استرس امتحان
قدیم ندیما که تو تلویزیون بازار بورس رو نشون می داد که همه با استرس دارن داد و بیداد می کنن تو دلم می خندیدم که بابا این همه استرس چرا آخه؟! اما مثل اینکه حکایت اونجا حکایت "استرس استرس میاره!" هست.
همیشه معلم های راهنماییم وقتی نزدیک امتحان می رسید به ما من باب دلگرمی می گفتن "حتی ناپلئون هم از امتحان می ترسیده!" حالا این جناب ناپلئون کی داستان نگرانیش رو برای اون بندگان خدا تعریف کرده الله و اعلم اما خوب ما اون موقع بچه "تر" بودیم و با این داستانها به راحتی گول می خوردیم.
بالاخره با نزدیک شدن به روز پنجشنبه، جنب و جوش خاصی در دانشکده و علی الخصوص آفیس ما مشاهده می شه. اما حکایت حکایت قدیمی امتحانه! استرس عجیبی همه رو گرفته مخصوصا من و یه چند نفر دیگه که دوتا امتحان پشت هم با جناب مارتین داریم! خلاصه هر کسی سعی می کرد به نوبه خودش به بقیه دلداری بده تو این وسط هم بازار تلفن، مسنجر، ملاقات های حضوری و همچنین غر زدن و لعنت و نفرین حسابی داغ داغه. هرکسی سعی می کنه آخرین اخباری که از سال بالایی ها شنیده رو به بقیه برسونه. بنا بر قانون بقای سوال و انرژی، سوال ها از سالی به سال دیگه تنها تجدید چاپ می شن. به همین خاطر هم تو این دوران سال بالاییها حکم جواهراتی رو پیدا می کنن که برای رسیدن بهشون باید از قبل برنامه ریزی دقیقی بکنید و البته به قول علی آزاد یه فاکتور اطمینان هم در حرفاشون ضرب کنید! خلاصه جو استرس و موج التهاب به قدری حول و حوش ساعت 7:45 زیاد شد که من یکی از حد آستانم گذشت و تصمیم گرفتم بقیه مبارزات رو از خونه ادامه بدم که حداقل سر و صدایی توش نیست.
اما خبر مسرت بخش دیگه هم امروز صبح به من رسید. امروز صبح که بازهم نماز صبحم قضا شد حسابی اعصابم ریخته بود به هم. آخه تو این جور مواقع همیشه یجور احساس بی معرفتی بهم دست می ده. خلاصه با اعصاب داغون پاشدم و رفتم به سوی دانشگاه.... تو راه همش اخمام تو هم بود و منتظر هر اتفاق بدی بودم که....
خلاصه رسیدم دانشگاه و کامپیوتر رو آتیش کردم و نشستم مثل طلبکارا بهش نگاه کردن و کلی فحش و بد و بیراه نثارش که چرا دیر بالا میاد! خلاصه وقتی ایمیلم رو چک کردم یهو دیدم پست کانادا بهم ایمیل زده بوده که "بسته پیشنهادی کنسولگری کانادا" رسیده به اونتاریو. من رو می گید نیم متر از جام پریدم بالا تا روزم رو با یه خبر خوش آغاز کنم و شمارش معکوسم برای برگشتن به "خونه" محکم تر از همیشه ادامه پیدا کنه. بازم خدا رو شکر.... گفتم که من زیاد غر می زنم!
خوب این درواقع شماره ویژه بود! بریم سر مناجات شبانه، چند تا پی نوشت و بعدم دوباره سر و کله زدن با Tunneling
مناجات شبانه:
خدایا! می دونی بعضی مواقع از درددل هام باهات انقدر لذت می برم که بیشتر از اینکه شکرگزار نعمت هات باشم، شکرگزار اینم که بهم یاد دادی چطور باهات درددل کنم. می دونی خیلی وقت هاست که خیلی حرف ها رو تو دلت داری اما نمی دونی به کی بگی. اصلا نمی دونی که باید بگی یا نباید بگی. اما وقتی اعتقاد به این داشته باشی که همیشه کسی هست که از گذشته تو آگاهه، در حال کنارته و آیندت رو می بینه، انقدر اون ته مهای دلت محکم می شه که حتی اگر دلسوزترین آدمها هم در کنارت باشن حاضر نمی شی یک لحظه از حرف زدن با خالقت غافل شی.
خدایا امروز ازت تشکر کردم، یه تشکر مخصوص. از اون تشکرهای توپه سفارشی! می دونی که چرا!؟ آره به خاطر اینکه بهم این امکان رو دادی که چشمم رو رو خیلی چیزها که شاید به نظر خیلیا خوشبختیه محضه ببندم و ...... رو انتخاب کردم (اگر بخوام همه چیز رو بنویسم که نمی شه بابا!)
اما پی نوشت!
1- آیا جمله "تو خون فلانی تو رگ هاته!" جمله ایه که گرد زمان روش نمی شینه؟
2- آیا هر بسته ای که میاد معنی محبت می ده؟
3- آیا اگر بره ای به مرور زمان گرگ شد، امکان واکنش عکس رو داره و دوباره بره می شه؟
4- آخر ما نفهمیدیم سلام گرگ بی طمع هست یا نیست!
5- اگر من چیزی بخوام به تو بدم که برام ببریش جایی به این معنیه که به تو علاقه دارم؟
6- سوال های بالا رو چطور می شه در یک جمله خلاصه کرد که مامان من راضی بشه که من یجوری همیشه بنویسم که نه سیخ بسوزه نه کباب!!؟









