هفته تولدها!

يه بار نوشتم كه آدما يه روز به دنيا ميان. اما هميشه و هر سال اون روز رو جشن مي‌گيرن، به شكرانه نعمت حيات كه خداوند در زندگي اون‌ها قرار داده. روزي رو جشن مي‌گيرن كه خداوند بخشي از مسووليت كائنات رو به دوش اون بنده قرار داد و در همه حال حمايتش كرد تا اينكه مسووليتش رو به بهترين نحوي به انجام برسونه. اين چند روز براي نويد و كيوان روز شكرگزاري از نعمت حيات بود.

ديروز طبق دعوت پيشين دوست عزيزم نويد برنامه رفتن به خونشون رو داشتيم. نويد چند روز پيش كه ما رو دعوت كرد به من گفت كه گيتارمم ببرم كه ببينيم چيكاره هستيم و مي‌تونيم با هم تمرين كنيم. خلاصه صبحم من اول وقت اومدم آفيس تا به كارهاي پروژم كه عقب افتاده برسم. از اون طرف هم تو فكرم داشتم برنامه ريزي مي‌كردم كه كي پاسپورتم رو بدم سفارت ايتاليا كي بفرستم آمريكا و يه سري از اين تفكرات. خلاصه تو اين فكرا بوديم كه شب شد و كم كم زمان رفتن به خونه نويد. از اونجايي كه ما هر جا بخوايم بريم با علي آزاد بيش از ١٠ دفعه هماهنگي تلفني مي‌كنيم، از حدود ساعت ٦ من و علي مشغول قرار گذاشتن بوديم. خلاصه بالاخره به هر زحمتي بود (!) خودمون رو رسونديم به خط ١٢٨ و رفتيم تا محله نويد اينا. قبل از هر تصميمي با علي تصميم بر اين بود كه دست خالي نريم و رفتيم سيف وي كه بلكه يه جعبه شكلات بخريم. اما حالا مگه تو اين سيف وي به اين بزرگي شكلات پيدا ميشد! از يكي از فروشنده‌ها پرسيديم و اون هم يه چيزايي گفت مبني بر اينكه اينجا زياد نمي‌تونيد شكلات پيدا كنيد. اما خوب ما كه به اين سادگي از رو نمي‌ريم كه شروع كرديم به چرخ زدن تو سيف وي. يه كم كه چرخيديم يهو سكيوريتي گارد اومد جلو و گفت شما دوتا آقا دنبال چيزي مي‌گرديد. ما هم گفتيم دنبال شكلات. اين آقا هم ما رو برد پيش يه فروشنده ديگه و اون هم به ما گفت مثلا بريد قفسه ٧. حالا ما رفتيم قفسه ٧ سكيوريتي گارد دنبال ما اونم به خيال خودش كنترل نا محسوس! ما مي‌رفتيم ٨ آقا به دنبال ما خلاصه شايد طفلي خيال كرده بود من تو اون كيف گيتار موشك كروز (!) گذاشتم! خلاصه من كه ديدم هوا پسه به علي گفتم علي بيا كيك رو بگيريم بي‌خيال شيم بره!! و خلاصه كيك رو خريديم و فلنگ رو بستيم!

اما داستان كه اينجا تموم نمي‌شد. از سيف وي كه رفتيم يه كم رفتيم ديديم نه اينجا اصلا آشنا نيست، اين بود كه برگشتيم و در جهت عكس! جاتون خالي اين روزها هم كه هواي ادمونتون گرم شده اوضاع شده حسابي ليزبازار! درد سرتون ندم تو اين بالا برو پايين بيا ها خدا خيرش بده نويد رو كه زنگ زد به موبايل علي و گفت كجاييد و خوب بنده خدا بعد از پرسيدن از خانومش به ما آدرس خونشون رو داد! و سرانجام ما به خونه نويد رسيديم. جمع، جمع بودن: علي ترابي، احسان، عليرضا، من و علي آزاد همه بوديم. واقعا شب به ياد موندني بود بعد از يك شام مفصل كه با ظرافت خاصي هم تزيين شده بود ديگه نوبت طرب بود! خلاصه من گيتارم رو برداشتم و نويد هم فلوتش رو آورد و سعي كرديم با هم يه چند قطعه‌اي رو بزنيم كه يهو به به ! كيك تولد اومد! بله اون روز تولد نويد بود و ما همه خشكمون زده بود. راستش من واساي اينكه زياد ضايع نشم جوري وانمود كردم كه اصلا ميدونستم تولد نويده و رفتم و آكوردهاي تولدت مبارك رو آوردم و نويد و رعنا هم فلوت به دست شروع كرديم آهنگ تولدت مبارك رو زدن. و انقدر سر و صدا كرديم كه حد نداشت. بعد هم شروع كرديم به اجراي موسيقي زنده گل گلدون، حسود داريوش و كلي آهنگ قشنگ و رويايي كه دوستان گاهي همه با هم همصدا مي‌خوندن و احسان عزيز كه از چهرش معلوم بود بعضي از آهنگ‌ها حسابي حالي به حاليش مي‌كرد. از همه هم زيباتر و به ياد موندني تر هم آهنگ دو نوازي نويد و رعنا بود كه در واقع اون دو تا رو با هم آشنا كرده بود...

خلاصه شب به ياد موندني بود. تو راه برگشت و درحالي كه داشتيم از جاسپر برمي‌گشتيم، از اونجايي كه شب شنبه بود خيابون پر بود از جوونايي كه از بار اومده بودن و مست كرده بودن زشتي هاي ادمونتون رو مي‌تونستم به چشم ببينم. چيزهايي كه به نظر من چيزي جز پوچ گرايي نبود... نمي دونم شايد بقولي اين هم نحوه تربيت اين‌هاست اما من خوشحالم كه من اينطور تربيت نشدم...

شب كه رسيدم خونه ساعت يكربع به يك بود و من كه كاملا خسته بودم تنها مامني كه داشتم رختخواب بود و كيف آبگرمي كه هميشه رختخوابم رو گرم مي‌كرد كه برم توش و به آرامش برسم. صبح هر كاري كردم و هرجوري سعي كردم با خودم كنار بيام بازهم نشد كه نشد زود بيدار شم و ساعت ١٠ خودم رو زوري از رختخواب كشيدم بيرون و رفتم دانشگاه كه بريم خونه احسان براي تولد كيوان. ما تقريبا دير رسيديم ولي جالب اينجا بود كه ما كه سوار شديم ديديم ٤-٥ تا ايراني ديگه هم بودن كه همشون مي‌رفتن تولد كيوان. جمع جمع بود ١٠ نفر از همه گرايش ها از مستر تا پي‌اچ‌دي. كلي سر و صدا و بزن و بكوب و كلي غذاهاي خوشمزه از طرف علي ترابي كه واقعا استاد بزرگ آشپزيه به نظرم و با هنرمندي خاصي آراسته شده بود.

به اين ترتيب من در دو روز زيبا از زندگي دو انسان بزرگ شركت كردم... روزي كه خداوند اون‌ها رو براي زندگي بر‌گزيد و به اون‌ها مسووليت حيات داد.

مناجات شبانه:

خداي من! هميشه اگر از ما بپرسن كه چطور خدا رو در زندگيت حس كردي هر كدوممون جوابي رو مي‌ديم. جوابي كه شايد به سختي حتي بتونيد دو تا يكسان پيدا كنيد. اين بخاطر اينه كه هر كدوم از ما بر حسب ناتوانيي كه در وجودمون داريم دست به ريسمان الهي انداختيم و ازش خواستيم كه اين خلاء رو در وجود ما پر كنه. گاهي اوقات وقتي كه خداوند به كرمش اين خلاء رو در وجودمون پر كرده به حدي با تكبر باده غرور رو سر كشيديم كه هرگز شايد بخاطر نياريم دوراني رو كه با عجز و التماس به درگاهش رفته بوديم. خداي من! ازت تشكر مي‌كنم به خاطر فراواني نقاط مجهول زندگيم. ديگه بعضي وقت‌ها به حدي حل مسائل مبهم زندگي خسته و ملولم مي‌كنه كه مي‌گم خدايا اين تو واين زندگي من هر جور دوست داري به پيش ببرش. و خوشحالم كه هرگز در پازل زندگيم همه مهره‌ها رو در سر جاشون نديدم...

انضباط كانادايي

مي‌گن نظم و انضباط در هر كاري ركن اول رو داره. يعني اگر در زندگي نظم نداشته باشي كلات پس معركست! تو ايران كه بوديم هي مي‌رفتيم اين اداره اون اداره كار انجام نمي‌شد مي‌گفتيم اينجا اگه يه كم نظم بود همه چي درست بود اما اومديم اينجا ديديم اين نظم و انضباط هم دردسره ها!

چند وقت پيش رفته بودم براي گرفتن Social Insurance Number. اين يه شماره‌ايه كه به آدم مي‌دن كه اگر زماني دانشگاه خواست تحفه‌اي از روي كرم (بخوانيد KARAM) به دانشجوي بينوا بده از لحاظ قانون، شرعي (!) باشه! خلاصه ما هم بعد از كلي رايزني با جناب آنيتا يه نامه‌اي ازش گرفتيم و خرامان خرامان به سمت كانادين پليس (بخوانيد Place) و از قضا كسي هم نبود. اين بود كه من و احسان نشستيم و در حالي كه داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اين خانومه چه جالب به هم هم مي‌گه بن ژور هم مي‌گه گود مورنينگ! كه يهو يه خانوم اومده و به لهجه كانادايي اسم منو صدا كرد (ماوووووسن!) خلاصه من هم رفتم و با لبخند محبت آميزي به خانم سلام كردم و شروع كرديم باهم گپ زدن. خانمه سعي مي‌كرد انگليسي رو كاملا مودبانه و لغت به لغت ادا كنه و من هم خوب سعي مي‌كردم به همون ترتيب جواب بدم. خانومه استادي پرميت من رو كه با نامه آنيتا مقايسه كرد گفت تاريخ استادي پرميت تو بعد از ادميشنت هست و نمي‌تونم بهت سين نامبر رو بدم. به همين جهت ما دست خالي دوباره زيارت آنيتا! و شرح ما وقع! آنيتا هم با بد اخلاقي خاص خودش تاريخ ادميشن رو با استادي پرميتم يكي كرد و بعد برام فرستاد. من كه نامه رو ديدم گفتم آنيتا بيا و خير امواتت اين تاريخ شروع و پايان كار رو هم يه چيزي بزن و آناهيتا گفت براي Award ما چيزي نمي‌زنيم! خلاصه ما دوباره فردا پيش بسوي كانادين پليس و از شانس من دوباره همون خانم ... و اندفعه گير داد كه اين تاريخ شروع و پايان كارت معلوم نيست. و باز هم دست از پا درازتر به سوي آنيتا. ديگه حسابي خسته شده بودم. قبل از رفتن پيش آنيتا در صندوق پستيم رو باز كردم كه ديدم يه كاغذيه كه روش اسم من رو نوشته. اوه! نامه Teacher Assistant بود اونم چي مكانيك خاك (قابل توجه Educational comment) ولي خوب هرچند دستمزدش زياد نبود ولي خداقل اجاره خونم در ميومد.

اين بود كه اين رو برداشتم و رفتم پيش آنيتا و گفتم عزيز من خر ما از كرگي دم نداشت! بيا و واساي اين نامه فرم رو پر كن و آنيتا هم با عصبانيت خاص خودش گفت باشه. خلاصه دو سه روز بعد كه رفتم تو صندوف پستيم رو نگاه كردم ديدم كه يه نامه از آنيتاي عزيز هست خلاصه رفتم تو آفيسم و كاپشن رو برداشتم كه باز برم سراغ كانادا پليس كه ديدم خانوم تو نامه باز ادميشن ديت رو همون تاريخ اولي زده. اين بود كه اين بار من با عصبانيت رفتم بالا. گفتم بابا باز كه اين مشكل داره باز اون خانوم من رو رد مي‌كنه. اين بار انيتا هم ديگه آمپر چسبوند! گفت شماره اين يارو رو بده من خودم حاليش كنم. گفتم بابا بي‌خيال اون شماره نداره كه گفت خوب پس كارت من رو بگير اگر اين بارم ردت كرد به من يه زنگ بزن. خلاصه اين بار هم باز رفتم كانادا پليس و اين بار ديگه همش سر مي‌چرخوندم كه اون خانم قبلي نباشه و از شانس خوبم اين بار ديگه يكي ديگه بود و بعد عمري كار ما درست شد.

وقتي برگشتم دانشگاه بايد يه كپي هم از برگه‌اي كه بهم دادن به آنيتا ميدادم. به همين خاطر و از اونجا كه انيتا نبود منتظر وايساده بودم و داشتم اطلاعيه‌هايي كه رو در و ديواره رو مي‌خوندم. كه دكتر مارتين، سوپروايزرم اومد من ديدمش ولي اصلا حالش رو نداشتم كه بهش سلام كنم. آخه مي‌دونيد اينجا مثل ايران نيست. تو ايران وقتي استاد از طبقه بالاي دانشگاه راه مي‌رفت و شما طبقه پايين بوديد بايد خم مي‌شديد و عرضه ادب مي كرديد. اما اينجا اينجوري مثل اينكه رسم نيست! خلاصه مارتين رفت تو اتاق بغل بعد مثل برق گرفته‌ها اومد بيرون و به من گفت مي‌توني براي هفته بعد از ريدينگ ويك سمينار بدي (اينجا يه هفته رو تعطيل مي‌كنن كه ملت بشينن درس بخونن ولي همه ميرن اسكي!). من هم مثل هميشه با اعتماد به نفس خاص خودم يه لبخندي زدم و گفتم البته چرا كه نه. گفت پس يه چكيده از مقالت برام بفرست كه تو ژورنال فلان چاپ شده. منم باز با همون اعتماد به نفس گفتم باشه مشكلي نيست. حالا تو اين شير تو شير دكتر چن هم كه هميشه هر كورسي باهاش داشتم برام يجور دردسر بوده يه پروژه داده و بعدم ميان ترم اما خوب از بي كاري بهتره. تا ببينيم چي مي‌شه ديگه

از اون طرف هم تيمي متشكل از مجرب‌ترين آژانس‌هاي هواپيمايي جمع شدن كه ببينن بنده چطور برم ايران كه هم ارزون بيافته هم راحت باشه. امروز هم در اين راستا يك كنفرانس تلفني با ويكتوريا و كيم از كلگري داشتم. خدا خيرش بده اين ويكتوريا رو كه قبل از شروع كنفرانس ما يه مجموعه از كلمات انگليسي رو پشت سر هم كرد كه خيلي محبت آميز و تشكر آميز بود و تحويل كيم داد و گفت اينا از طرف محسن. البته منم سعي كردم تا تونستم خوب صحبت كنم. پيشنهادي كه داده بود از طريق ايتاليا بود كه راستش بدك هم نبود اما خوب ويزاي ترانزيت مي‌خواد اما دلم مي‌خواد ايتاليا رو هم ببينم. تا ببينيم خدا چي مي‌خواد...

امروز هواي ادمونتون محشره، ٥+ واقعا بهشته هر چند زمين به شدت گله چون برف‌ها دارن آب مي‌شن و از اونجا كه برفها چسبنده شدن ملت ريختن و برف بازي و آدم برفي ساختن و از اين جور كارا.

اما مناجات شبانه:

ميگن: گر ايزد ببندد زحكمت دري          زرحمت گشايد در ديگري

خدايا! بارها و بارها شده در زندگيم كه با درهاي بسته زيادي مواجه شدم. اما تو انقدر خوب بودي كه هميشه روحيه من رو مقاوم نگه ميداشتي كه تسليم نشم و در نهايت وقتي كه سنگي رو از سر راهم با كمك تو برمي‌داشتم مي‌ديدم كه:

از بهر پسته آمد و دستش بر شكر اوفتاد (مصرع اولش رو نمي‌دونم)

خدايا! هميشه در سخت‌ترين ها برام راحتي‌هايي رو گذاشتي كه برام شيرين‌تر از عسل بود. هميشه چشم به موقعيت‌هايي دارم كه كه برام فراهم بشه و ازت تشكر كنم چون معتقدم تو انقدر بزرگي كه شكر نعمتت بايد شكوهمند باشه. نگران نيستم خداي من چون مهرباني تو انقدر بي‌انتهاست كه حتي خودت هم برام موقعيت تشكر كردن رو فراهم مي‌كني.

 

 

Canadian Tire

ويكتوريا يه جمله قشنگي داره مي‌گه: Mohsen, life is short و با اعتقاد به اين جمله هرگز از مشكلاتي كه براش پيش مياد ناراحت نمي‌شه و هميشه به زندگي لبخند مي‌زنه.

آخرين مطلبي كه نوشته بودم در مورد جشن تولدم در خونه با ويكتوريا بود. راستش از صحبت‌هاي ويكتوريا اين طور برمي‌اومد كه اين وبلاگ من رو جماعت كانادايي انقدر مطالعه كردن كه ديگه داستان من و مهدي و ماجراهامون بخصوص با مشعل شوفاژ شده جوك سال كانادا! و كم مونده كه تو خيابون كه راه ميرم مردم بيان و ازم امضا بگيرن!!! خوب كي ميدونه!؟ اما با توجه به آمار بازديدي كه من در آوردم و در روز بعد از آپديت كردن وبلاگم به زبان انگليسي بيش از ١٠٠ بازديد كننده داشتم (!) تا اين اتفاق زياد نمونده!

اين چند وقت به حدي زندگي بدون اتفاق پيش رفت كه ديگه دست و دلم به نوشتن نمي‌رفت. اما از اونجا كه مامانم يكي از خواننده‌هاي پر و پا قرص وبلاگ منه و از طرفي هم هميشه مادرها قربون صدقه پسراشون مي‌رن (!) ديگه گفتم بيام و مجموعه‌اي از اتفاقاتي كه افتاده بود رو بنويسم.

چند روز پيش كه در سايت Facebook داشتم در پروفايل دوستانم فضولي مي‌كردم (!) ديدم به ! تولد جناب مايكل رهبر گروه سرود دهكده اين جمعه است كه پشت سر گذاشتيم. به همين خاطر به علي آزاد هم گفتم چون مي‌دونستم پايه ثابت هر كار سورپرايز كنندست. خلاصه شب كه رفتيم گروه سرود دهكده وبعد از اينكه مثل هميشه يه كم سر و صدا كرديم زمان استراحت ديدم علي اومد به ثريا و کریم گفت كه موضوع چيه و من هم اوضاع رو اين جور ديدم اومدم و يك صدا گفتيم تولد تولد تولدت مبارك (البته به زبان انگليسي و عربي) چون اشرف استاد دانشكده عمران كه خودش مي‌گفت اين ترم احتياج به استراحت داره هم بود و از قضا در نوازندگي استاد مسلم بود. خيلي صحنه با نمكي بود. البته اون روز گروه سرود دهكده واقعا آخر خنده بود چون گاهي ديگه مايكل مجبور بود با دست زدن به بقيه اعلام كنه كه بابا سكوت رو رعايت كنيد!!!! اما واقعا خستگي من رو از تن بيرون مي‌بره. يعني بعد از يك هفته نفس گير اين كلاس و هم نوازي واقعا دلنشين بود.

ديروز ....

********************************BREAKING NEWS************************

Dear all,

Please click on the "Comment" Hyperlink in previous post. Victoria called me a minute ago and asked about how can write a comment in English in the spaces provided. So you can find her message.

Actually it was easy to write a comment in English, just press Alt+Shift to change the language and leave your comment on the wide blank lower space in addition to your name in the first blank space and click on the right orange box.

Thanks Victoria

************************VICTORIA'S COMMENT****************************

Dear Mrs. Nicksiar:

 

What a nice surprise to hear from you on Mohsen's blog. I also received your Christmas card wishes, thank you and that was so thoughtful of you to think of me. It was my pleasure to have a little birthday celebration with Mohsen to celebrate his 26th birthday on the planet and his first Canadian   birthday! This is also a good opportunity to share with you my experience with Mohsen living in my home. You should be so proud of him because he is perfect in every way. He studies very hard and is gone from the house most days, he is a very good cook and really understands the details around cooking, he is very clean and keeps his living space spotless and always asks if he can help me with anything. He is also very good company and I have enjoyed many conversations with him about Iran, the world, his family and Canada. So, we in Canada are very lucky to have Mohsen in our country and I am delighted that he chose to live in my house while he is attending the U of A. Mohsen is also very responsible...I travel away from my home for business quite a lot, and Mohsen takes great care of my house like it is his and I really appreciate that. He is also quite funny and takes every chance to tease me and make fun of me. For example…the reason that Mohsen is not homesick is because I remind him of his brother Mehdi in the kitchen…Mohsen says that I open the kitchen cupboard doors and never close them, it is just like his brother, and he always has to close them after me. He says at home in Iran that you have to follow Mehdi when he goes into the kitchen and close the doors after him. Mohsen also says that I turn the kitchen into a hurricane sometimes as I can be messy and I don’t clean up right away…Mohsen always cleans the kitchen, he is not messy like me.  My home has a very happy atmosphere and Mohsen fits right in. I hope that we get an chance to meet one day whether you come to Canada or I come to Iran...Mohsen showed me pictures of you, his brother and cousins and you all look  beautiful and healthy. It will be a sad day for me when Mohsen leaves my home however I think that we will stay friends now forever. Of course all these wonderful things I am saying about Mohsen come from his upbringing and family life and for this Mrs. Nicksiar you should take the credit and recognition as his parent and mother.  Sincerely

Victoria S :-)

*********************************************************************

آره داشتم مي‌گفتم ديروز هم با وجودي كه جمعه بود و من كلاسي نداشتم در راستا با انجام آزمايش سه محوري از روز تعطيلم چيز زيادي نفهميدم.

اما ديشب حدوداي ساعت ١١ شب ويكتوريا اومد ولي چون من خوابم ميومد ديگه نرفتم بالا و سلام و احوال پرسي كنم. امروز صبح قرار بود با علي و حدود ١٠ نفر ديگه براي خريدن Ice Skate بريم كانادين تاير كه مي‌گفتن چيزاي خوبي داره. اما ماجراي رفتن ما هم ماجرايي شد براي خودش كه سعي مي‌كنم در زير توضيح مبسوطي بدم!

علي ديروز به نظر مي‌رسيد سرما خورده باشه و حالش زياد مساعد نبود اما از اونجا كه ترجمه گواهي نامش رو هم با خودش آورده بود راننده تيم ما بود. صبح ما ساعت ١٠:١٥ با علي، وحيد و مژده قرار داشتيم دم ال آر تي كه از اونجا بريم براي كرايه ماشين. خلاصه من كه صبح براي رفتن آماده مي‌شدم و رفتم بالا كه از تو يخچال چيزي بردارم ويكتوريا رو ديدم و كلي با هم حال و احوال. خيلي شاكي بود از هواي تورنتو كه به شدت برفي و باروني بوده و كلي هم از پروازا كنسل شدن اما نكته جالب توجه اين بود كه مي‌گفت كلي از دوستاي من وبلاگت رو خونده بودن و كلي خنديده بودن. با اين وضع بعيد نيست كه كم كم به فكر يه كمدي تلويزيوني در تلويزيون اين جماعت باشم. اما گرم حرف زدن بودم كه يهو ديدم اي دل غافل ساعت ١٠ هست و من تنها ١٥ دقيقه فرصت دارم كه خودم رو برسونم دم ال آر تي. وقتي رسيدم كسي نبود. اين دوستان كانادايي يه نقطه ضعفي در سيستمشون هست كه هيچ جا ساعت نداره. بر عكس تهران كه هر جا يه ميدوني ميره بالا سريع دومبي يه ساعت ميكارن سر درش اينجا حتي تو مترو هم ساعت نيست. من نمي‌دونم اينجا مگه وقت مهم نيست؟! خلاصه من هم از روي ناچاري و از اونجا كه اين جماعت بسيار در وقت شناسي مشهورن سعي كردم از روي زمان اومدن اتوبوس‌ها تشخيص بدم ساعت چنده. به همين جهت با غرور خاصي از هوش و ذكاوت خودم رفتم و به تابلوي زمان اومدن اتوبوس‌ها نگاه كردم كه ديدم اوه! هم نوشته ١٠:١٣ و هم ١٠:٢٣ خوب حالا الان ساعت چند بود!؟ حسابي قاطي كرده بودم به همين جهت به علي زنگ زدم و علي هم سعي كرد براي من توضيح بده كه وحيد و مژده چه شكلي هستن كه من بشناسم! و خوب خدا رو شكري تونستم پيداشون كنم. علي هم بالاخره اومد و با هم رفتيم و در دماي ٣٢- درجه ادمونتون ماشين رو تحويل گرفتيم. خداييش تويوتاي خوشگلي هم بوديم. بعد هم رفتيم و بابك يكي ديگه از بچه‌هاي ايروني رو برداشتيم و پيش بسوي كانادين تاير. علي ناخدا و وحيد هم نقشه خون تيم بود. لحظات شاد و لذت بخشي رو داشتيم تا بالاخره رسيديم به كانادين تاير. و اسكيت‌ها رو نگاه كرديم و بعد از كلي بالا پايين كردن نپسنديديم. و برگشتيم راستش بچه‌ها كه رفتن بيرون من ديدم اي دل غافل من دستكش‌هام رو جا گذاشتم به همين دليل برگشتم و خوشبختانه دستكش‌هام رو پيدا كردم و همين كه داشتم ميومدم بيرون خانم خوش سيمايي جلوي من رو گرفت و شروع كرد يه سري سوال از من پرسيدن كه مي‌دونيد اگر كارت كانادين تاير رو داشته باشيد مي‌تونيد از تخفيفات ما استفاده كنيد. حالا من هم از اون ور اصلا نمي‌فهميدم اين خانم چي مي‌خواد يهو يه راديو كوچولو با هدفون بهم داد و گفت اين مجانيه و بازهم سوال خونت كجاست، تلفنت چنده. حالا من هي مي‌گم خانم نمي‌خوام. خير امواتت بي خيال! اما خانمه به شدت روحيه‌ مسووليت پذير داشت و ول كن قضيه هم نبود. به همين خاطر من هم تسليم شدم و گفتم خانم هر چي مي‌خواي بپرس و بي‌خيال ما شو ما بريم. خلاصه من رفتم و حالا ببينم چي مي‌شه!

در مرحله دوم عمليات Canadian Tire Exploration ! رفتيم سراغ شعبه دوم كانادين تاير. متاسفانه امكان انتخابمون اينجا زياد نبود و اسكيت‌هاي زيادي نداشت. اما مژده تونست يه دونه مناسبش رو گير بياره. جالب اينجا بود كه مسوول راهنمايي قضيه انگليسي رو سريع حرف مي‌زد و راستش ما زياد از خيلي حرفاش سر در نمياورديم و تنها به علامت تاييد سرمون رو تكون مي‌داديم و گاهي هم براي اينكه آقاهه شك نكنه كه ما از حرفاش زياد سر در نمياريم يه لبخند رضايت آميزي هم تحويلش مي‌داديم. خلاصه واقعا از يك كارش خوشم اومد. اونجا اسكيت‌هايي بود كه ما خوشمون اومده بود اما سايز پاي ما رو نداشت. همون بنده خدا اومد و با استفاده از تلفن و ساير امكانات ارتباط جمعي از يكي ديگه از شعبه هاي كانادين تاير پرسيدكه اون سايز رو دارن و ازشون خواست براي ما نگه دارن تا ما بريم و برداريم. به اين ترتيب مسافرت ما براي ديدن شعب كانادين تاير ادامه يافت. اما اون يكي در محلي بود به اسم Fort Road اما اين اسم در نقشه ذهن ما كه تنها خيابون‌هاي داراي شماره رو به رسميت مي‌شناخت بي‌معني بود (!!) به همين جهت بعد از كلي تلاش نقشه خون و راننده و ساير تيم رانندگي (!) ما نتونستيم به نتيجه برسيم اين بود كه وحيد با كاستومر سرويس تماس گرفت و اونها هم سعي كردن ما رو به راه درست هدايت كنن. و سرانجام كانادين تاير سوم رو پيدا كرديم. اين يكي امكان انتخاب‌ بيشتري رو براي ما فراهم مي‌كرد. به همين جهت سرانجام تونستيم آيس اسكيت دار شويم! اون هم ١٠٠ دلار! خوب بالاخره اعتقاد به اين مطلب كه زندگي كوتاهه منجر مي‌شه كه همچنين تصميم‌هايي رو هم بگيريم.

و در نهايت بعد از اينكه كلي خريد كرديم برگشتيم و يه ناهار فست فووديي هم زديم و برگشتيم. اما طفلكي علي آزاد كه بازهم درايور گروه بعدي هم بود. خلاصه اميدوارم كه سالم برگرده چون امروز از اون روزهاي سرد ادمونتونه.

و اما مناجات شبانه:

خدايا! بارها و بارها به خودم گفتم كه خدايي كه من رو آفريده و به من كمك كرده كه سرنوشتم رو بسازم، همون كسيه كه بارها و بارها من رو از شرايط دشوار عبور داده. روزگار خيلي وقت‌ها سعي مي‌كنه با وحشتناك نشون دادن خودش من رو بترسونه و پاي من رو در حركت در طوفان سست كنه. اما خدايا! به اسمت قسم كه هرگز در زير وسوسه‌هاي روزگار حتي زانوهام هم اندكي سست نشده چون تك تك سلول‌هام براي مبارزه‌ كردن نام تو رو صدا مي‌زنن و لبيك مي‌گن...

*********************************************************************

These pictures were taken when the furnace had been off (!) and put here due to Victoria's friend request

My First birthday in Edmonton


 

شايد اولين روزها در ادمونتون براي من سخت ترين روزهاي زندگيم بود. محلي نا آشنا و بيگانه،زباني جديد و فرهنگي جديد. گاهي تلاش من براي تطابق با شرايط جديد به حدي من رو به انتها مي‌رسوند كه پيش خودم مي‌گفتم همه چيز رو بي‌خيال شم و برگردم. اما شايد در اون روزها حتي فكر اين رو هم نمي‌كردم كه چه شرايط دلنشيني در انتظارمه. نمي‌دونم شايد وقتي براي اولين بار براي ديدن خونه ويكتوريا با مهدي رفتم يا وقتي كه اون اتاق رويايي رو در ويندزور پارك از دست دادم هرگز حتي به فكرم هم خطور نمي‌كرد كه خونه‌اي راحت با محيطي بسيار دوستانه بي‌صبرانه من رو فرا مي‌خونه.

ديروز صبح كه مي‌خواستم بيام دانشگاه، ويكتوريا به من گفت كه يعني در واقع من اينجور فهميدم كه گفت محسن تا ساعت ١١ خونه نيا چون مي‌خوام يه سورپريز براي تولدت آماده كنم (البته در حقيقت به من گفته بود كه تا قبل از ١١ بيا خونه!!!!!). بنابراين من در آفيسم دست به هركاري مي‌زدم كه گذشت زمان رو حس نكنم. از قضا چند تا از بچه‌هاي ايروني هم اومده بودن و با هم مشغول گپ زدن شديم كه ساعت شد ١٠. من به سختي مي‌تونستم جلوي خودم رو بگيرم و نرم تا ببينم چه چيزي در انتظارمه. به همين خاطر با تمام روش‌هايي كه بلد بودم خودم رو به سرعت به خونه رسوندم و سعي كردم كه در رو به آرومي باز كنم (اگرچه قفل در خونه ويكتوريا مثل قفل در بانك مركزي مي‌مونه و اگر بخواي بازش كني تقريبا همه همسايه‌ها متوجه مي‌شن!!). به هرحال در رو باز كردم و به سمت اتاقم رفتم كه.... يهو .... اووووووه!... خداي من!.. دم در ماكروفر.... چيزي بود كه ..... قبلا نبود! تقريبا يه ٦-٥ دقيقه سعي مي‌كردم از تو اتاقم هويت جسم ناشناس رو تشخيص بدم اما تنها چيزي كه جواب مي‌گرفتم ‹نامشخص› بود. بنابراين آروم آروم و با كنجكاوي خاصي به سمتش رفتم و همزمان سعي مي‌كردم اون بسته رو تشخيص بدم كه .... بالاخره فهميدم!... يه كيك!!!!!!!! وووووووووواي به سمتش شيرجه رفتم و روش يه كارت بود كه زيرش امضا كرده بود ويكتوريا. كيك رو برداشتم و بدو بدو به سمت آفيس ويكتوريا. ويكتوريا پشت كامپيوترش نشسته بود و مثل هميشه با لبخند جواب سلام من رو داد. من تمام سعيم رو مي‌كردم كه از ديكشنري نصفه نيمه ذهنم جملات تشكر آميز رو جمع كنم و به عنوان قدرداني به ويكتوريا بگم اما مطمئنم چيزي كه در آخر به وجود اومد چيزي بود كه كيوان در وبلاگش به عنوان سالاد كلمات ازشون ياد كرده بود. هرچند مطمئنم كه ويكتوريا ديگه با همه مدل انگليسي حرف زدن ما آشناست از انگليسي دست و پا شكسته من گرفته تا انگليسي حرف زدن به لهجه شيرازي مهدي!

بعد از مراسم تشكر و قدرداني (!) من با اصرار از ويكتوريا خواستم كه چند تا عكس با كيك بگيريم كه من هم تو وبلاگم بذارم و هم براي مادرم بفرستم چون درخواست‌هاي زيادي از ايران داشتم كه مي‌خواستن اون فرشته‌اي كه براي من و مهدي محيط چنان محيط گرمي رو فراهم كرده كه اصلا غم دوري از وطن آزارمون نده رو ببينن. ويكتوريا به من گفت آخه بابا ساعت ١١ شب كي براي عكس گرفتن آمادست. اما خوب مي‌دونيد كه زماني كه من چيزي رو بخوام اونقدر پافشاري مي‌كنم تا اون رو بدست بيارم. اما مجبور شدم بطور رسمي (!) قول بدم كه بگم:

‹‹ تمام عكس‌ها بين ١٢-١١ شب گرفته شدن و به اين علته كه ويكتوريا خيلي شيك به نظر نمي‌رسه (هرچند من فكر مي‌كنم كه همه چيز خوبه ولي ويكتوريا مي‌گه مردها نمي‌تونن زيبايي رو تشخيص بدن! نمي‌دونم والله!››

و اين شما و اين محسن و ويكتوريا در اولين جشن تولد من در كانادا

اما پيش از اينكه به بخش تصاوير بريم بايد بگم كه امروز صبح برد و همسرش هدر با پسر كوچولوشون بن اومدن خونه ويكتوريا و وقتي فهميدن تولد من روز جمعه بوده يه تولد مبارك جانانه به من گفتن. برد از من پرسيد چند سالم شده و وقتي جواب دادم به شوخي گفت پس خيلي جووني، اما به نظر من اين جمله اميدوار كننده‌اي براي من بود (!) . طفلي بن به نظر وحشت زده ميومد نمي‌دونم شايدم اين بنده خدا داستان اين مشعل شوفاژ رو شنيده و پيش خودش گفته كه ‹‹ بهتره به اين آدم عجيبا نزديك نشم! اينا خطرناكن!!››. وقتي برد رو ديدم ناخودآگاه ياد ماجراي خاموش كردن مشعل شوفاژ افتادم كه اگر برد نيومده بود من و مهدي حتما منجمد شده بوديم. مطمئنم كه اين ماجراي شوفاژ انقدر معروف بشه كه نسل به نسل در بين ايرانيا بچرخه كه هر جا اين كلمه فرنيس رو ديدن نه تنها بهش نزديك نشن بلكه با حداكثر سرعت پا بزارن به فرار!!

من فراموش كردم كه از اين همسايه‌هاي خوبمون هم عكس بگيرم پس منتظر باشيد

 


English

Probably the hardest time for me in Edmonton was the first days of my arrival, an unknown and strange place, with a new language and culture. My struggle the adjustment to the new country force me sometimes to think about “Forget about everything and come back to Iran”. But perhaps on those days I could not ever imagine what a nice situation was been waiting for me… Perhaps when I came to have a look at Victoria’s house with Mehdi, or when I was very disappointed when I didn’t get the Windsor Park apartment, I could not even think about a friendly place which was waiting for me.

Yesterday morning, Victoria told me something that I understood:”Don’t come back home before 11:00 PM because I want to prepare a surprise for you”.  When I wanted to come to the university (actually she told me come back before 11:00 PM!!). Therefore, I did my best to do all my remaining works so I wouldn’t pay much attention to time! On the other hand some of the Iranian friends also come to visit me and we chatted till night. OH! I can not stand against my desire not to go home before the deadline. Finally, I decided to go home for Victoria’s surprise. I used all methods I knew to arrive home as soon as possible and try to open the door quietly (although the lock is the same as Central Bank LOCKS, and if you want to unlock the door all the neighbors could hear the noise!!). Anyway, I opened the door and went to my room and…. suddenly… wow! What is…in front of…. The microwave… There was something that had not been there before! I try to recognize the identity of the object for a while but all I received was “UNDEFINED!”. So I walked toward the undefined object curiously and silently at the same time I tried to distinguish the characteristics of that mysterious box!! And…. Finally… oh! It was a cake!!! Wowwww! I jumped toward it … there was a card on top of the cake! It was a Happy Birthday Card which is signed by “VICTORIA”. I could not believe my eyes; a big and delicious cake was eagerly (!) waiting to be eaten! I picked it up and ran toward the Victoria’s office. She was sitting in front of her PC and say hi to me with a smile. I did my best to find the words in my current English vocabulary, but I am sure that the result was what Kayvan called it in his weblog as “Words Salad”(!!). It is for sure that now Victoria is quite familiar with any kinds of English, from my poor English to Mehdi’s English speaking with Shirazi’s accent. After the “acknowledgment meeting” I insisted on taking some photos with Victoria and the cake as I want to put them on my weblog as well as sending them to my mother. I had so many requests from Iran for Victoria’s photos to see who is that angel which provides a lovely and friendly home for us so we would not feel homesick. Victoria told me that “I am not ready for taking a photo at 11 PM!” But you know, when I want something I become very persistent! Finally Victoria accepted my request but I have to OFFICIALLY promise to say:

“All the photos were taken at 11-12 pm and this is the results that Victoria is not very chic! (Although I believe that everything is fine but she told me men can not recognize the beauty! I don’t know!)”

And this is Mohsen and Victoria in my first birthday in Canada.

But before going to photo album, Brad and Heather with their little son, Ben, came to Victoria’s house and Victoria informed them that my birthday was on Friday, Feb 1, they said a warm Happy Birthday to me. Brad asked me how old I am, and when I replied he tease me so you are very young, I think it was a promising sentence. Ben looked scared (!), probably he heard the story of furnace and thought: “it is better not to come very close to these strange guys! They are dangerous!” When I saw Brad I remember unintentionally the problems caused by turning off the furnace and if he had not come and turn it on again both of us (Mehdi and I) would be frozen. I am sure that this funny story will transfer from generation to generation of Iranians that if they saw the word FURNACE not only touch it but also run away from that place with maximum speed. I have forgotten to take some photos of our nice neighbor. So be patient…

 


 


 




 


 

 

دوستاني به ارزش دوستي

در اين گوشه دنيا، در اين غربت نشيني... گاهي احساس شيرين دوستي انسان‌هايي رو حس مي‌كني كه شايد در هفت آسمون هم اين زيبايي قابل احساس نباشه. وقتي كنار افرادي مي‌شيني، وقتي از مصاحبت اون‌ها لذت مي‌بري وقتي شوخي‌هاشون بوي گل ياس رو مي‌ده و وقتي حس مي‌كني كه اگر روزي پشتيباني رو بخواي در اين گوشه دنيا دست اون‌ها هميشه براي كمك‌كردن به سمتت درازه، آيا احساس غربت معني داره؟

صبح بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم بالاخره زوركي خودم رو از رختخواب كشيدم بيرون و بعد از خوردن صبحانه با مهدي به سمت دانشگاه راه افتادم. وقتي به دانشگاه رسيدم و در رو باز كردم تزرا با لبخندي بهم گفت Happy Birthday to you! علي هم كنارش ايستاده بود و اون هم يك تبريك جانانه بهم گفت و من هم مثل هميشه گوشام شد: ! نكته جالب در اين بود كه ديروز روز تولد تزرا هم بود و نمي‌دونم شايد ديروز كه همه فاميل به وقت ساعت تولد من به وقت تهران بهم زنگ مي‌زدن و تبريك مي‌گفتن، فاميل‌هاي تزرا هم پشت خط بودن و اين بود كه تزرا ديروز حسابي اعصابش ريخته بود به هم!! خوب اينم يه مدلشه ديگه. اما واقعا برام جالب بود كه من و تزرا هر دو در يك روز به دنيا اومده باشيم! خلاصه هنوز وسائلم رو زمين نذاشته بودم كه امررا دوست جديد تازه وارد كه اون هم مثل تزررا اتيوپيايي هست اومد و گفت بريم آزمايشگاه و هنوز نرسيده رفتم آزمايشگاه كه داستان آزمايش ديروز رو تموم كنيم. خلاصه اسير آزمايشگاه بوديم تا ١! خسته و كوفته و داغون از آزمايشگاه اومدم و پيش به سوي ناهار! امروز همه بودن جز عليرضا. نكته جالب هم اومدن علي براي ناهار بود كه تقريبا مدت مديدي بود كه در گير كارهاش بود و البته براي رضاي خانوم معلمش حسابي تلاش مي‌كرد ومي‌كنه! اما بعد از ناهار اومدم و تازه ايميلهام رو كه نگاه كنم و ووووووووووووه! چه خبر بود پر بود از كارت تبريك و ايميل‌هاي تبريك! انقدر غرق خوندن اون‌ها بودم كه هركسي ميومد و با من كار داشت اصلا شايد حتي نمي‌ديدمش. چه دوستاني. براي همشون پيام تشكر فرستادم. باور كنيد در اين گوشه دنيا داشتن دوستان خوب واقعا نعمته.

بعد از ارسال ايميل‌ها و همين كه در حين مطالعات روزانه بودم، احسان گفت من و نويد داريم ميريم ساب براي خوردن قهوه مياي؟ خلاصه نويد و عليرضا هم اومدن و با هم رفتيم ساب. همين كه نشستم اوضاع به نظرم مشكوك اومد! اوه از اين ور علي (همخونه‌اي احسان) و كيوان اومدن (البته كيوان كار داشت و مجبور شد زود بره) از اون ور علي و مهدي كم كم جمع جمع شد! و يهووووووووو.............. يه كيك خوشمزه و گنده رو گذاشتن جلوي من! من رو مي‌گيد انگار يه برق ٢٢٠ ولت وصل كردن بهم از خوشحالي! اصلا حتي نمي‌تونستم يه كلمه حرف بزنم! اصلا نفهميدم چي به چي شد! و تولدت مبارك! خداي من شايد اين زيباترين لحظه زندگيم در ادمونتون بود. علي حتي يه برش كيك براي چند تا ايراني ديگه كه تو ساب نشسته بودن برد و بعد از خوردن كيك و گفتن و خنديدن ارژنگ هم رسيد و چند قاچ ديگه كيك رو كه باقي مونده بود برداشت و برد و گفت من و چند تا از دوستاي ديگم اونور نشستيم و به اين ترتيب چندين دوست ايراني ديگه هم در جشن كوچيك اما دوست داشتني ما شريك شدن.

اولين جشن تولد من در ادمونتون، در كنار دوستاني كه در تك تك سلول‌هاي قلبم حك شدن... زيباترين جشن تولدم بود....

مناجات شبانه:

خدايا! اين روزها دارم زيباترين ها رو در بركه كوچيك دلم حس مي‌كنم. چيزهايي كه مردم ظاهر بين هرگز پي به وجودنشون نمي‌برن. شايد الان يكي از اون روزهاست كه مي‌فهمم چرا تو فرمان دادي كه بر انسان سجده كنيد. شايد امروز به جواب سوالت پي بردم وقتي خطاب به ملائكه مي‌گفتي كه در وجود انسان چيزي گذاشتم كه شماها قادر به درك اون نيستيد. خداي من! روزگاري بود كه در تاريكي زندگي به دنبال معاني واژه‌ها تنها در حروف مي‌گشتم. تو رو شاكرم كه بهم نشون دادي كه بعضي واژه‌ها بايد توسط دل درك بشن. خداي من ممنونم از دوستاني كه در كنارم قرار دادي افرادي كه به دركنارشون بودن افتخار مي‌كنم.


از دوستاني كه برام كارت تبريك و پيام‌ها تبريك فرستادن متشكرم: از دايي حسن، سارا و پسرخالم عليرضا و دوستانم:

خانم‌ها: صبا، ليلي، مرضيه و Berna Hasçakır

آقايان: مسلم، علي (شريف خاني)، بهرنگ، مهدي (رمضاني)، كيوان،

و آقا يا خانوم "a"

از كساني كه اسمشون رو فراموش كردم بذارم عذرخواهي مي‌كنم و از همشون متشكرم

و دوستاني به ارزش دوستي

علي (آزاد)، نويد، مهدي، احسان، عليرضا و علي (ترابي)

(براي شناسايي هركدون از اين دوستان به فلش بالا مراجعه كنيد رنگ اسم مطابق رنگ لباسشونه!)

 

طعم خوش عشق- به يادماندني ترين لحظات!

تا حالا سورپريز شديد؟ يه روز تو اتاقتون نشستيد و در حالي كه داريد به يك موسيقي ملايم گوش مي‌ديد چيزي اتفاق ميافته كه حتي باورتون نمي‌شه!! اصلا به اين جمله تا حالا فكر كرديد فاصله‌ها تنها تصورات هستند و دلها هرگز معني فاصله‌ها رو درك نمي‌كنن. حالا يه سوال ديگه اصلا شده فكر كنيد زيباترين لحظه زندگيتون كي بوده؟ آيا وقتي اجازه حيات گرفتيد يا وقتي كه روز ولادتتون رو به ياد مياريد و از خداوند بخاطر اين همه محبتي كه در اين مدت بهتون كرده قدرداني مي‌كنيد.

ديشب كه به علت نداشتن مواد غذايي رفته بودم سيف وي، انقدر سرگرم تماشاي قفسه‌هاي مختلف شدم و اين و بخر و اون رو بخر كه اصلا زمان رو بكلي فراموش كرده بودم. بطوريكه وقتي به ايستگاه اتوبوس رسيدم ديدم كه خط ٧ يك ساعت ديگه مياد و خوب دو راه داشتم يا يك ساعت صبر مي‌كردم و يا پياده مسيري بالغ بر ٨٠٠ متر رو پياده مي‌رفتم. از اونجايي كه اصولا از صبر كردن متنفرم راه دوم رو انتخاب كردم. با كلي بار در دست، خسته و در زير هواي سرد ادمونتون پيش به سوي خانه! مسافت خانه بيشتر از حدي به نظرم مي‌رسيد كه هميشه بود اما خوب شايد خستگي و سرما رمق من رو ازم گرفته بود. اما بالاخره و با هر جون كندني بود خودم رو رسوندم به خونه و به بعد از رفتن به اتاقم از انگوري كه خريده بودم خوردم و يكم دراز كشيدم كه خستگيم دره. وقتي اومدم بالا كه وسايلي كه خريده بودم رو جابجا كنم ويكتوريا اومد و با لبخندي بهم سلام كرد و گفت محسن فقط يك روز مونده! (حالا به چي بايد بخونيد) من هم با خنده‌اي جواب دادم و كلي سر به سرش گذاشتم مثل هميشه و بعد هم رفتم براي آشپزي. ساعت نزديك ١١:٣٠ بود و من ناهار فردا رو داشتم درست مي‌كردم. بي‌نهايت خسته بودم ولي خوب براي امروز ناهار مي‌خواستم. اين بود كه بالاخره ساعت ١:٣٠ صبح آشپزي من تموم شد و خوابيدم ووووووو يهو كه چشم باز كردم ديدم ساعت ٨:٣٠ صبحه و من ٨ صبح كلاس دارم. اين بود كه صبحونه نخورده پيش بسوي دانشگاه كه حداقل كلاس چن رو از دست ندم! و خوشبختانه به موقع رسيدم و به ضرب هات چاكلت خودم رو بيدار نگه داشتم. جالب اينجا بود كه دوست چينيم كه كنار من نشسته بود تقريبا كل كلاس خواب بود (شايد اون هم ديشب آشپزي مي‌كرده). خلاصه بعد از كلاس خودم رو به آفيسم رسوندم كه...

 

يهو داداشم آن شد و شروع كرد پاي چت بهم تبريك تولدم رو گفتن

خداي من! خيلي خوشحال شده بودم. از اون ور هم اسكايپ رو روشن كرده بود و هرچي آهنگ ٨/٦ بود گذاشته بود و كلي با مامان بالا پايين مي‌پريدن. خلاصه اصلا حس نمي‌كردم كه بين ما شايد هزاران كيلومتر فاصلست كه يهو تلفن زنگ زد!‌ مهدي و مامان كه تو چت هستن پس تلفن كيه، تزرا گوشي رو داد به من و ... اوه سارا بود!‌ دختر دايي گلم كه پاي تلفن با همون شيرين زبوني هميشگيش داشت تولدت مبارك مي‌خوند و آهنگشو مي‌زد. كلي باهاش گپ زدم و كلي گفتم و خنديدم و بعدم مامانش! دايي اروميه بود و به علت بارش برف نتونسته بود خودشو برسونه. بعد از اينكه بعد از كلي گفتن و خنديدن تلفن رو قطع كردم و دوباره رفتم سراغ مامان اينا دوباره ... درررررينگ! اوه! بازم از ايران! اندفعه دايي محمد بود و شروع كرد كلي باهام گپ زدن و گفتن خنديدن و بعد هم دو تا دختراش و زن داييم. ديگه كم كم داشتم از هيجان مي‌مردم كه باز هم دررررررينگ! اوه اندفعه زن عموم! خداي من انگار همه نشستن پاي تلفن و دارن دونه دونه زنگ مي‌زنن. بعد از احوال پرسي و خوش و بش نوبت خاله پريوش بود كه زنگ بزنه و گپ بزنه و تبريك بگه! بعد هم عمه شيده. همه خونواده بودن. همه كنار هم و همه پهلوي هم و همه خوشحال. خدايا اصلا باورم نمي‌شد. امير پسر داييم هم كارت تلفنش تموم شده بود و هر كاري كرده بود نتونسته بود تماس بگيره اين بود كه من بهش زنگ زدم و كلي خوش وبش. اصلا در اوج بودم. شايد هرگز حتي فكر اين لحظه رو هم نمي‌كردم. ساعت ٤ نوبت عمه آذين و شيدا و عمو كياني از تگزاس بود كه بقول عمه، مي‌دونست كي بايد تماس بگيره كه پشت خط نمونه. مي‌گفت براي تاسوعا عاشورا شله زرد درست كرده بودن و شيدا خودش رو به هر دري زده بوده كه برام پست كنن كه نشده چون پست مخالفت كرده. اين بود كه يه كارت تلفن ٢٠ ساعته رو برام فرستاده بود كه اينجا از نون شبم واجب تره!! اصلا برام قابل باور نبود. شيريني اين لحظه شايد به اندازه شيريني كيك تولد بود. مطمئنن هر چند فواصل دوره و تنها اين تلفن بود كه سعي مي‌كرد همه رو كنار هم برسونه اما مطمئنا اين عشق و محبت و نزديكي دلها بود كه طلسم فواصل رو مي‌شكست.

اما شب همون طور كه به ساعت ٦ نزديك مي‌شديم و نوبت ديدن گروه سرود دهكده بود، با كيوان ديگر وبلاگ نويس ادمونتوني قرار ملاقات آشنايي داشتيم به همراه علي و خوب ليلي و لنا كلاس داشتن. اين بود كه تنها ما سه نفر كنار هم جمع شديم. مي‌دونيد وقتي كه شما وبلاگي رو مي‌خونيد فقط انديشه رو مي‌بينيد و مي‌خونيد اما ديدن صاحب انديشه از اون فرصت‌هاست كه كمتر پيش مياد و ديدن كيوان هم از همون معدود فرصت‌هاست.

اوه خداي من اين وبلاگم عطر شاخه گلي رو به مشامم مي‌رسونه كه شايد هرگز در طبيعت خلق نشده چراكه گاهي زيبايي‌ها به حدي زيبان كه خداوند تنها اون رو در دل‌ها مي‌كاره...

اما مناجات شبانه‌:

مي‌دونم شايد يكي از سخت‌ترين مناجات‌هاي شبانم اين باشه. من سعي كردم تا مي تونستم خوشحالي و شادماني خودم رو در قالب كلمات بگنجونم. اما شايد كلمات هم قادر به بيان احساسات نباشن. خدايا! مي‌دوني گاهي نعمت‌هايي كه به من دادي به حدي بزرگن كه هرگز نمي‌تونم حتي به شكر گزاري اون‌ها انديشه كنم. وقتي كه ٢٦ سال پيش به من حق حيات دادي، افرادي رو در كنارم قرار دادي كه نه تنها در كنارشون خوش بخت و شاد باشم بلكه ادامه حياتم هم به اون‌ها وابسته باشه. خداي من زيباترين احساس‌ها رو امروز بهم چشوندي تا بازهم نشون بدي كه معني عشق چيه. بهم نشون دادي كه زيباترين‌ها قابل ديدن نيستن بلكه قابل حس كردن هستن. براي خوبي، براي عشق، براي محبت، چه واژه‌اي زيباترينه براي تشكر. اين سواليه كه براش جوابي نيست چون به زيباترين‌ها تنها بايد نگريست و سيراب شد.

مامان-مهدي ممنونم كه يادم بوديد...

 

وقتي جهنم يخ زد!

كدوم بهتره؟ گرما يا سرما؟ اگر قبلا كسي اينو از من مي‌پرسيد بهش مي‌گفتم معلومه سرما! چرا!؟ چون وقتي هوا گرم مي‌شه لباس‌ها رو در مياري اما اگر خيلي گرم بشه ديگه ..... (از ادامه اين جمله معذورم!) اما خوب وقتي سرد شد چي؟ معلومه لباس مي‌پوشي. اگرم خيلي سرد شه خيلي لباس مي‌پوشي!!

حالا بريم سر داستان اين دفعه. اول دوتا عكس كه آخر هنرمندي منه!

اين مهدي صمدي همخونه‌ايمه در صبح ساعت ٧:٣٠ صبح! و عكس بدون فلاش...اما:

و اين همون شخصه در همون مكان و همون زمان با فلاش! نظرتون چيه؟ ها؟! نه! آدمه كوچولو نشده من يكم عقب رفتم!! اين‌هايي كه در هوا مي‌بينيد قطرات ريز آب هستن كه در هوا يخ زدن!!

خوب با اين مقدمه بريم سر ديروز. بعد از اينكه ويكتوريا اخطار قرمز به من داد كه اوضاع قاراش ميشه! و من هم در يك اقدام انسان دوستانه به همه در مسنجر اخطار دادم مخصوصا دوستان تازه وارد كه معني جهنم يخي چيه (هر چند توسط ليلي ديگر بلاگر ادمونتون به شايعه پراكني، سلب آرامش عمومي و تشويش اذهان محكوم شدم!!)، ديروز طوطيان شكر شكن دپارتمان ان رف (NREF) يعني دپارتمان ما از قول پير ديار ادمونتون رضا موسوي خبر دادن كه فردا دما تا ٥٢- درجه هم پايين خواهد رفت كه در تاريخ ادمونتون از سال ١٩٣٨ بي‌سابقه بوده. باشنيدن اين حرف خون در رگ‌هاي من كه يخ زد واي به حال خودم حالا شما فكر كنيد كه من هم فردا يعني امروز بايد ميومدن دانشگاه اونم كله سحر زيارت جناب مارتين! و كلاس تونل! خلاصه شب من كه تا دندان مسلح بودم پيش به سوي اتوبوس براي رفتن به منزل! واقعا هواي سردي بود بطوري كه شالگردن من به يك قالب يخ تبديل شده بود. خدا خير بده شهرداري ادمونتون رو كه اتوبوس‌هاش بسان ...... آدم رو در آغوش گرم خودش آرام مي‌ده. خلاصه در اتوبوس نشستم تا برسه به خيابون ٧٦ كه در برابر نگاه حسرت‌آلود من درحالي كه ما پشت چراغ قرمز در انتظار بوديم، اتوبوس خط ٧ خرامان خرامان از جلوي چشم‌هاي من عبور كرد تا زوزه باد سرد زمستاني در گوشم زنگ بزنه و نويد دست و پنجه نرم كردن با هواي سرد ادمونتون رو بده. به هرحال با هر جون كندني بود و در حالي كه حتي بخار دهنم روي مژه‌هام مثل شبنم يخ زده روي برگ گل رز بود (اوووووووه! بابا چه رومانتيك شد يهو!!!) خودم رو به خونه رسوندم. وقتي رسيدم خونه ويكتوريا كه با هيبت زره پوش من مواجه شده بود بعد از اينكه كلي من رو دلداري داد بخاطر سرماي زياد گفت: محسن! حالا تو در خونه‌اي! و اين جمله رو با حرارتي گفت كه واقعا گرمي خونه رو در ذهن زنده مي‌كرد. وقتي رفتم پايين كه لباس‌هام رو عوض كنم باورم نمي‌شد. بخار روي شيشه دو جداره يخ زده بود! يعني دما اين ور روي شيشه «دوجداره» زير صفر بود!!! واقعا دست ويكتوريا درد نكنه چون سيستم گرمايشي خونه تمام شب رو كار كرد كه خونه گرم شه.

از مزاياي ديگه سرما كه جاداره اينجا ذكر كنم برگردوندن مهدي به خونه در ساعت ١٠ شب بود كه واقعا از معجزات سرما بود. اما از اونجا كه مهدي حتي نوشتن مقاله و تحقيق رو به غذا درست كردن ترجيح ميده ما امروز مونديم گرسنه! اين از معايب داشتن همخونه شيرازيه! اما خوب از اونجا كه شيرازي‌ها كلا انسان‌هاي با معرفتي هستن مهدي قول داد كه ناهار امروز رو از دانشگاه بخره! و به اين ترتيب برگ زرين ديگري بر پرونده شيرازي‌ها اضافه كنه... اما خوب .... بگذريم!!!!

امروز كه داشتم رو كامپيوترم كار مي‌كرم اين گوشه پايين كامپيوتريم يهو يه رعد و برق قرمز شروع كرد به چشمك زدن و Wind Chill Warning! حالا من زياد نفهميدم يعني چي اما هر چي هست باده و سرده و خطرناكه! خدا بخير كنه!!! فعلا كه ساعت ٧:٥٠ شب هست دما رو زده ٢٩- هست و البته Feels like:-39 حالا اين يكي يعني چي نمي‌دونم اينم بالاخره حتما پيش‌بيني جماعت خارجيونه ديگه چي بگم والله!

اوه! حالا بايد الان با اين اخطارها چي‌ بگم!؟ بگم مناجات شبانه يا بگم وصيت شبانه!!!

حالا به هرحال مناجات شبانه:

خدايا!‌ چند وقته موضوعات مختلفي در ذهنم عرضه اندام مي‌كنن و هل من مبارز! مي‌طلبن. قديما يادمه با خودم يه قانوني داشتم و اون اين بود وقتي به خدا توكل مي‌كني و همه چيزت رو روي ستون‌هاي مستحكم ياد خدا بنا مي‌كني سخت ترين مرحله براي «باقي موندن» سالم موندن در برابر وسوسه‌هاي روزگاره. چيزي كه آروم آروم در گوشت پچ پچ مي‌كنه وقتي داري راه صبوري رو طي مي‌كني. بت‌هاي پوشاليي كه در برابر چشمات هر كدوم به سمتت دست ياري دراز كردن و با خنده وسوسه‌انگيزي بهت پيشنهاد كمك مي‌دن. « اگر اين رو مي‌خواي بيا از من بخواه!» «من مي‌تونم يارت باشم». خوشحالم كه گرفتن دست اين مترسك‌هاي اغوا كننده رو هرگز تجربه نكردم چون به حركتي كه مي‌كردم هميشه اعتقاد داشتم. خداي من! بازهم بين زمين و هوا حس مي‌كنم اسيرم. اندفعه بازهم وسوسه در بتكده روزگار من رو به شدت آزار مي‌ده. خيلي وقت‌ها پاهام ميلرزه به سمت بت‌ها قدم برمي‌دارم ولي نيرويي من رو عقب مي‌كشه در حالي كه گاهي گرمي آغوششون من رو در سرماي زندگي به خودش دعوت مي‌كنه اما مي‌دونم كه اون پرتويي كه از سوراخي به كوچيكي يك نقطه به چشمم مي‌خوره جاييه كه روشني فردا در انتظارمه، جايي كه خداوند چشم انتظارمه... (خداي من چقدر اين يكي قشنگ شد!)

 

 

 

 

مهمان جديد!

يادش بخير مثل برق و باد گذشت! بيشتر از چهار ماه پيش بود كه وقتي برگه اجازه ورود به كانادا رو مامور سفارت از زير پنجره بهم داد بغض گلوم رو گرفت. نمي‌دونم... حس مي‌كردم تمام روياهام داره به حقيقت مي‌پيونده. اما وقتي سوار هواپيما شدم اشك در چشمام حلقه زده بود مثل كسي كه داره از تمام دلبستگي‌هاش جدا مي‌شه. اما الان چهار ماه گذشته و كم كم ادمونتون رو پذيرفتم به عنوان جايي كه حداقل چهار سال بايد در اون باشم.

اما آپ نشدنم در اين چند روز اخير دليلي جز مشغله‌هاي ذهني و كاري نداشت. ماجراهاي زيادي در اين مدت اتفاق افتاده كه بعضي‌هاش واقعا خنده‌دارن (اوه! الان كه وبلاگم رو نگاه كردم ديدم يك هفته هست كه آپ نكردم!). از وقايع منحصر به فرد اين هفته در دانشگاه رفتن جناب دكتر مارتين به سويس براي پروژه تونل بود كه در نهايت خونسردي كلاسش رو كنسل و كلاس ديگرش رو هم به نيتن بود كه اين مسئله راندمان كلاس رو تا زير صفر پايين برده بود! اما از اونجا كه من كم كم دارم به سيستم منجمد اينجا عادت مي‌كنم.

اما در اين گير و دار حركت در مدار شمال ٦٠ بوديم كه مهدي بهم اطلاع داد كه دوست عزيز ديگري برجمع ارابه رانان ايراني عرصه ژئوتكنيك اضافه شده. خوب يادمه دوران ليسانس و فوق ليسانس چطور بود. تا مهر مي‌رسيد سريع ضيافت خوش‌آمد گويي و خير مقدم و از اين داستان‌ها رو همه ورودي‌ها مي‌ذاشتن. شايد به يك ورودي ٥-٦ بار خير مقدم گفته مي‌شد. هرچند عناصر ذكور كميته خيرمقدم معمولا بيشتر دنبال اهداف خير خواهانه نبودن!!! اما خوب بازهم شور و اشتياق خودش رو داشت. خلاصه مهدي بينوا ظرف كمتر از ٦-٥ دقيقه مورد آماج سوالات من و احسان قرار گرفت كه آخرش گفت بابا من نميدونم اصلا و رفت بيرون. اما از طرف ديگه هم خبرگزاري ليلي در ادمونتون در مورد ورود يك تازه وارد ديگه به سيستم مقدس ‹‹ميم›› شيمي خبرهايي رو مخابره كرده. نكته خنده‌دار در اينجا اينه كه علي (دوست تازه وارد) هم فوق ليسانسش رو شيراز گرفته! و به اين ترتيب هم به جمعيت علي‌ها يك نفر زياد شده و هم يك دانشگاه شيرازيه ديگه و از طرف ديگه مريم (دوست تازه وارد ميم شيمي) هم دانشجوي دانشگاه شيراز بوده و بنابر اخبار تاييد نشده دولت كانادا مذاكراتي مشكوك و زيرميزيي رو با شيرازي‌ها انجام داده و به نظر مي‌رسه كه حتي اگر شما در شيراز، فالوده شيرازي هم خورده باشيد سفارت كانادا براتون امتياز در نظر خواهد گرفت!

به اين ترتيب تا اينجا بر جمعيت مافياي ايراني ٣ نفر اضافه شده (صادق كه زودتر اومده بود، علي و مريم). خلاصه كم كم داريم حكومت ادمونتون رو در دست مي‌گيريم!

از طرف ديگه تزررا هم يك مهمان تازه وارد داشت. و در نتيجه برايان عزيز كه مدتها از مصاحبت علي آزاد لذت مي‌برد غم دوري علي رو با جانشيني يك علي ديگه در آفيسش نخواهد داشت. هر چند كه بايد آفيس شلوغ‌تري رو داشته باشه چون دوست جديد اتيوپيايي هم به آفيس اون‌ها رفت. اما بازهم اخبار تاييد نشده حاكي از اونه كه از اونجا كه جمعيت ايراني كلاس تونلسازي ٦ نفر از ١٠ نفر هست، دكتر مارتين از طرف دانشگاه به يك دوره فشرده زبان و ادبيات فارسي اعزام شده.

اما سوال‌هاي علي كه از يك طرف هنوز بوي سوال‌هاي وطني رو مي‌ده و عجله اون در بعضي كارها كاملا من رو ياد روزهاي اول خودم مي‌اندازه! جدا چقدر زود گذشت.

اما ماجراهاي من و ويكتوريا هم كه ديگه داره مي‌شه داستان پت و مت! ويكتوريا بعد از اينكه از تورنتو اومد فرداش بايد ميرفت ونكوور. شب قبلش يه ايميل بانمك زده بود كه ميذارم اينجا:

 

Mr. Shiraz & Mr. Tehran:

New instructions and new rules...I am going to Vancouver tomorrow and coming home on Friday night. Please take care of the house and make sure that all cooking downstairs is done before 8:00 AM...turn the heat off and use only the electric kettle and the little heater to keep you warm...make sure you sing in the shower very loudly and play the guitar all night...please eat everything in the mysterious black box! 

خلاصه اين هم حكايتي بود در نوع خودش! كه يهو روز بعد از رفتن ويكتوريا تلفن آفيس من زنگ زد و صداي وكتوريا از پشت تلفن به من گفت محسن برو جيب كتم رو بگرد ببين كليد خونه اونجاست من نمي‌تونم كليد خونم رو پيدا كنم! خلاصه من هم شب كه رفتم ديدم بله خانوم كليد رو جا گذاشتن و اين مسئله باعث شده بود كه من ديروز زودتر برم خونه كه ويكتوريا مياد پشت در نمونه! اوه شب كه ويكتوريا اومد يه چمدون نو گرفته بود و تو گوشيش هم چند تا عكس از يك كاناپه جديد بود! خدايا اين شركت بيچاره خيال مي‌كنه اين رو مي‌فرسته واساي كار! اين همش ميره خريد!! ياد خانوم صالحي بخير!!!!!!!!!!!!

رايزني‌هاي ما در مورد قيمت كاناپه با ويكتوريا به جايي نرسيده اما شايد بتونم كاناپه جديدش رو بگيرم واسا پايين.

اما اوه! تا يادم نرفته گروه سرود دهكده رو نگفتم! اين گروه سرود دهكده ما آخر به يه جايي مي‌رسه من مطمئنم! گروه سرود دهكده اين دفعه كامل بود. حتي شوق رو در صداي مايكل مي‌شد شنيد كه مي‌گفت حالا ديگه همه هستن! الهه و دخترش ايران بودن و برگشته بودن بن هم برگشته بود و خلاصه اين دفعه هم پر بود از شكلات‌هاي خوشمزه‌اي كه دوستان از كشوراشون آورده بودن. آهنگ‌هاي زيبايي اجرا شد و بسيار دلنشين. كم كم داريم براي ٦ مارچ كه كنسرت داريم آماده مي‌شيم.

اوووووه! چقدر خبر يهو اتفاق افتاده! دير آپ كردنم مي‌شه همين ديگه كه كلي اخبار رو مي‌خواي بدوزي به هم كه از توش يه چيزي درآد. مي‌شه بقول كيوان سالاد كلمات!

خوب راستش انقدر امروز بر و بچه‌ها اومدن اينجا كه نتونستم فكرم رو متمركز كنم روي وبلاگم! اما قول مي‌دم بازم زود زود آپديت كنم.

اما مناجات شبانه:

چند وقت پيش داشتم مثل هميشه با خدا درد دل مي‌كردم. روش خوبيه براي تمدد اعصاب. باهاش حرف مي‌زنم و قران رو باز مي‌كنم و يه آيه رو به عنوان جوابم مي‌خونم. نكته جالبي كه هست اينه كه من اين كار رو شايد سال‌هاست كه انجام مي‌دم و هر دفعه هم جواب درست و منطقي رو گرفتم كه با گذشت زمان و عمل به اون حرف ديدم به چيزي كه برام صلاح هست رسيدم، چيزي كه شايد فكر مي‌كردم خيري در اون برام نيست اما واقعا خير من در اون بوده. ديشب بهم به حرفي زد كه من رو به فكر فرو برد. نمي‌خوام در مورد اون چيزي بگم چون دردل‌هاي من برعكس مناجات شبانم حرف‌هايي كه فقط در صندوقچه دلم هست. اما خداي من، در اين مدت چنان در معرفت تو غرق شدم كه شايد هيچوقت تكيه گاهي به اين محكمي در زندگيم نداشتم. خداي من بازهم در انتظار چيزي هستم كه در زندگيم كم نديدم، معجزه...

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

اما! اخبار جديدي حكايت از ماجرا هاي جديد داره، فكر كنم به زودي خاطرات ادمونتون مزين به اتفاقات جديد بشه... بايد منتظر بود و ديد!