من می نویسم پس هستم
آخرین مطلبی که نوشتم شاید مربوط بشه به عهد کرتاسه و یه کم قبل انقراض دایناسورها اما از اونجا که یک دایناسور بودنش رو با ثبت کردن خودش در فسیل ابراز می کنه، در عصر جدید من بودن خودم رو با نوشتن در وبلاگم ابراز می کنم باشد که در یک میلیون سال آینده این وبلاگ نقش فسیل من رو بازی کنه!
آدم در دو زمان نمی نویسه، یا انقدر سرش گرم باشه که دیگه دلش تنگ خودش نشه و یا انقدر تنگ خودش باشه که در خودش فرو بره و دیگه حتی نوشتن رو هم ناقض حریم خصوصیش به حساب بیاره. حالا من کدومشم الله اعلم!
در گیر و دار کارام شاید وقتی برای خودم دیگه نیست. هنوز ذهن و فکرم دست از آنالیزهای بیست و چهار ساعتش بر نداشته. فکر می کنه و فکر می کنه و … پریروز کنسرت ابی بود. برای دومین بار رفته بودم. اکثر آهنگ هاش همون آهنگ های کنسرت دو سال پیشش بود به علاوه آهنگ های آلبوم حس تنهایی. نمی دونم آیا این یه جور مازوخیسم محسوب می شه یا نه اما آهنگ حس تنهایی رو خیلی دوست داشتم شاید چون تنهاییم برام خیلی ارزشمنده. شب خوبی بود شبی به یاد موندنی. سعی می کنم به چیزی نگاه نکنم. سعی می کنم نفهمم آدما عوض شدن. سعی می کنم نفهمم خودم عوض شدم. گاهی تئوری کودنی بهترین تئوریه. سعی می کنم همیشه نیمه پر لیوان رو ببینم چون اون نیمه پره که سیرابم میکنه.
خدا رو شکری کارام دیگه داره تموم میشه . اگه این پی اچ دی رو بگیرم واقعا یه سجده شکر جانانه به خدا بدهکارم. سه سال هی گفتم خدا این چه حرفی بود تو به من گفتی که این استادت خوبه با همین ادامه بده اما دست آخر دیدم خیلی تو زندگیم جلو افتادم. خیلی دلم برای خونه تنگ شده. هر روز که با مامانم صحبت می کنم می بینم چقدر محتاجم باهاش حرف بزنم. حتی اگر صحبت هامون به صحبتهای معمول ختم بشه ولی صداش یه جورایی آرامش بهم میده. از اضطراب خالیم می کنه.
زمان برام به سرعت می گذره. فکر این گذر گاهی بدجوری دیوونم می کنه. تو ذهنم همش دارم سناریو می نویسم. همش دو دوتا چهار تا می کنم. چند بار با خودم دعوام شد . اصلا معلوم نیست تو این آشفته بازار چه خبره. هر چی هست خدا کنه ختم بخیر بشه. اگه نشه برای اولین بار تو کل زندگیم می پذیرم که شکست خوردم. خسرالدنیا و الآخره
راستی یه تفریح جدید برای خودم دست و پا کردم. عکاسی. عکاسی در رده فوق مبتدی. اینم فتوبلاگمه
http://vividblack.blogspot.com
امیدوارم آخر به یه جا برسم توش!
مناجات شبانه
خدایا دیگه رویی برام نمونده که بخوام باهات حرف بزنم. دیگه خودمم دارم از خودم ناامید می شم چه برسه به تو. به یه چیزی هنوز اعتقاد دارم و اون اینه که آخرین نفری هستی که ازم قطع امید می کنم. آخرین نفر حتی بعد از خودم. همیشه ایمان داشتم و دارم که در تنها ترین تنهاییام حست می کنم. در سخت ترین سختیام . از شنیدن صدای تبر رو پیکرم کنار تو احساس بزرگی دارم. خدای من تو این دنیا از هیچ کسی کمکی در هیچ زمینه ای نخواستم چون تو برام همه کسی و الان در جایی هستم که از این اعتماد راضیم. ماه رمضون امسال خیلی دلم برات تنگ شد…