکه همشون هم در علم، هم هنر و هم انسانیت آدمهای والایی هستن هرگز غرور و تکبر بر اونها نمیشینه. اول هممون تو اتاقی که لباسها و وسایلمون رو میذاشتیم جمع بودیم یه تمرین کوچولو با هم کردیم و بعد رفتیم پشت سن که اجرای گروه هندی رو نگاه کنیم. استرس رو میشد در صورت دوستانی که برای اولین بار داشتن تو گروه اجرا میکردن دید. این رو کتمان نمیکنم که من هم مضطرب بودم. اوس هم با همون لحجه عربیش گفت خاننم و کوچولوم هم اومدن. فارسی رو خوب حرف میزنه این اوس! اسم دختر کوچولوش هم میث هست (البته اگر املاش درست باشه) که به فارسی معنی خرامان رفتن رو میده. خلاصه نوبت ما شد و ما هم رفتیم روی سن!

تو عکس کاملا من مشخصم چون تنها کسیم که شلوار روشن پوشیدم <خنده> نه به این خاطر که بخوام تو عکس مشخصتر باشم نه چون شلوار تیره نداشتم و مطمئنم مادر جان یادشه من چقدر از خرید بدم میاد <خنده>
خلاصه آهنگها رو اجرا میکردیم تا نوبت به آهنگ فوق النخل رسید. این آهنگ یه آهنگ قر داره مصریه که ما شروع به اجرا کردیم. یهو دیدم جمعیت شروع کرد به داد کشیدن و هورا کشیدن!!! من یه نگاه انداختم به عقب ببینم که چی شد یهو؟! دیدم علی (ردیف عقب کسی که کت شلوار پوشیده و پاپیون زده) پاشده و داره میرقصه!!!! خداییش ما از دست این علی کلی میخندیم چون تا وشکن میزنیم پا میشه و شروع میکنه رقصیدن! علی یه پیرمرد مصری خوشمشربه که واقعا من یکی که از دیدنش روحیه میگیرم! اما چهارشنبه میره یه ۳ ماهی مصر. کلی دلمون براش تنگ میشه.
اینم یه عکس از نزدیک (با تشکر از علی آزاد)

خلاصه از همه زیباتر آخر کنسرت بود که مایکل رهبر گروه بلند شد و با دست به ما اشاره کرد و شروع کرد برای ما دست زدن و زمانی که همه برای ما دست زدن و ما از صحنه خارج شدیم خودش رفت پشت صحنه و برامون دست میزد و میگفت خیلی عالی بود و امروز هم دیدم یه ایمیل زده و باز هم از ما تشکر کرده. خداییش کار کردن باهاش یه پا درس آموزش لیدرشیپیه!
بعد از کنسرت هم نیما مدیر نشریه ایرانیان اومد و به ماها که ایرانیای گروه بود گفت بریم که عکس بندازیم. وقتی اومدم بیرون مثل اینا که تازه از مسابقات جهانی برمیگردن و مورد تشویق حضار قرار می گیرن دیدم همه بچهها بیرون ایستادن و کلی به ماها تبریک میگن و خلاصه انقدر تحویلمون گرفتن که من واقعا شرمنده شدم اینجا واقعا جا داره از همه کسایی که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم.

اینم هنر نمایی استاد علی فاخری استاد مسلم عکاسی که حضورش واقعا نعمته تو جمعمون!
مناجات شبانه:
خدا رو شکر! خدا رو شکر به خاطر همه چیز! راستش به حدی الان Overdose شدم از خوشحالی که نمیدونم این همه خوبی رو چطور شاکر باشم. خدای مهربونم ازت متشکرم به خاطر این همه آدمهای خوبی که در کنارمن. به خدا نمیدونم! و شک دارم که من لایق این همه خوبی هستم یا نه. به خدا شک دارم که آیا من لیاقت در کنار این همه آدم خوب بودن رو دارم یا نه. اما خدایا این رو ازت میخوام، من آدم ناشکری نیستم، آدمی نیستم که نمک بخورم و نمکدون بشکنم، به من توفیق این رو بده که برای مادرم پسر خلفی باشم، کسی که لیاقت خدمت به اون اسوه محبت و صفا رو داشته باشه... به من توفیق این رو بده که برای تمام بستگانم و مخصوصا پسر عموی گلم کسی که با وجودی که شاید کیلومترها از هم دوریم من رو فراموش نکرده و خواسته شادیشون رو با من هم به اشتراک بذاره و بهم بگه که اگرچه ما در کنار هم بودیم اما یاد تو هم در کنار ما بود، رفیق خوبی باشم... به من توفیق این رو بده که برای تمام دوستانم در اینجا کسایی که من رو هرگز فراموش نمیکنن و از در کنارشون بودن احساس امنیت میکنم دوست خوبی باشم.

عکس خونواده پدری بود که در زمانی که من به ادمونتون برگشتم عزم مسافرت کرده بودن به نقاط شمال غرب. نمیتونم این مطلب رو انکار کنم که هر عکسی که میدیدم میگفتم ای کاش من هم اونجا بودم. اما خوب گاهی این فاصلهها رو هیچ کاری نمیشه کرد. واقعا بعضی از عکسها برام خیلی قشنگ بود. داداش گرامی که یا همش دستش پر خرت و پرت بود یا در رکاب والده مکرمه مشغول خوردن! یه عکس چهار نفره با کلاه کابویی که وقتی من دیدمش یه یه ربعی فقط میخندیدم! عکس عمو در حالتهای جالب (چقدر دلم براشون تنگ شده) و همه و همه اصلا نمیتونم از بین اون همه عکس زیبا بگم کدومش زیباتر بود. عکسهای مهمونی که در ایران بودم گرفته بودن و کلی شرمندم کرده بودن. کلی کلی کلی چیزهای زیبا. که همش با هنرمندی خاصی در کنار هم بود. با یه موسیقی عالی که فقط باید تکیه میدادم به صندلی و از شنیدن موسیقی و دیدن اون عکسها لذت میبردم. همه و همه حاصل هنرمندی یک نفر بود. یه پسر عموی خیلی گل که همه این عکسها رو در کنار هم جمع آورده بود و با محبتی که تنها و تنها خاص خودشه در کنار هم چیده بود. همینجا از صمیم قلبم میگم:
امیرحسین عزیزم! در برابر این همه محبت چیزی ندارم بگم بجز اینکه بگم خییییییییلییییییییییی دوووووووسسسسسست دارررررررررررررررم!
دسسسست گلت درد نکنه!

اما رخداد بزرگ دیگه ولادت با سعادت یگانه منجی عالم عشق و محبت و صفا، مامان گل گلابمه. وووووای نمیدونید امروز چقدر خوشحالم از یه طرف چون مامان گلم به دنیا اومده و از یه طرف کلی ناراحت <گریه> که چرا این دومین جشن تولدش رو من باز هم در کنارش نیستم. اما همینجا میخوام از صمیم قلبم بهش اینا رو بگم:
مامان گلم! روزی که عزم اومدن به این سر دنیا رو کردم هیچ چیزی برام غیرقابل تحمل نبود بجز دوری از تو. روزی که برای اولین بار به ایران برگشتم اولین، زیباترین و رویاییترین رویدادی که برام خلق کردی حس کردن محبت زیبای مادری بود در آغوشت. معجزهای که تنها و تنها خداوند در وجود تو قرار داده و تنها و تنها به دست تو خلق میشه. «چرا گاهی فاصلهها بوجود میان؟ چرا گاهی باید دوری رو تحمل کرد؟» سوالهایی هستن که هرگز براشون جوابی نداشتم و ندارم. اما همین رو میدونم که تو اون قسمت وی آی پی قلبم تنها و تنها یک جا وجود داره و اونجا هم جای توه. همیشه در قلبم هستی و همیشه از حس کردنت آرامش میگیرم. وقتی پشت تلفن میگی حس میکنم الان ناراحتی مطمئن میشم که واقعا هم من در قلبت هستم و مثل همیشه متوجه شیطونیام میشی و هم تو در قلبم هستی و زمانی که تو قلبم صدات میکنم تو میشنوی. <بهتره تا بیشتر از این اشکم در نیومده تموم کنم>
اما مامان گلم محکم و استوار همه و همه رو به خونه میایستیم و میگیم:
مامان عزیزم! تولدت مبارک! ایشالله همیشه زیر سایت زندگی کنیم.
اما رویداد سوم هم برگزاری اولین کنسرت بزرگ گروه سرود دهکده در سال جدید تحصیلی بود در Convocation Hall. خداییش یکی از بهترین لحظات زندگی من در اینجا همین با این دوستام بودنه. آدمهایی بزرگ که با وجودیکه همشون هم در علم، هم هنر و هم انسانیت آدمهای والایی هستن هرگز غرور و تکبر بر اونها نمیشینه. اول هممون تو اتاقی که لباسها و وسایلمون رو میذاشتیم جمع بودیم یه تمرین کوچولو با هم کردیم و بعد رفتیم پشت سن که اجرای گروه هندی رو نگاه کنیم. استرس رو میشد در صورت دوستانی که برای اولین بار داشتن تو گروه اجرا میکردن دید. این رو کتمان نمیکنم که من هم مضطرب بودم. اوس هم با همون لحجه عربیش گفت خاننم و کوچولوم هم اومدن. فارسی رو خوب حرف میزنه این اوس! اسم دختر کوچولوش هم میث هست (البته اگر املاش درست باشه) که به فارسی معنی خرامان رفتن رو میده. خلاصه نوبت ما شد و ما هم رفتیم روی سن!

تو عکس کاملا من مشخصم چون تنها کسیم که شلوار روشن پوشیدم <خنده> نه به این خاطر که بخوام تو عکس مشخصتر باشم نه چون شلوار تیره نداشتم و مطمئنم مادر جان یادشه من چقدر از خرید بدم میاد <خنده>
خلاصه آهنگها رو اجرا میکردیم تا نوبت به آهنگ فوق النخل رسید. این آهنگ یه آهنگ قر داره مصریه که ما شروع به اجرا کردیم. یهو دیدم جمعیت شروع کرد به داد کشیدن و هورا کشیدن!!! من یه نگاه انداختم به عقب ببینم که چی شد یهو؟! دیدم علی (ردیف عقب کسی که کت شلوار پوشیده و پاپیون زده) پاشده و داره میرقصه!!!! خداییش ما از دست این علی کلی میخندیم چون تا وشکن میزنیم پا میشه و شروع میکنه رقصیدن! علی یه پیرمرد مصری خوشمشربه که واقعا من یکی که از دیدنش روحیه میگیرم! اما چهارشنبه میره یه ۳ ماهی مصر. کلی دلمون براش تنگ میشه.
اینم یه عکس از نزدیک (با تشکر از علی آزاد)

خلاصه از همه زیباتر آخر کنسرت بود که مایکل رهبر گروه بلند شد و با دست به ما اشاره کرد و شروع کرد برای ما دست زدن و زمانی که همه برای ما دست زدن و ما از صحنه خارج شدیم خودش رفت پشت صحنه و برامون دست میزد و میگفت خیلی عالی بود و امروز هم دیدم یه ایمیل زده و باز هم از ما تشکر کرده. خداییش کار کردن باهاش یه پا درس آموزش لیدرشیپیه!
بعد از کنسرت هم نیما مدیر نشریه ایرانیان اومد و به ماها که ایرانیای گروه بود گفت بریم که عکس بندازیم. وقتی اومدم بیرون مثل اینا که تازه از مسابقات جهانی برمیگردن و مورد تشویق حضار قرار می گیرن دیدم همه بچهها بیرون ایستادن و کلی به ماها تبریک میگن و خلاصه انقدر تحویلمون گرفتن که من واقعا شرمنده شدم اینجا واقعا جا داره از همه کسایی که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم.

اینم هنر نمایی استاد علی فاخری استاد مسلم عکاسی که حضورش واقعا نعمته تو جمعمون!
مناجات شبانه:
خدا رو شکر! خدا رو شکر به خاطر همه چیز! راستش به حدی الان Overdose شدم از خوشحالی که نمیدونم این همه خوبی رو چطور شاکر باشم. خدای مهربونم ازت متشکرم به خاطر این همه آدمهای خوبی که در کنارمن. به خدا نمیدونم! و شک دارم که من لایق این همه خوبی هستم یا نه. به خدا شک دارم که آیا من لیاقت در کنار این همه آدم خوب بودن رو دارم یا نه. اما خدایا این رو ازت میخوام، من آدم ناشکری نیستم، آدمی نیستم که نمک بخورم و نمکدون بشکنم، به من توفیق این رو بده که برای مادرم پسر خلفی باشم، کسی که لیاقت خدمت به اون اسوه محبت و صفا رو داشته باشه... به من توفیق این رو بده که برای تمام بستگانم و مخصوصا پسر عموی گلم کسی که با وجودی که شاید کیلومترها از هم دوریم من رو فراموش نکرده و خواسته شادیشون رو با من هم به اشتراک بذاره و بهم بگه که اگرچه ما در کنار هم بودیم اما یاد تو هم در کنار ما بود، رفیق خوبی باشم... به من توفیق این رو بده که برای تمام دوستانم در اینجا کسایی که من رو هرگز فراموش نمیکنن و از در کنارشون بودن احساس امنیت میکنم دوست خوبی باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 18:14 توسط محسن
|





