استرس امتحان

قدیم ندیما که تو تلویزیون بازار بورس رو نشون می داد که همه با استرس دارن داد و بیداد می کنن تو دلم می خندیدم که بابا این همه استرس چرا آخه؟! اما مثل اینکه حکایت اونجا حکایت "استرس استرس میاره!" هست.

 

همیشه معلم های راهنماییم وقتی نزدیک امتحان می رسید به ما من باب دلگرمی می گفتن "حتی ناپلئون هم از امتحان می ترسیده!" حالا این جناب ناپلئون کی داستان نگرانیش رو برای اون بندگان خدا تعریف کرده الله و اعلم اما خوب ما اون موقع بچه "تر" بودیم و با این داستانها به راحتی گول می خوردیم.

 

بالاخره با نزدیک شدن به روز پنجشنبه، جنب و جوش خاصی در دانشکده و علی الخصوص آفیس ما مشاهده می شه. اما حکایت حکایت قدیمی امتحانه! استرس عجیبی همه رو گرفته مخصوصا من و یه چند نفر دیگه که دوتا امتحان پشت هم با جناب مارتین داریم! خلاصه هر کسی سعی می کرد به نوبه خودش به بقیه دلداری بده تو این وسط هم بازار تلفن، مسنجر، ملاقات های حضوری و همچنین غر زدن و لعنت و نفرین حسابی داغ داغه. هرکسی سعی می کنه آخرین اخباری که از سال بالایی ها شنیده رو به بقیه برسونه. بنا بر قانون بقای سوال و انرژی، سوال ها از سالی به سال دیگه تنها تجدید چاپ می شن. به همین خاطر هم تو این دوران سال بالاییها حکم جواهراتی رو پیدا می کنن که برای رسیدن بهشون باید از قبل برنامه ریزی دقیقی بکنید و البته به قول علی آزاد یه فاکتور اطمینان هم در حرفاشون ضرب کنید! خلاصه جو استرس و موج التهاب به قدری حول و حوش ساعت 7:45 زیاد شد که من یکی از حد آستانم گذشت و تصمیم گرفتم بقیه مبارزات رو از خونه ادامه بدم که حداقل سر و صدایی توش نیست.

اما خبر مسرت بخش دیگه هم امروز صبح به من رسید. امروز صبح که بازهم نماز صبحم قضا شد حسابی اعصابم ریخته بود به هم. آخه تو این جور مواقع همیشه یجور احساس بی معرفتی بهم دست می ده. خلاصه با اعصاب داغون پاشدم و رفتم به سوی دانشگاه.... تو راه همش اخمام تو هم بود و منتظر هر اتفاق بدی بودم که....

خلاصه رسیدم دانشگاه و کامپیوتر رو آتیش کردم و نشستم مثل طلبکارا بهش نگاه کردن و کلی فحش و بد و بیراه نثارش که چرا دیر بالا میاد! خلاصه وقتی ایمیلم رو چک کردم یهو دیدم پست کانادا بهم ایمیل زده بوده که "بسته پیشنهادی کنسولگری کانادا" رسیده به اونتاریو. من رو می گید نیم متر از جام پریدم بالا تا روزم رو با یه خبر خوش آغاز کنم و شمارش معکوسم برای برگشتن به "خونه" محکم تر از همیشه ادامه پیدا کنه. بازم خدا رو شکر.... گفتم که من زیاد غر می زنم!

خوب این درواقع شماره ویژه بود! بریم سر مناجات شبانه، چند تا پی نوشت و بعدم دوباره سر و کله زدن با Tunneling

مناجات شبانه:

خدایا! می دونی بعضی مواقع از درددل هام باهات انقدر لذت می برم که بیشتر از اینکه شکرگزار نعمت هات باشم، شکرگزار اینم که بهم یاد دادی چطور باهات درددل کنم. می دونی خیلی وقت هاست که خیلی حرف ها رو تو دلت داری اما نمی دونی به کی بگی. اصلا نمی دونی که باید بگی یا نباید بگی. اما وقتی اعتقاد به این داشته باشی که همیشه کسی هست که از گذشته تو آگاهه، در حال کنارته و آیندت رو می بینه، انقدر اون ته مهای دلت محکم می شه که حتی اگر دلسوزترین آدمها هم در کنارت باشن حاضر نمی شی یک لحظه از حرف زدن با خالقت غافل شی.

خدایا امروز ازت تشکر کردم، یه تشکر مخصوص. از اون تشکرهای توپه سفارشی! می دونی که چرا!؟ آره به خاطر اینکه بهم این امکان رو دادی که چشمم رو رو خیلی چیزها که شاید به نظر خیلیا خوشبختیه محضه ببندم و ...... رو انتخاب کردم (اگر بخوام همه چیز رو بنویسم که نمی شه بابا!)

اما پی نوشت!

1-     آیا جمله "تو خون فلانی تو رگ هاته!" جمله ایه که گرد زمان روش نمی شینه؟

2-     آیا هر بسته ای که میاد معنی محبت می ده؟

3-     آیا اگر بره ای به مرور زمان گرگ شد، امکان واکنش عکس رو داره و دوباره بره می شه؟

4-     آخر ما نفهمیدیم سلام گرگ بی طمع هست یا نیست!

5-     اگر من چیزی بخوام به تو بدم که برام ببریش جایی به این معنیه که به تو علاقه دارم؟

6-  سوال های بالا رو چطور می شه در یک جمله خلاصه کرد که مامان من راضی بشه که من یجوری همیشه بنویسم که نه سیخ بسوزه نه کباب!!؟

 

یادداشت های شبانه

 

الان ساعت 00:01 بامداد صبح دوشنبه هست هر چند ساعت لپتاپم نمی دونم همیشه خودش رو با چه ساعتی تنظیم می کنه که با وجودی که با قسم و آیه بهش گفتم که بابا ما در ادمونتونیم همیشه 6 ساعت جلوتر از وقته و البته گاهی وقت ها هم 6 ساعت عقب تر. خلاصه بر اساس تئوری نرود میخ آهنین بر سنگ من هم این بنده خدا رو گذاشتم که خوش باشه.

این چند وقته عین سربازایی که دارن دو ماه آموزشی رو طی می کنن نشستم و روزشماری می کنم برای اینکه این امتحان های لعنتی این ترم هم تموم بشه و ما هم اندکی از هدفمند بودن لذت ببریم. به همین خاطر و از اونجا که اکثرا فرصت دست نمی داد که تو دانشگاه بشینم و این وبلاگ که بیشتر از خاطرات تبدیل شده به "دلکده" رو آپ کنم گفتم بشینم و کامپیوتر رو آتیش کنم و شروع کنم همه چیز رو بدون فکر کردن مثل همیشه بنویسم و فردا کپی و پیست در وبلاگ که هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.

امروز صبح عزمم جزم بود که بشینم خونه و مثل همیشه در خونه به مطالعه جزوه های تونل و سویل استراچکر (Soil Structure) بپردازم که دو عامل راستش من رو کشوند بیرون. اول اینکه اتاق من که الان از بیرون در محاصره خاک یخ زده اییه که در حال آب شدنه و هیچ منبع انرژی گرمایی رو بهتر از اتاق من گیر نیاورده، در دمای حول و حوش 4-3 قرار داره و از اونجا که سواره از حال پیاده خبر نداره و اتاق ویکتوریا در بالا گرم باعث شده که رویای سیستم گرمایشی برای ما بشه حکایت شتر و پنبه دانه!! و از طرف دیگه هوای بیرون که بدجوری قیافش من رو وسوسه می کرد که بزنم بیرون. خلاصه بعد از درست کردن ناهار با مهدی زدیم بیرون و پیش به سوی دانشگاه. خداییش هوای بیرون محشر بود، 25 درجه بالای صفر اندکی شرجی آدم رو کاملا یاد هوای شمال می انداخت. انقدر هوا مطبوع بود که راستش من خجالت کشیدم از اینکه کاپشن تنم بود. واقعا به قول قدیمیا (!) هوا هوای دو نفره بود! خوب ما هم گفتیم بریم خدا نفر دوم رو می رسونه و رسوند J حاج مهدی کبیر تا مسیری بنده حقیر رو مشایعت فرمودند. خوب می گن گاهی مرغ آمین از بالا سر شما می گذره بگید نه!! دانشگاه تقریبا شلوغ بود به نسبت همیشه یک شنبه ها چون همه داشتن خودشون رو برای امتحان آماده می کردن و صد البته این قانون شامل حال ما هم بود.

اما بشنوید از دیگر حکایت ما! اصلا انگار به من نیومده مثل آدم زندگی راحت و آسوده خیالی داشته باشم (برم چای بخورم باز میام... چای نصفه شبم مزه داره ها!!) خوب عرض می کردم که آره. ما تقریبا یه چهل روز پیش با هزار امید و آرزو پاسپورت عزیزمون رو گذاشتیم در بسته پست و فرستادیم به سمت دولت محترم آمریکا که برای ما ویزای ورود به کانادا صادر کنن (!!!) یعنی بذارن من برگردم بیام تو این کشور. بعد از این داستان هم باز با هزار امید و آرزوی بیشتر رفتیم یه بلیط خریدیم برای 28 مارچ که مستقیم از در این خونه ما رو برداره ببره در اون خونه! و کلیم تبلیغات و شمارش معکوس و دفاتر مشاوره اعزام به داخل و خارج و چپ و راست! اما .... حاجی حاجی مکه! پاسپورت ما رفت که رفت و دو روز دیگه من اینجا چهلم درگذشت پاسپورتم رو برگزار می کنم. حالا این جماعت می گن تلفن نزنین فقط ایمیل! اولین ایمیلی که زدم به من پاسخ دادن که پروسه پرمننت رزیدنسی 28 هفته طول می کشه. من رو می گید شدم آخه کی برای پرمننت رزیدنسی اپلای کرده تو این هیر و ویر! حالا بیا دوباره ایمیل بزن و مثل بچه های کلاس اول بهشون توضیح که والله بالله من می خوام یه سر برم و بیام همین. بعد از این یکی ایمیل گفتن پروسه 28 روز طول می کشه ولی برای "بعضی" کشورها بیشتر طول می کشه حالا چقدر بیشتر الله و اعلم! خلاصه فکر کنم دفعه بعدی اگر ایمیل بزنم این مدت بشه 28 ساعت و بعد 28 دقیقه و همینجور الی آخر. خلاصه: "پاسپورتی از خانه خارج و تاکنون باز نگشته است از یابنده درخواست می گردد وی را به صاحبش برگردانده و ملتی را از نگرانی نجات دهند".

خلاصه اینم ماجراهای ماست با این پاسپورت. از اون طرف هم دنبال یه آپارتمان برای می و از اونیکی طرف هم جناب مارتین سوپروایزر محترم در عین بی رحمی گفتن که هر وقت از ایران برگشتی بهت پول تحقیق می دم. خلاصه اوضاع شیر تو شیری داریم ما اینجا. بقول معروف به ما طعم آسایش نیومده!

اما مناجات شبانه:

خدای من! خودت من رو خوب می شناسی. زیاد غر می زنم. همیشه شاکیم ولی همیشه به تو توکل دارم. به خاطر همین آخریم هست که هیچ وقت چیزی بهم نمی گی. امشب که داشتم مثل همیشه برای آینده کاملا مبهم و مه آلودی که در جلوی پام هست برات غر می زدم یاد حرف هایی زدم که قبلنا بهم زده بودی. "برو جلو بر من توکل کن"، "کسی از تو روزی نمی خواد من بهت روزی می دم"، "هر کسی که باخدا معامله کنه هفتشو هفتصد می کنه" و "همیشه بالای هر عالمی، دانشمندتری که صاحب اون علمه وجود داره". اینها همه حرف هایی بود که هر کدوم از حلقه های زنجیر زندگیم که می خواست به اون یکی جوش بخوره بهم می زدی که امیدم رو از دست ندم.

خدایا شکرت که هرگز محتاجم نکردی، برام جوری فراهم کردی که دست جلوی کسی دراز نکنم، شکرت که خوشحالی و خوشبختی رو بهم ارزونی داشته بدون اینکه چیزی رو ازم بگیری و مهمتر از اون خوشحالم که به من نعمت خوشحال کردن رو عطا کردی.

ازت چیزی نمی خوام چون می دونم همیشه در انتهای این راه مه آلوده یک نقطه روشن هست که در اون یک حلقه دیگه هست از حلقه های خوشبختی زندگی من...

(اما شرمندم من کما کان غر می زنمJ)

پی نوشت:

1-     پی نوشتم چیز خوبیه ها!

2-     از همه کسانی که در پست قبلیم با جملات قشنگشون به زخم کهنه من تسکین می دادن ممنونم.

3-     تعداد نظرات در پست قبل 1۷ نظر بود که بیشترین تعداد نظرات در کل پست هاست و فکر کنم یکی از پر بازدیدترین پست ها هم بوده باشه. نتیجه اخلاقی: هر وقت خواستید که چیزی رو بنویسید که همه بخونن بنویسید "لطفا نخوانید!"

4-     صدای گیتارم امشب خیلی دلنشین بود. فرکانسش دقیقا رو فرکانس دلم بود ازش ممنونم که بهتریم یارمه.

نامه ای به پدر (اخطار: این مطلب ممکن است متاثر کننده باشد- لطفا نخوانید)

 

مثل باد گذشت.... روزگاری خاطره ها واقعیت بودند....

شاید به سختی بتونم بگم ۶ سال گذشته در چنین روزی چه حسی داشتم. جهنمی که شاید از مدتها پیش در زندگیم شروع شد و با شعله های مهیب خودش زندگیم رو به آتیش کشید. چقدر سخت بود در زمانی که در اولین روزهای بهترین دوران زندگیت حستی، ناگهان خودت رو در زیر ضربات روزگار حس کنی. شاید اینکه می گن خداوند همیشه گلچین می کنه چیزی جز یک حقیقت تلخ نداشته باشه.

۶ سال گذشت اما من هرگز در این ۶ سال به فکر اینکه متنی رو بنویسم نیافتاده بودم. نمی دونم شاید هرگز خودم رو تنها حس نکرده بودم، زمانی که به همدمی احتیاج داری چنان بچرخی که خودت رو در گوشه ای از دنیا حس کنی... تنها. اما امروز خواستم سنت شکنی کنم. امروز که دیگه از پنجشنبه آخر سال و رسم عید دیدنی از گذشتگان رو در اینجا ندارم شروع کردم به نوشتن.... نوشتن نامه ای به پدر...

سلام،

اولین روزهایی که رفتی رو بخاطر میاری، تو راحت شدی و من ناراحت... تو لبخند همیشگیت رو به لب داشتی و من از اون روز به بعد فراموش کردم طعم شیرین دیدن لبخند پدرانه رو. نمی خوام در مورد گذشته ها حرف بزنیم ... بیا در مورد وقتی رفتی بگم. وقتی بارت رو بستی و به همون آرومی که چشمات رو بستی به همون آرومی هم رفتی به سفر. اما سفری به دل من. به اون ته مهای دل جایی که به اعتراض گقتی اونجا تنهام. آخه تقصیر من نیست اونجا کسی جز تو اجازه ورود نداشت.

هیچ شنیدی صدای من رو که وقتی بهت گفتم فکر می کنی من تحمل تازیانه این دوران رو دارم؟ هیچ شنیدی وقتی گفتم الان من با کی درددل کنم. هیچ نگاه حسرت آلود من رو وقتی از دم دبستان می گذشتم دیدی وقتی پدرا دنبال بچه هاشون اومده بودن. می دونم بازم مثل همیشه بهم می خندی و می گی محسن بازم داری غر می زنی! آره بازم می خوام غر بزنم. به اندازه ۶ سالی که غر نزدم... مگه این دل چقدر جا داره برای اینکه مدفن این حرفای من باشه، ها!؟

اما می دونی خیلی وقته که الان فهمیدم اگر یکی از نقطه ها این مربع چهار نقطه ای هم نباشه بازهم می شه دست ها رو به هم داد و یک مثلث ایجاد کرد. اون روز نحس و اون عید که برای من عزا بود روزی بود که ما همدیگه رو بهتر دیدیم. یادش بخیر که می گفتی شما دوتا برادر باید عین کوه پشت هم باشید. من این حقیقت رو درک کردم اما دو کوه پشت به پشت هم زیر نور خورشیدی عالم تاب.... اما زیر ضربات تازیانه دنیا! عصبانیت مهدی با آرامش مادر آروم می شد. فستیوال ایثار بود اون روز. مدال افتخار بود که رو سینه آدمها می نشست. دست ها بود که به هم داده می شد و جشنواره محبت سعی در آروم کردن غمسرای دل ما داشت. شاید شاه بیت ترانه خونوادگیمون در ریختن اشکهای شبانگاهی زیر پتو و لبخندهای روزانه ما بود. اون روز که مهدی از همه می خواست اشک نریزن تا مامان بیتابی نکنه لحظه ای بود که حتی صدای دست زدن خدا رو هم می شد شنید.

اما گذروندیم... بقولی مرد شدیم... اما مرد شدن با اعمال شاقه! شاید هم رو بهتر دیدیم... ساخته شدیم به قیمت خرد شدن و بالا اومدیم به قیمت سقوط. اون هم سقوط به قعر تنهایی.

می دونی بابا، رسم قران خوندن شبای پنجشنبت رو هنوز حفظ کردم... فروح و ریحان و جنت النعیم که می رسم همیشه خندم می گیره آخه همیشه این تیکه رو غلط می خوندی و من تصحیح می کردم. گاهی به خریت های بچگیم لعنت می فرستم که تو چه بزرگوارانه از من می گذشتی....

اما امروز. من این گوشه دنیا اومدم. اما چرا؟ یادته؟ یادته؟ شاید یادت رفته باشه. بذار بهت یاد آوری کنم. ۱۸ام فروردین. آره. مشتی از خاکت رو بدست گرفتم. یادته بهت چی گفتم؟ سه تا قسم خوردم. قسم سومم همین بود: رسیدن به بالاترین حدی از تحصیلات که می تونم. تا حد توانم هم به قسم اول و دومم عمل می کنم. آره بابا. زیر ناودوون طلا از خدا خواستم من رو شرمندت نکنه... و نکرد. الان اینجام بخاطر قسمی که خورده بودم زیاد نمونده تا اینکه عهدم رو ببندم و به عهدم وفا کنم. اما اینجا بیشتر بهت احتیاج دارم، به حمایتت و مخصوصا به راهنمایی های پدرانت. می دونم که می شنوی حرفامو و می دونم که .......

خوب دیگه کم کم باید این نامه رو ببندم... دیگه حرف های پدر پسری بسه.

مثل همیشه دوستت دارم و شاید بیشتر از همیشه. افسوس نمی خورم که شاید دیر شده باشه چون در قلبم گرمای وجودت رو حس می کنم...

به امید دیدار

محسن

علم بهتر است یا ثروت

امروز که می خواستم وبلاگم رو بعد از دریافت کارت قرمز از طرف مادرم آپدیت کنم، داشتم به این فکر می کردم که موضوع وبلاگم رو چی بذارم. یه چند تا اتفاق افتاد که پیش خودم گفتم موضوع قدیمی رو که همیشه موضوع انشا دوران کودکی و دبستان بود رو اینجا بنویسم. راستش جمع کردن اتفاقاتی که در این چند روز افتاد و نگاه کردن به اون ها از دریچه موضوع وبلاگ اندفعه سخته اما خوب...

یادمه ایران که بودم وقتی سیم گیتارم پاره می شد انگار برای یکی از عزیزانم اتفاقی میافتاد. خیلی ناراحت می شدم اما چیزی که من رو ناراحت می کرد این بود که دیگه نمی تونستم از گیتارم صدای دلم رو بیرون بیارم...

اسم این چند روز از سال تحویل تا امروز رو بهتره بذاریم دوران موسیقی چون همش در حال کنسرت دادن با گروه های مختلف ایرانی و غیر ایرانی بودیم. می دونید این اولین سالی بود که دور از خانواده سال نو رو جشن می گرفتیم. به علت زیبایی موضوع، ماجراها رو طبقه بندی می کنم:

۱- سبزی پلو شب عید:

شب عید همیشه رسم بود که تو خونه سبزی پلو با ماهی درست می کردیم و می خوردیم. اما فکر سبزی پلو ماهی امسال در ذهنم کمرنگ بود. می دونید من واقعا اگر کسی نباشه که در کنارش شاد باشم ترجیح می دم اصلا شاد نباشم که اندفعه علی آزاد شد بانی خیر! و پیشنهاد داد که بریم برای یک شب نشینی و سبزی پلو ماهی خوری کنار دوستانی عزیز. وحید با ماهی شکم پر که یکی از هزاران هنریه که داره ستاره اونشب به یاد موندنی بود...

سال تحویل:

خلاصه همین که گرم بخور بخور گپ و گفتگو و سر به سر گذاشتن بودیم یهو چشم باز کردیم و دیدیم ای دل غافل ساعت ۱۰:۱۵ شبه و ما ۱۰:۳۰ برناممون شروع می شه. من که در واقع تیم لیدر گروه موسیقی بودم بدو بدو به سوی محل اجرا رفتم که تیم رو آماده برنامه کنم.

چشمتون روز بد نبینه که شروع بسیار بدی رو داشتیم هر چند ختم بخیر شد.

یه سفره هفت سین قشنگ زینت مجلس ما بود و یک عالمه ایرانی دانشجو و غیر دانشجو که همه اومده بودن در کنار هم سال نو رو جشن بگیرن... چند تا عکس در زیر همه چیز رو نشون میده

عکس آخر یه عکس دسته جمعیه که هنر دست محسن آقای یزدی و یک عکس پانورامای توووووپ!

واقعا شب به یاد موندنی بود...

(هنوز ربطی بین این موضوع ها و عنوان پیدا نکردید؟ ها؟ خوب باید یه کم صبر کنید...)

 

جشن سال نو

بعد از برنامه سال تحویل نوبت به جشن بر و بچه های انجمن دانشجویان ایرانی بود که خوب بازهم ما در اون برنامه کنسرت دیگری داشتیم. برای این کنسرت من استرس عجیبی داشتم با وجودی که زیاد هم تمرین کرده بودیم و کاملا آمادگی داشتیم خاطره نه چندان خوشی که از برنامه روز قبل داشتم بدنم رو میلرزوند اما خوب این کار برای من اهمیت بیشتری داشت نسبت به کارهای دیگه به همین خاطر وسواس شدیدی هم در همه جوانبش لحاظ می کردم. تنش و نگرانی در ذهن همه بخصوص بچه های انجمن دیده می شد برای اینکه مراسم به خوبی و خوشی انجام بشه. خلاصه طبق برنامه ما باید برنامه رو با معرفی که از طرف مجریان انجام می شد اجرا می کردیم و نوبت ما شد و رفتیم روی سن. لحظه نفس گیری بود بخصوص که نگرانی رو در چشم همه اعضا تیم می دیدم و خودم باید قیافه مطمئن تر و آرومتری رو به خودم می گرفتم که مبادا بقیه اعضا از دیدن نگرانی من بدتر کنترلشون رو از دست بدن. خوب واقعا کار سختی بود اما باید انجام می شد ... اولین دومین و سومین آهنگ به خوبی تمام شد و به این ترتیب دلهره های من هم تمام شد....

البته این وحید یکی از دوستان خوب منه که در بالا وصف ماهی شکم پرش اومد و ازش خواستم که یک عکس با هم بگیریم (جزو گروه موسیقیمون نبود)

و این هم من و علی آزاد کبیر!

کنسرت نهایی گروه سرود دهکده!

بعد از داستان های مربوط به نوروز دیگه کم کم وقت اون بود که پرونده هفته موسیقیایی رو ببندم و این کار با اجرای نهایی گروه سرود دهکده خاتمه یافت. این اجرا هم در نوع خودش قابل توجه بود اومدن مهمانانی عزیز و ویژه!!! و همچنین دوست عزیزم اوس از عربستان که در نوع خودش واقعا بی نظیر عود میزد، فارسی رو به خوبی صحبت می کرد، تپل! که با عودش هم تپل تر به نظر می رسید و البته به شدت مضطرب چونکه اولین اجراش رو در برابر عموم داشت (با وجودی که ۱۴ سال بود که عود می زد!).

مراسم بسیار زیبا بود و البته با آخرین حضور حسام محمودی که در گروه موسیقی سنتی نجوا با صدای تارش معجزه می کرد...

اوس نفر دوم در سمت راست منه.

و این هم حاج مهدی کبیر هم خونه ای گل من در هنگام تمرین.

و به این ترتیب یک هفته نفس گیر غرق در صدای موسیقی به پایان رسید...

اما همه چیز رو گفتم که برسم به این قسمت:

امروز با دوستی بحثی داشتیم در مورد خوشبختی (هر چند بحثمون شدیدا به جدل تبدیل شد اما ختم بخیر شد!) ایشون معتقد بود که خوشبختی تنها در پول خلاصه می شه و در صورتی که یک انسان ثروتمند نباشه هرگز خوشبخت نخواهد شد. اما من به این مطلب معتقد نیستم چونکه:

یادمه یکبار در یکی از پست ها به نقل از امیر خان گل گلاب نوشته بودم که پول آرامش میاره اما آسایش نمیاره. من معتقدم که خداوند به عنوان روزی دهنده و کسی که با خلق ما در واقع مسوولیت "آسایش" ما رو هم بر عهده گرفته به قدری روزی مقدر کرده که ما طعم شادی رو در زندگی بچشیم اما اگر روزی بیشتر بخوایم چی. به چه قیمتی. منظور من نشستن و چشم دوختن به آسمون نیست که از تو حرکت و از خدا برکت. اما .... بذارید مثالی بزنم. یکی از دوستان کانادایی من عاشق خریدن چیزهای نو هست. اون تنها زندگی می کنه و همیشه دوست داره چیزهای جدید برای خودش بخره... خوب این بد نیست اما اگر من بودم همیشه به شاد کردن دیگری شاد بودم. یادش بخیر زمانی که می گفتیم: "شکست!؟ فدای سرت خودت که سالمی؟"... همه شما تا حالا لذت غذا خوردن دست جمعی رو چشیدید اما تا حالا شده از خودمون این سوال رو بپرسیم که کدوم بهتره سر یک میز رنگارنگ به تنهایی بشینم یا در کنار عزیزانم کنار همون سفره کوچیک اما بگیم و بخندیم. تا حالا شده از خودمون این سوال رو بپرسیم:

"شاد بودن به چه قیمتی؟"

تمام مثالهای بالا پر بود از مردمی که شاید فرسنگها از خونه و خونواده و عزیزانشون به دور هستن اما بدون اینکه مبالغ هنگفتی خرج کنن شاد هستن. می دونم که سیل افکارم انقدر خروشانه که کلمات در زیر اون مدفون می شن. اما خوشحالم که همیشه یکی هست که به من لبخند می زنه کسی که درد دل هام باهاش زیباترین بخش وبلاگم رو می سازه.... یعنی:

مناجات شبانه:

خدایا! این اولین مناجات شبانه وبلاگ من در سال جدیده.... قبل از هر چیز ازت تشکر می کنم به خاطر همه خوبیهات. به خاطر همه چیزهایی که به من دادی و به خاطر همه آموخته هایی که به من آموختی. خدایا سپاس که هرگز من رو محتاج خلق نکردی و هزاران بار تشکر که من رو محتاج خودت کردی هر روز بیشتر از دیروز که فقر در درگاه تو عین بزرگیه.

خدای من! هر روز که می گذره چیزهایی رو می بینم، چیزهایی رو تجربه می کنم که واقعا براشون ارزشی رو نمی تونم در نظر بگیرم. می دونی شاید واقعا سخت باشه وقتی چیزی رو که می بینی بخوای بگی. می دونی خدا رحمت کنه مرحوم پدر رو که همیشه می گفت محسن تجربه ها رو تجربه نکن. خدایا در این گوشه دنیا هم معجزه امکان داره. معجزه در دل آدمها اتفاق میافته....