گاهی وقتها چیزهایی داریم در کنارمون، که قدرشونو نمی دونیم. همین که از دستشون می دیم زانوی غم به بغل می گیریم که ای دل غافل چی شد یهو؟ چرا قدر فلان چیز رو ندونستم. و بدتر از همه اینکه "ای کاش هنوز کنارم بود".
خوب به نظر می رسه که ما هم دست کمی در تراژدی نوشتن نداشته باشیم. بالاخره اینم یه مدلشه دیگه. دیشب شب غریبی بود برای من. از اون شبا که دلت می خواد با یکی حرف بزنی و از طرفی هم می خوای یه جوری داد بزنی که هیچکس نشنوه. هوا بدجور آدم رو به حال و هوای خودش می برد. ماه که بعد از مدتها تو آسمون اومده بود و یه چشمکی می زد و انگار زودی هم می خواست از دیدم خارج شه. خلاصه مثل همیشه تنها کسی که در اوقات تنهاییم میاد و می شینه بقلم باز هم در کنارم بود. خداییش اگر این گیتار نبود من اینجا دق می کردم. این بود که چراغ رو خاموش کردم، نشستم رو کاناپه، یه لیوان چایی ریختم و چشمام رو خیره کردم به ماه و...
برای شنیدن آهنگ کلیک کنید (این آهنگ رو می تونید با Quicktime) باز کنید.
خلاصه بدجور حال داد و واقعا لذت بخش بود. می دونید من معتقدم این ماییم که از زندگی لذت می بریم. تفکر و خیال برای چیزی که واقعا دور از دسترسه هیاهوی بسیار برای هیچه.
راستش از طرف دیگر قایق سواری یکشنبه هم عالمی داشت. بخصوص با BBQ. داستان از این قرار بود که در این مراسم پر فیض و برای دوستانی که مثل من گوشت ذبح حلال فقط می خوردن، چند تا هات داگ دبش هم گذاشته بودن. لنا که مسوولیت پخت و پز رو بصورت کاملا داوطلبانه پذیرفته بود اعلام کرد هرکی که هات داگ حلال می خواد بیاد جلو و این جماعت غیر مسلمون هم که اصلا اسم حلال رو نشنیده بودن خیال کردن این یه مارک تبلیغاتیه و به چشم به هم زدنی هات داگ ها تموم شد و من بینوا هم موندم و تنها یه دونه هات داگ. بعدش هم کلی همبرگر که خوب سهم من فقط نگاه کردن بود!
بعد از اون هم ماجرای دوچرخه سواری امروزم! من که عاشق دور زدن 90 درجه در سرعت بالا هستم همچین خوردم زمین امروز که بیا و ببین و بعد هم با کمال پررویی پا شدم و یا علی از تو مدد!
به این می گن ریپورت نوشتن تلگرافی! که مادر محترم بنده رو مورد تنبیه قرار ندن!
امروز از طرف دیگر هم روز پدر بود:
خوب من این روز رو هم به همه پدرهای ایران تبریک می گم و از خداوند مهربون هم می خوام که... می خوام که... یه سری به مناجات شبانه بزنه:
مناجات شبانه:
خدایا می گم چرا گاهی وقتها ماها ناشکر می شیم؟ اصلا چرا گاهی وقتها ما شکر می کنیم اما به حرفمون اعتقاد نداریم. آیا تسلیم شدن در برابر فراز و نشیب های زندگی کفران نعمت نیست؟ آیا وقتی اعتقاد به این حرف که "با من باشی من همه کس هستم" تنها یه شعار تبلیغاتیه؟
نه مسلما نه! همیشه و هر جا حست می شه کرد. همیشه ما رو در رنجها و سختیها امتحان می کنی اما فرشته هایی رو در غالب انسان ها در کنارمون قرار می دی که اگر نبودند ما صدها بار در قعر دره های نیستی سقوط کرده بودیم. پس خدایا شکر...