دایی جان تولدت مبارک! دایی مردی با کفش های بالدار!
این اینترنت ما هم امشب داره رو اعصاب من رقص عربی اجرا می کنه بس که هی قطع
می شه هی وصل می شه خلاصه من به شدت روانی شدم امشب!!!!!!
اما از غرغر شبانه باید گذشت که چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی! اما طوطیان
شکر شکن خبر آورده اند از اقصای میهن که دیروز یگانه دایی عالم بشریت چشم به عرصه
گیتی گشوده و جامعه ای رو به حضور خودشون مشعوف کرده اند! خلاصه همین جا یه گریزی
بزنیم به خاطرات من و دایی جان!
اما بقولی رفیق ناباب که می گن همین دایی جانه! (خنده) چون اولین کسی که من رو
شدید پای کله پاچه خوردن کرد همین دایی جان عزیزم بود! یادش بخیر ولی از همه شیرین
تر مسافرت هامون بود. فکر کنم تقریبا همه جای ایران رو گشتیم و یه دنیا خاطره! چه
صفایی می داد یزد و ماجرای ژیگو! سیزده بدر و زمین فوتبال! همدان و استخر اختصاصی،
شب یلدا و آجیل و انار همه خونه دایی! ماجراهای باغ! و از همه بانمک تر برگشتنمون
از باغ با یکی دو گونی قوره با یه رنو و تقریبا 7-8 نفر مسافر. واقعا بعضی روزها
رو باید قدرش رو دونست... باید خوب دید... خوب به خاطر سپرد.... خوب لذت برد و
.... خوب از به یاد آوردنش لذت برد. => Sara! Please check your email
اما این دو سه روزه تصمیم گرفتم برنامه شیفت شبم رو به شیفت روز ارتقا بدم. از
اونجا که واقعا شب نمی کشم و هوا هم داره سرد می شه دیگه بی خیال سکوت و آرامش دل
انگیز شب شدم و گفتم چند روزی رو سحر خیزی پیشه کنم شاید رستگار شوم! اما واقعا
این دنیای وبلاگ هم کم کم که چه عرض کنم کاملا برای من شده محسن دوم. تو این دنیا
بچه می شم و به یه اسباب بازی شادیم رو بیان می کنم، بزرگ می شم و غم دنیا می شینه
رو دلم (عجب صنعتی زدم اینجا!) چشمام رو رو زشتی ها می بندم و در نهایت گاهی دل به
شب می سپرم. پست قبلیم بهم نشون داد که هر چند از اینکه در مورد نوشته هام در
دنیای مجازی توضیح بدم متنفرم ولی دریافت ایمیل ها و نظرات و گاهی هم تلفن هایی با
هدف دلجویانه (عجب لغتی!) نشون می داد که در دنیای مجازی هم می شه علاقه مند
بود... آشنا داشت و ... دوست بود.
از طرفی هم دیگه صبح ها به فراگیری نرم افزار UDEC
مشغولم (حداقل اینطور وانمود می کنم) و شب ها هم به شغل شریف آشپزی که شکم مبارک
فردا اعتراضی نداشته باشم و البته رسیدگی به امور پروپوزال این تز وامونده! شواهد
و قرائن حاکی از آن است که این امر مهم تا پایان اکتبر به پایان خواهد رسید. خلاصه
اگر من این کندیدیسی رو بدم یه سور مفصل می دم!
راستی از امشب می خوام دست به یه نو آوری بزنم. Highly confidential! اینجا می خوام یه بخشی رو قبل از بخش مناجات شبانه اضافه کنم به
اسم حرف های درگوشی! که شامل حرف هاییه که مثل تزریق وریدی کوتاهه ولی همه منظور
رو می رسونه و هم پیامهایی که به دیگران می دم (یاد فیلم لبه تاریکی افتادم که
متفقین تو رادیوشون حرف هاشون رو به صورتی که فقط طرف مقابل متوجه بشه بیان می
کردن)... حالا خودتون متوجه می شید:
حرف های درگوشی:
- Educational
comment: تو هم بدتر از من فیلسوف شدی
نکنه تو هم...
- قاصدک از
آشنایی با شماهم خوشحال شدم همقطار!
- گاهی وقت
ها واقعا شب، سکوت، کویر هم دیوانه کننده می شود. از شب لذت بردم و از کویر اما با
سکوت هنوز کنار نیامده ام.
- آیا واقعا
دری بسته است؟
- روزی به
عرفان می خندیدم... امروز به خودم! بقول مرحوم ابوی! هرچی بدت بیاد سرت
میاد!!!!!!!!
مناجات شبانه:
خدای شاکرم! از همه چیز! از سختیی که می دانم در پسش راحتی بس آرامش بخش و نه
آسایش بخش در انتظار است. از بابت روزهایی که یکی پس از دیگری می گذرد تا بدانم
ارزشم کجاست. روزی بر سر درهای باز حیرانم و روزی در تعجب این همه در بسته اما
سوال! آیا واقعا دری بسته است؟ آیا این من نیستم که گاهی خیلی همچین یه نمه بیش از
ظرفیت تحملم سخت گیر می شم؟ نمی دونم. اما این رو می دونم که گاهی آدما دیوونه می
شن. نه! دیوونه که هستن دیوونه تر می شن. اما خوب دلم گرمه! دلم گرمه به اینکه اگر
مثل همیشه بی کله و داغ به سمت یه در بسته هجوم می برم این تویی که با دستهای گرمت
در رو برام باز می کنی. همیشه و همه وقت به تو امیدوارم. این رو می نویسم و با خون
امضا می کنم.

