شبهای پر ستاره

    وقتی 5-6 ماه پیش گیتارم رو گرفتم هرگز فکر نمی کردم گاهی انقدر بهش محتاج باشم که برای رسیدن به اون دقیقه شماری کنم. گاهی صدای دلنشینش اونچنان مسخم می کنه که کاملا از این دنیا خارج می شم مثل شب پیش و زمانی که داشتم آهنگ مادر گروه آریان رو می زدم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم به طوری که نصف آهنگ رو تنها می زدم و می گریستم. خوب اینم یه جور عاشقیه دیگه! حالا شاید امروز فردا آهنگش رو بزنم و برای مادرم بفرستم پس مادر جان منتظر باش!
وقتی می خواستم تیتر این پست رو انتخاب کنم این موضوع به ذهنم رسید. تا وسطای مقدمه که رفتم یهو چشم افتاد به پست قبلیم با عنوان رقص زیر نور ماه! و اینکه این چند وقته انس عجیبی هم با شب گرفتم، شب، سکوت، گیتار! خوب شایدم به قول حسین چهره بعضی روزها آدم دوست داره تو حال و هوای خودش باشه. رفتن مهدی خواجه به کلگری و نبود حاج صمد هم بدجوری بر این مسئله دامن زده که من حس کنم گاهی آدمها نیاز به کسی یا چیزی دارن که بتونن باهاش درددل کنن و الحق و الانصاف این گیتار من هم خوب دم میده!
این روزها خودم رو به هر وسیله ای گیرم بیاد سرگرم می کنم از مقاله خوندن گرفته تا آموزش گیتار! آره راستش رو بخواید اینجا یه هنرجو هم دارم و بهش گیتار یاد می دم و خداییش هم با هوشه هم با استعداد و هم صدای گیتارش خیلی زیباست. راستش انقدر زیباست که تو فکر خریدن یه گیتار آکوستیک هم افتادم و شاید این تصمیم رو تا آخر هفته عملی کنم. دیگه بالاخره جوونیه و هزار درد و مرض!!!! از طرف دیگه هم به شدت در تیم قایق سواری دانشگاه مشغولیم و از جون و دل داریم برای اول شدن تلاش می کنیم. از طرفی هم این لیدر تیم هم ما رو همیشه میندازه تو ردیف های وسط که فشار بیشتری رو تحمل می کنن! نمیگه آخه من نی قلیون چطور این همه فشار رو تحمل کنم!
این چند روزه هوا به حدی گرم و شرجیه که آدم یاد شمال میافته. می دونید غیر قابل تحمل نیست اما شرجی! مثلا الان که ساعت 4:15 بعدازظهره دما 26 درجه با 54 درصد رطوبته! این در حالیه که تهران الان 25% رطوبت داره و خوب البته گرمتر!! حالا دیروز همین دما با 74% رطوبت دیگه کار ما رو ساخت! حالا فرض کنید بطور کاملا نفس گیری هم قبلش دویده بودیم و مثلا کلی نرمش کرده بودیم هم اینکه یه کوب پارو زده بودیم و تقریبا وقتی تمرین تموم شد هممون از نفس افتاده بودیم! به طوری که تو راه برگشت ترجیح دادیم یه مدتی ولو شیم رو چمنا و استراحت! خوب خلاصه این جوری ما داریم نفس گیر تمرین می کنیم که خودمون رو برسونیم به مسابقات دیگه ببینیم خدا چی می خواد.
از یه طرف دیگه در یک حرکت ورزشی به جناب مارتین کبیر ایمیل زدیم که حضرت استاد! بنده نیت کرده ام برم کنفرانس ژئوتکنیک که همین بقل 10 قدم بالاتر تو همین دانشگاه خودمون برگزار می شه. محبت فرموده سر کیسه رو اندکی برای ما شل بفرمایید. و ایشون هم گفتن عزیز دل! من فقط اگر مقاله داشته باشی و اون مقاله ترجیحا مزین به نام مبارک بنده باشد به جنابعالی تحفه ای خواهم داد!! این بود که من هم در یک اقدام ددمنشانه رایزنی هایی رو با دپارتمان زمین شناسی آغاز کردیم که ببینیم آیا خداوند حکیم صلاح بنده خویش در این داند که وی را از این دپارتمان به آن دپارتمان ترانسفر نماید! لعلکم تتقون!!
این هم از ماجراهای بین بنده و رییس بزرگ! ماشالله به این استاد که واقعا نوبره! خلاصه ما نفهمیدیم که در نظر این بنده خدا ما دانشجوییم یا پیمانکار! خدا همه رو هدایت بفرماید!
اما بشنوید از ماجرای پاتلاک این دفعه! این اولین بار بود که من در یک پاتلاک دانشجویی حضور به هم می رساندم! یاد پارسال خودم افتادم که تو ایران پشت کامپیوترم نشسته بودم و در آلبوم عکس سایت ISAUA می چرخیدم و عکس پاتلاک ها رو می دیدم و می گفتم ای ول یعنی می شه مام بریم کانادا، بریم دانشگاه آلبرتا و بریم پاتلاک کلی خوش بگذرونیم؟! خوب همیشه هم مرغ آمین کارش خوردن و خوابیدن نیست. گاهی لای چشمش رو باز می کنه و می گه آمین! و خوب البته بعضی وقت ها که این آمین گفتن نتیجش می شه خر بیار و باقالی بار کن! خلاصه جاتون خالی واقعا لذت بخش بود. اولش که علی آزاد به همراه علی جواهری جز پیش قراولان تیم بودن که سایت 3 رو شناسایی کرده بودن و در اونجا مستقر شده بودن. گروه بعدی ما بودیم و کم کم تیم ISAUA اومدن و همینجوری یه 10-15 نفری شدیم... شایدم بیشتر. با چیدن لوازم اولیه پاتلاک (!) شیپور این مراسم پرفیض به صدا در اومد. کم کم آتشی بر پا شد و بلال بود که پشت بلال روی BBQ می رفت! و من هم به آرزوی دیرینه خودم رسیدم و البته اینجا یک نکته آموزشی هم بگم که بلال اصلا در فر خوب نمیشه! امتحان نکنید!!!!!!!! خلاصه بعد هم هممون چشمامون رو بستیم و یه پرش به دوران کودکی و بازی پر خاطره وسطی و استپ هوایی که اگرچه تمام شرکت کننده ها برای رده سنی "ی+" بودن ولی لذتی که از این بازی برده می شد نه بخاطر بازی بود بلکه هم بخاطر خاطرات قشنگ دوران قدیم بود و هم لذت با هم بودن. یادمه یه بار در یکی از پستها نوشته بودم از لذتی که با هم شاد بودن داره. روز پاتلاک روزی بود که همه از شاد بودن هم شاد بودن....
اینم چندتا عکس:

مراسم پرفیض باربکوییه سنتی! یا همون منقل!!!

این هم مسابقه طنابکشی که تیم ما دوبار برد! دممون گرم!
خلاصه کلی خوش گذشت... اما بخش آخر داستان و گپ زدنهای من و اوستا کریم:
مناجات شبانه:
خدای من... خدای مهربون من! گاهی چیزهایی در سر راه زندگی ما هست که بفهمیم چقدر ضعیفیم، بفهمیم چقدر با چیزی که فکر می کنیم هستیم تفاوت داریم. بفهمیم کوهی که از خودمون در برابر مشکلات زندگی تو ذهنمون ساختیم تنها تل کاهیه که با نسیم وسوسه دنیا بر باد میره و لحظه ای به خودمون میایم که برای جمع کردن ذرات ریز وجودمون کاری نمی شه کرد... اما بازهم صدایی میاد، صدایی که در تنها ترین تنهاییام می شنیدم. صدایی که با لبخندی نه از روی تمسخر، نه از روی پیروزمندی بلکه مثل لبخند پدری به پسرش همراهه و بهم می گه دیدی، دیدی اون چیزی که فکر می کردی نبودی. دیدی چه راحت خودت رو وا دادی؟ اما بازهم من دستت رو می گیرم... چون برای زمین خوردن هنوز خیلی زوده.... ممنونم ازت خدا به خاطر بزرگیت.

رقص زیر نور ماه

    گاهی وقتها چیزهایی داریم در کنارمون، که قدرشونو نمی دونیم. همین که از دستشون می دیم زانوی غم به بغل می گیریم که ای دل غافل چی شد یهو؟ چرا قدر فلان چیز رو ندونستم. و بدتر از همه اینکه "ای کاش هنوز کنارم بود".
خوب به نظر می رسه که ما هم دست کمی در تراژدی نوشتن نداشته باشیم. بالاخره اینم یه مدلشه دیگه. دیشب شب غریبی بود برای من. از اون شبا که دلت می خواد با یکی حرف بزنی و از طرفی هم می خوای یه جوری داد بزنی که هیچکس نشنوه. هوا بدجور آدم رو به حال و هوای خودش می برد. ماه که بعد از مدتها تو آسمون اومده بود و یه چشمکی می زد و انگار زودی هم می خواست از دیدم خارج شه. خلاصه مثل همیشه تنها کسی که در اوقات تنهاییم میاد و می شینه بقلم باز هم در کنارم بود. خداییش اگر این گیتار نبود من اینجا دق می کردم. این بود که چراغ رو خاموش کردم، نشستم رو کاناپه، یه لیوان چایی ریختم و چشمام رو خیره کردم به ماه و...
برای شنیدن آهنگ کلیک کنید (این آهنگ رو می تونید با Quicktime) باز کنید.
خلاصه بدجور حال داد و واقعا لذت بخش بود. می دونید من معتقدم این ماییم که از زندگی لذت می بریم. تفکر و خیال برای چیزی که واقعا دور از دسترسه هیاهوی بسیار برای هیچه.
راستش از طرف دیگر قایق سواری یکشنبه هم عالمی داشت. بخصوص با BBQ. داستان از این قرار بود که در این مراسم پر فیض و برای دوستانی که مثل من گوشت ذبح حلال فقط می خوردن، چند تا هات داگ دبش هم گذاشته بودن. لنا که مسوولیت پخت و پز رو بصورت کاملا داوطلبانه پذیرفته بود اعلام کرد هرکی که هات داگ حلال می خواد بیاد جلو و این جماعت غیر مسلمون هم که اصلا اسم حلال رو نشنیده بودن خیال کردن این یه مارک تبلیغاتیه و به چشم به هم زدنی هات داگ ها تموم شد و من بینوا هم موندم و تنها یه دونه هات داگ. بعدش هم کلی همبرگر که خوب سهم من فقط نگاه کردن بود!
بعد از اون هم ماجرای دوچرخه سواری امروزم! من که عاشق دور زدن 90 درجه در سرعت بالا هستم همچین خوردم زمین امروز که بیا و ببین و بعد هم با کمال پررویی پا شدم و یا علی از تو مدد!
به این می گن ریپورت نوشتن تلگرافی! که مادر محترم بنده رو مورد تنبیه قرار ندن!
امروز از طرف دیگر هم روز پدر بود:
خوب من این روز رو هم به همه پدرهای ایران تبریک می گم و از خداوند مهربون هم می خوام که... می خوام که... یه سری به مناجات شبانه بزنه:
مناجات شبانه:
خدایا می گم چرا گاهی وقتها ماها ناشکر می شیم؟ اصلا چرا گاهی وقتها ما شکر می کنیم اما به حرفمون اعتقاد نداریم. آیا تسلیم شدن در برابر فراز و نشیب های زندگی کفران نعمت نیست؟ آیا وقتی اعتقاد به این حرف که "با من باشی من همه کس هستم" تنها یه شعار تبلیغاتیه؟
نه مسلما نه! همیشه و هر جا حست می شه کرد. همیشه ما رو در رنجها و سختیها امتحان می کنی اما فرشته هایی رو در غالب انسان ها در کنارمون قرار می دی که اگر نبودند ما صدها بار در قعر دره های نیستی سقوط کرده بودیم. پس خدایا شکر...

از Canada day تا Stampede

راستش یه چند روزی بود که در حال جمع و جور کردن کارهای تزم از یک طرف و از طرف دیگه گشتن برای پیدا کردن جواب خیلی "چراها" من رو حسابی از وبلاگ نوشتن دور کرده بود تا اینکه دو تا برنامه توپ باعث شد که بازهم یه سری به این دفترچه خاطراتم بزنم.

چیزی که ما از این جماعت کانادایی فهمیدیم یه دل الکی خوشه که خدا می دونه سر و تهش کجاست! اما خوب بالاخره هنر آدم دیدن و آموختنه. باید دید و آموخت و به کار بست...
اما بقول سوپروایزر محترم What's new?
چند وقت پیش یعنی اوایل جولای بود که به ما گفتن آقا امروز روز تولد کاناداست و اینجا برنامه های جالبی دارن. خوب برای من که اولین سالم در کانادا و ادمونتون تا حدود 2 ماه دیگه تموم می شه دیدن این چیزها خیلی مزه می ده. خلاصه بعد از اینکه صبح حسابی به تفریحات "سالم" گذرونده شد از بچه ها شنیدیم که طرفهای عصر یه جا به اسم High Level Bridge آبشار هست! جل الخالق! پیش خودم گفتم خوب این هم حتما از کرامات کاناداست که در یک روز بخصوص یهو آبشار از زیر زمین در میاد! باورتون نمی شه؟ اینم سند!!


بعله! اینم از کرامات کانادا! این اتفاق نادر تنها یکبار در سال میافته و اون هم به این خاطره که 150 سال پیش که ادوارد کانادا (کاشف کانادا) اومد اینجا رو کشف کرد اینجا مرد و به همین خاطر هر سال اینجا از زیر زمین آبشار درمیاد!!!!!!!!!!!! اما بعد از این داستان که زاییده ذهن پویای خودم بود (!!) مثل اینه که سه چهار تا شلنگ توپ میارن و د بپاش!!!! و می شه آبشار!
و بعد از این ماجرا با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم برای دیدن آتیش بازی به Grandion Square. اینجا راستش آتیش بازی خیلی باحاله. سیل خروشان جمعیت بود که به سمت گرندین میرفت. می شد همه مردم ادمونتون رو یه جا دید. خلاصه ما بودیم و یه 10 نفر دیگه که از شانس ما همه از رو همین پله رد شدن که جلوی من بینوا که آخرین نفر بودم رو گرفتن که شرمنده پل بسته می باشد!!!! حالا من بینوا مجبور بودم یه دور قمری بزنم که برسم اون ور به محل آتیش بازی. جاتون خالی که چه شیر تو شیری بود خلاصه بعد از مشکلات فراوان جناب علی آزاد و کیوان رو گیر آوردم و نشستیم به دیدن آتیش بازی و بعدشم پیش به سوی خونه. عجب افتضاحی بود این ایستگاه مترو! و این جماعت هم که از یک سنت نمی گذرن تو این شلوغی و شیر تو شیری دو تا ایستگاه کنترل بلیط هم گذاشته بودن و بر ترافیک تا 100 برابر افزوده بودن!!!!! یادش بخیر که تو اینجور روزها ایران اتوبوس و مترو مجانی بود.
بعد از این روز علی پیشنهاد داد که بچه های I-House دارن میرن Calgary و Lake Louise و به من گفت اگر می خوای بیا. خوب این برای من بهترین فرصت بود که از این شهر پامو بذارم بیرون و ببینم کانادا کانادا که می گن چیه؟
علی گرجی کبیر که تو این جور برنامه ها همیشه پیشتازه مثل همیشه رهبری گروه رو به همراه چند نفر دیگه بر عهده داشت. بقول علی شریف دیگه کم کم علی باید به فکر راه انداختن کاروان حج هم باشه! دیگه کم کم یهو برنامه جور شد و من هم اولین سفرم به بیرون ادمونتون رو انجام دادم. ما دوتا ماشین سواری درخواست داده بودیم که از اونجا که شرکت اجاره دهنده سواری نداشت به جاش یه جیپ و یه Mitsubishi بهمون دادن و کلی هم طفلکی ها عذر خواهی کردن و گفتن حتی لازم نیست باک جیپ رو پر تحویل بدید! خوب ما هم از خدا خواسته سوار شدیم و پیش به سوی کلگری!!
در کلگری به مدت 2 هفته یه برنامه ایه به اسم Stampede که تلفیقیه از آتیش بازی، شهربازی، موسیقی، نمایشگاه و بالاخره گاوبازی!! راستش ما به نیت گاوبازی رفتیم اما خوب .... نشد (خنده). وقتی به کلگری رسیدیم شهر کلا حال و هوای گاو بازی داشت! همه کلاه کابویی سرشون بود و اینا! طبق برنامه رفتیم اول تو یه هتل مستقر شدیم و بعد رفتیم که یه دلی از عذا در بیاریم و پیش به سوی رستوران ایرانی برای خوردن چلوکباب. اما یه گروهمون هم رفتن برای دیدن این مراسم. خلاصه کلی حال داد! جاتون واقعا خالی بود و از همه جالب تر هم دیدن افرادی از نژادهای غیر ایرانی در رستوران بود. اما راستش رو بخواید این کباب کجا و کباب پسران کریم کجا (به این می گن ضد تبلیغ!).
بعد از اینکه شکم مبارک راضی شدن که بریم، به همراه سه علی (علی آزاد و شریف و گرجی) رفتیم برای دیدن استم پید. جاتون خالی از چیش بگم که حق مطلب رو ادا کرده باشم؟ اصلا بذارید چند تا عکس بذارم:

نه! زمین کج نیست این یه عکس هنری از جناب علی آزاده!

اینم یه لشگر از نوازندگان که توش همه جور سازی به مقدار کافیییییی (!!!!!!) وجود داشت. اما نکته ای که من الان متوجه شدم این بود که همه سازها مارکشون یاماها بوده!

در انتهای این شهر بازی یه پارک دیگه ای بود که توش چادرهای سرخپوستی بود و پر بود از سرخپوست اما راستش چیزی که جلب نظر میکرد این بود که بجای 100 تا پر رو سر و چپق دوستی، شلوار جین و سیگار لباس فرم سرخپوستا بود.

اما این عکس ماجراها دارد! از اونجا که این کلاها رو باید می خریدیم و شعار ما در سفر خرج کمتر لذت بیشتر بود، لنا و کامیلو هر کدوم یه دونه از این کلاها خریده بودن و وقتی ما اومدیم به یه رستوران ایرانیه دیگه به اسم House of Kabob تک تک بچه ها بهصورت دو نفری با این کلاها عکس انداختن.
خلاصه از حور و پریان هم که نگم دیگه که ماشالله آباد کرده بودن اونجا رو و ما نمی دونستیم سرمون رو بندازیم زیر یا هوا رو نگاه کنیم!!
خلاصه فرداش برنامه حرکت به سمت Lake Louise بود. جای بسیار قشنگی بود. یه Hostel کرایه کرده بودیم که اونجا شب رو به صبح برسونیم اما این وسط یه مشکل وجود داشت. و اون هم این بود که ما 9 نفر بودیم و 2 تا اتاق 4 تخته داشتیم. این بود که در یک اقدام خداپسندانه علی آزاد نقش دهقان فداکار داستان رو بازی کرد و روی زمین خوابید و فرزانه هم به عنوان حسابدار گروه بهش 10دلار جایزه داد! البته من هم متکام رو به علی دادم و بدون متکا خوابیدم اما کسی بهم جایزه نداد و به این ترتیب همیشه چهره ها بی نام و نشان می مانند (!!). فردا پا شدیم و با بچه ها به سمت جاهای دیدنی اونجا. از اونجا که کلا ماشین ما مجهز به سیستم صوتی بود که MP3 پخش نمی کرد، سفر ما داشت به صورت بی موسیقی پیش می رفت که ذهن خلاق ما در یک اقدام ضربتی Laptop علی گرجی رو به سیستم صوتی ماشین وصل کرد و دیش دیش! و حسابی ترکوندیم!
Lake Louise جای بسیار دیدنی بود. خیلی من رو یاد سرسبزی ایران خودمون مینداخت با یک تفاوت. اینجا قدر می دونن و اونجا نه. از زیباییاش اگر بخوام بگم ترجیح می دم رو عکس ها باشه:

اینجا Lake Morain هست که یه دریاچه ایه تو همون حوالی و تمام اکیپ ما در سفر (از راست به چپ: پیمان، علی آزاد، محسن که نشسته، کتی، فرزانه، علی شریف، علی گرجی، لنا، کامیلو و سعید)

اینم ما و دوست جدیدمون آقا خرسه! (یاد مهندس مهین راد بخیر همیشه این جوک رو تعریف می کرد: چرا هرچی خوبه خانومه مثل خورشید خانوم، مهتاب خانوم، خانوم گل و هر چی بده آقاه مثل آقا دزده، آقا گرگه).

اینم Lake Louise که واقعا جای زیبایی بود. یه هتل هم داشت که مال ثروتمندان بود نه ما. اما از اونجا که ما اصولا کم نمیاریم رفتیم تو هتل و یه چرخی توش زدیم. تو هتلش یه فروشگاهی بود که یک عالمه سنگ های قشنگ با قیمت های قشنگتر داشت! یاد روزی افتادم که سنگهایی که جمع کرده بودم رو گذاشتم سر کوچه!

بعد از اون روز دیگه فردا روز برگشتن بود اما خوب ما که یک روز رو هم که از دست نمی دادیم. این بود که رفتیم یه شهر دیگه به اسم:


واقعا شهر زیبایی بود. راه های ماشین رو داخل شهر محدود بود و همه پیاده این ور اون ور می رفتن. گاهی بارون شدیدی میومد و گاهی هوا آفتاب می شد. اما خنده دار ترین ماجرای ما داستان Canoe سواریمون بود! ما که دیگه بعد از 4 جلسه Dragon Boating دیگه خیال می کردیم استاد مسلم قایق سواری هستیم سوار قایق شدیم و دبرو! پارو بزن پارو بزن... واقعا زیبا و به یادموندنی بود یاد مرداب انزلی بخیر... خلاصه قایق ها کنار هم جمع شدیم و عکس و بگو و بخند و دور زدیم که برگردیم که ناگهان:

قایقمون چپ کرد تو رودخونه و ما شدیم مووووووووووش آب کشیییییییییییده! این هم ماییم که سعی می کنیم قایق پر آبمون رو خالی کنیم!
راستش تجربه با حالی بود البته به شرطی که آب به همین اندازه هم کم عمق باشه!!
در آخر هم برگشتیم کلگری که سعید رو بدرقه کنیم و برگردیم و گفتیم برای آخرین بار کبابی بر بدن بزنیم! این بود که بازهم رفتیم. اما این دفعه دیگه مردیم از خنده! خانوم پیشخدمت یک خانم کانادایی بود که انگار هرگز در زندگیش اسم غذاهای ایرانی رو هم نشنیده بود حالا چطور شده بود اینجا پیشخدمت الله و اعلم! خلاصه ما فقط این بنده خدا رو سه بار برگردوندیم چون غذای اشتباهی آورده بود!! خلاصه بعد از اینکه کلی گفتیم و خندیدیم دیگه کم کم باید برمی گشتیم. در راه برگشت هم که داستان ما تموم نمی شد اشتباهی راه رو رفتیم و بجای راه درست راه قدیمی رو اومدیم. یاد سفر شیراز بخیر! اما خوب سرانجام رسیدیم!!

خدا رو شکر. خدا رو شکر که این سه روز سفر به خوبی گذشت. می گن اگر می خوای کسی رو بشناسی باهاش سفر برو. من هم در این سفر خیلی چیزها رو دیدم. خیلی خوب ها رو که با وجودی که در کنارم بودن خوبیشون رو ندیده بودم. یاد مرحوم پدر بخیر وقتی می گفت تو سفر همه کس باید بود. مهندس و دکتر و هرچی فقط برای بیرون سفره و من هم در این سفر این رو دیدم که همه یک دست بودن و یک پیکر و همه سعی می کردن که بهشون خوش بگذره. واقعا به داشتن چنین دوستانی افتخار می کنم.
مناجات شبانه:
خدای من! همیشه می دونم که در هر جا هم باشم تو هم هستی. می دونی حتی در سفر هم می شد حست کرد. می شد دید وقتی می گید به یادم باشید به یادتون هستم یعنی چی. می شد دید وقتی تو پمپ بنزین بچه ها برای اینکه نمازشون قضا نشه به نماز ایستادن، تو به ما بازهم لبخند زدی. و آخر سفر ما رو خودت امضا کردی. همه چیز خوب بود چون این پاداش خوب هاست. پروردگار من! به زندگی لبخند زدن راحته زمانی که این رو درک کنی که خالق این دنیا و خالق این زندگی کسی هست که به روت همیشه لبخند می زنه.
خدایا شکرت

زندگی خسته کننده نه!

همیشه به جمله ای معتقد بودم. اما کم کم حکایت ما شد حکایت کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! همیشه می گفتم زندگی تنها یه شوخیه. باید تنها بهش خندید. زندگی یک آینه است که وقتی توش نگاه می کنی خودت رو بهت بر می گردونه، اگر بخندی بهت می خنده و اگر بهش سخت بگیری بهت سخت می گیره. و من یه چند وقتیه که از کوزه شکسته آب می خوردم...

این چند روزه روز زیادی سختی رو نداشتم. تنها به این فکر می کردم که یه چیزی رو آماده کنم تحویل جناب مارتین بدم. راستش رو بخواید حکایت ما هم شده مثل ملانصرالدین!! "می گن یه روز ملا راه میافته تو خیابون و هر کی رو می بینه می گه فلان جا دارن نذری می دن برید بگیرید! مردم هم دوان دوان به اون سمت می رن. انقدر مردم به اون سمت می ره که خود ملا هم اون وری میره با یه ظرف!" ما هم انقدر گفتیم مارتین فلان مارتین بهمان که از اون بنده خدا یه غول ساختیم. خلاصه تو این دو سه روز به شدت مشغول جمع و جور کردن داده ها بودیم که امروز که خدمت حضرت استاد می رسیم عرق شرم بر جبین مبارک نقش نبنده و مورد هجوم احیانا واقع نشیم!! خلاصه بعد از جمع و جور کردن داده ها پیش به سوی رییس!
طبق روال گذشته جناب مارتین یا کله صبح قرار میذاره یا لنگ ظهر! خلاصه این سری اندکی به بنده لبخندی زده و ساعت 9 رو برای دیدار انتخاب کرد. من هم که معمولا 10 به سمت دانشگاه روانه می شم از ترس اینکه این فرصت طلایی رو که به خیالم هر 70 سال یک بار تکرار می شه رو از دست ندم از تمام وسایلی که امکان زنگ زدن دادن دارن ساعت 9 بیدار شدم. خلاصه عین کسایی که نطق انتخاباتی دارن یه صبحونه پر انرژی تقدیم بدن کردیم و یه جست زدم روی رخشم و پیش به سوی دانشگاه!
از نکات بسیار خوشایند اینجا اینه که شما به راحتی در خیابون های فرعی می تونید معنی واقعی یک آسفالت "مزخرف" رو درک کنید! به طوری که ناله رخش بینوای من رو در میاره. به هرحال جاده خراب و مسیر در دست تعمیر و هوای نامساعد نمی تونستن محسن رو از ملاقات مشتاقانه با جناب مارتین باز دارن! و اتفاقا نزدیک دپارتمان که رسیدم ایشون رو روبه روی دانشکده کشاورزی دیدم که در حال نوشیدن قهوه بودن و من هم که دیدم نگاه ایشون در چشمان نافذ رخش من گره خورده با قیافه ای علاقه مند نشون می دادم که دارم میام!!
و بعد از چند تمرین آزمایشی رفتیم به دیدن این بنده خدا. و ایشون انقدر خوب و مهربان با من برخورد کرد و انقدر وقت گذاشت که راستش من جا خوردم! خلاصه من هم با یه لبخند پیروزمندانه از این که جعبه شیرینی که از ایران به منظور پاچه خواری خدمتشون تقدیم کرده بودم کار خودش رو کرده به سمت آفیس روانه شدم.
در گیر و دار بالا پایین کردن مقالاتم بودم که جناب تزرا هم آفیسیم که این روزها سخت سخت و بسیار سخت و طاقت فرسا مشغول بررسی پیگیر انتخابات آمریکا از یک طرف و یورو 2008 از طرف دیگر هست اومد و گفت من همه لیترچر ریویو (Literature review) ی تو رو می خوام. منو می گید شدم کمال تعجب! بابا این دیگه کیه! خلاصه من هم با زبون بازی خاص خودم که البته دوره های زیادی رو هم در زمینه "چگونه آدم ها را بپیچانیم!" ایشون رو دست به سر کردیم. اما اگر اینه .... وا ویلا!
اما بشنوید از دیروز!
اول یه عکس باحال:


جاتون خالی تمرین داشتیم اونم از نوع قایق سواری! از اونجا که چند وقته روحیه ورزشکاری اندام بنده رو فرا گرفته سوار بر رخش به سمت اژدها می تازیم! اما این بار اژدها آماده تر از همیشه بود! خلاصه بعد از اینکه با بچه ها دم در I-House قرار گذاشتیم با دوچرخه به محل تمرین قایق سواری رفتیم. وقتی که ما هم میریم کل ترافیک شهر می ریزه به هم چون حدود 10-12 تا دوچرخه سوار با هم و دنبال هم پیش میرن! خلاصه رسیدیم و بعد از مسلح شدن به جلیقه زد غرق شدن(!) و پارو پیش به سمت قایق. خلاصه اول در جهت جریان پارو زدیم و پیش می رفتیم. سرعت پیشرفتمون هم خوب بود اما... موقع برگشت به بندر (!) دیگه نه ما جون داشتیم نه جهت آب موافق بود. خلاصه با هر جون کندنی بود و با هر زور و زحمتی بود شروع کردیم به پارو زدن. از طرف دیگه هم تعداد پارو زن ها به حدی زیاد بود که ما تقریبا 4 انگشت تا غرق شدن فاصله داشتیم! اما از اونجا که ایرونی جماعت حتی دم مرگ هم دست از شوخ طبعیش بر نمی داره ماها شروع کردیم. لیدر وقتی می دید ماها خسته ایم می گفت از 20 می شمارم به 1 رسیدم استراحت. حالا ما شروع کردیم: 20-19-18-12-5-6-8-14-2-1-4-15 و خلاصه از یه طرف داشتیم جون می کندیم از یه طرف مرده بودیم از خنده. اما بالاخره رسیدیم و حالا خر بیار باقالی بار کن! باید همه راه رو هم با دوچرخه بر می گشتیم. اما از اونجا که تعدادمون زیاد بود می چسبید و از همه مهمتر و باحالتر هم این بود که رفتیم آی هاوس و یه شام توپی هم در یک جمع بسیار دوستانه مهمون دوست عزیز علی گرجی بودیم که الحق و والانصاف لقب پدر پیر I-House برازندشه و باید بهش مدال بازی جوانمرده رو داد! چون همیشه با آغوش باز پذیرای همه کس هست. خلاصه یکی از نعمتهای این دانشگاه و این شهر همین علی گرجیه.
خلاصه اینم دیروز و امروز ما...
مناجات شبانه:
خدایا! آدمیزاد موجود عجیبیه. برای دیگران نسخه می پیچه اما وقتی خودش گرفتار می شه نسخه های خودش رو فراموش می کنه. انقدر ناتوان می شه که می رسه به ته خط و یهو می زنه به سرش! تو این مرحله مغز رو Shut down می کنه و می گه هر چه پیش آید خوش آید! بعد از یه مدت که در عالم بی خیالی طی طریق می کنه می بینه ای دل غافل این دنیام با همه مشکلاتش زده به دنده بی خیالی! خدای من! همیشه به تو به عنوان اولین کمک نگاه می کردم نه آخرین کمک. همیشه خودت می دونستی محسن چطور آدمیه چطور می شه تکونش داد و از خواب بیدارش کرد و چطور می شه به خوابی عمیق فرو بردش. خدایا شاکرم از همه خوابهایی که دیدم تا از خواب بیدار شدم

پی نوشت:
اسارت در تلویزیون من رو از مونسم دور کرده. امشب با گیتارم بازهم آشتی خواهم کرد. چون عشق من، گیتار

روز جشن گلها- راز خلقت در غنچه مادر

 مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید.

آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟

مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...

مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...

روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.


بعضی وقت ها وقتی می رسیدم به آخر خط... وقتی می دیدم هر وقت به کسی اعتماد می کنم نهایت سعیش رو می کنه تا اعتمادم رو با خیانت پاسخ بده... وقتی لبخندم پاسخی جز نفرت نداشت... وقتی میرسیدم به انتها... از همه بدتر اون هم در این گوشه دنیا.... وقتی بهم می گفت ناراحتی تو اگر برای تو مهم نیست برای من مهمه.... وقتی صدای پر محبتش روی فرکانس قلبم بود...وقتی ندای "سلام پسری" کوه مشکلات رو در قلبم به تلی کاه تبدیل می کرد... وقتی آغوش گرمش تمام دلمردگی ها از این جهنم یخی رو از آینه دلم پاک می کرد... اولین چیزی که به ذهنم رسید جمله قدیمی "رفیق بی کلک مادر" بود.
فردا اولین روز مادریه که من در ایران نیستم. اما تقویم اشتوکی پارس کنارم مثل یه منشی خوبه که تنها روزی که روش علامت خورده 4 تیره. اما من که در اینجا چیزی ندارم جز اینکه چشمام رو ببندم برم ته قلبم... جایی که کسی نیست جز یه نفر... سر درش نوشته "جایی که خدا روحش رو در اون دمید، هرکسی وارد نشود!". اونجا برم... بشینم کنارش و حرف هایی رو که بهش می زنم رو اینجا بنویسم.

یاد قدیما بخیر... اولین کادوی روز مادر رو یادمه. اولین کادویی که شاید اسمش رو می شد کادوی روز مادر گذاشت. یه گردنبند بدل. اما برای مادرم از زیباترین گردنبند الماس هم با ارزشتر بود. عاشق این بودم که یه جوری سورپرایزش کنم. میدویدم می رفتم از گل فروشی سر کوچه یه سبد گل می خریدم. تو انتخابش وسواس به خرج می دادم. ترجیحا طبیعی نباشه. آخه می خواستم همه عشقم رو بهش بدم. گل طبیعی زود از بین می رفتم و من تو ذهن کودکیم نمی خواستم عشقم زودی پژمرده شه و از بین بره. غافل از اینکه عشق من در دل مادرم می ره و حتی اگر گل پژمرده شه اون عشق هر روز بزرگتر و زیباتر می شه.

یادمه یه بار تو تلویزیون داشتم یه برنامه برای بزرگداشت روز مادر نگاه می کردم... یکی می گفت مادرم برای من هم معلم بود، هم مادر هم دوست. اما مادر من برای من فقط یک مادر بود. چون مادر همه این ها رو در خودش داره. امروز که دارم می نویسم خوشحالم از اینکه مادری به این گلی در قلبمه کسی که زندگیم... به دستشه.

مناجات شبانه من امروز طعم شیرینی می ده...
خدایا! روز اول خلقت رو اگر بخوای به تصویر دربیاری چه می کنی؟ روزی که شاه بیت غزل خلقت رو خودت سرودی. وقتی که آسمون و زمین به تک ستاره آسمان نگارگریت حسرت خوردن. خدای من وقتی گوهری رو در دل زن قرار دادی، زمانی بود که اون رو متعهد کردی به حمایت... متعهد کردی به مادر بودن. خدایا در تنهاترین تنهاییم فرشته ای همیشه برای نجاتم میاد. در سخت ترین روزگارم... وقتی به درگاهت زاری می کنم... بهم لبخند می زنی و می گی:" بنده من یه کسی قبلا برات دعای خیر کرده. یکی قبلا به درگاه من برای تو گریه کرده. یه کسی خواب رو به خودش حروم کرده تا برات تزرع کنه." اینو که می گی دلم می سوزه. دلم می گیره. دلم می گیره از اینکه اینجام و نمی تونم به دستهاش بوسه بزنم....

مادر عزیزم روزت مبارک

--------------------------

پینوشت: ممنونم قاصدک از پیام قشنگت. خوشحالم

خداحافظ نوید....

    تو این گوشه دنیا.... تو این کشور متمدن (!!).... جایی که بزرگترین نگرانی مردمش سلامت سگشونه و غم انگیزترین لحظه برای جووناشون رد شدن تو مسابقه رقصه.... ماهایی هستیم که در تمام زندگیمون رویای اینجا رو داشتیم. اما وقتی اومدیم دیدیم خیلی تنهاییم. ماها این همه راه رو نیومده بودیم که تنهایی کمر ما رو بشکونه. پس شروع کردیم به ایجاد یه خونواده مشترک. خونواده ای که همشون یک درد مشترک داشتن... انقدر به هم انس گرفته بودیم انقدر شاد بودیم و انقدر زندگی رو ساده می گرفتیم که شاد ترین مردم ادمونتون دانشجویان ایرونی شدند. اما افسوس به زمانی که هر سلامی بنیانگذار یه خداحافظی می شه و هیچ دلبستگی همیشگی نیست...

این چند روز هوای ادمونتون خیلی شیر تو شیره. صبح آفتاب، شب ابر، نصفه شب بارون!! خلاصه تو این بحران بی ابی تو ایران اینجا بارون خوراک هر روز زمینه. امروز هم از اون روزاست. دیروز بلاخره بعد از کلی با خودم کنار اومدم که بابا جون دیگه حداقل استارت زندگی رو بزن. می دونید من هنوز قبول نکردم که تو این جهنم یخی یه 4-5 سالی اسیرم. خلاصه دیروز به مدد وحید و مژده که ماشین کرایه کرده بودن و میخواستن برن IKEA من هم تصمیم گرفتم یه تخت و یه میز و این جور چیزا رو برای خودم تهیه کنم. واقعا محل بزرگ و البته وسوسه کننده ای برای خرید بود. خلاصه چند تا چیز برای خودم انتخاب کردم و گفتم که بیارن دم خونه. فردا ایشالله میاد و من هم باید آستینا رو بزنم بالا و بیافتم بجونشون که سرهمشون کنم. بعد از رفتن از IKEA با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم ناهار بیرون. خوب برای من که کماکان در حال تحقیق و تفحص در این شهر هستم که جاهای مختلفش رو بشناسم اسم NEW ASIAN VILLAGE اسم وسوسه کننده ای بود. این شد که رفتیم رستوران هندی مذکور! و جای شما خالی حسابی یه دلی از عزا در آوردیم و البته حسابی هم کباب شدیم! چون کم مونده بود بقول وحید نوشیدنی هم Pepper Juice باشه!!!!! بعد از این مراسم پر فیض شکم چرانی (!) رفتیم سوپر استور که وحید اینا برای رفتنشون به ایران یه عالمه سوغاتی بخرن و خوب یه کلاس آموزشی چگونه شکلات بخریم هم برای من و علی بود!
بعد از خرید دوستان برای تهیه یه سری سوغاتی جدید به سمت وست ادمونتون مال رفتن اما من دیگه جون نداشتم این بود که ازشون جدا شدم و رفتم خونه یه چرتی زدم. شب مهدی اومد خونه... بنده خدا خیلی داغون بود و مطمئنم سوپ من رو هم که ظهر خرده بود داغونتر شده بود!! اما شب جاتون خالی دو تا فیلم هم آورد که اگه راستشو بخواید آینه دق بودن! خلاصه عین دو تا بچه که اسباب بازیشون شکسته باشه با چشمانی اشکبار فیلم رو به انتها رسوندیم!!!!!!!!!!!!

اما روز قبلش با نوید عزیز خداحافظی کردیم. نوید و خانومش رعنا که برای کار و انجام تزش باید به Sudbery می رفتن جمعه از ما خداحافظی کردن تا یک عضو دیگه از تیم ناهارمون هم از ما جدا بشه. واقعا چقدر شکنندست این پیوندها. روز قبلش هم در یک برنامه خود جوش رفتیم هارالک پارک که هم یه لحظه خاطره انگیز دیگه به فستیوال زندگیمون اضافه کنیم و هم تولد مزدا رو جشن بگیریم. تمام اینها بهانه ای بود که ما دور هم جمع بشیم.
این هم من و رخشم! به هماهنگی بین کلاه و دوچرخه توجه شود!



و این هم یه عکس دسته جمعی از دوستان


این روزها نمی دونم اصلا حس و حال هیچ کاری رو ندارم. بقول علی گرجی خیلی زندگی خسته کننده شده.
می دونید لوازم تفریح خیلی زیاده اما برای من این تفریح ها فقط حکم ماده مخدری رو داره که چند لحظه من رو از حال خودم بیرون می کنه. شاید روزی دوباره به دوران اوجم برگشتم... فقط خدا می دونه...

مناجات شبانه:
خدایا! در تنها ترین تنهاییم حضور تو سکوت مرگبار دلم رو می شکنه. وقتی ناامیدترین ناامیدهام، گرمای دست تو تنها چیزیه که دیوار سر به فلک کشیده ای که در سر راهمه رو ویرون می کنه. خدایا می دونم که تو مثل همیشه هربار که مانعی رو سر راهم قرار دادی... اون تنها وسیله ای بود برای رشد من. پروردگار من! من به سختی عادت دارم. حتی اگر سخت ترین ضربه ها رو روزگار بهم بزنه من رو بزرگتر و مقاومتر از همیشه خواهد دید. خدایا! قدیما می گفتم محسن سرش بره قولش نمی ره... حتی اگر سدی از آهن جلوی راه من قرار بدی حتی اگر وسوسه انگیزترین نغمه ها رو کنار گوشم بخونن، (خدایا چقدر سخته چیزی که در دل هست رو نتونی بگی!) اما در هر شرایطی برای اینکه به قولم عمل کنم تا پای جون مقاومت می کنم. بهت قول می دم.