دایی جان تولدت مبارک! دایی مردی با کفش های بالدار!

این اینترنت ما هم امشب داره رو اعصاب من رقص عربی اجرا می کنه بس که هی قطع می شه هی وصل می شه خلاصه من به شدت روانی شدم امشب!!!!!!

اما از غرغر شبانه باید گذشت که چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی! اما طوطیان شکر شکن خبر آورده اند از اقصای میهن که دیروز یگانه دایی عالم بشریت چشم به عرصه گیتی گشوده و جامعه ای رو به حضور خودشون مشعوف کرده اند! خلاصه همین جا یه گریزی بزنیم به خاطرات من و دایی جان!

اما بقولی رفیق ناباب که می گن همین دایی جانه! (خنده) چون اولین کسی که من رو شدید پای کله پاچه خوردن کرد همین دایی جان عزیزم بود! یادش بخیر ولی از همه شیرین تر مسافرت هامون بود. فکر کنم تقریبا همه جای ایران رو گشتیم و یه دنیا خاطره! چه صفایی می داد یزد و ماجرای ژیگو! سیزده بدر و زمین فوتبال! همدان و استخر اختصاصی، شب یلدا و آجیل و انار همه خونه دایی! ماجراهای باغ! و از همه بانمک تر برگشتنمون از باغ با یکی دو گونی قوره با یه رنو و تقریبا 7-8 نفر مسافر. واقعا بعضی روزها رو باید قدرش رو دونست... باید خوب دید... خوب به خاطر سپرد.... خوب لذت برد و .... خوب از به یاد آوردنش لذت برد. => Sara! Please check your email

اما این دو سه روزه تصمیم گرفتم برنامه شیفت شبم رو به شیفت روز ارتقا بدم. از اونجا که واقعا شب نمی کشم و هوا هم داره سرد می شه دیگه بی خیال سکوت و آرامش دل انگیز شب شدم و گفتم چند روزی رو سحر خیزی پیشه کنم شاید رستگار شوم! اما واقعا این دنیای وبلاگ هم کم کم که چه عرض کنم کاملا برای من شده محسن دوم. تو این دنیا بچه می شم و به یه اسباب بازی شادیم رو بیان می کنم، بزرگ می شم و غم دنیا می شینه رو دلم (عجب صنعتی زدم اینجا!) چشمام رو رو زشتی ها می بندم و در نهایت گاهی دل به شب می سپرم. پست قبلیم بهم نشون داد که هر چند از اینکه در مورد نوشته هام در دنیای مجازی توضیح بدم متنفرم ولی دریافت ایمیل ها و نظرات و گاهی هم تلفن هایی با هدف دلجویانه (عجب لغتی!) نشون می داد که در دنیای مجازی هم می شه علاقه مند بود... آشنا داشت و ... دوست بود.

از طرفی هم دیگه صبح ها به فراگیری نرم افزار UDEC مشغولم (حداقل اینطور وانمود می کنم) و شب ها هم به شغل شریف آشپزی که شکم مبارک فردا اعتراضی نداشته باشم و البته رسیدگی به امور پروپوزال این تز وامونده! شواهد و قرائن حاکی از آن است که این امر مهم تا پایان اکتبر به پایان خواهد رسید. خلاصه اگر من این کندیدیسی رو بدم یه سور مفصل می دم!

راستی از امشب می خوام دست به یه نو آوری بزنم. Highly confidential! اینجا می خوام یه بخشی رو قبل از بخش مناجات شبانه اضافه کنم به اسم حرف های درگوشی! که شامل حرف هاییه که مثل تزریق وریدی کوتاهه ولی همه منظور رو می رسونه و هم پیامهایی که به دیگران می دم (یاد فیلم لبه تاریکی افتادم که متفقین تو رادیوشون حرف هاشون رو به صورتی که فقط طرف مقابل متوجه بشه بیان می کردن)... حالا خودتون متوجه می شید:

 

حرف های درگوشی:

 

- Educational comment: تو هم بدتر از من فیلسوف شدی نکنه تو هم...

- قاصدک از آشنایی با شماهم خوشحال شدم همقطار!

- گاهی وقت ها واقعا شب، سکوت، کویر هم دیوانه کننده می شود. از شب لذت بردم و از کویر اما با سکوت هنوز کنار نیامده ام.

- آیا واقعا دری بسته است؟

- روزی به عرفان می خندیدم... امروز به خودم! بقول مرحوم ابوی! هرچی بدت بیاد سرت میاد!!!!!!!!

 

مناجات شبانه:

خدای شاکرم! از همه چیز! از سختیی که می دانم در پسش راحتی بس آرامش بخش و نه آسایش بخش در انتظار است. از بابت روزهایی که یکی پس از دیگری می گذرد تا بدانم ارزشم کجاست. روزی بر سر درهای باز حیرانم و روزی در تعجب این همه در بسته اما سوال! آیا واقعا دری بسته است؟ آیا این من نیستم که گاهی خیلی همچین یه نمه بیش از ظرفیت تحملم سخت گیر می شم؟ نمی دونم. اما این رو می دونم که گاهی آدما دیوونه می شن. نه! دیوونه که هستن دیوونه تر می شن. اما خوب دلم گرمه! دلم گرمه به اینکه اگر مثل همیشه بی کله و داغ به سمت یه در بسته هجوم می برم این تویی که با دستهای گرمت در رو برام باز می کنی. همیشه و همه وقت به تو امیدوارم. این رو می نویسم و با خون امضا می کنم.

خود پسندی یا دگر پسندی! مسئله این است!

اول این رو بگم که از اونجا که امشب یک گزارش موجز به مادر کبیرم دادم، این پست رو خاطره نمی نویسم.


منبع عکس

"محسن! تو جمع که هستی خیلی ضایع می خندی!" (!!) "محسن! چرا تو جمع که نشستی انقدر خودت رو می گیری" (!!) "محسن! تو جمع که هستی چرا انقدر شوخی می کنی و جلف بازی در میاری؟" (!!!!!!!!!!) "محسن! تو نباید فلان حرف رو به فلانی اونطوری بگی باید اینطوری می گفتی که خوشش بیاد!" (!!!!!*n) "بابا محسن این جواد بازیا چیه در میاری شیر و ماست می خری؟!"
نکته اضطراری (!): مامان جان! به خدا کسی بهم چیزی نگفته! این پست تنها در پاسخ به یکی از دوستانمه! نه خودمه! به پیر به پیغمبر! (بوس!)
اگر جای محسن رو عوض کنید و اسم خودتون رو جاش بذارید، جملات به گوشتون خیلی آشنا میان، نه؟ درسته شاید در طول زندگیمون از میلیون ها نفر... نه عمر دایناسور که نداریم میلیون ها نفر! ده ها نفر از این سبک جملات حکیمانه شنیده باشیم. خوب چه باید کرد. سوال رو اینطور می پرسم، کی می شه یه طراح خوب بود.

سناریوی اول!:
روزای اول دوران کودکیم رو به یاد دارم. مرحوم پدر هی بهم می گفت: محسن اینکار رو نکنیا! اون کار رو بکنیا! مبادا فلان جا بری! مبادا فلان چیز رو بخوری! و من بدون فکر کردن می پذیرفتم. الان خوشحالم از اینکه به اون حرف ها اعتماد کردم. الان ضرر نکردم و خوشحالم از اینکه حرف پدرم اون موقع به دلم نشست که تجربه ها رو نمی شه تجربه کرد.

سناریوی دوم!:
یه بار داشتم با یه دوستی (!!!) حرف می زدم. زمین رو به آسمون می بافتم و آسمون رو به زمین بخیه می کردم که باب دل اون حرف بزنم که خوشش بیاد... نشد! سنگ ماند و آبرو رفت!

سناریوی سوم!:
یه بار دیگه داشتم با یه دوست دیگه (!!!) حرف می زدم. این دوست دیگه خیلی دوست بود!  خیلی وقت بود که منتظرش بودم. اندفعه آسمون و زمین هیچ ارتباطی باهم نداشتم. چشمامو بستم و ماجرای چیزی که 3-4 سال محسن بود رو گفتم.... بازم نشد!!! آب این بار بازم رفت اما سنگ به طور افتخاری خودش رو کنار کشید. چیزی که می خواستم نشد اما خوب از خودم راضی بودم. کی می دونه چرا؟ من که نمی دونم (چشمک!)
در پایان سناریوی دوم موجی از ملامت و ندامت و ...امت به سمتم روانه شد! چرا اینطور گفتی. "من" جای تو بودم این کار رو می کردم. باید سیاست گاهی به خرج داد و از این حرفا. اما من که خودم از خودم راضی بودم آیا کافی نبود!؟ (چقدر سوال می پرسم؟!)

سناریوی چهارم!:
تو خیالم هزار بار خودم رو آنالیز کردم. از سال 61 تا حالا. خوب بزرگ شدم... اوه! چقدر کلی! یعنی چی بزرگ شدم؟ یعنی کم کم می تونم به خودم اعتماد کنم؟ یعنی وقتی کسی از محسن خوشش نمیاد می تونم جلوش از "خودم" دفاع کنم. وقتی کسی به رفتاریم می توپه به جای اینکه مثل عروسک خیمه شب بازی بشم می تونم تو خودم غربالش کنم (اگر املاش درست باشه!). خوب تا اینجا خوبه... اوه اوه یه خط قرمز! فکر کنم همون طور که من به طراحی مجسمه خودم افتخار می کنم (طرح از خودمه) بد نباشه قانون کپی رایت رو در مورد مجسمه هایی که دیگران از خودشون ساختن به کار بگیرم! بقول شاعر کلاغه نشم که بیام راه رفتن کبک رو یاد بگیرم و خسر دنیا و الآخره شم! خوب پس بیام حالا یه نگاه به مراحل ساخت این پیکر که امروز شده محسن بندازم!

مرحله اول:
کودکی راه می رفت. دستش خورد به بخاری سوخت! تو ذهن کودک: بخاری خطر داره! آدم رو می سوزونه! وووی جیزززززززه! پدر-مادر (نه پسر همسایه!): عزیزم به این نباید نزدیک بشی. این خطر ناکه "باید یاد بگیری" که از پس داغی بخاری بر نمیای، عاقلانم نیست که بخوای بر بیای. راهتو عوض کن!
اولین ضربه های پتک رو روی یه تیکه سنگ شنیدم. شیرین بود!

مرحله دوم:
نوجوانی خودش رو این ور و آنور می زد. دنبال نمی دونم چی بود... خودشم نمی دونست. اما از اینکه توجه ها بهش جلب بشه اساسی حال می کرد. پسر همسایه (نه پدر مادر): اگر دستت رو روی بخاری بتوانی 20 ثانیه نگه داری خیلی "مردی"! تو ذهن نوجوان: من اگر دستم رو بچسبونم به بخاری بقیه خوششون میاد. (عجب خریه این نوجوان!) نوجوان چنین کرد دستش سوخت! شیرین بود یا نبودش رو نمی دونم اما دوستاش براش کف زدن! دستش سوخت اما کلی بقیه حال کردن!
صدای ضربه های پتک کماکان شنیده می شود!

مرحله سوم:
جوانی رسید. پدر را در خانه ندید! او در خانه نبود! کجا بود نمی دونم شاید تو یه دنیای جدید تو یه خونه جدید! جوان بود مادر بود یه جوان دیگر! خوب هر سه "دگر خواه" بودند. اینبار "دگر" کسی نبود جز مادر و جوان (2)! سخن در هوا زیاد بود. باید اینطور کنی باید اونطور کنی باید بری بالا باید بیای پایین. اووووووووووه! ماشالله! چقدر کامنت! اما خوب جوان می دونست که خوب کدومه بهتر کدومه. یه جاهایی لایی می کشید و تپی میافتاد تو چاله! چاه که نبود یه redesign می کرد میومد بیرون...
صدای ضربه های پتک شنیده نمی شود! اما صدای ظریف قلم روی یه چیزی شبیه پیکر آدم میاد!

مرحله چهارم:
جوان یه تکون خورد تالاپی افتاد اینور دنیا! خوب یه نگاه کرد به دور و برش... از گذشته تا کنون! دور و برش پر بود از دوستای خوب. کسایی که می شد بهشون اعتماد کرد و از باهاشون بودن لذت برد. یه جامعه داشت که توش کسی بود بس قابل احترام. چک حاجی رو رو سنگ بذاری، سنگ آب می شه! جل الخالق! چجوری این همه آدمه توپ دورش جمع بودن؟ تو جیباش یه Google Search کرد دید از حَبِ محبت خبری نیست! یه نگاه تو خودش کرد. دید بابا عجب مجسمه ای ساخته اما یه کمش مونده بود.
صدای ضربه های ریز قلم ریز میاد با ریتم موسیقی گیتار! پیکر پیکر آدمه شکیم نیست اما هنوز معلوم نیست کیه!

مرحله پنجم (یکی مونده به آخر):
جوان (هنوز جوان!! چقدر دوران تحولش زیاد شده! مشکل خودشه آخه خیلی از این سلولای خاکستری کار می کشه در جهت optimization!)، یه نگاه تو درون دور و بریاش کرد دید اوووووووووووووووه چقدر مجسمه های قشنگ! (زیر نویس: قشنگ یه لفظ نسبی است! و به نوع نگاه خود بیننده ربط دارد). اینبار از پسر ناباب همسایه و پدر و مادر خبری نبود. دوستی بهش گفت اینطور باشی بهتره ها! خوب جوان نوع نگاه دوست رو پسندید و از مجسمه دوست خوشش اوومد. دو راه داشت: Redesign یا غربال کردن؟ اولی باید دوباره قلم ریز رو می ذاشت زمین و چکش رو بر می داشت. خوب... اینجاست که آدم گیج می شه؟! چیکار باید کرد حالا. اونطور باشم که دیگران دوست دارند یا اونی که خودم دوست دارم؟ شیر تو شیری شد!!!
صدای ضربه های ریز قلم قطع شد. ریتم موسیقی هم ایضا! جوان گیج شده! داره فکر می کنه.

مرحله آخر:
جوان تو همین گیج بازیا بود که شد 11 سپتامبر و یه هواپیما شترق رفت تو برجک دو قلوش! البته می گن هواپیما بوده! بعضیا میگن فقط یه نسیم بوده که وزیده! از دست این جراید که چقدر اغراق می کنن گاهی واقعا آدم خودشم هم باورش می شه که هواپیما بوده و درب و داغونش کرده! چمی دونم شایدم نبوده! بگذریم به من چه (چشمک). خلاصه جوان گیج ما پریشون هم شد! شد قوز بالاقوز!
حالا بریم سر دو سناریوی در پیش:
1- جوان گیج داستان ما بره سراغ طرح دوستان و شروع کنه چکش زدن به چیزی که همون دوستان رو دورش جمع کرده، همون چیزی که اون رو "اون" کرده، همون چیزی که براش "اعتماد به نفس" ساخته یا،
2- عقاید دیگران رو بریزه تو قالبی که با دستاش بر حسب چیزی که در توانش می دیده ساخته و ببینه اصلا با چیزی که حداقل خودش از خودش انتظار داره می خوره یا نه.

خوب جواب دو سوال با شما. اما از اونجا که بنده به عنوان نویسنده حق نظرم محفوظه جواب خودم رو می دم:
من اگر جای جوان بودم به هنر دستم اعتماد می کردم. به کامنت کسی به چشم A REDESIGN COMMAND نگاه نمی کردم چون این اولین دستوری نبوده که بهم داده شده و مسلما آخریش هم نخواهد بود پس به فکر بهره برداری خواهم بود تا یه REDESIGN! من همینم. با همه قابلیت هام و همه ناتوانی هام. تا زمانی سعی می کنم ناتوانی هام رو کمرنگ کنم که به قیمت کم کردن قابلیت هام نباشه. اگر مجبور باشم ناتوانی هام رو کمرنگ کنم قابلیتهام رو ارتقا می دم اما نه به قیمت استفاده از چکش.
یادم باشه روی چکش نوشته:
"This hammer can be used upon YOUR request".
بریم سر مناجات شبانه:
خدای من! شاکرم بخاطر من وجودیم. بخاطر چیزی که من رو من کرد. بخاطر دستی که دستم رو گرفت و پیکرم رو تراشید. بخاطر خدای مهربونی که مهربون ها رو کنارم چید مبادا که لکه رنگی مجسمه مرمری رو خراب کنه. ممنونم از خدایی که اونروز که بهش گفتم این مجسمه بی نهایت زیباست.... بی نظیره و از همه بالاتره... تبر رو به دستم داد و گفت اینبار باید بیاموزی که تبر بزنی به چیزی که خیال می کنی بهترینه. تبر زدم اینبار... پسر همسایه نگفت... خدایی گفت که از روزگار بخاری داغ کنارم بود....

سوتی در مهمانی! هدیه مارتین!

خوب خوب خوب! اول یه چیز بگم به دوستان وبلاگ خون شامل عزیزان در وطن و عزیزان خارج از وطن! لطفا لطفا لطفا در مورد چیزایی که من تو وبلاگم می نویسم من رو سوال پیچ نکنید. چون اینجا برام در حکم جایی رو داره که اگر آمپر چسبوندم از چیزی، خودم رو توش خالی کنم پس علاقه ای به توضیح مجدد در مورد اون ها ندارم.
تشکر!

 

اما بشنوید از وقتی که ما بعد از مدت ها بالاخره لایحه دعوت کردن دوستان به منزل که با قید دو سه فوریت به مجلس خونه ابلاغ شده بود، رو تصویب کردیم! اما راستش اون روز شرایط در خونه ما به شدت بحرانی اعلام شد! چون از یه طرف افتاده بودیم به جون خونه که بقولی آبرو داری کنیم و از یه طرف هم لیست خرید، تهیه و مدام Revise می شد. خلاصه تیم مدیریت بحران به سرعت بر شرایط مستولی شد و کم کم غذا ها هم که شامل خورش قرمه سبزی و لازانیا بود در آستانه خروج از مطبخ قرار می گرفتند! که ناگهان! تیم کنترل کیفیت (جناب مهدی خ) اومد و خورش رو چشید و در چشمان حق به جانب بنده که به سان آشپزی بس چیره دست در انتظار به به و چه چه بودم، نگاه کرد و گفت این چرا سبزیاش انقدر سبز و خامه؟ من رو می گید یهو یادم افتاد که ای دل غافل!!!!!! من اصلا سبزی رو سرخ نکردم و همینطور خام خام ریختم تو آب! خلاصه حالا ساعت چنده؟ 7! از اون ور من که حسابی گیج و ویج بودم در دیگ برنج رو برداشتم دیدم واییییییی چه شفته ای داره به من لبخند می زنه! خلاصه حسابی قاطی بودم که تیم واکنش سریع (مهدی ص) که بقول خودش استاد ماست مالیه رسید و با خونسردی شیرازی (!) گفت بذارید من درستش می کنم. خلاصه من که هی می گفتم آقا این رو بریزید بره اوضاعش خیلی خرابه! اما مهدی هی می گفت صب بده! (=صبر بده = صبر بکن!). این وسط یهو در زدن و جناب احسان و شهام خان کبیر تشریف آوردن. خلاصه ما هم طی یک برنامه از پیش تعیین شده مهدی خ رو به عنوان مسوول مذاکره فرستادیم که سر مهمون ها رو گرم کنه که ما هم به کارمون برسیم حالا از اونجا که اصولا هرچی سنگه مال این پای لنگه منه پریزای برق نصف خونه از کار افتاده بود طوری که ما مجبور بودیم پلو پز رو بذاریم تو پذیرایی!!!!!!!!!!! دیگه نمی دونید مهدی ص چه که نکرد! خورش قرمه سبزی رو خالی کرد تو ماهی تابه و کلی روغن ریخت توش و یه تفتی داد دوباره ریخت تو قابلمه یه جوش زد دو باره این سیکل در 2 چرخه تکرار شد. صحنه اخر خنده بود و از همه جالبتر از اونجا که من اصولا استاد در گرم کردن مجلس هستم با اومدن غذا انقدر واکنشهای ذوق زده آنه (!!!!!!!) از خودم نشون دادم و به به و اینا گفتم که بقول علی این هات داگ هم درست می کنه انگار خورشت فسنجون درست کرده!!! به هرحال از اونجا که وحید هم دعوت کرده بودم و اون استاد مسلم آشپزی بود با ترس و لرز خاصی نگاه می کردم که وحید الان چیکار می کنه که خدا رو شکری آبرو داری کرد!
فرداش من تصمیم گرفتم در یک حرکت کاملا تبلیغاتی (!) خودم رو آماده کنم که به محض اینکه حضرت مارتین بنده رو با اهدای یک کامپیوتر مفتخر کردن یه میتینگ بذارم و بگم این کار ها رو کردم که نشون بدم من چون کامپیوتر نداشتم هیچی نداشتم ارائه کنم، نشستم روی پروپوزالم. دیده ها و شنیده ها حاکی از اونه که نرخ پیشرفت کار پروپوزال به خوبی بالاست! اما امروز...
ببینم شما اعتقاد به این دارید که اگر یه روز رو خوب شروع کنید تا آخرش خوبه و اگر بد شروع بشه تا آخرش بده؟ من کاملا و صد در صد به این اعتقاد دارم. و خدا رو شکری امروز از اون روزای خوب برام بود. صبح که رفتم بانک و یه موجودی گرفتم که دیگه ایشالله این کارای درخواست مهاجرت رو بفرستم بره و از شرش راحت بشم. بعد همین که رسیدم گفتم برم بالا پیش پیتر ببینم این کامپیوتر ما حاضره یا نه. خلاصه رفتم بالا و مسوول کامپیوتر دیگه ای اونجا بود. بهش گفتم من کامپیوترم آمادست؟ خلاصه اون بنده خدا هم داشت می گشت دنبال کامپیوتر من که پیداش کنه. راستش انتظار همه چیز رو داشتم یه 486 با مونیتور CRT و خلاصه یه چیز قراضه که دیدم اوه! ایمیل من پرینت شده روی یه لپ تاپ دل 13" قرار داره! منم عین این بچه ها که براشون اسباب بازی خریدن گفتم این ایمیل منه حتما این مال منه!!! اما راستش آماده نبود و قرار شد فردا بهم بدنش! خوب خدا رو شکر که یه لپ تاپ نخریدم که رو دستم باد کنه حالا! از اون ور هم سریع یه قرار با جناب مارتین گذاشتم برای فردا که برم سراغش و کلی Show off کنم!
فردا در مورد جلسم می گم منتظر باشید.
اوه راستی اینو یادم رفت! امروز سارا (سارا-دختر دایی) زنگ زده بود. انقدر باهاش گفتم و خندیدم که راستش از وقتی از ایران برگشته بودم انقدر نخندیده بودم! خدا حفظش کنه! تازه سارا کوچولوی من سر کارم رفته و کلی باعث شده که من اینجا بهش افتخار کنم که بابا تو دیگه کی هستی! دمت گرم. خلاصه راستش رو بخواید به این صحبت تلفنی احتیاج داشتم. کلی دل دادیم و قلوه گرفتیم.
اما بریم سر مناجات شبانه که الان مهدی خ میاد و اعلام پایان شیفت شب رو می ده و می ریم پیاده روی شبانه. مهدی هم جزو کساییه که واقعا از باهاش بودن لذت می برم. دوست خوب به خدا نعمته...
مناجات شبانه:
خدای من! شاکرم! مثل همیشه! گاهی چیزایی دور و برمون اتفاق میافته که بقول معروف باعث می شه نگرش ما آپدیت بشه به دور و برمون. گاهی وقتی به یه نقطه خیره می شیم، از دور و برمون غافلیم. شاید بقول تصویر این اتفاقات باعث می شه بزرگ بشیم. نمی دونم اما یه چیز رو خوب می دونم. هیچ وقت تمام راه ها بسته نیستند. اگر ایمان داشته باشم به کسی که من رو تا اینجا برداشته آورده، اگر ایمان داشته باشم به اینکه محسن به خودیه خود شاید تا سر کوچه هم نمی تونست بره و این تو بودی که اون رو به همه جا آوردی گاهی کشوندی گاهی از جایی روندی. اما می دونم گاهی سختی ها تو دنیا خارهای رسیدن به غنچه گل سرخن. باید به این ایمان داشت که اگر نمی تونستم این مسائل و پیش آمدها رو تحمل کنم هرگز خدا من رو به چیزی آزمایش نمی کرد. خوشحالم که در نظر خدا انقدر قابلیت هام بالاست و امیدوارم یه روز خودم هم به این قابلیتها ایمان بیارم. اما هنوز یه سوال برام مونده. چرا؟ چرا اینجا؟ چرا همه چیز زنجیر وار پشت هم؟ چرا یهو ....{خود سانسوری!}

زندگی زیباست- لحظه ای دارم برای لبخند زدن

به خدا کولاکی به پاست تو این یه گله جا! واقعا ای کاش می شد یه روز بزرگ با خط درشت رو یه پارچه می نوشتیم از این تاریخ به بعد هر گونه سیاست در رفتار، ناراستی در کردار و عدم صداقت در گفتار حق انتشار از این زبان مبارک را ندارد!
چند روز پیش مهمانی خوش آمد گویی برای دانشجویان جدیدالورود بود. مثل همیشه بر و بچه های ISAUA سنگ تموم گذاشته بودن برای فراهم کردن یک محیط راحت که برای یک شب بچه ها خوش باشن. اما راستش رو بخواید هم برای من و هم برای علی اون شب، شبی خفقان آور بود. نمی دونم اما یه چیزایی کم شده بود تو آدما. شایدم بقول علی ما نگاهمون عوض شده بود. شایدم اگر بخوام واقع بین تر باشم صداقت رو می شد به راحتی حس کرد همون طور که می شد سیاست زدگی رو دید. آدم هایی رو می دیدم که فراموش کرده بودن اگر خودخواهی براشون ارضا کننده شده روزگاری طلب صداقت می کردن و باید اضافه کنم دوستانی هم بودن که مثل همیشه از کنارشون بودن احساس "امنیت" می کردم. بگذریم که زیاد غر زدن به هیچ دردی نمی خوره. اما راستش اون شب علاج اعصاب داغون من یه پیاده روی بود با علی از خود هتل تا خونه و کلی حرف....
اما بعد از ماجراهایی که چپ و راست مثل کلنگ بر نزدیکای ملاج بنده سقوط آزاد می کردن و من هم سعی می کردم با مهارت زیاد ناشی از علاقه به حفظ جان از اون ها در امون باشم، یه چند روزی بد جوری شکار بودم. از همه چیز و همه کس. از چیزایی که گم شدن و چیزایی که اصلا دنبالشون نیستیم. اما امروز بالاخره نیروی کمکی از راه رسید. واژه واژه درستیه! چون اگر نیروی کمکی از راه نمی رسید هیچ معلوم نبود من تا کی دووم میاوردم و از اونجا که تازگیا انرژی اکتیواسیونم شدیدن اومده پایین کاری رو بکنم که فردا پشیمون بشم. این دو نیروی کمکی یکی سارای گل من (سارا-دختر دایی) بود که صبح ما مثل همیشه سر حال و سرزنده اومد و شروع کرد با من گپ زدن و سر به سر من گذاشتن. خدا حفظش کنه در نهایت شیطنت خوب بلده از زیر زبون من حرف بکشه! خلاصه بعد از کلی درددل و غر زدن به جونش کلی فحش و بد وبیرا به در و دیوار (!!) دادیم و کلی باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد. از اونطرف هم آناهیتا که عین یه خواهر خوب تا می بینه من تو وبلاگم شاکیم سریع جلسات روانپزشکی رو از آن سوی مرزها روی من run می کنه اومد و بنده خدا با وجودی که ساعت 4 صبح بود کلی با من حرف زد که برادر جان! ما آدم ها مشکل داریم! آقا یه تختمون کمه! راست می گفت! و کلی حرف که به شنیدنش احتیاج داشتم.
می دونید... گاهی انقدر  آدم گیج و تعطیله که احتیاج داره یه نفر بیاد و هر چی که اون می بینه براش بگه! لعلکم تتقون!!!!!!!!!!!! اما ما حصل چیزی که من فهمیدم از این دو عزیز گرانقدر خوب مهربون کلی از این حرف ها که کرکره رو فعلن بکشیم پایین و روش بنویسیم "به علت در گذشت ناگهانی مرحوم اوس احمد، نانوایی تا اطلاع ثانوی تعطیل است!"
اما از اون ور هم چون امروز بعد از کمک هایی که نیازداشتم و بهم رسید، انرژی مضاعفی گرفته بودم به همراه کیوان خان عزیز یک برنامه ای ساختیم برای رادیو چهل ستون چهل پنجره! غوغایی بود حالا برناممون که رو آنتن رفت بشینید دانلود کنید بگید بابا تو دیگه کی هستی!
از اون ور هم هوا داره سرد می شه و من باید یه فکری برای این شیفت شبم بکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!! بریم سر مناجات شبانه:
خدایا! بازهم مثل همیشه... شاکرم! شاکرم به آنچه به من دادی. شاکرم به درهایی که به رویم بستی پیش از آنکه شاکر باشم به خاطر درهایی که به رویم باز کرده بودی. چراکه در فنا افتادن راهی بدون بازگشت است. پروردگارا! فهمیدم انسان چقدر حقیره. چقدر ضعیفه و چقدر زود خودش رو خود وجودیش رو فراموش می کنه. ای کاش می دونستن ارزششون بیش از این حرف هاست. چیزی دیدم که دلم سوخت. نه به حال خودم بلکه به خاطر پدر مادری که به "کودک" خودشون اعتماد کردن و چه راحت در امانت خیانت دیدن. خدای من! همیشه سعی کردم انسانی فراموش کار نباشم و نبودم. به یاد دارم از کجا آمده ام، امدنم بهر چه بود و به کجا می روم. مثل هر شب شاکرم و گله ای ندارم...

عید فطر مبارک

داشتم یه مرور کوچولویی می کردم چیزهایی رو که قبلا نوشته بودم یهو به سرم زد ببینم پارسال عید فطر رو چطور دیدم و امسال چطور. شاید اینطوری بفهمم که چه تغییری در دید من به اطرافم و یا بهتره بگم چه تغییری در من ایجاد شده.
جمله اولم در اون روزها این بود: سلام بر عيد و بدرود رمضان، ماهي كه در اون به راستي مهمان خدا بودم. ماهي كه بهترين ماه زنگيم بود. بدرود... خوب جمله زیباییه برای شروع پست امروزم.
دیروز آخرین افطاری امسالم رو هم در اینجا رفتم. هرچند شاید برام حال و هوای قدیم رو نداشت چون شاید اندکی دچار روزمرگی شده بودم ولی بازهم دیدن چهره های جدید برام یادآور روزی بود که خودم چهره جدیدی بودم. ماه رمضون امسال هرچند بقول بر و بچه ها برای ما سخت بود چون دیگه تا ساعت 3 کار می کردیم و بعدش به طور خودکار به حالت استند بای می رفتیم و سایر وقتمون رو سعی می کردیم با انجام کارهای مفید به بطالت بگذرونیم! اما خوب 7:30 اینا که می شد پیش به سمت افطار و بخور بخور و گپ زدن تا حدودای 9-10 و بعدشم میومدیم آفیس و جبهمون رو سر حال و قبراق نگه می داشتیم و بقولی می شدیم شیفت شب دانشگاه. راستش دیروز و پریروز برام روز پر تنشی بود. انواع و اقسام فشارهای روانی روم وارد می شد و باعث شده بود تا فرکانس از کوره در رفتنم بطور exponential افزایش پیدا کنه. این فشارهای روانی کلا یا جزو گروه سوءتفاهمات بود یا جزو گروه آمپر چسبوندن بخاطر دیدن خودخواهی آدما. خلاصه دردسرتون ندم عین دماسنج روی دیگ بخار شوفاژ خونمون تو ایران اونم وسط زمستون فشار خونم فکر نکم دیروز و پریروز رنگ آرامش رو بخودش دید... بگذریم! اما امروز آرومترم خدا رو شکر. می دونید مسئله اینه. آدم باید خودش تکلیفش رو با خودش بدونه. یعنی بدونه که آقا من تو این دایره کدوم نقطه پرگار محسوب می شم؟ اما ماجرا کلا اینه که ما اصولا عاشق دو کلمه طاقچه و بالا هستیم. آی تا این دوتا رو کنار هم می بینیم ذوق می کنیم که الان ما تو این ماجرا شدیم بعد سوم و بقیه جماعت کماکان تو همون دو بعد ول دارن می گردن بهتره یه کم از بالا نگاه کنیم ببینیم این طفیلیان چه می کنند. نه بابا جون! به خدا از این خبرا نیست. توام یه جایی تو همین بعد. تو همین دایره مثل من مثل تو و مثل هزاران نفر دیگه که اینجا هستن.... بابا بگذریم! منم گیر دادما!!!!!!!!
خلاصه از طرف دیگه امروز صبح که از خواب پا شدم راستش اصلا دلم نمیومد چیزی بخورم. یعنی این لقمهه که میومد تا مدخل بدن یهو اذن ورود با اندکی تاخیر صادر می شد که آقا مطمئنی؟ خلاصه سر ناهارم که باز همین ماجرا بود تا سر افطار یهو شکم مبارک اعلام انقلاب کرد و شدیدا گرسنم شد. خوب اینم یه جور شرطی شدنه دیگه. این ماه رمضون هیچی هیچی برای من نداشت همین سیستم شب زنده داریش خیلی دلچسب شد. چون راندمانم رو کلی افزایش داد.
از جانب دیگه هم گفتم امروز بشینم تمام رفرنس هایی که دارمو از مقاله هایی که خوندم تا مقاله هایی که در در اون مقاله ها بهش رفرنس داده شدن رو ردیف پشت هم کنم ببینم چقدر کم دارم تا رکورد 200 مقاله ای که حضرت استاد در کاسه این حقیر قرار دادن که دیدم ای دل غافل! شد 110 مقاله!!!!!!!!! حالا راستش نمی دونم آیا مقاله هایی که در مقاله های دیگه رفرنس داده شدن و من از مطلب اون ها استفاده کردم جزو کدامین گروه محسوب می شن الله اعلم!
خلاصه امروز راستش خیلی چسبید که می شد حسابی خورد. از طرف دیگه هوای ادمونتون به حدی مطلوب شده که اصلا زندگی indoor حرام اعلام شده از طرف مراجع NREF دپارتمانمون! خلاصه موندم دانشگاه یکم دیرتر شه که کسی نباشه و بزنم تو خیابون و بگم:
موی سپید و توی آینه دیدم..... آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز..... ابر هٍیَم زد که خودت رو نباز
مناجات شبانه:
خدای من! یه موضوعی هست که امشب بهت گفتم. اینجا اصلا بازش نمی کنم چون ماشالله فید بک زیاده!!! اما ازت می خوام عطف به سخنان گذشته! بهم کمک کنی. کمک کنی که راه درست رو انتخاب کنم. شاید بهتره بگم راه درست رو پیدا کنم. روزی که اول بود... برای بودن باید تلاش کرد. نباید حسرت گذشته رو خورد اما باید غصه امروز رو خورد که فردا به گذشته ای می پیونده که حسرتش رو می خوری. برای زندگی باید جنگید و باید چیزی رو بدست آورد که راضیت کنه. رضایت چیزیه که می خوام بدستش بیارم و خدای خوب من تو تنها کسی هستی که دستم رو به سوش دراز می کنم و می دونم دستم رو خواهی فشرد...

محسن در Golder Associate

من بمیرم تو ماه رمضون دیگه کنفرانس یا meeting برم. یعنی من نمی فهمم چرا اصلا این جماعت کانادایی ماه رمضون چرا یهو انقدر مهمون نواز می شن. بابا آخه نمی گن این وسط دل من بیچاره بقول علی گرجی به فغون میاد!
راستی شده که یه وقت از انجام یه کار بترسید و انجامش ندید. یه روز صبح که از خواب پا می شید می رید پای حرف کسی که اون کار رو انجام داده و بعد می بینید ای دل غافل این عجب کار دوغی بوده و ما خبر نداشتیما! این میشه که ترستون میریزه و دفعه بعد که خبر انجام اون کار رو می شنوید با شمشیر آخته آی میزنید به خط!
راستش دیروز که تقریبا آخرین روز رفتن من به کنفرانس ژئوتکنیک کانادا بود به یه نتیجه بسیار مهم رسیدم و اون هم معنی کنفرانس هست. بر طبق آخرین ادیت دائرت المعارف آفلاین محسن پدیا (بر وزن Wikipedia):
کنفرانس: مراسم پرفیضی که در آن انواع خوردنی های سرو می شود. در این مراسم مردم چیزی به عنوان پرزنتیشن ارائه می دهند که عبارتست از یه گپ خودمانی که هدف از آن تنها برآورده ساختن جمله معروف "یه چیزی بگیم که نگن بلد نیستیم حرف بزنیمه" برای بعضی دوستان غیرانگلیسی زبان هم فرصتی هست برای تمرین زبان انگلیسی! هدف اصلی این مراسم پرشکوه و پربرکت تامین ویتامین های اساسی و غیر اساسی بدن و تلاش برای افزودن بر بار شکمی انسان می باشد!!!!!!!
خلاصه انقدر در این کنفرانس شکوه حضور کشک احساس می شد که دیگه من تصمیم گرفتم امروز بی خیال این ماجرا بشم.
از طرف دیگه امروز یه ماجرایی بود که آه رو از نهاد وطن پرست من بلند کرد بطوری که ملائکه و روح امشب رو هم شب قدر اعلام کردن! و اون هم حضور فعال که نه هایپرفعال بازار کار در کنار دانشگاه بود. امروز در دانشگاه چیزی بود به اسم Career Fair بود که در اون بالغ بر 290 شرکت ریز و درشت از Schlumberger بگیر برو تا Superstore اومده بودن و خودشون رو به بقیه معرفی می کردن و چپ و راست به دانشجوها کارت می دادن و سایر چیزای تبلیغاتی و ازشون می خواستن که اگر دنبال کار خواستن بگردن حتما برن سراغ اونها. و اینجا بود که من دیدم ای بابا تو ولایت خودمون ما چقدر به همچین چیزی نیاز داریم بجای اونکه بزنیم تو خط دلالی یا صادرات مغز و نیروی متخصص. اما از اونجا که ملائکه و روح همینجور الکی هم دلشون برای من نسوخته بود دو تا اتفاق دیگه هم افتاد.
اول: دیروز یه ایمیل بهم رسیده بود از منشی دانشگاه که یه بسته برات اومده بیا بگیرش. خوب من هم که انتظار همه چیزی رو داشتم جز این بسته رفتم سراغش و حدس بزنید چی بود. من تقریبا 10 روز پیش یه گزارش خواسته بودم از سازمان انرژی هسته ای کانادا (AECL) برای تزم. و اون ها هم بصورت کاملا ضربتی ایمیلی رو که براشون زده بودم بین خودشون چرخونده بودن تا به آدمش برسه. و اون هم بهم ایمیل زده بود که آقا من از این یه نسخه فقط دارم برات کپی می کنم می فرستم. امروز دیدم این گزارشه رسیده اونم تو چی. تو یه بسته پستی که روش نوشته: Purolator Express (که یه چیزیه مثل DHL) و در زیرش اضافه کرده: EXTREMELY URGENT! یعنی آقا اینو با موشکم شده بفرستید برای این آقا! روی گزارش هم یه نامه زدن که آقا شرمنده از اینکه دیر شد اگر چیزی بازم می خوای یه ندا به من بده!!!!!!!!!
دل من باز هم به فغون اومد (Ali G et al)
دوم: دیروز ما یه کارت گرفتیم از شرکت مشهور Golder Associate که یه شرکت عظیم ژئوتکنیکیه که فردا یه جلسه آشنایی برای دانشجوها هست اگر می خواید باید فقط RSVP (یعنی رزرو) کنید. خلاصه من هم امروز بهشون ایمیل زدم و گفتم که من می خوام بیام و آیا امکان ایاب و ذهاب هست یا نه. خلاصه یهو دیدیم موبایل من زنگ خورد و تا من جواب بدم قطع شد. چند وقت بد دیدم یه پیام صوتی برام گذاشتن که من آدرین هستم از گلدر اسوشیت و ما خیلی خوشحال می شیم که شما بیاید و ماشین هم براتون می فرستیم فقط به ما بگید چند نفرید. خوب من پررو هم از اونجا که اصولا در تلفن زدن تنبلم گذاشتم حوالی 2 یعنی 1 ساعت بعد زنگ زدم و راستش تو این مدت به هرکی گفتم که میای گفته بود نه پس من بودم و من! و انتظار داشتم بهم بگن که خوب ما برای یه نفر ارزش نداره ماشین بفرستیم. خلاصه زنگ زدیم و گفتم آقا من یه نفرم و میام و خانوم آدرین عزیز هم گفت باشه پس برات یه ماشین می فرستیم که بیاردت!!!! منو میگید که تا حالا انقدر کسی تحویلم نگرفته بود راستش جا خوردم. خلاصه وقتی وقت رفتن شد دیدم ای دل غافل یه پیکاپ برام فرستادن با آرم شرکت. خلاصه ما هم کلی حال کردیم و خلاصه رفتیم شرکته. حالا چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم یه دختر خانوم خوب و با کمالات بسیار فراوان (!) قدم رنجه فرمودن و بسیار به بنده خیر مقدم گفتن و من رو دعوت کردن به اتاق کنفرانس که منتظر باشم بقیه بیان. چشمتون روز بد نبینه. تو اتاق کنفرانس یه میز بود به غایت وسیع! و روش پر بود. پر نه ها. پررررررررررررررررر بود از کلیییییییییی خوراکی خوشمزه. هندونه قاچ شده، طالبی، انگور کلی شیرینی کلی نوشیدنی خوشمزه و کلی کلی کلی خوردنی وحشتناک خوشمزه! حالا فکر کنید من بینوا هم روزه. خدایا یعنی فقط ثانیه شماری می کردم از اونجا برم! خلاصه من 2 ساعت در اون اتاق کنفرانس بودم و میدیدم ملت مشغول بهره گیری از نعمات خداوند هستن و من بینوا تنها یه نظاره گر!!!! خلاصه بگذریم که چه دلی از من کباب شد بطوری که بوش عرش اعلی رو برداشت!!! خلاصه این جلسه یه دستاورد مهم داشت که حکایت ما و بازار کار حکایت زبل خانه که فقط باید دستش رو دراز کنه تا یه شیر گنده بیاد تو دستش!!!!
خلاصه این دوستان هم در پایان کنفرانس کلی با ما حرف زدن و کلی خلاصه تحویلجات گرفتن و در نهایت یه تاکسی برامون گرفتن که برسوندمون دانشگاه. خلاصه بازهم دلمون به فغون اومد (Same author)!
اما نتیجه اخلاقی» کنفرانس و هر گونه جلسات در ماه مبارک رمضون از مصادیق مبطلات روزه بوده و در حکم محاربه با امام زمان است! و من الله توفیق!
مناجات شبانه:
خدای من! این حرف که دنیا دو روز است روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو واقعا حقیقته. ازت ممنونم بخاطر اینکه همیشه چیزی برای نشون دادن بهم داری. همیشه چیزی داری که بهم نشون بدی و باز هم یه نهیب بهم بزنی که هی محسن! این چیزیه که در انتظارته پس برای اینکه به چیزی که می خوای برسی راه سختی در برابرت نیست فقط باید یه نهیب به اسبت بزنی و بقول معلم زمین شناسیم آقای ناظمی گیوه رو ور بکشی و یا علی! پس گیوه رو ور می کشم و می گم یا علی!

کنفرانس یعنی... علم تعطیل بشتابید به سوی شکم-1

تا حالا هرچی کنفرانس رفته بودم تو دیار خودمون بود. تجربه ای از چیزی که یه کنفرانس خارجی می تونه باشه شاید نه تنها برای من بلکه برای هر دانشجویی لازمه که بدونه بابا ترس از مقاله دادن یه ترس واهی بیشتر نیست.
این دو روز والنتیر بودم. حتما یادتون هست که در پی عدم موافقت سوپروایزر محترم با پرداخت هزینه کنفرانس در یک اقدام شهادت طلبانه رفتم و شدم داوطلب! برای کسایی که شاید اطلاعی نداشته باشن که والنتیر یعنی چی باید بگم والنتیر: موجودی است به غایت اجتماعی! به دنبال دوست یابی (از هر نوع)، گذراندن وقت به صورت بسیار بهینه... یا حداقل در خیالاتش بهینه و ترجیحا مراقب هر فرصتی برای بهره گیری از هر چیز مجانی (در این صورت بهش می گن گرند والنتیر Grand Volunteer). خلاصه من هم به پیشنهاد جناب مارتین محترم شدم والنتیر که نه حاج مارتین سر کیسه رو اندکی شل کنه و نه بنده از تجربه کردن کنفرانس بی بهره بمونم.
روز اول کنفرانس که برای رجیستر شدن رفته بودم بعد از رجیستر هیچی دیگه بهم ندادن در حالیکه به تقریبا همه والنتیرا یه کیف و فیش غذا میدادن و طرف هم با کمال گیجی می گفت نمی دونم این چیزا رو به والنتیرا باید بدیم یا نه؟ خلاصه بدشانسی ما همین جا به اتمام نمی رسید. من که سحر خیز و کام روا رفته بودم برای خدمت به جامعه بشری (!) اصلا نمی دونستم بابا کنفرانس در اینجا حداقل یعنی بخور بخور!!! چشمتون روز بد نبینه هر جا سرم رو می چرخوندم پر بود از یه عالللللللمه شیرینی جور وا جور آب میوه های مختلف و کلی هم قهوه و چمی دونم هر جور نوشیدنی که فکرش رو بکنید. حالا من و احسان بینوا هر دو روزه. ثانیه ها برام به سختی می گذشت انگار یه تشنه رو بردی دم چشمه آب ... چشمه آب چیه چشمه دوغ آبعلی اونم با نعناع بعد بگی نخور! خلاصه بعد از لحظات سختی که داشتم نوبت کنفرانسی شد که من در اون والنتیر بودم. انقدر جمعیت زیاد بود که نگو و نپرس! خلاصه جلسه پر مغزی بود و بعد هم وقتی آخرین نفر حرفش رو تموم کرد یه دستی زد و گفت وقت نهاره! حالا از نهار بشنوید. من که تو صف نهار نرفتم اما انقدر انقدر انقدر مفصل بود که ملائکه و روح در یک سفر فوق العاده (Express trip) میومدن زمین که از نعمات زمینی بهره ببرن و ... من بینوا.. روزه! حالا هرکی رد می شد خیال می کرد من غریبی می کنم یا فیش ندارم یا ازم می پرسیدن چرا نمی ری نهار یا بهم می گفتن می خوای فیش غذا برات بگیرم اگر نداری خلاصه منم می گفتم نه بابا من روزم. خلاصه راستش دیگه فرار و بر قرار ترجیح دادم و دبرو دانشگاه! خلاصه اینم از والنتیری با اعمال شاقه! جلسه بعدازظهر هم خیلی خنده دار بود تقریبا همه به جز من و رئیس جلسه از کبک بودن بطوری که انقدر بعضیاشون انگلیسی رو بد حرف می زدن که یهو جلسه شد به زبان فرانسه! خلاصه از اون بدتر سمینار مکانیک سنگ بعدازظهر بود که انقدر مزخرف و آماتور بود که من یه جاش به سختی جلو خندم رو گرفتم!!!!!!!!
ماجرای بدشانسی ما به همین جا هم ختم نمی شد... فرداش........... راستش الان خیلی خوابم میاد بقیش رو فردا می گم به همراه مناجات شبانه