مي‌گن نظم و انضباط در هر كاري ركن اول رو داره. يعني اگر در زندگي نظم نداشته باشي كلات پس معركست! تو ايران كه بوديم هي مي‌رفتيم اين اداره اون اداره كار انجام نمي‌شد مي‌گفتيم اينجا اگه يه كم نظم بود همه چي درست بود اما اومديم اينجا ديديم اين نظم و انضباط هم دردسره ها!

چند وقت پيش رفته بودم براي گرفتن Social Insurance Number. اين يه شماره‌ايه كه به آدم مي‌دن كه اگر زماني دانشگاه خواست تحفه‌اي از روي كرم (بخوانيد KARAM) به دانشجوي بينوا بده از لحاظ قانون، شرعي (!) باشه! خلاصه ما هم بعد از كلي رايزني با جناب آنيتا يه نامه‌اي ازش گرفتيم و خرامان خرامان به سمت كانادين پليس (بخوانيد Place) و از قضا كسي هم نبود. اين بود كه من و احسان نشستيم و در حالي كه داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اين خانومه چه جالب به هم هم مي‌گه بن ژور هم مي‌گه گود مورنينگ! كه يهو يه خانوم اومده و به لهجه كانادايي اسم منو صدا كرد (ماوووووسن!) خلاصه من هم رفتم و با لبخند محبت آميزي به خانم سلام كردم و شروع كرديم باهم گپ زدن. خانمه سعي مي‌كرد انگليسي رو كاملا مودبانه و لغت به لغت ادا كنه و من هم خوب سعي مي‌كردم به همون ترتيب جواب بدم. خانومه استادي پرميت من رو كه با نامه آنيتا مقايسه كرد گفت تاريخ استادي پرميت تو بعد از ادميشنت هست و نمي‌تونم بهت سين نامبر رو بدم. به همين جهت ما دست خالي دوباره زيارت آنيتا! و شرح ما وقع! آنيتا هم با بد اخلاقي خاص خودش تاريخ ادميشن رو با استادي پرميتم يكي كرد و بعد برام فرستاد. من كه نامه رو ديدم گفتم آنيتا بيا و خير امواتت اين تاريخ شروع و پايان كار رو هم يه چيزي بزن و آناهيتا گفت براي Award ما چيزي نمي‌زنيم! خلاصه ما دوباره فردا پيش بسوي كانادين پليس و از شانس من دوباره همون خانم ... و اندفعه گير داد كه اين تاريخ شروع و پايان كارت معلوم نيست. و باز هم دست از پا درازتر به سوي آنيتا. ديگه حسابي خسته شده بودم. قبل از رفتن پيش آنيتا در صندوق پستيم رو باز كردم كه ديدم يه كاغذيه كه روش اسم من رو نوشته. اوه! نامه Teacher Assistant بود اونم چي مكانيك خاك (قابل توجه Educational comment) ولي خوب هرچند دستمزدش زياد نبود ولي خداقل اجاره خونم در ميومد.

اين بود كه اين رو برداشتم و رفتم پيش آنيتا و گفتم عزيز من خر ما از كرگي دم نداشت! بيا و واساي اين نامه فرم رو پر كن و آنيتا هم با عصبانيت خاص خودش گفت باشه. خلاصه دو سه روز بعد كه رفتم تو صندوف پستيم رو نگاه كردم ديدم كه يه نامه از آنيتاي عزيز هست خلاصه رفتم تو آفيسم و كاپشن رو برداشتم كه باز برم سراغ كانادا پليس كه ديدم خانوم تو نامه باز ادميشن ديت رو همون تاريخ اولي زده. اين بود كه اين بار من با عصبانيت رفتم بالا. گفتم بابا باز كه اين مشكل داره باز اون خانوم من رو رد مي‌كنه. اين بار انيتا هم ديگه آمپر چسبوند! گفت شماره اين يارو رو بده من خودم حاليش كنم. گفتم بابا بي‌خيال اون شماره نداره كه گفت خوب پس كارت من رو بگير اگر اين بارم ردت كرد به من يه زنگ بزن. خلاصه اين بار هم باز رفتم كانادا پليس و اين بار ديگه همش سر مي‌چرخوندم كه اون خانم قبلي نباشه و از شانس خوبم اين بار ديگه يكي ديگه بود و بعد عمري كار ما درست شد.

وقتي برگشتم دانشگاه بايد يه كپي هم از برگه‌اي كه بهم دادن به آنيتا ميدادم. به همين خاطر و از اونجا كه انيتا نبود منتظر وايساده بودم و داشتم اطلاعيه‌هايي كه رو در و ديواره رو مي‌خوندم. كه دكتر مارتين، سوپروايزرم اومد من ديدمش ولي اصلا حالش رو نداشتم كه بهش سلام كنم. آخه مي‌دونيد اينجا مثل ايران نيست. تو ايران وقتي استاد از طبقه بالاي دانشگاه راه مي‌رفت و شما طبقه پايين بوديد بايد خم مي‌شديد و عرضه ادب مي كرديد. اما اينجا اينجوري مثل اينكه رسم نيست! خلاصه مارتين رفت تو اتاق بغل بعد مثل برق گرفته‌ها اومد بيرون و به من گفت مي‌توني براي هفته بعد از ريدينگ ويك سمينار بدي (اينجا يه هفته رو تعطيل مي‌كنن كه ملت بشينن درس بخونن ولي همه ميرن اسكي!). من هم مثل هميشه با اعتماد به نفس خاص خودم يه لبخندي زدم و گفتم البته چرا كه نه. گفت پس يه چكيده از مقالت برام بفرست كه تو ژورنال فلان چاپ شده. منم باز با همون اعتماد به نفس گفتم باشه مشكلي نيست. حالا تو اين شير تو شير دكتر چن هم كه هميشه هر كورسي باهاش داشتم برام يجور دردسر بوده يه پروژه داده و بعدم ميان ترم اما خوب از بي كاري بهتره. تا ببينيم چي مي‌شه ديگه

از اون طرف هم تيمي متشكل از مجرب‌ترين آژانس‌هاي هواپيمايي جمع شدن كه ببينن بنده چطور برم ايران كه هم ارزون بيافته هم راحت باشه. امروز هم در اين راستا يك كنفرانس تلفني با ويكتوريا و كيم از كلگري داشتم. خدا خيرش بده اين ويكتوريا رو كه قبل از شروع كنفرانس ما يه مجموعه از كلمات انگليسي رو پشت سر هم كرد كه خيلي محبت آميز و تشكر آميز بود و تحويل كيم داد و گفت اينا از طرف محسن. البته منم سعي كردم تا تونستم خوب صحبت كنم. پيشنهادي كه داده بود از طريق ايتاليا بود كه راستش بدك هم نبود اما خوب ويزاي ترانزيت مي‌خواد اما دلم مي‌خواد ايتاليا رو هم ببينم. تا ببينيم خدا چي مي‌خواد...

امروز هواي ادمونتون محشره، ٥+ واقعا بهشته هر چند زمين به شدت گله چون برف‌ها دارن آب مي‌شن و از اونجا كه برفها چسبنده شدن ملت ريختن و برف بازي و آدم برفي ساختن و از اين جور كارا.

اما مناجات شبانه:

ميگن: گر ايزد ببندد زحكمت دري          زرحمت گشايد در ديگري

خدايا! بارها و بارها شده در زندگيم كه با درهاي بسته زيادي مواجه شدم. اما تو انقدر خوب بودي كه هميشه روحيه من رو مقاوم نگه ميداشتي كه تسليم نشم و در نهايت وقتي كه سنگي رو از سر راهم با كمك تو برمي‌داشتم مي‌ديدم كه:

از بهر پسته آمد و دستش بر شكر اوفتاد (مصرع اولش رو نمي‌دونم)

خدايا! هميشه در سخت‌ترين ها برام راحتي‌هايي رو گذاشتي كه برام شيرين‌تر از عسل بود. هميشه چشم به موقعيت‌هايي دارم كه كه برام فراهم بشه و ازت تشكر كنم چون معتقدم تو انقدر بزرگي كه شكر نعمتت بايد شكوهمند باشه. نگران نيستم خداي من چون مهرباني تو انقدر بي‌انتهاست كه حتي خودت هم برام موقعيت تشكر كردن رو فراهم مي‌كني.