یک سال گذشت
یادش بخیر یادمه یبار دوره فوق لیسانس بود... دکتر اسفندیاری برای کاری رفته بود آمریکا و در عوض از من خواسته بود تا درسهاش رو تدریس کنم. بگذریم که چه کار ها که ما نکردیم سر این درس دادن! آدم یاد این سریالهای ژاپنی میافتاد که یه معلمی میومد به یه ده دورافتاده و سعی می کرد با رفتارش بچه های سرکش اون ده رو آروم و مرید خودش بکنه.
این چند روزه هوای ادمونتون بدجوری حالی به حالی شده. هوای گرم +27 درجه شاید بقول مهدی دستفان نویدیه برای یه زمستونه وحشتناک. اما چیزی که در این حال و هوا به چشم می خوره پاییز قشنگیه که برام یه دنیا خاطرست.
شاید همین دیروز بود که وقتی ایمیل پذیرشم رو در میل باکسم دیدم سر از پا نمی شناختم. یادم نمی ره وقتی دنبال کارهای مدرکم از این ور میدوییدم اون ور... و روزی که سفارت نامه ویزا رو به دستم داد حتی نمی تونستم به خونه زنگ بزنم چون واقعا بغض گلوم رو گرفته بود. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. نمی دونستم آیا رفتنم کار درستیه یا نه. دل کندن از کسایی که یه عمر عشقشون در دلم ریشه دوونده بود. اما با همه این سختی ها اوومدم. اوومدم که به وعدم عمل کنم. اومدم که بدست بیارم چیزی که برای بدست آوردنش قسم خورده بودم. یادم نمیاد ایده وبلاگ چطور به ذهنم خطور کرد. اما الان که چشمام رو می بندم تمام یک سال خاطره به سرعت تنها چندین دقیقه از جلوی چشمام می گذره.... اولین روزها در ادمونتون، امتحان 664 در ریتم گیتار، وقتی جهنم یخ زد و ده ها تاپیک دیگه شد 108 تاپیک در یک سال.درسته که 108 روز از زندگیم در آینه وب حک شد اما خوب برای من تمام این روزها، تک تک این روزها خاطراتیه که شاید برای دوباره دیدنشون هرگز نشه به عقب برگشت... بله... خاطرات ادمونتون امروز یک ساله شد... و یک سال از عمر من در ادمونتون گذشت...
اما امروز علاوه بر تولد وبلاگ من، تولد پیر طریقت، مرشد و شیخ ما علی گرجی هم بود که با وجودی که کلی برای سورپریز کردنش نقشه ریخته بودم.... بگذریم اصلا! خلاصه امروز جشن تولد این دوست قدیمی ما بود که با همت کلی از بچه ها در ساب برگزار شد و راستش رو بخواید ما عملا ساب رو گذاشتیم رو سرمون! آخه هرچی نباشه علی برای همه ما مثل "پدره"!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما بشنوید از اولین جلسه TA ما! من که به صورت کاملا بخور و بخواب و با تشکر مخصوص از جناب چالاتورنیک در ترم پیش TA بودم اما کاملا در جا راحت باش! این ترم دیگه نتونستم از زیر بار مسوولیت شانه های مبارک رو خالی کنم. خلاصه ما این ترم شدیم کمک استاد در کلاس اتوکد! اما یه مشکل بزرگ در سر راه من حضور فعال داشت! نه اتوکد برام مشکلی نبود! از طرفی هم داستان خانوم معلم و دانش آموزان سریال های ژاپنی هم درکار نبود. مشکل اینجا بود که این دوستان اصلا رعایت نمی کردن که منه بدبخت زبان اولم هیچ شباهتی به زبان مادری این جماعت نداره! چشمتون روز بد نبینه که تا اینا دستشون رو بلند می کردن که سوال بپرسن چنان لرزه ای بر اندام من میافتاد که انگار ملک الموت رو بصورت حضوری زیارت کردم! خلاصه ما با هر جون کندنی بود می رفتیم سر میز این طفل معصوما و وقتی با مجموعه ای از اصوات رو به رو می شدم در نهایت اعتماد به نفس میگفتم اشکال نداره حالا از اول همه این کارا رو جلوی من انجام بده ببینم مشکلت چیه و این بندگان خدا هم در کمال فرمانبرداری تمام کارهایی رو که کرده بود پاک می کرد و جلوی من دوباره انجام میداد و به این ترتیب هم بخیر گذشت! اما راستش رو بخواید خیلی دوست دارم با قشر جوون این مملکت هم یه ارتباطی داشته باشم.
از طرف دیگه هم سیستم ماه رمضون سیستم ما رو کاملا از روزکار به شب کار تغییر داده بطوری که صبح ها بیشتر به استراحت می پردازیم و بعد از افطار هم میافتیم به جون این پیپرهای بینوا ببینیم چی می شه ازش کشید بیرون. خلاصه بقولی سرمون گرمه دیگه.
راستش چند وقت پیش بدجوری هوای ماه رمضون ایران رو کرده بودم. پریشب فایلهای صوتی مراسم افطار رو دانلود کرده بودم و سر افطار تو خونه گذاشتم و رفتم به حال و هوای وطن...
مناجات شبانه:
خدای من! می دونی که من اصولا شاکیم. می دونی که می دونم نقص و کم کاری از خودمه اما انقدر روم زیاده که بازهم به درگاهت شکوه می کنم. چندوقت از عملکردم راضی نیستم نمی دونم حس می کنم یه جورایی سردرگمم. همش دنبال یه دریچه می گردم که راهم رو پیدا کنم. می دونی... گمان می کنم خیلی وقته از محسن جنگنده قدیم بی خبرم. اما کی این موتورها قراره مجددا روشن بشه سوالیه که برام بی جواب بوده. شاید بجای پیدا کردن پارامترهای موثر در تعیین تنش ایجاد ترک در سنگ، باید دنبال پارامترهای موثر در فعالسازی مجدد محسن بگردم. نمی دونم اما یه چیز رو مطمئنم... از روزی که اومدم اینجا تنها کسی که چشمم به دستاش بود تو بودی و بس...
این چند روزه هوای ادمونتون بدجوری حالی به حالی شده. هوای گرم +27 درجه شاید بقول مهدی دستفان نویدیه برای یه زمستونه وحشتناک. اما چیزی که در این حال و هوا به چشم می خوره پاییز قشنگیه که برام یه دنیا خاطرست.
شاید همین دیروز بود که وقتی ایمیل پذیرشم رو در میل باکسم دیدم سر از پا نمی شناختم. یادم نمی ره وقتی دنبال کارهای مدرکم از این ور میدوییدم اون ور... و روزی که سفارت نامه ویزا رو به دستم داد حتی نمی تونستم به خونه زنگ بزنم چون واقعا بغض گلوم رو گرفته بود. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. نمی دونستم آیا رفتنم کار درستیه یا نه. دل کندن از کسایی که یه عمر عشقشون در دلم ریشه دوونده بود. اما با همه این سختی ها اوومدم. اوومدم که به وعدم عمل کنم. اومدم که بدست بیارم چیزی که برای بدست آوردنش قسم خورده بودم. یادم نمیاد ایده وبلاگ چطور به ذهنم خطور کرد. اما الان که چشمام رو می بندم تمام یک سال خاطره به سرعت تنها چندین دقیقه از جلوی چشمام می گذره.... اولین روزها در ادمونتون، امتحان 664 در ریتم گیتار، وقتی جهنم یخ زد و ده ها تاپیک دیگه شد 108 تاپیک در یک سال.درسته که 108 روز از زندگیم در آینه وب حک شد اما خوب برای من تمام این روزها، تک تک این روزها خاطراتیه که شاید برای دوباره دیدنشون هرگز نشه به عقب برگشت... بله... خاطرات ادمونتون امروز یک ساله شد... و یک سال از عمر من در ادمونتون گذشت...
اما امروز علاوه بر تولد وبلاگ من، تولد پیر طریقت، مرشد و شیخ ما علی گرجی هم بود که با وجودی که کلی برای سورپریز کردنش نقشه ریخته بودم.... بگذریم اصلا! خلاصه امروز جشن تولد این دوست قدیمی ما بود که با همت کلی از بچه ها در ساب برگزار شد و راستش رو بخواید ما عملا ساب رو گذاشتیم رو سرمون! آخه هرچی نباشه علی برای همه ما مثل "پدره"!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما بشنوید از اولین جلسه TA ما! من که به صورت کاملا بخور و بخواب و با تشکر مخصوص از جناب چالاتورنیک در ترم پیش TA بودم اما کاملا در جا راحت باش! این ترم دیگه نتونستم از زیر بار مسوولیت شانه های مبارک رو خالی کنم. خلاصه ما این ترم شدیم کمک استاد در کلاس اتوکد! اما یه مشکل بزرگ در سر راه من حضور فعال داشت! نه اتوکد برام مشکلی نبود! از طرفی هم داستان خانوم معلم و دانش آموزان سریال های ژاپنی هم درکار نبود. مشکل اینجا بود که این دوستان اصلا رعایت نمی کردن که منه بدبخت زبان اولم هیچ شباهتی به زبان مادری این جماعت نداره! چشمتون روز بد نبینه که تا اینا دستشون رو بلند می کردن که سوال بپرسن چنان لرزه ای بر اندام من میافتاد که انگار ملک الموت رو بصورت حضوری زیارت کردم! خلاصه ما با هر جون کندنی بود می رفتیم سر میز این طفل معصوما و وقتی با مجموعه ای از اصوات رو به رو می شدم در نهایت اعتماد به نفس میگفتم اشکال نداره حالا از اول همه این کارا رو جلوی من انجام بده ببینم مشکلت چیه و این بندگان خدا هم در کمال فرمانبرداری تمام کارهایی رو که کرده بود پاک می کرد و جلوی من دوباره انجام میداد و به این ترتیب هم بخیر گذشت! اما راستش رو بخواید خیلی دوست دارم با قشر جوون این مملکت هم یه ارتباطی داشته باشم.
از طرف دیگه هم سیستم ماه رمضون سیستم ما رو کاملا از روزکار به شب کار تغییر داده بطوری که صبح ها بیشتر به استراحت می پردازیم و بعد از افطار هم میافتیم به جون این پیپرهای بینوا ببینیم چی می شه ازش کشید بیرون. خلاصه بقولی سرمون گرمه دیگه.
راستش چند وقت پیش بدجوری هوای ماه رمضون ایران رو کرده بودم. پریشب فایلهای صوتی مراسم افطار رو دانلود کرده بودم و سر افطار تو خونه گذاشتم و رفتم به حال و هوای وطن...
مناجات شبانه:
خدای من! می دونی که من اصولا شاکیم. می دونی که می دونم نقص و کم کاری از خودمه اما انقدر روم زیاده که بازهم به درگاهت شکوه می کنم. چندوقت از عملکردم راضی نیستم نمی دونم حس می کنم یه جورایی سردرگمم. همش دنبال یه دریچه می گردم که راهم رو پیدا کنم. می دونی... گمان می کنم خیلی وقته از محسن جنگنده قدیم بی خبرم. اما کی این موتورها قراره مجددا روشن بشه سوالیه که برام بی جواب بوده. شاید بجای پیدا کردن پارامترهای موثر در تعیین تنش ایجاد ترک در سنگ، باید دنبال پارامترهای موثر در فعالسازی مجدد محسن بگردم. نمی دونم اما یه چیز رو مطمئنم... از روزی که اومدم اینجا تنها کسی که چشمم به دستاش بود تو بودی و بس...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 22:38 توسط محسن
|


















