می‌گن پیریه و هزار درد و مرض! الان یه یه ربعه که دارم به ذهنم فشار میارم که یادم بیاد این جشنه که ما دیشب رفتیم اسمش چی بود آخرم یادم نیومد که نیومد!
دیروز یه برنامه توپ داشتم و اون هم این بود که یک روز TA ام رو به طور همزمان بنویسم این طوری دست به یه خاطره‌نگاری Real time می‌زدم و سبکی رو برای خودم در دنیای هنر وبلاگ نویسان بنا می‌کردم. و راستش رو بخواید دست به این کار هم زدم ولی از دست این بلاگفا گاهی باید کلمو گومبی بکوبم به دیوار که گاهی تا روی دکمه ثبت و بازسازی کلیک می‌کنم همه چی می‌ره به باد فنا! القصه! ماجرای دیروز TA ما هم مثل همه روز بود اما راستش دیروز درصد گیج بازی دانشجوها نمی‌دونم واسا چی انقدر بالا بود. با وجودی که استاد بینوا تقریبا همه چیز رو پای تخته نوشته بود، دانشجوها هی می‌پرسیدن چی شد که اینجوری شد. خلاصه ما هم هی به این طفلان معصوم کمک می‌کردیم و بقولی پولمون رو حلال می‌کردیم! اما جاتون خالی آخرای جلسه یهو تیر بارونی ۳-۴ تا سوال پرسیدن که برای پاسخ گفتن به هرکدومشون مجبور بودم صندلی رو بکشم کنارشون و هی راهنمایی کن! خلاصه نفسم برید. اما قبل از اینکه ماجرای دیشب رو هم تعریف کنم و یه چند تا عکس تیتیش مامانی بذارم از پریشب بگم و گروه سرود دهکده!
پریشب بالاخره این جناب اوس دوست عزیز عربستانی من اوومد. می‌گفت یه هفته عربستان بوده و ووه ووه که چقدر گرم بوده. می‌گفت داره یه رمانی می‌نویسه به این شرح: رمان در دو بازه زمانی به صورت موازی سیر می‌کنه بخش زندگی حافظ و بخش زندگی یه بابایی که از ایران مثل ماها برای ترکوندن مرزهای علم میاد به بلاد کفر! و اینجا مثل تمام دانشجویان (بدون در نظر گرفتن نژاد و اصلیت) عاشق می‌شه (عاشقی: بیماری مسری بین قشر دانشجو «فرهنگ دانشجوپدیا») حالا عاشق کی؟ عاشق یه زن بهایی که از قضا هم شوهر داشته هم یه بچه! حالا همچین ایده محیرالعقولی چطور به ذهن این دوست عرب بنده افتاده الله اعلم! خلاصه خود اوس می‌گفت دیگه عاشقی که دین و ایمون نمی‌شناسه یه چیز دلیه! نگید که خود حاجی فیلش یاد هندستون کرده که بعید می‌دونم چون خودش زن و بچه داره. نکته جالب داستان اینه که هر فصل کتاب با یک غزل آغاز می‌شه و سناریو جوری پیش میره که در نهایت مفهموم غزل محقق می‌شه و در واقع این غزل همون تفالی که این بنده خدا میزنه. اما از اونجا که عشق‌های دانشجویی در ۸۳٪ مواقع به سرانجام درست حسابی نمی‌رسن و معمولا Happy Ending  نیستن می‌زنه و هواپیمای این خانوم که داشته یه سفر میرفته ایران شترق سقوط می‌کنه و خانومه به جمع اموات می پیونده. پسرک داستان ما هم خل می‌شه و می‌زنه به Bar و دبخور! بقول اوس بار اینجا استعاره از ساقیه!!!!!!!!!!!! خلاصه راستش رو بخواید من که کلی حال کردم اما مهمترین دلیلی که داره اینه که اوس می‌گفت گاهی برای اونکه بفهمم حافظ چی می‌گه از یکی از دوستان پدرم که ایرانی هست و زبان شناسی می‌خونه کمک گرفتم. خوب دمش گرم داره واقعا به این همه علاقه و پشت کار. ازش پرسیدم شیراز رو دیدی؟ گفت نه اما می‌تونم بگم چه شکلیه و شروع کرد به وصف کردن اصلا انگار ده‌ها بار رفته بوده شیراز چون واقعا زیبا و واقعی تعریف می‌کرد. اما می‌گفت نمی‌تونم برم ایران چون تو پاسپورتم اگر مهر ایران یا سوریه باشه دیگه آمریکا بهم ویزا نمی‌ده. خوب اینم یه جور الاهم و فی‌الاهم کردنه دیگه...
راستی دوستان وبلاگ خون ادمونتون بشتابید که ۱۵ نوامبر کنسرت داریم خدا! بدووید در Convocational Hall دانشگاه WORLD MUSIC ENSEMBLE کنسرت گروه‌های هندی، خاورمیانه و آفریقایی همه دوستاتونم بیارید. ورود برای عموم هم آزاد آزاد است!
اما دیشب همون جشن هندوها بود که من اسمش یادم نیست. جشنی بود که متشکل از چندتا پرزنتیشن توووپ (البته من ندیدم) و یه غذا که راستش پلو داشت و چندین دانه خوراکی که من اصلا نمی‌دونستم چی بود اما سووووووووووووختم! به همراه یه نوشیدنی که مزه بستنی سنتی می‌داد. خیلی خوشمزه بود. بعدشم رقص هندی که راستش فکر کنم رقص هندی تلفیقیه از حرکات کاملا تصادفی که بیشتر شبیه بپر بپره!
حالا یه چندتا عکس بذارم که مامان جان انقدر اخطار کتبی و شفاهی به من ندن!

این یه عکس هالووینی! خانومی که در کناربنده قرار دارن قصد خوردن من رو داشت! اما از اونجا که دید همش استخونم منصرف شد!

مهاراجه هامبالا محسن کبیر!

مراسم حرکات موزون به سبک هندی

مراسم رسیدگی به شکم (به سبک هندی!) قدرت فلاش رو حال کنید!

تیم منتخب جهان! همگی مزین به خال هندی! اینچیکی دانا!

خوب بعد از گزارش تصویری تصمیم به یه نو آوری دارم! بعله بازم نوآوری!! و البته دارم در موردش فکر می‌کنم! یکیش اینه که یک شنبه‌ها رو اختصاص بدم به یه پستی که هیچ ربطی به خاطره نوشتن نداره و موضوعش جنراله و در مورد هیچکس هم نیست! و دومیش هم هنریه که یه برحه‌ای در دوران دانشجوییم بهش می‌پرداختم درش حرفه‌ای نیستم اصلا و ابدا اما فرصتی رو برام فراهم می‌کنه که به اطرافم منتقدانه بیشتر بنگرم! حالا بذارید ببینم چی می‌شه.

مناجات شبانه:
خدای مهربونم. گاهی از نامردی خودم اعصابم خورد می‌شه فحش رو می‌کشم به جونم و بعدشم تخت می‌خوابم! عجب پرروییم من! اما این رو از صمیم قلبم قبول دارم که من ناشکرترین بنده روی زمینتم چه بخوای چه نخوای! دارم شدیدا رو خودم کار می‌کنم که دوباره بشم اون چیزی که تو ازم خواستی باشم و قول می‌دم بهت که بشم آنچه تو از من انتظار داری. گاهی ولی سخته شاخه‌ای نی باشی و در برابر باد دووم بیاری. اما بازهم خدا رو شکر که نمی‌شکنم. گاهی به خودم افتخار می‌کنم که اینطور مورد محبتتم. گاهی به خودم می‌بالم که اینطور پس گردنی جانانه بهم می‌زنی و هنوز به حال خودم رهام نکردی. برای اینکه با من هستی به خودم افتخار می‌کنم و برای اینکه هنوز هم تنبیهم می‌کنی...