شبهای پر ستاره
وقتی می خواستم تیتر این پست رو انتخاب کنم این موضوع به ذهنم رسید. تا وسطای مقدمه که رفتم یهو چشم افتاد به پست قبلیم با عنوان رقص زیر نور ماه! و اینکه این چند وقته انس عجیبی هم با شب گرفتم، شب، سکوت، گیتار! خوب شایدم به قول حسین چهره بعضی روزها آدم دوست داره تو حال و هوای خودش باشه. رفتن مهدی خواجه به کلگری و نبود حاج صمد هم بدجوری بر این مسئله دامن زده که من حس کنم گاهی آدمها نیاز به کسی یا چیزی دارن که بتونن باهاش درددل کنن و الحق و الانصاف این گیتار من هم خوب دم میده!
این روزها خودم رو به هر وسیله ای گیرم بیاد سرگرم می کنم از مقاله خوندن گرفته تا آموزش گیتار! آره راستش رو بخواید اینجا یه هنرجو هم دارم و بهش گیتار یاد می دم و خداییش هم با هوشه هم با استعداد و هم صدای گیتارش خیلی زیباست. راستش انقدر زیباست که تو فکر خریدن یه گیتار آکوستیک هم افتادم و شاید این تصمیم رو تا آخر هفته عملی کنم. دیگه بالاخره جوونیه و هزار درد و مرض!!!! از طرف دیگه هم به شدت در تیم قایق سواری دانشگاه مشغولیم و از جون و دل داریم برای اول شدن تلاش می کنیم. از طرفی هم این لیدر تیم هم ما رو همیشه میندازه تو ردیف های وسط که فشار بیشتری رو تحمل می کنن! نمیگه آخه من نی قلیون چطور این همه فشار رو تحمل کنم!
این چند روزه هوا به حدی گرم و شرجیه که آدم یاد شمال میافته. می دونید غیر قابل تحمل نیست اما شرجی! مثلا الان که ساعت 4:15 بعدازظهره دما 26 درجه با 54 درصد رطوبته! این در حالیه که تهران الان 25% رطوبت داره و خوب البته گرمتر!! حالا دیروز همین دما با 74% رطوبت دیگه کار ما رو ساخت! حالا فرض کنید بطور کاملا نفس گیری هم قبلش دویده بودیم و مثلا کلی نرمش کرده بودیم هم اینکه یه کوب پارو زده بودیم و تقریبا وقتی تمرین تموم شد هممون از نفس افتاده بودیم! به طوری که تو راه برگشت ترجیح دادیم یه مدتی ولو شیم رو چمنا و استراحت! خوب خلاصه این جوری ما داریم نفس گیر تمرین می کنیم که خودمون رو برسونیم به مسابقات دیگه ببینیم خدا چی می خواد.
از یه طرف دیگه در یک حرکت ورزشی به جناب مارتین کبیر ایمیل زدیم که حضرت استاد! بنده نیت کرده ام برم کنفرانس ژئوتکنیک که همین بقل 10 قدم بالاتر تو همین دانشگاه خودمون برگزار می شه. محبت فرموده سر کیسه رو اندکی برای ما شل بفرمایید. و ایشون هم گفتن عزیز دل! من فقط اگر مقاله داشته باشی و اون مقاله ترجیحا مزین به نام مبارک بنده باشد به جنابعالی تحفه ای خواهم داد!! این بود که من هم در یک اقدام ددمنشانه رایزنی هایی رو با دپارتمان زمین شناسی آغاز کردیم که ببینیم آیا خداوند حکیم صلاح بنده خویش در این داند که وی را از این دپارتمان به آن دپارتمان ترانسفر نماید! لعلکم تتقون!!
این هم از ماجراهای بین بنده و رییس بزرگ! ماشالله به این استاد که واقعا نوبره! خلاصه ما نفهمیدیم که در نظر این بنده خدا ما دانشجوییم یا پیمانکار! خدا همه رو هدایت بفرماید!
اما بشنوید از ماجرای پاتلاک این دفعه! این اولین بار بود که من در یک پاتلاک دانشجویی حضور به هم می رساندم! یاد پارسال خودم افتادم که تو ایران پشت کامپیوترم نشسته بودم و در آلبوم عکس سایت ISAUA می چرخیدم و عکس پاتلاک ها رو می دیدم و می گفتم ای ول یعنی می شه مام بریم کانادا، بریم دانشگاه آلبرتا و بریم پاتلاک کلی خوش بگذرونیم؟! خوب همیشه هم مرغ آمین کارش خوردن و خوابیدن نیست. گاهی لای چشمش رو باز می کنه و می گه آمین! و خوب البته بعضی وقت ها که این آمین گفتن نتیجش می شه خر بیار و باقالی بار کن! خلاصه جاتون خالی واقعا لذت بخش بود. اولش که علی آزاد به همراه علی جواهری جز پیش قراولان تیم بودن که سایت 3 رو شناسایی کرده بودن و در اونجا مستقر شده بودن. گروه بعدی ما بودیم و کم کم تیم ISAUA اومدن و همینجوری یه 10-15 نفری شدیم... شایدم بیشتر. با چیدن لوازم اولیه پاتلاک (!) شیپور این مراسم پرفیض به صدا در اومد. کم کم آتشی بر پا شد و بلال بود که پشت بلال روی BBQ می رفت! و من هم به آرزوی دیرینه خودم رسیدم و البته اینجا یک نکته آموزشی هم بگم که بلال اصلا در فر خوب نمیشه! امتحان نکنید!!!!!!!! خلاصه بعد هم هممون چشمامون رو بستیم و یه پرش به دوران کودکی و بازی پر خاطره وسطی و استپ هوایی که اگرچه تمام شرکت کننده ها برای رده سنی "ی+" بودن ولی لذتی که از این بازی برده می شد نه بخاطر بازی بود بلکه هم بخاطر خاطرات قشنگ دوران قدیم بود و هم لذت با هم بودن. یادمه یه بار در یکی از پستها نوشته بودم از لذتی که با هم شاد بودن داره. روز پاتلاک روزی بود که همه از شاد بودن هم شاد بودن....
اینم چندتا عکس:

مراسم پرفیض باربکوییه سنتی! یا همون منقل!!!

این هم مسابقه طنابکشی که تیم ما دوبار برد! دممون گرم!
خلاصه کلی خوش گذشت... اما بخش آخر داستان و گپ زدنهای من و اوستا کریم:
مناجات شبانه:
خدای من... خدای مهربون من! گاهی چیزهایی در سر راه زندگی ما هست که بفهمیم چقدر ضعیفیم، بفهمیم چقدر با چیزی که فکر می کنیم هستیم تفاوت داریم. بفهمیم کوهی که از خودمون در برابر مشکلات زندگی تو ذهنمون ساختیم تنها تل کاهیه که با نسیم وسوسه دنیا بر باد میره و لحظه ای به خودمون میایم که برای جمع کردن ذرات ریز وجودمون کاری نمی شه کرد... اما بازهم صدایی میاد، صدایی که در تنها ترین تنهاییام می شنیدم. صدایی که با لبخندی نه از روی تمسخر، نه از روی پیروزمندی بلکه مثل لبخند پدری به پسرش همراهه و بهم می گه دیدی، دیدی اون چیزی که فکر می کردی نبودی. دیدی چه راحت خودت رو وا دادی؟ اما بازهم من دستت رو می گیرم... چون برای زمین خوردن هنوز خیلی زوده.... ممنونم ازت خدا به خاطر بزرگیت.














