بهترین و شیرین ترین لحظاتی که انسان می تونه در زندگیش درک کنه زمانیه که در کنار خانوادش باشه. در کنار کسانی که دوستش دارن و در دوست داشتنشون هیچ شکی نمی شه داشت. من هم یک ماه که به سرعت یک شبانه روز... نه شاید به سرعت حرکت پاندول ساعت از این سمت به اون سمت گذشت کنار خونواده در ایران به سر بردم و باطری های خستم رو دوباره شارژ و آماده کردم برای یک سال دیگه. این رسمیه که من برای خودم چیدم که حتی اگر روزی لازم باشه 100 دلار از ضروری ترین خرج هام بزنم که هزینه سفرم به ایران تامین بشه این کار رو می کنم. چون معتقدم دل شاد از جیب پر خیلی بهتره.

اما این سفرم اگرچه به سختی انجام گرفت چون یه سرما خوردگی مختصر شب سفرم گرفتم که در طول سفر قشنگ از پام درآورد، ولی خوب همین که از هواپیما پیاده شدم و تو فرودگاه چشمم به مامان و داداش و زن داداشم افتاد 50% بیماری رو همین ور گیت گذاشتم و رفتم پیششون. اصلا برام قابل وصف نیست که چقدر این سفر برام لذت بخش بود به چند دلبل. یکی این که عروسی برادر و دختر عموم بود. دوم اینکه همه فامیل رو یه جا تو عروسی دیدم و سوم بنا بر دلیل دوم فرصت زیادی داشتم که ور دل مامانم بشینم و از کنارش بودن لذت ببرم و باید اعتراف کنم که بعد از این سفرم به ایران در این که به هر قیمتی که شده بعد از درسم برگردم مصمم تر شدم. می دونید موضوع اینه که به این نتیجه رسیدم که زندگی راحت داشتن اصلا نمی ارزه به دل تنگی و دل خوش و لب خندون و لذت کنار مادر بودن رو با هیچ نعمتی توی دنیا نمی شه عوض کرد.

خلاصه تو ایران هم کلی از کسایی که خیلی وقت بود ندیده بودم رو دیدم و چیزی که بود زمان یکسال تغییر در چهره افراد رو به وضوح نشون میداد و البته انرژی که چه راحت تولید و تزریق در وجودمون می شد. اما نکته جالب این بود که همه انقلاب کرده بودن و یا ازدواج کرده بودن و یا در شرف ازدواج بودن. خدا رو شکر که انقدر خلاصه خبر خوب شنیدم و البته فهمیدم که واقعا یکی از مهلک ترین ضربه های اقتصادی سنت حسنه ازدواجه! خلاصه که ما که کنار آتیش نشستیم و فقط شامشو می خوریمو قرش رو می دیم (خنده)

اما زمان برگشت اگرچه سخت بود اما همین که می دیدم دیگه سومین سالم  هم تموم شد و دیگه دارم به انتهای کار می رسم خوشحالم می کرد و ترغیبم می کرد به اومدن که محسن بیا و قال قضیه رو سریعتر بکن! وقتیم که رسیدم به ادمونتون گفتم بیام و ببینم Sky Shuttle چطوریه. سوار شدم و چون می دونستم که این سرویس ها فقط تا درب هتل می بره گفتم Campus Tower و سوار شدم. خوب از Campus tower تا خونه ما تفریبا 15دقیقه پیادست و من حساب کردم با این بیام و بعد تاکسی بگیرم ارزونتر واسم می افته تا اینکه از همون اول با تاکسی بیام. خلاصه تو شاتل به راننده گفتم آقا خونه من این آدرسه من کجا برام نزدیک تره؟ و اونم گفت حالا همون نزدیکیا یه جا پیادت می کنم و از شانس خوب من و دل خوب آقا، مارو آورد دم در خونه پیاده کرد.

اما بعد از اینکه ظاهر زلزله زده اتاقم رو مرتب کردم در یک تصمیم انتهاری قصد کردم یه کم به اتاقم برسم. ماجرا هم از این قرار بود که من که ایران بودم یه بابایی به من ایمیل زد که یکی دنبال معلم خصوصی زمین شناسی فیزیکی (EAS100) می گرده و تو می تونی کمکش کنی من هم گفتم چرا که نه! خلاصه گفتیم پول رسید و چاهشو بکنیم. در جلسه هفته پیش که باهاش داشتم بهم گفت من می خوام این درس رو حذف کنم تو تو پاییز می تونی کمکم کنی؟ منم تو دلم گفتم نه خیر امواتت من کلی خرید کردم و بهش گفتم نگران نباش من هستم اما شرش و بکن و تمومش کن تو همین تابستون (سیلی نقد به از حلوای نسیه!) که امروز دیدم زده که من درسم رو حذف کردم ایشالله پاییز مزاحمت می شم. حالا این رو من باب دلخوشی من گفت یا نه الله و اعلم!

اما ماجرای تجهیز اتاقم هم این بود که من یه رومیزی قلم کار با خودم آورده بودم بعد گفتم آخه من که میز ندارم رومیزی بندازم روش پس بهتره برم یه میز بخرم. بعد که میز رو گرفتم گفتم خوب من پشت این رو چی بشینم صندلی به این قد ندارم که پس صندلی خریدم بعد گفتم بشینم پشت این میز که آفتاب تو چشمه پس رفتم پرده گرفتم بعدگفتم کتابام رو کجا بذارم پس رفتم کتابخونه گرفتم و قشنگ یه 300 دلاری خرج کردم که این بابا هم زد جا! (خنده)

خلاصه اول یه عکس بذارم از اتاق:

اما قبل ار خاتمه وبلاگم چندتا نکته:

1- بنا بر اخبار رسیده دولت کانادا دیگه از 25 ژوئن امکان اینکه دانشجوها بتونن برای مهاجرت اقدام کنن رو برداشته و شده مثل آمریکا که حتما باید شاغل باشی و درخواست مهاجرت بدی. سابق بر این بعضی افراد مثل خود من می گفت میام اینجا درس می خونم بعد 2-3 سال کارت مهاجرتم رو می گیرم و بعد 2-3 سال که درسم هم تموم شد برای پاسپورت اقدام می کنم. اگرچه سیستم مهاجر پذیری کانادا مثل سربازی در ایران هر روز یه قانون تصویب می شه اما به دوستانی که برای این منظور میخوان بیان و ادامه تحصیل بدن توصیه می کنم آگاهانه عمل کنن و در برابر عمل انجام شده قرار نگیرن.

2- دوستانی که برای اومدن به دانشگاه آلبرتا ازم سوال پرسیده بودن و بعضا شماره تلفنشون رو هم برام فرستاده بودن که وقتی رفتم ایران باهاشون تماس بگیرم اظهار شرمندگی می کنم که نتونستم به علت اینکه نمی خواستم حتی 1 ثانیه از کنار خونوادم بودن رو از دست بدم. به هر حال باز هم در صورت مشکل یا سوالی الان که اینجا هستم در خدمتشون هستم.

3- ایران که بودم دوستی از خواننده هام بهم ایمیل زد که تو ایران فیلتر شدم. بعد از تحقیق و تفحص فهمیدم که دامنه Wordpress کلا فیلتر شده توسط بعضی از ISP ها. به همین خاطر و از اونجا که من نمی خوام ارتباط وبلاگیم رو با خواننده هام و عزیزترین اونها، مادرم از دست بدم. دوباره یه کپی از همین وبلاگم رو روی دامنه بلاگفا به آدرس قدیمیم (nicksiar.blogfa.com) میذارم برای دوستانی که مشکل در دیدن وبلاگم دارن.

4- هوای ادمونتون ریخته به هم حسابی و خودشم نمی دونه چیکار می کنه. بارون و باد و سرما و آفتاب و تگرگ و دمای 10 درجه وسط ظهر و دمای 28 وسط شب و خداییش ما که نفهمیدیم چی شد که چی شد؟!؟!؟!

مناجات شبانه:

خدایا شاکرم ازت. به خاطر همه چیز. به خاطر دل شاد و لب خندون. به خاطر این که در هیچ جای زندگیم تنهام نذاشتی. به خاطر اینکه اصلا طعم تنهایی رو بهم نچشوندی. وقتی میومدم باهات مشورت کردم... گفتی برو. بیش از هزار بار تو زندگی 3 سالم اینجا گفتم خدا چرا گفتی برو زمین خوردم سختی کشیدم دچار نا امیدی شدم... اما الان می گم زندگی من بعد از این دوره خیلی متحول خواهد شد. نه بخاطر مدرک نه در آمد نه مهاجرت نه پاسپورت نه! بلکه انقدر آدم جور وا جور دیدم انقدر بالا پایین دیدم تو زندگیم که 30 سال بزرگ شدم. به خودت قسم که می ارزید که ببینم چی از دست دادم و چی بدست آوردم. خدایا شکرت.