ويكتوريا يه جمله قشنگي داره ميگه: Mohsen, life is short و با اعتقاد به اين جمله هرگز از مشكلاتي كه براش پيش مياد ناراحت نميشه و هميشه به زندگي لبخند ميزنه.
آخرين مطلبي كه نوشته بودم در مورد جشن تولدم در خونه با ويكتوريا بود. راستش از صحبتهاي ويكتوريا اين طور برمياومد كه اين وبلاگ من رو جماعت كانادايي انقدر مطالعه كردن كه ديگه داستان من و مهدي و ماجراهامون بخصوص با مشعل شوفاژ شده جوك سال كانادا! و كم مونده كه تو خيابون كه راه ميرم مردم بيان و ازم امضا بگيرن!!! خوب كي ميدونه!؟ اما با توجه به آمار بازديدي كه من در آوردم و در روز بعد از آپديت كردن وبلاگم به زبان انگليسي بيش از ١٠٠ بازديد كننده داشتم (!) تا اين اتفاق زياد نمونده!
اين چند وقت به حدي زندگي بدون اتفاق پيش رفت كه ديگه دست و دلم به نوشتن نميرفت. اما از اونجا كه مامانم يكي از خوانندههاي پر و پا قرص وبلاگ منه و از طرفي هم هميشه مادرها قربون صدقه پسراشون ميرن (!) ديگه گفتم بيام و مجموعهاي از اتفاقاتي كه افتاده بود رو بنويسم.
چند روز پيش كه در سايت Facebook داشتم در پروفايل دوستانم فضولي ميكردم (!) ديدم به ! تولد جناب مايكل رهبر گروه سرود دهكده اين جمعه است كه پشت سر گذاشتيم. به همين خاطر به علي آزاد هم گفتم چون ميدونستم پايه ثابت هر كار سورپرايز كنندست. خلاصه شب كه رفتيم گروه سرود دهكده وبعد از اينكه مثل هميشه يه كم سر و صدا كرديم زمان استراحت ديدم علي اومد به ثريا و کریم گفت كه موضوع چيه و من هم اوضاع رو اين جور ديدم اومدم و يك صدا گفتيم تولد تولد تولدت مبارك (البته به زبان انگليسي و عربي) چون اشرف استاد دانشكده عمران كه خودش ميگفت اين ترم احتياج به استراحت داره هم بود و از قضا در نوازندگي استاد مسلم بود. خيلي صحنه با نمكي بود. البته اون روز گروه سرود دهكده واقعا آخر خنده بود چون گاهي ديگه مايكل مجبور بود با دست زدن به بقيه اعلام كنه كه بابا سكوت رو رعايت كنيد!!!! اما واقعا خستگي من رو از تن بيرون ميبره. يعني بعد از يك هفته نفس گير اين كلاس و هم نوازي واقعا دلنشين بود.
ديروز ....
********************************BREAKING NEWS************************
Dear all,
Please click on the "Comment" Hyperlink in previous post. Victoria called me a minute ago and asked about how can write a comment in English in the spaces provided. So you can find her message.
Actually it was easy to write a comment in English, just press Alt+Shift to change the language and leave your comment on the wide blank lower space in addition to your name in the first blank space and click on the right orange box.
Thanks Victoria
************************VICTORIA'S COMMENT****************************
Dear Mrs. Nicksiar:
What a nice surprise to hear from you on Mohsen's blog. I also received your Christmas card wishes, thank you and that was so thoughtful of you to think of me. It was my pleasure to have a little birthday celebration with Mohsen to celebrate his 26th birthday on the planet and his first Canadian birthday! This is also a good opportunity to share with you my experience with Mohsen living in my home. You should be so proud of him because he is perfect in every way. He studies very hard and is gone from the house most days, he is a very good cook and really understands the details around cooking, he is very clean and keeps his living space spotless and always asks if he can help me with anything. He is also very good company and I have enjoyed many conversations with him about Iran, the world, his family and Canada. So, we in Canada are very lucky to have Mohsen in our country and I am delighted that he chose to live in my house while he is attending the U of A. Mohsen is also very responsible...I travel away from my home for business quite a lot, and Mohsen takes great care of my house like it is his and I really appreciate that. He is also quite funny and takes every chance to tease me and make fun of me. For example…the reason that Mohsen is not homesick is because I remind him of his brother Mehdi in the kitchen…Mohsen says that I open the kitchen cupboard doors and never close them, it is just like his brother, and he always has to close them after me. He says at home in Iran that you have to follow Mehdi when he goes into the kitchen and close the doors after him. Mohsen also says that I turn the kitchen into a hurricane sometimes as I can be messy and I don’t clean up right away…Mohsen always cleans the kitchen, he is not messy like me. My home has a very happy atmosphere and Mohsen fits right in. I hope that we get an chance to meet one day whether you come to Canada or I come to Iran...Mohsen showed me pictures of you, his brother and cousins and you all look beautiful and healthy. It will be a sad day for me when Mohsen leaves my home however I think that we will stay friends now forever. Of course all these wonderful things I am saying about Mohsen come from his upbringing and family life and for this Mrs. Nicksiar you should take the credit and recognition as his parent and mother. Sincerely
Victoria S :-)
*********************************************************************
آره داشتم ميگفتم ديروز هم با وجودي كه جمعه بود و من كلاسي نداشتم در راستا با انجام آزمايش سه محوري از روز تعطيلم چيز زيادي نفهميدم.
اما ديشب حدوداي ساعت ١١ شب ويكتوريا اومد ولي چون من خوابم ميومد ديگه نرفتم بالا و سلام و احوال پرسي كنم. امروز صبح قرار بود با علي و حدود ١٠ نفر ديگه براي خريدن Ice Skate بريم كانادين تاير كه ميگفتن چيزاي خوبي داره. اما ماجراي رفتن ما هم ماجرايي شد براي خودش كه سعي ميكنم در زير توضيح مبسوطي بدم!
علي ديروز به نظر ميرسيد سرما خورده باشه و حالش زياد مساعد نبود اما از اونجا كه ترجمه گواهي نامش رو هم با خودش آورده بود راننده تيم ما بود. صبح ما ساعت ١٠:١٥ با علي، وحيد و مژده قرار داشتيم دم ال آر تي كه از اونجا بريم براي كرايه ماشين. خلاصه من كه صبح براي رفتن آماده ميشدم و رفتم بالا كه از تو يخچال چيزي بردارم ويكتوريا رو ديدم و كلي با هم حال و احوال. خيلي شاكي بود از هواي تورنتو كه به شدت برفي و باروني بوده و كلي هم از پروازا كنسل شدن اما نكته جالب توجه اين بود كه ميگفت كلي از دوستاي من وبلاگت رو خونده بودن و كلي خنديده بودن. با اين وضع بعيد نيست كه كم كم به فكر يه كمدي تلويزيوني در تلويزيون اين جماعت باشم
. اما گرم حرف زدن بودم كه يهو ديدم اي دل غافل ساعت ١٠ هست و من تنها ١٥ دقيقه فرصت دارم كه خودم رو برسونم دم ال آر تي. وقتي رسيدم كسي نبود. اين دوستان كانادايي يه نقطه ضعفي در سيستمشون هست كه هيچ جا ساعت نداره. بر عكس تهران كه هر جا يه ميدوني ميره بالا سريع دومبي يه ساعت ميكارن سر درش اينجا حتي تو مترو هم ساعت نيست. من نميدونم اينجا مگه وقت مهم نيست؟! خلاصه من هم از روي ناچاري و از اونجا كه اين جماعت بسيار در وقت شناسي مشهورن سعي كردم از روي زمان اومدن اتوبوسها تشخيص بدم ساعت چنده. به همين جهت با غرور خاصي از هوش و ذكاوت خودم رفتم و به تابلوي زمان اومدن اتوبوسها نگاه كردم كه ديدم اوه! هم نوشته ١٠:١٣ و هم ١٠:٢٣ خوب حالا الان ساعت چند بود!؟ حسابي قاطي كرده بودم به همين جهت به علي زنگ زدم و علي هم سعي كرد براي من توضيح بده كه وحيد و مژده چه شكلي هستن كه من بشناسم! و خوب خدا رو شكري تونستم پيداشون كنم. علي هم بالاخره اومد و با هم رفتيم و در دماي ٣٢- درجه ادمونتون ماشين رو تحويل گرفتيم. خداييش تويوتاي خوشگلي هم بوديم. بعد هم رفتيم و بابك يكي ديگه از بچههاي ايروني رو برداشتيم و پيش بسوي كانادين تاير. علي ناخدا و وحيد هم نقشه خون تيم بود. لحظات شاد و لذت بخشي رو داشتيم تا بالاخره رسيديم به كانادين تاير. و اسكيتها رو نگاه كرديم و بعد از كلي بالا پايين كردن نپسنديديم. و برگشتيم راستش بچهها كه رفتن بيرون من ديدم اي دل غافل من دستكشهام رو جا گذاشتم به همين دليل برگشتم و خوشبختانه دستكشهام رو پيدا كردم و همين كه داشتم ميومدم بيرون خانم خوش سيمايي جلوي من رو گرفت و شروع كرد يه سري سوال از من پرسيدن كه ميدونيد اگر كارت كانادين تاير رو داشته باشيد ميتونيد از تخفيفات ما استفاده كنيد. حالا من هم از اون ور اصلا نميفهميدم اين خانم چي ميخواد يهو يه راديو كوچولو با هدفون بهم داد و گفت اين مجانيه و بازهم سوال خونت كجاست، تلفنت چنده. حالا من هي ميگم خانم نميخوام. خير امواتت بي خيال! اما خانمه به شدت روحيه مسووليت پذير داشت و ول كن قضيه هم نبود. به همين خاطر من هم تسليم شدم و گفتم خانم هر چي ميخواي بپرس و بيخيال ما شو ما بريم. خلاصه من رفتم و حالا ببينم چي ميشه!
در مرحله دوم عمليات Canadian Tire Exploration ! رفتيم سراغ شعبه دوم كانادين تاير. متاسفانه امكان انتخابمون اينجا زياد نبود و اسكيتهاي زيادي نداشت. اما مژده تونست يه دونه مناسبش رو گير بياره. جالب اينجا بود كه مسوول راهنمايي قضيه انگليسي رو سريع حرف ميزد و راستش ما زياد از خيلي حرفاش سر در نمياورديم و تنها به علامت تاييد سرمون رو تكون ميداديم و گاهي هم براي اينكه آقاهه شك نكنه كه ما از حرفاش زياد سر در نمياريم يه لبخند رضايت آميزي هم تحويلش ميداديم. خلاصه واقعا از يك كارش خوشم اومد. اونجا اسكيتهايي بود كه ما خوشمون اومده بود اما سايز پاي ما رو نداشت. همون بنده خدا اومد و با استفاده از تلفن و ساير امكانات ارتباط جمعي از يكي ديگه از شعبه هاي كانادين تاير پرسيدكه اون سايز رو دارن و ازشون خواست براي ما نگه دارن تا ما بريم و برداريم. به اين ترتيب مسافرت ما براي ديدن شعب كانادين تاير ادامه يافت. اما اون يكي در محلي بود به اسم Fort Road اما اين اسم در نقشه ذهن ما كه تنها خيابونهاي داراي شماره رو به رسميت ميشناخت بيمعني بود (!!) به همين جهت بعد از كلي تلاش نقشه خون و راننده و ساير تيم رانندگي (!) ما نتونستيم به نتيجه برسيم اين بود كه وحيد با كاستومر سرويس تماس گرفت و اونها هم سعي كردن ما رو به راه درست هدايت كنن. و سرانجام كانادين تاير سوم رو پيدا كرديم. اين يكي امكان انتخاب بيشتري رو براي ما فراهم ميكرد. به همين جهت سرانجام تونستيم آيس اسكيت دار شويم! اون هم ١٠٠ دلار! خوب بالاخره اعتقاد به اين مطلب كه زندگي كوتاهه منجر ميشه كه همچنين تصميمهايي رو هم بگيريم.
و در نهايت بعد از اينكه كلي خريد كرديم برگشتيم و يه ناهار فست فووديي هم زديم و برگشتيم. اما طفلكي علي آزاد كه بازهم درايور گروه بعدي هم بود. خلاصه اميدوارم كه سالم برگرده چون امروز از اون روزهاي سرد ادمونتونه.
و اما مناجات شبانه:
خدايا! بارها و بارها به خودم گفتم كه خدايي كه من رو آفريده و به من كمك كرده كه سرنوشتم رو بسازم، همون كسيه كه بارها و بارها من رو از شرايط دشوار عبور داده. روزگار خيلي وقتها سعي ميكنه با وحشتناك نشون دادن خودش من رو بترسونه و پاي من رو در حركت در طوفان سست كنه. اما خدايا! به اسمت قسم كه هرگز در زير وسوسههاي روزگار حتي زانوهام هم اندكي سست نشده چون تك تك سلولهام براي مبارزه كردن نام تو رو صدا ميزنن و لبيك ميگن...
*********************************************************************
These pictures were taken when the furnace had been off (!) and put here due to Victoria's friend request

