کنسرت‌ موسیقی! معجزه امیرحسین! ولادت با سعادت منجی عالم عشق!

قبل از هر چیز اینو بگم. می‌گن دوره زمونه دوره زمونه کامپیوتره همینه به خدا. چند روز پیش اولین بسته کمک‌های مردمی از طرف مادر محترم، بعد از رجعت اینجانب از دیار آشناتر به دیار آشنا، به دستم رسید. تو این بسته به جز خوردنی‌های بسیار خوشمزه یه دی وی دی هم بود.  تصویر روش به روشنی حکایت از داستانی داشت که در داخلش بود... Memory of Friends و زیرش یه عکس دسته جمعی از افرادی که نگاه کردن به چهره تک تک اونها برام یادآور یک دنیا عشق و خاطره بود.


عکس خونواده پدری بود که در زمانی که من به ادمونتون برگشتم عزم مسافرت کرده بودن به نقاط شمال غرب. نمی‌تونم این مطلب رو انکار کنم که هر عکسی که می‌دیدم می‌گفتم ای کاش من هم اونجا بودم. اما خوب گاهی این فاصله‌ها رو هیچ کاری نمی‌شه کرد. واقعا بعضی از عکس‌ها برام خیلی قشنگ بود. داداش گرامی که یا همش دستش پر خرت و پرت بود یا در رکاب والده مکرمه مشغول خوردن! یه عکس چهار نفره با کلاه کابویی که وقتی من دیدمش یه یه ربعی فقط می‌خندیدم! عکس عمو در حالت‌های جالب (چقدر دلم براشون تنگ شده) و همه و همه اصلا نمی‌تونم از بین اون همه عکس زیبا بگم کدومش زیباتر بود. عکس‌های مهمونی که در ایران بودم گرفته بودن و کلی شرمندم کرده بودن. کلی کلی کلی چیزهای زیبا. که همش با هنرمندی خاصی در کنار هم بود. با یه موسیقی عالی که فقط باید تکیه میدادم به صندلی و از شنیدن موسیقی و دیدن اون عکس‌ها لذت می‌بردم. همه و همه حاصل هنرمندی یک نفر بود. یه پسر عموی خیلی گل که همه این عکس‌ها رو در کنار هم جمع آورده بود و با محبتی که تنها و تنها خاص خودشه در کنار هم چیده بود. همین‌جا از صمیم قلبم می‌گم:
امیرحسین عزیزم! در برابر این همه محبت چیزی ندارم بگم بجز اینکه بگم خییییییییلییییییییییی دوووووووسسسسسست دارررررررررررررررم!
دسسسست گلت درد نکنه!



اما رخداد بزرگ دیگه ولادت با سعادت یگانه منجی عالم عشق و محبت و صفا، مامان گل گلابمه. وووووای نمی‌دونید امروز چقدر خوشحالم از یه طرف چون مامان گلم به دنیا اومده و از یه طرف کلی ناراحت <گریه> که چرا این دومین جشن تولدش رو من باز هم در کنارش نیستم. اما همین‌جا می‌خوام از صمیم قلبم بهش اینا رو بگم:
مامان گلم! روزی که عزم اومدن به این سر دنیا رو کردم هیچ چیزی برام غیرقابل تحمل نبود بجز دوری از تو. روزی که برای اولین بار به ایران برگشتم اولین، زیباترین و رویایی‌ترین رویدادی که برام خلق کردی حس کردن محبت زیبای مادری بود در آغوشت. معجزه‌ای که تنها و تنها خداوند در وجود تو قرار داده و تنها و تنها به دست تو خلق می‌شه. «چرا گاهی فاصله‌ها بوجود میان؟ چرا گاهی باید دوری رو تحمل کرد؟» سوال‌هایی هستن که هرگز براشون جوابی نداشتم و ندارم. اما همین رو می‌دونم که تو اون قسمت وی آی پی قلبم تنها و تنها یک جا وجود داره و اونجا هم جای توه. همیشه در قلبم هستی و همیشه از حس کردنت آرامش می‌گیرم. وقتی پشت تلفن می‌گی حس می‌کنم الان ناراحتی مطمئن می‌شم که واقعا هم من در قلبت هستم و مثل همیشه متوجه شیطونیام می‌شی و هم تو در قلبم هستی و زمانی که تو قلبم صدات می‌کنم تو می‌شنوی. <بهتره تا بیشتر از این اشکم در نیومده تموم کنم>
اما مامان گلم محکم و استوار همه و همه رو به خونه می‌ایستیم و می‌گیم:
مامان عزیزم! تولدت مبارک! ایشالله همیشه زیر سایت زندگی کنیم.

اما رویداد سوم هم برگزاری اولین کنسرت بزرگ گروه سرود دهکده در سال جدید تحصیلی بود در Convocation Hall. خداییش یکی از بهترین لحظات زندگی من در اینجا همین با این دوستام بودنه. آدم‌هایی بزرگ که با وجودیکه همشون هم در علم، هم هنر و هم انسانیت آدم‌های والایی هستن هرگز غرور و تکبر بر اون‌ها نمی‌شینه. اول هممون تو اتاقی که لباس‌ها و وسایلمون رو می‌ذاشتیم جمع بودیم یه تمرین کوچولو با هم کردیم و بعد رفتیم پشت سن که اجرای گروه هندی رو نگاه کنیم. استرس رو می‌شد در صورت دوستانی که برای اولین بار داشتن تو گروه اجرا می‌کردن دید. این رو کتمان نمی‌کنم که من هم مضطرب بودم. اوس هم با همون لحجه عربیش گفت خاننم و کوچولوم هم اومدن. فارسی رو خوب حرف می‌زنه این اوس! اسم دختر کوچولوش هم میث هست (البته اگر املاش درست باشه) که به فارسی معنی خرامان رفتن رو می‌ده. خلاصه نوبت ما شد و ما هم رفتیم روی سن!


تو عکس کاملا من مشخصم چون تنها کسیم که شلوار روشن پوشیدم <خنده> نه به این خاطر که بخوام تو عکس مشخص‌تر باشم نه چون شلوار تیره نداشتم و مطمئنم مادر جان یادشه من چقدر از خرید بدم میاد <خنده>
خلاصه آهنگ‌ها رو اجرا می‌کردیم تا نوبت به آهنگ فوق النخل رسید. این آهنگ یه آهنگ قر داره مصریه که ما شروع به اجرا کردیم. یهو دیدم جمعیت شروع کرد به داد کشیدن و هورا کشیدن!!! من یه نگاه انداختم به عقب ببینم که چی شد یهو؟! دیدم علی (ردیف عقب کسی که کت شلوار پوشیده و پاپیون زده) پاشده و داره می‌رقصه!!!! خداییش ما از دست این علی کلی می‌خندیم چون تا وشکن می‌زنیم پا می‌شه و شروع می‌کنه رقصیدن! علی یه پیرمرد مصری خوش‌مشربه که واقعا من یکی که از دیدنش روحیه می‌گیرم! اما چهارشنبه میره یه ۳ ماهی مصر. کلی دلمون براش تنگ می‌شه.
اینم یه عکس از نزدیک (با تشکر از علی آزاد)

خلاصه از همه زیباتر آخر کنسرت بود که مایکل رهبر گروه بلند شد و با دست به ما اشاره ‌کرد و شروع کرد برای ما دست زدن و زمانی که همه برای ما دست زدن و ما از صحنه خارج شدیم خودش رفت پشت صحنه و برامون دست می‌زد و می‌گفت خیلی عالی بود و امروز هم دیدم یه ایمیل زده و باز هم از ما تشکر کرده. خداییش کار کردن باهاش یه پا درس آموزش لیدرشیپیه!
بعد از کنسرت هم نیما مدیر نشریه ایرانیان اومد و به ماها که ایرانیای گروه بود گفت بریم که عکس بندازیم. وقتی اومدم بیرون مثل اینا که تازه از مسابقات جهانی برمی‌گردن و مورد تشویق حضار قرار می گیرن دیدم همه بچه‌ها بیرون ایستادن و کلی به ماها تبریک می‌گن و خلاصه انقدر تحویلمون گرفتن که من واقعا شرمنده شدم اینجا واقعا جا داره از همه کسایی که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم.


اینم هنر نمایی استاد علی فاخری استاد مسلم عکاسی که حضورش واقعا نعمته تو جمعمون!

مناجات شبانه:
خدا رو شکر! خدا رو شکر به خاطر همه چیز! راستش به حدی الان Overdose شدم از خوشحالی که نمی‌دونم این همه خوبی رو چطور شاکر باشم. خدای مهربونم ازت متشکرم به خاطر این همه آدم‌های خوبی که در کنارمن. به خدا نمی‌دونم! و شک دارم که من لایق این همه خوبی هستم یا نه. به خدا شک دارم که آیا من لیاقت در کنار این همه آدم خوب بودن رو دارم یا نه. اما خدایا این رو ازت می‌خوام، من آدم ناشکری نیستم، آدمی نیستم که نمک بخورم و نمک‌دون بشکنم، به من توفیق این رو بده که برای مادرم پسر خلفی باشم، کسی که لیاقت خدمت به اون اسوه محبت و صفا رو داشته باشه... به من توفیق این رو بده  که برای تمام بستگانم و مخصوصا پسر عموی گلم کسی که با وجودی که شاید کیلومترها از هم دوریم من رو فراموش نکرده و خواسته شادیشون رو با من هم به اشتراک بذاره و بهم بگه که اگرچه ما در کنار هم بودیم اما یاد تو هم در کنار ما بود، رفیق خوبی باشم... به من توفیق این رو بده که برای تمام دوستانم در اینجا کسایی که من رو هرگز فراموش نمی‌کنن و از در کنارشون بودن احساس امنیت می‌کنم دوست خوبی باشم.

جشن هندو

می‌گن پیریه و هزار درد و مرض! الان یه یه ربعه که دارم به ذهنم فشار میارم که یادم بیاد این جشنه که ما دیشب رفتیم اسمش چی بود آخرم یادم نیومد که نیومد!
دیروز یه برنامه توپ داشتم و اون هم این بود که یک روز TA ام رو به طور همزمان بنویسم این طوری دست به یه خاطره‌نگاری Real time می‌زدم و سبکی رو برای خودم در دنیای هنر وبلاگ نویسان بنا می‌کردم. و راستش رو بخواید دست به این کار هم زدم ولی از دست این بلاگفا گاهی باید کلمو گومبی بکوبم به دیوار که گاهی تا روی دکمه ثبت و بازسازی کلیک می‌کنم همه چی می‌ره به باد فنا! القصه! ماجرای دیروز TA ما هم مثل همه روز بود اما راستش دیروز درصد گیج بازی دانشجوها نمی‌دونم واسا چی انقدر بالا بود. با وجودی که استاد بینوا تقریبا همه چیز رو پای تخته نوشته بود، دانشجوها هی می‌پرسیدن چی شد که اینجوری شد. خلاصه ما هم هی به این طفلان معصوم کمک می‌کردیم و بقولی پولمون رو حلال می‌کردیم! اما جاتون خالی آخرای جلسه یهو تیر بارونی ۳-۴ تا سوال پرسیدن که برای پاسخ گفتن به هرکدومشون مجبور بودم صندلی رو بکشم کنارشون و هی راهنمایی کن! خلاصه نفسم برید. اما قبل از اینکه ماجرای دیشب رو هم تعریف کنم و یه چند تا عکس تیتیش مامانی بذارم از پریشب بگم و گروه سرود دهکده!
پریشب بالاخره این جناب اوس دوست عزیز عربستانی من اوومد. می‌گفت یه هفته عربستان بوده و ووه ووه که چقدر گرم بوده. می‌گفت داره یه رمانی می‌نویسه به این شرح: رمان در دو بازه زمانی به صورت موازی سیر می‌کنه بخش زندگی حافظ و بخش زندگی یه بابایی که از ایران مثل ماها برای ترکوندن مرزهای علم میاد به بلاد کفر! و اینجا مثل تمام دانشجویان (بدون در نظر گرفتن نژاد و اصلیت) عاشق می‌شه (عاشقی: بیماری مسری بین قشر دانشجو «فرهنگ دانشجوپدیا») حالا عاشق کی؟ عاشق یه زن بهایی که از قضا هم شوهر داشته هم یه بچه! حالا همچین ایده محیرالعقولی چطور به ذهن این دوست عرب بنده افتاده الله اعلم! خلاصه خود اوس می‌گفت دیگه عاشقی که دین و ایمون نمی‌شناسه یه چیز دلیه! نگید که خود حاجی فیلش یاد هندستون کرده که بعید می‌دونم چون خودش زن و بچه داره. نکته جالب داستان اینه که هر فصل کتاب با یک غزل آغاز می‌شه و سناریو جوری پیش میره که در نهایت مفهموم غزل محقق می‌شه و در واقع این غزل همون تفالی که این بنده خدا میزنه. اما از اونجا که عشق‌های دانشجویی در ۸۳٪ مواقع به سرانجام درست حسابی نمی‌رسن و معمولا Happy Ending  نیستن می‌زنه و هواپیمای این خانوم که داشته یه سفر میرفته ایران شترق سقوط می‌کنه و خانومه به جمع اموات می پیونده. پسرک داستان ما هم خل می‌شه و می‌زنه به Bar و دبخور! بقول اوس بار اینجا استعاره از ساقیه!!!!!!!!!!!! خلاصه راستش رو بخواید من که کلی حال کردم اما مهمترین دلیلی که داره اینه که اوس می‌گفت گاهی برای اونکه بفهمم حافظ چی می‌گه از یکی از دوستان پدرم که ایرانی هست و زبان شناسی می‌خونه کمک گرفتم. خوب دمش گرم داره واقعا به این همه علاقه و پشت کار. ازش پرسیدم شیراز رو دیدی؟ گفت نه اما می‌تونم بگم چه شکلیه و شروع کرد به وصف کردن اصلا انگار ده‌ها بار رفته بوده شیراز چون واقعا زیبا و واقعی تعریف می‌کرد. اما می‌گفت نمی‌تونم برم ایران چون تو پاسپورتم اگر مهر ایران یا سوریه باشه دیگه آمریکا بهم ویزا نمی‌ده. خوب اینم یه جور الاهم و فی‌الاهم کردنه دیگه...
راستی دوستان وبلاگ خون ادمونتون بشتابید که ۱۵ نوامبر کنسرت داریم خدا! بدووید در Convocational Hall دانشگاه WORLD MUSIC ENSEMBLE کنسرت گروه‌های هندی، خاورمیانه و آفریقایی همه دوستاتونم بیارید. ورود برای عموم هم آزاد آزاد است!
اما دیشب همون جشن هندوها بود که من اسمش یادم نیست. جشنی بود که متشکل از چندتا پرزنتیشن توووپ (البته من ندیدم) و یه غذا که راستش پلو داشت و چندین دانه خوراکی که من اصلا نمی‌دونستم چی بود اما سووووووووووووختم! به همراه یه نوشیدنی که مزه بستنی سنتی می‌داد. خیلی خوشمزه بود. بعدشم رقص هندی که راستش فکر کنم رقص هندی تلفیقیه از حرکات کاملا تصادفی که بیشتر شبیه بپر بپره!
حالا یه چندتا عکس بذارم که مامان جان انقدر اخطار کتبی و شفاهی به من ندن!

این یه عکس هالووینی! خانومی که در کناربنده قرار دارن قصد خوردن من رو داشت! اما از اونجا که دید همش استخونم منصرف شد!

مهاراجه هامبالا محسن کبیر!

مراسم حرکات موزون به سبک هندی

مراسم رسیدگی به شکم (به سبک هندی!) قدرت فلاش رو حال کنید!

تیم منتخب جهان! همگی مزین به خال هندی! اینچیکی دانا!

خوب بعد از گزارش تصویری تصمیم به یه نو آوری دارم! بعله بازم نوآوری!! و البته دارم در موردش فکر می‌کنم! یکیش اینه که یک شنبه‌ها رو اختصاص بدم به یه پستی که هیچ ربطی به خاطره نوشتن نداره و موضوعش جنراله و در مورد هیچکس هم نیست! و دومیش هم هنریه که یه برحه‌ای در دوران دانشجوییم بهش می‌پرداختم درش حرفه‌ای نیستم اصلا و ابدا اما فرصتی رو برام فراهم می‌کنه که به اطرافم منتقدانه بیشتر بنگرم! حالا بذارید ببینم چی می‌شه.

مناجات شبانه:
خدای مهربونم. گاهی از نامردی خودم اعصابم خورد می‌شه فحش رو می‌کشم به جونم و بعدشم تخت می‌خوابم! عجب پرروییم من! اما این رو از صمیم قلبم قبول دارم که من ناشکرترین بنده روی زمینتم چه بخوای چه نخوای! دارم شدیدا رو خودم کار می‌کنم که دوباره بشم اون چیزی که تو ازم خواستی باشم و قول می‌دم بهت که بشم آنچه تو از من انتظار داری. گاهی ولی سخته شاخه‌ای نی باشی و در برابر باد دووم بیاری. اما بازهم خدا رو شکر که نمی‌شکنم. گاهی به خودم افتخار می‌کنم که اینطور مورد محبتتم. گاهی به خودم می‌بالم که اینطور پس گردنی جانانه بهم می‌زنی و هنوز به حال خودم رهام نکردی. برای اینکه با من هستی به خودم افتخار می‌کنم و برای اینکه هنوز هم تنبیهم می‌کنی...

نویسنده در گل!

گاهی اصلا نمی‌دونم دوست دارم سرم شلوغ باشه یا دوست دارم کاری نداشته باشم. فکر کنم اولی بهتر باشه. این چند روزه شدید از یه طرف مشغول نوشتن پروپوزال بودم و از یه طرف درگیر نشریه ایرانیان و از اون ورم رادیو! خلاصه اوضاع هردمبیلی بود شاید روزی مجبور بودم ۶-۷ تا ایمیل جواب بدم، چپ و راست ریمایندر به این و اون بزنم از اون ور کارمو ببرم جلو. خلاصه اصلا نمی‌فهمیدم چیکار دارم می‌کنم. اما خدا رو شکری بالاخره این پروپوزال تموم شد و همینطور کار رادیو. راستش رو بخواین کار رادیو از این پروپوزال من هم سخت‌تر بود! چون باید در مورد مطلبی می‌نوشتم که اصلا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم! اینش به کنار اصلا وبلاگ‌هایی رو هم در این زمینه نخونده بودم! خلاصه خدا خیر بده فرزانه رو که اومد و کلی راهنمایی کرد. شایدم بهتره بگم مطالب رو اون نوشت (چشمک).
گاهی نمی‌دونم اما نوشتن بعضی چیزهایی که در موردش هیچ حسی نداری کار جالبیه! مثل همین کار من. نه می‌خواستم یه متن آتیشی در بیارم که باعث دردسر برام بشه و هم این که خواسته‌های کتی که این برنامه کارگردان بود رو عملی کنم. کار کردن با خانوم‌ها هم که واویلاست! مگه می‌شه از زیر چشم نکته سنجشون فرار کرد!؟ خلاصه دیشب که خواستم متن رو شروع کنم هزار تا فکر و زنگ خطر و خط قرمز و سیاه و سفید و سبز و آبی دور و ورم شروع کرده بود به حرکات موزون! گفتم بیام و شروع کنم چون گیر من همین شروعست. می‌دونین دیگه لم خودمو پیدا کردم باید زوری زوری اولین کلمه رو بنویسم یهو به طرفه‌العینی سه چهار صفحه ردیف می‌شه پشت هم. خلاصه شروع کردم و اولین کلماتم رو همون آشوبستان درون ذهنم تشکیل داد. اینطوری هم از شر اون فکرا راحت می‌شدم و هم این که استارت کارم رو زده بودم. خلاصه نوشتیم و امروزم ضبطش کردیم رفت! خلاص...اما به خدا مثل عذاب می‌مونه بخوای در مورد چیزی بنویسی که اصلا هیچ حسی نسبت بهش نداری! شاید
امروزم سارای گلم (سارا- دختر دایی) یک ایمیل گنده برام زده بود و حالا نمی‌دونم از کجا فهمیده بود من دلم براش انقده شده «.» خلاصه کلی منم براش ایمیل زدم و اینا و اونا و اینا. راستش نمی‌دونم امروز رو اصلا باید جزو کدوم گروه طبقه بندی کنم: خوب یا بد! راستش چیز بدی اتفاق نیافتاد پس حتما خوب بوده دیگه (خنده).
اوه راستی! چند وقت پیش اینجا هالووین بود. یه روزی که ملت لباس‌های اجق وجق می‌پوشن. خلاصه من هم به اتفاق بر و بچه‌ها رفتیم بیرون و یه گشت و گذاری داشتیم یه دونم عکس تا به حال به دستم رسیده که من همین ایژوووووووووو دارم به اون آقای پشت سری با تعجب نگاه می‌کنم.



اینم ماجرای این چند مدت! دیگه فعلا همین تا فردا ببینیم چی پیش میاد!

مناجات شبانه:
خدای مهربونم. دغدغه و فکر و خیال گاهی شدیدا می‌پیچوندم به هم. راستش بعضی وقت‌ها اصلا نمی‌فهمم چیزایی رو که می‌بینم. گاهی سعی می‌کنم زیر اجاق ذهنم رو زورکی بکشم پایین که این دیگ کمتر قل قل کنه اما خوب چه می‌شه کرد. البته بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد فقط فکر کنم به چیش رو خودت می‌دونی چون انقدر گاهی کلیه که خودمم نمی‌فهمم و تنها می‌دونم تو می‌فهمی و گاهی هم انقدر جزیی و زیر ذره‌بین همه چی میاد که بازم این همه رزولوشن اصلا برام قابل درک نیست. گاهی نمی‌دونم که آیا اعتماد کردن به تو بهترین کاره یا تنها کار. نمی‌خوام تنها کار باشه چون برای انتخابش مجبورم ولی دلم می‌خواد بهترین انتخاب باشه چون اون موقعست که خودم انتخابش می‌کنم.
می‌گن آیندمونو خودمون می‌سازیم. بعضیا می‌گن باید در حال زندگی کنیم و خیلیام با رویای گذشته دلخوشن. خدایا می‌دونی من جزو کدوم گروهم؟
 

داوطلبین گرامی! ورق ها بالا!

"مراقبین محترم! اجرای بند 3!"، "داوطلب گرامی!....." این اصطلاحات بعضا خاطره انگیز رو هممون به خاطر داریم مخصوصا زمانی که کنکور رو می خواستیم ضربه فنی کنیم! اما این بار امروز نوبت من بود که مثل میر غضب ها وایسم بالا سر 60 تا طفل معصوم (بعضیاشون معصوم تر!!!) و امتحان بگیرم.
از چند وقت پیش یه استرس خاصی داشتم. نه به خاطر .....اینا <چشمک> بلکه به خاطر امتحان! اما این مدلش خیلی عجیب غریب بود! من TA درس اتوکد هستم و تقریبا از 2-3 هفته پیش استاد درس مربوطه به ما آماده باش کامل داده بود که همه باید راس ساعت 5 در دفتر بنده حضور به هم رسانده و اظهار حضور کنن! خلاصه ما هم همینطور گیج و گنگ بودیم و اصلا عمق فاجعه رو درک نکرده بودم تا زمانی که ارژنگ که خودش این درس رو داشت نمونه سوالای میان ترم پارسال رو آورد که از من بپرسه و دیدم ای دل غافل! اینا دیگه چی چیه! حالا چه روزیه؟ دیروز روزی که امتحان هست! یا علی!!!!!!!!!!!
خلاصه شد روز امتحان! دل تو دلم نبود. حتی استاد مربوطه به ما جوابها رو که هیچی سوالا رو نداد یه دور بخونیم! مام همینطور با اعتماد به نفس سینه رو سپر کردیم و رفتیم تو! سوال ها رو گرفتم و رفتم تو اتاق گاز... ببخشید اتاق امتحان! خلاصه همین طور داشتم ورقه ها رو می ذاشتم روی میز که این بندگان خدا میان بشینن سر کارشون. اما دل تو دلم نبود! صدای ضربان قلبم رو می شنیدم! حالا چرا الله و اعلم! بالاخره سوالا رو پخش کردم و جماعت دانشجو به سان کسایی که به میز غذا دعوت شدن اوومدن تو! بعضیا مثل کسایی که غذای مورد علاقشون جلوشونه بعضیاشونم مثل من زمانی که مامان کوفته درست می کرد. دوست نداشتن بیان اما خوب مجبور بودن <خنده>. از همه باحالتر این بود که دیدم این بندگان خدا به من دارن نگاه می کنن. خوب من هم با یه لبخند بهشون نگاه کردم که دیدم یکیشون پرسید شروع کنیم؟ من هم گفته هر وقت مایل بودید؟ ک دیدم کلاس زد زیر خنده! من که تازه دوزاریم افتاده بود که اینا منتظر من بودن که فرمان حمله رو صادر کنم  یه خنده ای کردم مثل اینکه من مثلا خواستم یه روحیه به شما بدم! خلاصه امتحان شروع نشده اولین سوال مطرح شد! "میتونیم ماشین حساب استفاده کنیم؟" خوب من هم با اعتماد به نفس گفتم آره چرا که نه! هنوز کلام از دهن عزم خروج نکرده دیدم همچین بزرگ رو برگه نوشته ماشین حساب بی ماشین حساب! منم کماکان با اعتماد به نفس ادامه دادم: اما تو این امتحان نمی تونی از ماشین حساب استفاده کنی و برای اینکه خودم رو از تک و تا نندازم مثل کسایی که عصبانین که چرا روی برگه رو نمی خونی، پا شدم و رو تخته درشت نوشتم: ماشین حسابا غلاف پلیز! خلاصه نفس راحتی کشیدم بخیر گذشت. از اون ورم واسای اینکه سرم رو مشغول کنم بلکه این جوانان غیور خجالتشون بیاد و دور من یکی رو برای جواب دادن خط بکشن لپ تاپ مبارک رو آتیش کردم و همچین رفتم تو بحرش که انگار داشتم آنلاین با سفینه دیسکاوری چت می کردم. گاهی هم واسا اینکه همچین تریپ خشن بیام زیر چشمی یه چشم غره بهشون می رفتم و البته لبخند به بعضی دیگر!! <لبخند>.
که ناگهان دومی اومد! یکی دستش رو بلند کرد و من شدید خودم رو زدم به کوچه علی چپ انگار اون بنده خدا اصلا اونجا حضور فیزیکی نداره هیم به خودم می گفتم محلش نذار! اصلا چیزی اونجا نیست! توهمه! که دیدم بابا اصلا از رو نمی ره این بود که بازم پا شدم و رفتم بالاسرش. راستش یه چیزی پرسید که اصلا نفهمیدم چی بود! گفتم بذار استاد بیاد از اون بپرس. گفت: آخه زمان رو از دست می دم. گفتم خوب هرچی فکر می کنی درسته بنویس. اونم گفت: همین کار رو کردم اما قرار نیست اون به صلاحدید من نمره بده! همچین مشت محکمی زد اندر دهان استعمار! که ناگهان استاد اومد و من رو نجات داد. من هم باز با همون بداخلاقیی که خاص مراقبین جو زدست <نیشخند> (مثل educational comment) گفتم استاد جان! بیا ببین این چی می گه و خودم برگشتم سر تماسم با دیسکاوری!!!!!! خلاصه پا شدم امضا بگیرم که همه سر جلسن که یهو یکی اومد و گفت می خوام برم دستشویی! طفلی با یه هیجانی اینا رو می گفت که معلوم بود پای حیثیت در میونه!!!!!! خلاصه من موندم نکنه این بخواد کاری خلافی چیزی بکنه. این بود که انسانیت نذاشت و گفتم ورقت رو بذار روی میز و برو چیز کن زودی بیا! بنده خدا هم گذاشت رو میز و با سرعتی به سمت در یورش برد که من یاد مسابقات المپیک افتادم اونم نیمه نهایی!
خلاصه شانس که نداریم! رسیدیم به یکی گفت من آی دیم رو نیاوردم! حالا استاد جانم گفته بود آی دی ها رو چک کن ببین همه همونن که هستن! (چی گفتمممم!). خلاصه من چیکار باید می کردم؟ این بود که از اونجایی که من روحیه اعتمادم در جاهای خاصی یهو فعال می شه گفتم: باشه عزیزم! مشکلی نیست به کارت برس <لبخند>. و خلاصه نشستیم که یه نفسی بکشیم که دو نفر همزمان دو تا سوال یکسان پرسیدن! تا اینجا مشکلی نبود. مشکل اینجا بود که به یکیشون یه جواب دادم اما تا به نفر بعد برسم نظرم عوض شد و به اون یکی یه جواب دقیقا متضاد دادم!! خلاصه برگشتم و عین آدم هایی که بطور کامل اندر گل گیر افتاده بودن مونده بودم. از یه طرف وجدان فریاد می زد: ای بی چشم و روی نمک نشناس فرصت طلب آدم فروش و.... (البته من با وجدان قبلا شدیدا دعوام شد و از اونجا دلش پر بود!) از یه طرفم نمیدونستم اصلا چیکار باید کرد؟؟! این بود که رفتم به هردوشون گفتم من اینجوری فکر می کنم اما از اونجا که من ورقه ها رو تصحیح نمی کنم بهتره از خود رییس بپرسی! با این سیاست هم خودم رو از تک و تا ننداختم و هم اینکه روحیه انسان دوستیم رو دنگ مثل پتک بزنم تو سر اینا <خنده>! خلاصه 5 دقیقه بعد استاد اومد و من هم در عین اینکه نقش دهقان فداکار رو به خوبی برد پیت اجرا می کردم رفتم و گفتم این دو تا سوال دارن. خلاصه شادی زائد الوصفی بر من مستولی شد وقتی نوشتم 5 دقیقه مانده است! بالاخره تموم شد و من هم ورقه ها رو جمع کردم و تحویل رییس دادم و خلااااااص!
از یه طرف یه تریپ سخنرانی فلسفی با مامان محترم داشتیم که مفادش به زودی منتشر می شود! شایدم نشود! سریع بریم سر مناجات شبانه:
مناجات شبانه:
خدای مهربون مثل همیشه ازت تشکر می کنم به خاطر اینکه در صفحه زندگی برام قامت وزیر رو ساختی و وقتی سردرگمی من رو در این عرصه و در بین این همه حرکت که مجاز بهش هستم دیدی، با دست خودت من رو به جلو رووندی. گاهی وقت ها نمی دونم چرا بعضی چیزا یه جور بی منطقی جور در نمیان. نمی دونم چرا اما این رو می دونم که که از اونجا که تعداد چیزهایی که همینطور بی منطق برام جور می شدن دهها برابر نداشته هاست این رو هم بر پایه حکمتت می ذارم. بهت اعتماد دارم و این اعتماد من رو به آینده خوشبین می کنه. هرگز از تو نه نشنیدم اما "صبور باش" رو چرا....

پایان بخش جدید!

این زندگی وبلاگی هم گاهی دردسر ساز می شه! دردسر زمانی آغاز می شه که علی دست به اعتراض می زنه و از اون ور هم سردرگمی در بین خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ ما به اوج می رسه! خوب این هم از عوارض تزریق وریدیه دیگه! شاید دیگه باید پذیرفت که گاهی دیدن در چارچوبی که خودم تعریف کردم یه کم خودپسندیه! به هر حال دنیای مجازی با یه کلیک آغاز می شه و با یه کلیک به پایان می رسه ولی دوستی در دنیای حقیقی هرگز تنها با یه کلیک شروع نمی شه. این بود که من هم در یک حرکت سریع، به همون سرعتی که فکر ایجاد در ذهنم جرقه زد بخش تازه تاسیس رو تعطیل اعلام می کنم و درش رو پلمب می کنم! خوب راستش رو بخواید دنیای مجازی یه دنیای کاملا خصوصیه قبول! اما اگر این خصوصی بودن دنیای مجازی بخواد به بخش خصوصی دنیای حقیقی لطمه بزنه چی؟ اینجاست که دنیای مجازی رو باید اصلاح کرد! امیدوارم این وسط کسی برداشت بدی نکرده باشه.
چند وقت پیش یه پستی در وبلاگ علی دیدم به اسم "دوست داشتن". نکته جالب در این بود که "آیا می شود دوست داشتن را تمرین کرد؟" تعبیر جالب اینجا بود که آیا می شه چیزی رو دوست داشت بدون اینکه احتیاج به یه نوسازی در سیستم دوست داشتن و خارج کردن دوست داشتنهای گذشته باشه. کیوان هم تعبیر قشنگی رو در این زمینه تو وبلاگش زد و به خصوص با گذاشتن انگشت اتهام روی اسم "عادت". امیر (پسر دایی) هم یه نکته کلیدی رو در پست "ابراز علاقه" متذکر شده و اون هم یه تعریفه از خوشبختی: "...خوشحالی و خوشبختی چیزی نیست که مالکش باشید.خوشبختی یک مهارت است . خوشبختی را نمی توانید به چنگ آورید. خوشبختی را هنگامی تجربه خواهید کرد که بیاموزید در هر لحظه چگونه زندگی کنید." با این تعبیر زمانی خوشحال و خوشبخت هستیم که با گذشت زمان و تجربیات جدید وجود خودمون رو مدام آپگرید می کنیم! و مهارتش رو کسب می کنیم.
خوب این سه تا نوشته یه کم من رو به فکر واداشت!
چطور می شه دوست داشت، عادت زده نشد و خوشبخت بود؟.... سوال سختیه الان 15 دقیقه است دارم به این سوال فکر می کنم هنوز جوابی گیر نیاوردم! .... اجازه بدید.....
خوب تمرین دوست داشتن.... یعنی آموختن خوشبختی با آموزش لحظه به لحظه در زندگی... این وسط عادت می شه خط قرمز! یعنی انقدر کاری رو تمرین کنیم که دیگه چشم بسته اون کار رو انجام بدیم و یهو می شه عادت!.... پس نباید انقدر تمرین کرد که اون کار رو از روی عادت انجام بدیم! عجب شیر تو شیری داره می شه! اصلا یه سوال! کسی مراحل دوست شدن رو می دونه که من تمرینشون کنم! .... یاد کتاب حرفه و فن افتادم: مراحل نمی دونم چی در کشاورزی بود: کاشت داشت برداشت! شاید خداوند تو طبیعت گذاشته این رو؟!
شاید اینه مراحل دوستی. محبت کنی تا محبت بکاری. دوست داشته باشی و محبت برداشت کنی؟ ها؟ اااااااه خیلی رمانتیک شد! مزخرف!
خوب پس چی؟ مسلما جواب این سوال منفیه! که دوست داشتن های گذشته رو باید دور ریخت. یعنی بی خیال مرحله کاشت شد. خوب این که نشد کار! پس شاید همون چیزی که در پاییز عریان نوشته درست باشه که مدام باید آپگرید کرد. چیو آخه!؟ حالا اگر بیایم دوست داشتن رو یه فرایند 100% پویا فرض کنیم دیگه عادت زدگی اتفاق نمی افته چون انتهایی برای این دوست داشتنه نمی ذاریم. اون موقع یه چیز دیگه به وجود میاد به اسم پدیده Overdose! یعنی انقدر کسی رو دوست داشته باشی و بهش محبت کنی که اون طرف اصلا ظرفیت پذیرشش رو نداشته باشه و بقول معروف بزنه جا! خوب حالا یه سوال دیگه عادت زدگی بهتره یه جا خوردگی؟ (چه لغت هایی اختراع می کنم!) پس شاید دوست داشتن یه منحنی پراکندگی نرمال بصورت زنگوله باشه (زیاد آمار یادم نیست اما فکر کنم اسمش بود گاوسی) که یه پیک داره که باید تمرین کرد تا به اون حد رسید. حالا از کجا بفهمیم به اونجا رسیدیم؟
فعلا جوابی ندارم! باید بیشتر فکر کنم....
پی نوشت:
1- چیزی که در بالا خواندید زمانی است که بلند بلند فکر می کنید! گاهی روی اعصاب مسابقه اسب سواری برپا می کند!
2- از تمام کسانی که مراتب اعتراض خود را به بخش جدید الاحداث ابراز کردند صمیمانه قدردانی می شود!
3- Educational Comment جان برس به داد که اوضاع شیر تو شیر شده!




اندر مزایای وبلاگ!


بالاخره دایی جان کامنتش رو گذاشت که من مظمئن شم وبلاگم رو دیده و حالا می تونم ادامه بدم....

دیروز با برو بچ رادیو تصمیم داشتیم که در یک قدم به سمت فرهنگ سازی فعالیت های مشترکانه (!) دست در دست هم دهیم و رادیوی خویش را کنیم آباد! این بود که پس از دریافت ایمیل دعوت به جلسه گروهی، من هم لبیک گویان به سمت Good Earth رفتم تا نقش فعالی <چشمک> در پیش برد رادیو داشته باشم. جلسه جلسه خوبی بود. راستش رو بخواید ماجرای دخالت من در کلا فعالیتهای دانشجویی فکر کنم برگرده به دوران ژوراسیک و همیشه همین برام ارزش داشت: آدمهایی که بدون چشم داشت به تشویق و تحسین و جایزه تنها برای اینکه حرکتی رو  به جلو کرده باشن از وقتشون مایه میذارن. جمع ما هم مثل همیشه گرم بود و پر خنده و مفید. واقعا فکرها و حرف هایی که من اونجا می دیدم ارزش شنیدن و یادگرفتن رو داشت. اما انقدر ما تو این جلسه گفتیم و گفتیم و خندیدیم که این جماعت خدمه هی میومدن و به ما می گفتن ما تا 15 دقیقه دیگه می بندیم.... تا 10 دقیقه دیگه می بندیم... و همین طور! راستش من یاد ماه رمضون افتادم که تا اذان صبح 10 دقیقه باقیست! و ما هم از ثانیه ثانیه وقتمون برای خوردن استفاده می کردیم! به هر حال خوشحالم که در این جمع هستم.
بعد از مراسم پرفیض رادیو تصمیم گرفتیم یه سر بریم Tim Horton و حومه! که هم یه چیزی بخوریم و هم گپی بزنیم من و علی و فرزانه و کتایون که می خواستن یه جورایی یه کار سورپرایزی انجام بدن (از اونجا که من نباید در مورد کار سورپرایزی حرف بزنم پس نمی زنم <خنده>). بعد از اینکه کتایون از ما جدا شد، شد تریپ تریپ فعالیت های بازار یابی شبکه ای!! من و علی شدیم پرزنت کننده و فرزانه شد پرزنت شونده اما اینبار جای این مسائل مزخرف ما داشتیم تبلیغ وبلاگ نویسی می کردیم که فرزانه هم به کلان جمع وبلاگ نویسان بپیونده. این مقال برای من هم فرصت مناسبی شد تا یه گریزی هم بزنم به اندر فواید وبلاگ نویسی!
تا حالا خیلی شنیدم بابا تو هم (نخونید TAVAHOM) بیکاریا! می شینی وبلاگ نویسی که چی؟! اما راستش رو بخواید این وبلاگ برای من شده مثل دستور Defragment در کامپیوتر. چون دقیقا هم باعث می شه من اتفاقاتی که برام در روز افتاده رو مرور کنم و هم اینکه به چیزهایی که در اون چند روز دیدم و بهش دقت نکردم دوباره نگاه کنم. در عین حال هم بشه دریچه ای برام که حرفهام رو به کسایی که می خوام بشنوم بزنم. نمی دونم شاید یه روز اصلا یه بازی وبلاگی راه بندازیم که "چطور شد که وبلاگ نویس شدم!". تبلیغات بسه <چشمک>
امروز باد شدید و سردی در حال وزیدنه. از اونجا که من اصولا سادیسم دارم از خونه زدم بیرون تا از این باد لذت ببرم! با وجودیکه برخلاف همیشه هر چی اتوبوس میومد دم دانشگاه جلوی پام ترمز زد (یاد میدون تجریش و طرح مبارزه با امنیت اجتماعی !!! اوه نه طرح برقراری امنیت اجتماعی!) ترجیح دادم از این باد لذت ببرم. نمی دونم شایدم دارم خودم رو یه جورایی تربیت می کنم که "از همه چیز می شه لذت برد" شایدم این راز خلقته چون اگر از اینها نمی شد لذت برد خداوند هرگز اون ها رو خلق نمی کرد <لبخند تفکر آمیز!>
اوه یه چیز دیگه! دایی جان اینا هم زنگ زده بودن در حالی که کلی در حال دل دادن و دل گرفتن بودیم یهو تلفن قطع شد. بازم بگید کانادا کانادا! تا می بینن داره ارتباط دلی برقرار می شه می شه سریع قطعش می کنن!
راستی یه تغییر کوچیک تو وبلاگم دادم و اون هم اینه که بخش "حرف های درگوشی" رو عوض کردم به "ارتباطات دلی" به سه دلیل!
1- آیکون قشنگی براش گیر نیاوردم.
2- دیدم تو وبلاگ های دیگه زیاد هست من هم حسسسسسسساس به کپی رایت!
3- این ارتباطات دلی 100% عاشقانه ماشقانه نیست! پس برام حرف در نیارید پلیز!

ارتباطات دلی ----- ♥↔♥

- نمی دونم باید بگم یا بذارم همینطوری پیش بره... آخه خطرناکه حسن!
- گاهی آدم نمی دونم چی بگه! کسی میدونه وقتی با یه آدم باکلاس مواجه می شید چیکار باید بکنید؟!
- دوست من! فضولی هم حدی داره!
- هنوز اندر حکایت سلام و گرگ و طمع شدیدا بوکس و باد کردم!
- کتی! آدم بزرگواری هستی!

مناجات شبانه:
خدای من... همیشه حست می کنم در این نزدیکی. شاید گاهی نزدیکی و من دستم رو بالای چشمم سایه بون می کنم و به دور دستها خیره می شم به دنبال تو.... نمی بینمت.... می گم نیست! اما خوشحالم که فردا بازهم می زنی رو شونم و می گی: هی داداش! من همین کنارتم کجا رو نگاه می کنی؟ امروز صبح که مثل همیشه مشغول دادن لکچر به خودم بودم در مورد گذشته، حال، آینده ... بازهم مثل همیشه گیج و گنگ شدم و گفتم من نمی دونم خدایا خودت درست کن. "من، جا!"
گرمی نگاهی رو مثل همیشه حس می کنم. خدایا ممنونم.... از نگاهت....