عید فطر مبارک
داشتم یه مرور کوچولویی می کردم چیزهایی رو که قبلا نوشته بودم یهو به سرم زد ببینم پارسال عید فطر رو چطور دیدم و امسال چطور. شاید اینطوری بفهمم که چه تغییری در دید من به اطرافم و یا بهتره بگم چه تغییری در من ایجاد شده.
جمله اولم در اون روزها این بود: سلام بر عيد و بدرود رمضان، ماهي كه در اون به راستي مهمان خدا بودم. ماهي كه بهترين ماه زنگيم بود. بدرود... خوب جمله زیباییه برای شروع پست امروزم.
دیروز آخرین افطاری امسالم رو هم در اینجا رفتم. هرچند شاید برام حال و هوای قدیم رو نداشت چون شاید اندکی دچار روزمرگی شده بودم ولی بازهم دیدن چهره های جدید برام یادآور روزی بود که خودم چهره جدیدی بودم. ماه رمضون امسال هرچند بقول بر و بچه ها برای ما سخت بود چون دیگه تا ساعت 3 کار می کردیم و بعدش به طور خودکار به حالت استند بای می رفتیم و سایر وقتمون رو سعی می کردیم با انجام کارهای مفید به بطالت بگذرونیم! اما خوب 7:30 اینا که می شد پیش به سمت افطار و بخور بخور و گپ زدن تا حدودای 9-10 و بعدشم میومدیم آفیس و جبهمون رو سر حال و قبراق نگه می داشتیم و بقولی می شدیم شیفت شب دانشگاه. راستش دیروز و پریروز برام روز پر تنشی بود. انواع و اقسام فشارهای روانی روم وارد می شد و باعث شده بود تا فرکانس از کوره در رفتنم بطور exponential افزایش پیدا کنه. این فشارهای روانی کلا یا جزو گروه سوءتفاهمات بود یا جزو گروه آمپر چسبوندن بخاطر دیدن خودخواهی آدما. خلاصه دردسرتون ندم عین دماسنج روی دیگ بخار شوفاژ خونمون تو ایران اونم وسط زمستون فشار خونم فکر نکم دیروز و پریروز رنگ آرامش رو بخودش دید... بگذریم! اما امروز آرومترم خدا رو شکر. می دونید مسئله اینه. آدم باید خودش تکلیفش رو با خودش بدونه. یعنی بدونه که آقا من تو این دایره کدوم نقطه پرگار محسوب می شم؟ اما ماجرا کلا اینه که ما اصولا عاشق دو کلمه طاقچه و بالا هستیم. آی تا این دوتا رو کنار هم می بینیم ذوق می کنیم که الان ما تو این ماجرا شدیم بعد سوم و بقیه جماعت کماکان تو همون دو بعد ول دارن می گردن بهتره یه کم از بالا نگاه کنیم ببینیم این طفیلیان چه می کنند. نه بابا جون! به خدا از این خبرا نیست. توام یه جایی تو همین بعد. تو همین دایره مثل من مثل تو و مثل هزاران نفر دیگه که اینجا هستن.... بابا بگذریم! منم گیر دادما!!!!!!!!
خلاصه از طرف دیگه امروز صبح که از خواب پا شدم راستش اصلا دلم نمیومد چیزی بخورم. یعنی این لقمهه که میومد تا مدخل بدن یهو اذن ورود با اندکی تاخیر صادر می شد که آقا مطمئنی؟ خلاصه سر ناهارم که باز همین ماجرا بود تا سر افطار یهو شکم مبارک اعلام انقلاب کرد و شدیدا گرسنم شد. خوب اینم یه جور شرطی شدنه دیگه. این ماه رمضون هیچی هیچی برای من نداشت همین سیستم شب زنده داریش خیلی دلچسب شد. چون راندمانم رو کلی افزایش داد.
از جانب دیگه هم گفتم امروز بشینم تمام رفرنس هایی که دارمو از مقاله هایی که خوندم تا مقاله هایی که در در اون مقاله ها بهش رفرنس داده شدن رو ردیف پشت هم کنم ببینم چقدر کم دارم تا رکورد 200 مقاله ای که حضرت استاد در کاسه این حقیر قرار دادن که دیدم ای دل غافل! شد 110 مقاله!!!!!!!!! حالا راستش نمی دونم آیا مقاله هایی که در مقاله های دیگه رفرنس داده شدن و من از مطلب اون ها استفاده کردم جزو کدامین گروه محسوب می شن الله اعلم!
خلاصه امروز راستش خیلی چسبید که می شد حسابی خورد. از طرف دیگه هوای ادمونتون به حدی مطلوب شده که اصلا زندگی indoor حرام اعلام شده از طرف مراجع NREF دپارتمانمون! خلاصه موندم دانشگاه یکم دیرتر شه که کسی نباشه و بزنم تو خیابون و بگم:
موی سپید و توی آینه دیدم..... آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز..... ابر هٍیَم زد که خودت رو نباز
مناجات شبانه:
خدای من! یه موضوعی هست که امشب بهت گفتم. اینجا اصلا بازش نمی کنم چون ماشالله فید بک زیاده!!! اما ازت می خوام عطف به سخنان گذشته! بهم کمک کنی. کمک کنی که راه درست رو انتخاب کنم. شاید بهتره بگم راه درست رو پیدا کنم. روزی که اول بود... برای بودن باید تلاش کرد. نباید حسرت گذشته رو خورد اما باید غصه امروز رو خورد که فردا به گذشته ای می پیونده که حسرتش رو می خوری. برای زندگی باید جنگید و باید چیزی رو بدست آورد که راضیت کنه. رضایت چیزیه که می خوام بدستش بیارم و خدای خوب من تو تنها کسی هستی که دستم رو به سوش دراز می کنم و می دونم دستم رو خواهی فشرد...
جمله اولم در اون روزها این بود: سلام بر عيد و بدرود رمضان، ماهي كه در اون به راستي مهمان خدا بودم. ماهي كه بهترين ماه زنگيم بود. بدرود... خوب جمله زیباییه برای شروع پست امروزم.
دیروز آخرین افطاری امسالم رو هم در اینجا رفتم. هرچند شاید برام حال و هوای قدیم رو نداشت چون شاید اندکی دچار روزمرگی شده بودم ولی بازهم دیدن چهره های جدید برام یادآور روزی بود که خودم چهره جدیدی بودم. ماه رمضون امسال هرچند بقول بر و بچه ها برای ما سخت بود چون دیگه تا ساعت 3 کار می کردیم و بعدش به طور خودکار به حالت استند بای می رفتیم و سایر وقتمون رو سعی می کردیم با انجام کارهای مفید به بطالت بگذرونیم! اما خوب 7:30 اینا که می شد پیش به سمت افطار و بخور بخور و گپ زدن تا حدودای 9-10 و بعدشم میومدیم آفیس و جبهمون رو سر حال و قبراق نگه می داشتیم و بقولی می شدیم شیفت شب دانشگاه. راستش دیروز و پریروز برام روز پر تنشی بود. انواع و اقسام فشارهای روانی روم وارد می شد و باعث شده بود تا فرکانس از کوره در رفتنم بطور exponential افزایش پیدا کنه. این فشارهای روانی کلا یا جزو گروه سوءتفاهمات بود یا جزو گروه آمپر چسبوندن بخاطر دیدن خودخواهی آدما. خلاصه دردسرتون ندم عین دماسنج روی دیگ بخار شوفاژ خونمون تو ایران اونم وسط زمستون فشار خونم فکر نکم دیروز و پریروز رنگ آرامش رو بخودش دید... بگذریم! اما امروز آرومترم خدا رو شکر. می دونید مسئله اینه. آدم باید خودش تکلیفش رو با خودش بدونه. یعنی بدونه که آقا من تو این دایره کدوم نقطه پرگار محسوب می شم؟ اما ماجرا کلا اینه که ما اصولا عاشق دو کلمه طاقچه و بالا هستیم. آی تا این دوتا رو کنار هم می بینیم ذوق می کنیم که الان ما تو این ماجرا شدیم بعد سوم و بقیه جماعت کماکان تو همون دو بعد ول دارن می گردن بهتره یه کم از بالا نگاه کنیم ببینیم این طفیلیان چه می کنند. نه بابا جون! به خدا از این خبرا نیست. توام یه جایی تو همین بعد. تو همین دایره مثل من مثل تو و مثل هزاران نفر دیگه که اینجا هستن.... بابا بگذریم! منم گیر دادما!!!!!!!!
خلاصه از طرف دیگه امروز صبح که از خواب پا شدم راستش اصلا دلم نمیومد چیزی بخورم. یعنی این لقمهه که میومد تا مدخل بدن یهو اذن ورود با اندکی تاخیر صادر می شد که آقا مطمئنی؟ خلاصه سر ناهارم که باز همین ماجرا بود تا سر افطار یهو شکم مبارک اعلام انقلاب کرد و شدیدا گرسنم شد. خوب اینم یه جور شرطی شدنه دیگه. این ماه رمضون هیچی هیچی برای من نداشت همین سیستم شب زنده داریش خیلی دلچسب شد. چون راندمانم رو کلی افزایش داد.
از جانب دیگه هم گفتم امروز بشینم تمام رفرنس هایی که دارمو از مقاله هایی که خوندم تا مقاله هایی که در در اون مقاله ها بهش رفرنس داده شدن رو ردیف پشت هم کنم ببینم چقدر کم دارم تا رکورد 200 مقاله ای که حضرت استاد در کاسه این حقیر قرار دادن که دیدم ای دل غافل! شد 110 مقاله!!!!!!!!! حالا راستش نمی دونم آیا مقاله هایی که در مقاله های دیگه رفرنس داده شدن و من از مطلب اون ها استفاده کردم جزو کدامین گروه محسوب می شن الله اعلم!
خلاصه امروز راستش خیلی چسبید که می شد حسابی خورد. از طرف دیگه هوای ادمونتون به حدی مطلوب شده که اصلا زندگی indoor حرام اعلام شده از طرف مراجع NREF دپارتمانمون! خلاصه موندم دانشگاه یکم دیرتر شه که کسی نباشه و بزنم تو خیابون و بگم:
موی سپید و توی آینه دیدم..... آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز..... ابر هٍیَم زد که خودت رو نباز
مناجات شبانه:
خدای من! یه موضوعی هست که امشب بهت گفتم. اینجا اصلا بازش نمی کنم چون ماشالله فید بک زیاده!!! اما ازت می خوام عطف به سخنان گذشته! بهم کمک کنی. کمک کنی که راه درست رو انتخاب کنم. شاید بهتره بگم راه درست رو پیدا کنم. روزی که اول بود... برای بودن باید تلاش کرد. نباید حسرت گذشته رو خورد اما باید غصه امروز رو خورد که فردا به گذشته ای می پیونده که حسرتش رو می خوری. برای زندگی باید جنگید و باید چیزی رو بدست آورد که راضیت کنه. رضایت چیزیه که می خوام بدستش بیارم و خدای خوب من تو تنها کسی هستی که دستم رو به سوش دراز می کنم و می دونم دستم رو خواهی فشرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 0:38 توسط محسن
|