یک سال گذشت

یادش بخیر یادمه یبار دوره فوق لیسانس بود... دکتر اسفندیاری برای کاری رفته بود آمریکا و در عوض از من خواسته بود تا درسهاش رو تدریس کنم. بگذریم که چه کار ها که ما نکردیم سر این درس دادن! آدم یاد این سریالهای ژاپنی میافتاد که یه معلمی میومد به یه ده دورافتاده و سعی می کرد با رفتارش بچه های سرکش اون ده رو آروم و مرید خودش بکنه.
این چند روزه هوای ادمونتون بدجوری حالی به حالی شده. هوای گرم +27 درجه شاید بقول مهدی دستفان نویدیه برای یه زمستونه وحشتناک. اما چیزی که در این حال و هوا به چشم می خوره پاییز قشنگیه که برام یه دنیا خاطرست.
شاید همین دیروز بود که وقتی ایمیل پذیرشم رو در میل باکسم دیدم سر از پا نمی شناختم. یادم نمی ره وقتی دنبال کارهای مدرکم از این ور میدوییدم اون ور... و روزی که سفارت نامه ویزا رو به دستم داد حتی نمی تونستم به خونه زنگ بزنم چون واقعا بغض گلوم رو گرفته بود. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. نمی دونستم آیا رفتنم کار درستیه یا نه. دل کندن از کسایی که یه عمر عشقشون در دلم ریشه دوونده بود. اما با همه این سختی ها اوومدم. اوومدم که به وعدم عمل کنم. اومدم که بدست بیارم چیزی که برای بدست آوردنش قسم خورده بودم. یادم نمیاد ایده وبلاگ چطور به ذهنم خطور کرد. اما الان که چشمام رو می بندم تمام یک سال خاطره به سرعت تنها چندین دقیقه از جلوی چشمام می گذره.... اولین روزها در ادمونتون، امتحان 664 در ریتم گیتار، وقتی جهنم یخ زد و ده ها تاپیک دیگه شد 108 تاپیک در یک سال.درسته که 108 روز از زندگیم در آینه وب حک شد اما خوب برای من تمام این روزها، تک تک این روزها خاطراتیه که شاید برای دوباره دیدنشون هرگز نشه به عقب برگشت... بله... خاطرات ادمونتون امروز یک ساله شد... و یک سال از عمر من در ادمونتون گذشت...
اما امروز علاوه بر تولد وبلاگ من، تولد پیر طریقت، مرشد و شیخ ما علی گرجی هم بود که با وجودی که کلی برای سورپریز کردنش نقشه ریخته بودم.... بگذریم اصلا! خلاصه امروز جشن تولد این دوست قدیمی ما بود که با همت کلی از بچه ها در ساب برگزار شد و راستش رو بخواید ما عملا ساب رو گذاشتیم رو سرمون! آخه هرچی نباشه علی برای همه ما مثل "پدره"!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما بشنوید از اولین جلسه TA ما! من که به صورت کاملا بخور و بخواب و با تشکر مخصوص از جناب چالاتورنیک در ترم پیش TA بودم اما کاملا در جا راحت باش! این ترم دیگه نتونستم از زیر بار مسوولیت شانه های مبارک رو خالی کنم. خلاصه ما این ترم شدیم کمک استاد در کلاس اتوکد! اما یه مشکل بزرگ در سر راه من حضور فعال داشت! نه اتوکد برام مشکلی نبود! از طرفی هم داستان خانوم معلم و دانش آموزان سریال های ژاپنی هم درکار نبود. مشکل اینجا بود که این  دوستان اصلا رعایت نمی کردن که منه بدبخت زبان اولم هیچ شباهتی به زبان مادری این جماعت نداره! چشمتون روز بد نبینه که تا اینا دستشون رو بلند می کردن که سوال بپرسن چنان لرزه ای بر اندام من میافتاد که انگار ملک الموت رو بصورت حضوری زیارت کردم! خلاصه ما با هر جون کندنی بود می رفتیم سر میز این طفل معصوما و وقتی با مجموعه ای از اصوات رو به رو می شدم در نهایت اعتماد به نفس میگفتم اشکال نداره حالا از اول همه این کارا رو جلوی من انجام بده ببینم مشکلت چیه و این بندگان خدا هم در کمال فرمانبرداری تمام کارهایی رو که کرده بود پاک می کرد و جلوی من دوباره انجام میداد و به این ترتیب هم بخیر گذشت! اما راستش رو بخواید خیلی دوست دارم با قشر جوون این مملکت هم یه ارتباطی داشته باشم.
از طرف دیگه هم سیستم ماه رمضون سیستم ما رو کاملا از روزکار به شب کار تغییر داده بطوری که صبح ها بیشتر به استراحت می پردازیم و بعد از افطار هم میافتیم به جون این پیپرهای بینوا ببینیم چی می شه ازش کشید بیرون. خلاصه بقولی سرمون گرمه دیگه.
راستش چند وقت پیش بدجوری هوای ماه رمضون ایران رو کرده بودم. پریشب فایلهای صوتی مراسم افطار رو دانلود کرده بودم و سر افطار تو خونه گذاشتم و رفتم به حال و هوای وطن...
مناجات شبانه:
خدای من! می دونی که من اصولا شاکیم. می دونی که می دونم نقص و کم کاری از خودمه اما انقدر روم زیاده که بازهم به درگاهت شکوه می کنم. چندوقت از عملکردم راضی نیستم نمی دونم حس می کنم یه جورایی سردرگمم. همش دنبال یه دریچه می گردم که راهم رو پیدا کنم. می دونی... گمان می کنم خیلی وقته از محسن جنگنده قدیم بی خبرم. اما کی این موتورها قراره مجددا روشن بشه سوالیه که برام بی جواب بوده. شاید بجای پیدا کردن پارامترهای موثر در تعیین تنش ایجاد ترک در سنگ، باید دنبال پارامترهای موثر در فعالسازی مجدد محسن بگردم. نمی دونم اما یه چیز رو مطمئنم... از روزی که اومدم اینجا تنها کسی که چشمم به دستاش بود تو بودی و بس...

اولین برنامه رادیو شمال 53- رادیوی بر و بچه های ادمونتونی!

اولین برنامه رادیویی دانشجویان دانشگاه آلبرتا بالاخره آماده شده! برای شنیدن برنامه روی آیکونش کلیک کنید.
این شما و این:

بازی! اونم از نوع وبلاگی

راستش نمی دونم این فیل ما که یاد هندستون می کنه باید جلوشو گرفت یانه! خوب این سوالیه که باید از جناب فیل پرسید وقتی که موقعیت رفتن به هندستون براش پیش میاد! (عجب مرموز شد این جملهه!)
اما بریم سر وقایع روزانه! در پی نیومدن این Study Permite لعنتی که هر روز روی اعصاب من مسابقات دوچرخه سواری Tour du France رو انجام می ده تصمیم گرفتم جمعه یه سر بزنم به Canada Place و ببینم می شه از این جماعت کمکی گرفت یا نه. خلاصه همین جور که در راه رفتن به سمت ایستگاه ال آر تی بودم تلفن زنگ زد و .... به به دیدیم مراسم پر فیض افطاری به اضافه میلاد مسعود اخوی محترم شده موقعیتی که کل فامیل دور همدیگه جمع بشن و ماشالله وقتی که فامیل ما هم دور هم جمع می شن تقریبا یه زلزله به قدرت 5/5 ریشتر کل تهران و حومه رو می لرزونه. امیدوارم همیشه شاد باشن. خلاصه تک تکشون اومدن پای تلفن و کلییی گپ زدیم با همه از مامان گرفته به عنوان بزرگ فامیل تا مبینا کوچولو که وقتی میشنیدم می خواد بیاد خونه ما از ترس می لرزیدم بس که شیطون بود. خلاصه کلی سر حال اومدم. اما وقتی رسیدم به Canada Place و به منشیی که اونجا بود شرح ماوقع رو دادم ایشون هم در کمال خونسردی گفت باید زنگ بزنی به مرکز بگی که استادی پرمیت به دستت نرسیده! همین! خلاصه ما هم زنگ زدیم و جنابی که به ما پاسخ می دادن هم در کمال آرامش گفتن شما باید 6 هفته صبر کنید تا بلکه پست براتون بیاره اگر نیاورد اونوقت دوباره زنگ بزن دوباره صادر کنیم براتون! حالا من نمی فهمم اگر یکی از وگرویل تا ادمونتون رو سینه خیز هم بیاد زودتر از 6 هفته می رسه. چی بگم والله!
خلاصه ما هم بسان یک انسان که دستش تقریبا 15 برابر پاهاشه، دست از پا درازتر رجعت کردیم به مهد علم و دانش که جون خودم مرزهای علم و دانش رو اندکی به جلو ببرم! این مدت بعد از نهیب جناب مارتین عزمم رو جزم کردم که نشونش بدم من آدمی نیستم که بخورم و بخوابم و تا نفس دارم افتادم به جون این مقاله های بدبخت و بس که زیر نکات مهمش خط کشیدم فکر کنم یه سبک نوین در طراحی دارم اختراع می کنم.
دیروز هم مثلا شنبه بود و آخر هفته اما آقا محسن قصه که بد غیرتی شده بود پا شد اومد دانشگاه که بازم این مقاله ها رو شرحه شرحه کنه. خلاصه مشغول سر و کله زدن با اینا بودیم که علی گرجی زنگ زد و گفت فوتبال ایران عربستان رو می خوایم ببینیم. راستش....می دونید.... یهو بد جور هوس فوتبال دیدن کردم آخه راستش من عاشق داد بیداد سر فوتبال دیدنم. خلاصه رفتیم و با بروبچه ها نشستیم به فوتبال دیدن. تو این حین یه کاناداییه بینوا هم اومده بود که بعدا فهمیدیم مسوولیت ECSA جایی که ما بودیم رو داره. خلاصه انقدر ما سر و صدا کردیم که این بدبخت خیال کرد ما عنقریبه که اونجا رو به آتیش بکشیم و راستش شانس آوردیم زنگ نزد به پلیس!
خلاصه اینم ماجرای فوتبال دیدن ما! اما علی که گاهی در پاتیناژ حرکات موزونی رو راه میندازه یه بازی باحال و شروع کرده به اسم "به این دل خوشم که...."
  • به این دلخوشم که هر شب که می رم خونه گیتار رو بردارم و با خواب های طلایی شروع کنم و به رویای زمستانی ختم کنم
  • به این دلخوشم که با دوچرخه یکبار Take off بکشم و زمین نخورم
  • به این دلخوشم که با مهدی خواجه همخونه ایم بشینیم و 2 ساعت حرف بزنیم و از خنده اشکمون در بیاد
  • به این دلخوشم وقتی که گیتار می زنم و از ته دل می خونم همسایه از زیر در نامه نندازه که لطفا یواشتر تمرین کنید
  • به این دلخوشم که وقتی غذا درست می کنم ازش انقدر تعریف کنم که هر کسی اونجا باشه خیال کنه اومده رستوران نایب! غافل از اینکه عروس تعریفی......
  • به این دلخوشم که سارا (دختر داییم) آنلاین بشه و بشینیم 2 ساعت غیبت کنیم و حال کنیم و آخرم اشک جفتمون راه بیافته که دلمون کلی تنگ شده
  • به این دلخوشم که وقتی مامانم آنلاین می شه با وجودی که دیشبش یه گزارش مبسوط بهش دادم از اینکه چیکارا کردم بازم می گه "چه خبر پسری؟" یا مهدی که تا آنلاین می شه می گه "سلام دل! خوبی دل!" و بدون اینکه منتظر جواب بشه می گه بیا با مامان چت کن! (خوب پس واسا چی تو آن می شی آخه!؟)
  • به این دلخوشم که به هرکی خوبی می کنم قدر نمی دونه و خوب جوابم رو می ده. بعدم در عین سرسختی به خودم دلداری می دم که اشکال نداره تو وظیفتو انجام دادی
  • و دلخوشم به خدایی که همیشه وقتی به انتها می رسم پرده رو از جلوی چشمم کنار می زنه تا ببینم تازه الان اول خطم.
  • و آخر هم دلخوشم به اینکه این موبایل بی صاحاب چپ و راست زنگ بخوره ولی....

میلاد مسعود یک مرد تپل مبارک!

تو خونه که بودیم بعضی موقع ها سر به سر مامانم می ذاشتیم که پسر ایرونی مثل فرش کاشیه هر چی قدیمی تر باشه و سنش بره بالا بر ارزشش اضافه می شه. حالا با پذیرفتن این پیش فرض باید بگم که.... بر ارزش داداش من امروز میلیون ها بار اضافه شد.


بله این داداش تپل ما هم امروز قدم در .... امین بهار زندگیش گذاشت تا انشالله زندگیش همیشه پر بهار باشه (به علت مسائل امنیتی از گفتن سن ایشون معذوریم!). خلاصه یادمه قدیم ندیما که نزدیک تولد مهدی می شد با مامان جلسات محرمانه ای برگزار می کردیم در مورد اینکه چطور مهدی رو سورپرایز کنیم. البته نیازی به زمان بندی این جلسات نبود چون معمولا این اخوی گرانقدر ما انقدر سرخودش رو با کسب و کار مشغول کرده بود که دیدنشون در خونه احتیاج به یک تیم استهلال داشت! (تیم استهلال: تیمی که برای دیدن ماه در اول ماه رمضون جمع می شن!). به هر حال بعد از رایزنی های مکرر با مامان به نتایجی می رسیدیم و در عین نبوغ مهدی رو سورپرایز می کردیم. اما نوبت تولد خود ما که می رسید جوری ما رو شگفت زده می کرد که عن قریب به سر حد سکته ناقص می رسیدیم!!!!!
یادمه بعد از فوت مرحوم ابوی بعضی وقتها تو مجالس به شوخی می گفت:"بنده جای داماد بزرگه هستم!" اما در پس این شوخی حقیقتی نهفته بود. حقیقتی که از یک ایثارگری حکایت داشت. شاید روزی که پدر رفت مهدی عهدنامه دلش رو با آب دیده امضا کرد و عهد بست که برای من و مامان بشه یک کوه اعتماد و اطمینان. باید دست مریضاد گفت به این غیرت و همت که تا امروز به عهدش عمل کرد.
پس همینجا همه با هم، دستها رو ببرید بالا، محکم و استوار، قوی و پاینده بگید:
تولد تولد تولدت مبارک         تپلی تپلی تولدت مبارک!
اما بشنوید از ماجراهای امروز. من که تحت لیسانس علی آزاد مسوولیت حسابرسی ماه رمضون رو به عهده گرفتم با دیدن نرخ درآمد که از راه کمک های بشر دوستانه و مردمیه به خرج دیدم ای دل غافل چه خرج بالاست و درآمد پایین. خلاصه تو این فکرا بودم که آقا صادق گل در یک حرکت خود جوش وایساد دم در و گفت:"Your donation is highly appreciated" و از هرکسی که می رفت بیرون کمک های بشر دوستانه می گرفت و این حرکتش باعث شد سود سهام انجمن افطاری دهندگان در بازار بورس لندن با 100% افزایش به بالاترین میزان خودش در 15 سال اخیر برسه!
این ماه رمضون برای من همیشه پر بوده از خیر و برکت. پر بوده از شادی و شعف ... پر بوده از خاطرات خوشی که شاید برای تجربه کردنش باید یک سال دیگه صبر کنم. برم سر مناجات شبانه که امشب بقول کیوان بدجور جواب میده.
مناجات شبانه:
خدای من! شاید این جمله که انسان با خاطره زندست یه کم فانتزی باشه. شاید درستش اینه که شادی بجا مونده از خاطرات خوشه که انسان رو زنده نگه می داره. می دونی ماه رمضون برای من همیشه حس خوشایندی داشته. من تا حالا در تمام ماه رمضون های زندگیم معجزاتی رو دیدم که زندگیم رو متحول کرده. همیشه این تحول در جهتی بوده که من کاملتر بشم و تمام این ها هم در سایه لطف و محبت تو بوده. ممنونم ای خدا. شاید این هزارمین باری باشه که این جمله رو می گم اما بازهم کمه. هر چقدر هم بگم ممنونم ای خدا بازهم کمه. ممنونم از برادر و مادری که مثل کوه در کنارمن. ممنونم از قلبی که تمام عشقش برای اون ها تپیدنه. ممنونم از اینکه درهای رحمتت همیشه بروم بازه. ممنونم از اینکه من رو به عنوان بنده پذیرفتی و بهم توفیق خدمت دادی. ممنونم بابت همه چیز...

رمضان آمد...

شاید اگر بخوام به هجری قمری سالگرد ورودم به ادمونتون رو جشن بگیرم امروز روز ورودم به این ور کره خاکیه. نمی دونم اصلا باید جشن بگیرم یا نه؟! ولی خوب به عنوان یه تحول در زندگیم، به عنوان چیزی که من رو در مسیر زندگی آبدیده کرد شاید باید ازش تقدیر کرد.
یادمه قدیما وقتی اول مهر می شد رو تموم اتوبوس ها کاغذهایی رو می چسبوندن که ورود دانش آموزا به مدرسه رو تبریک می گفتن. اینجا هم یه چند روزیه که ادمونتون حال و هوای اول مهر ایران رو داره. دانشگاه پر شده از چادرهای دانشجوهای قدیمی تر که به طور داوطلبانه سعی می کنن به دانشجوهای جدیدالورود هم کمک کنن و هم بهشون نشون بدن که دانشگاه یعنی جایی که شما می تونید توش هر فعالیتی دوست داشتید بکنید البته خوب اینجا معمولا فعالیت سیاسی و از این کارا رو انجام نمی دن بلکه یه نمه فعالیت های عام المنفعه و کلا از اینجور کارا که معمولا بگیر دست فتادگان را رو به یاد میاده. خلاصه در این به اصطلاح Club Fair جماعت ایرانی هم دست به کار شده بودن و در بین اون ها هم حضور آرش که همیشه سکاندار کشتی ISAUA هست کاملا مشهود بود (فکر کنم تا چند وقت دیگه از کار اخراجش کنن که همش به ISAUA چسبیده!)


سمت راست آرش کبیر و سمت چپ هم علی آزاد که مثل شیر بقل دست پوستر Welcome Party که خودش طراحی کرده ایستاده (زیر آرم ISAUA).
از طرف دیگه هم با شروع ماه رمضون بر و بچه های MSA مثل سال های قبل دست به برگزاری مراسم افطاری کردن که در نوع خودش جای تقدیر داره. برای من که این افطاری ها یه دنیا خاطرس. یاد پارسال، یاد دوران خانه بدوشی، یاد دورانی که تنها غذایی که بلد بودم همون سوپر املت های خودم بود و بس. جایی که یه عالمه دوست رو یه جا پیدا کردم. خلاصه برای من این افطاری یه دنیا خاطرست مخصوصا امروز که علی گرجی با IPhone (!!) خودش نوای ربنا رو پخش می کرد و همه ما رو برده بود به ماه رمضون ایران و دوران خوش افطار... نون سنگک و پنیر و سبزی وووووووووووووووی! چی بود!!!!!!!!!
اما جناب علی آزاد هم در یک اقدام از پیش طراحی شده (!) و بدون همکاری ایادی شرق و غرب مسوولیت داروغه ناتینگهام رو سپرد به من تا حساب کتاب های افطاری رو داشته باشم و راه بیافتم از جماعت روزه دار به زور نذری بگیرم! البته همینجا این مژده رو هم بدم که در پی رایزنی های مکرر تصمیم به پختن شله زرد هم دارم لذا از تمام دوستانی که دستی بر شله زرد پزون دارن خواهشمند است نظرات کارشناسه خود را در بخش نظرات قرار بدن (!).
اما یه چیز با نمک دیگه اینکه امروز رفته بودم West Edmonton Mall برای خرید (!؟) و از اونجا که من هر جا پا میذارم یه اتفاق با نمک میافته، یه گروه موسیقی زنده که همه افراد بالای 65 سال بودن داشتن موسیقی می زدن و یه سری هم پدربزرگ مادربزرگ که قبلش حسابی اسکی روی یخ کرده بودن شروع کردن به....



با هم تانگو رقصیدن! وای که چه صحنه باحالی بود. خلاصه این جماعت ادمونتونی هم جماعت بانمکی هستن!
بعله! اینم ماجراهای این مدت و بریم سراغ مناجات شبانه:
خدایا! ماه رمضون باز اومد. می گن تو همه جا هستی فرقی نداره اونجا ایران باشه یا اینور کره زمین نزدیک قطب. چیزی که من در این یک سال دیدم حضور همیشگی تو بوده و هست. خدایا ممنونم از این همه نعمت... از این همه جلال همیشه زبانم قاصره برای شکر گزاری. اما دلم می خواد همیشه بدونی که باور دارم بدون تو هیچ نبودم و با وجود تو مشکلات در برابرم هیچند. می دونی خدا گاهی حس می کنم موانع جلوی پام زیاده... حس می کنم... حس می کنم انقدر در بین شک و دودلی اسیر شدم که نمی دونم چکار باید بکنم. گاهی سکون رو بهترین راه می بینم ولی اعتقاد دارم سکون مرگ تدریجی رو درپی داره. اینو خوب می دونم که واقعا تعداد نادانسته هام انقدر زیاده که گاهی تو صفحه تصمیم گیری زندگی بطور کامل آچمز می شم. پارسال کمکم کردی شروع کنم ازت می خوام کمکم کنی ادامه بدم. من اهل تسلیم شدن نیستم چون ذاتا جنگنده آفریده شدم... کفران نعمت نکردم و نخواهم کرد

اژدها سواری در ادمونتون! (MNN Special Report-Sport Division)



فکر می کنید طعم واقعی پیروزی چیه؟ شوره؟ شیرینه؟ یا تا حالا شده تو شرایط مرگ و زندگی، تو شرایط پیروزی و شکست و در شرایطی قرار بگیرید که تنها باید برد؟ اصلا تا حالا شده سطح آدرنالین خونتون در حدی بشه که اندازه یه لوکوموتیو انرژی تو ماهیچه هاتون تزریق بشه؟ برای درک این احساس پیشنهاد می کنم ماجرای مسابقه اژدها سواری (Dragon Boating) ما رو بخونید.
موقع بهره برداری از سه ماه تمرین نفس گیر و سخت کم کم داشت می رسید. سه روز مسابقه پشت سر هم و در شرایطی که تیم ما متشکل از دانشجویانی بود که شاید تنها سه ماه تمرین کرده بودن و اینک باید در برابر تیم هایی که گاه 8-9 سال بود که قایق سواری می کردن، می ایستادن.
اولین روز مسابقات جمعه و ساعت 7 بعد از ظهر بود. مراسم با سخنرانی مسوولین و رقص سنتی شیرها شروع شد.



بعد از رقص شیرها هم نوبت به مراسم سنتی دعا خوانی برای سلامت قایق سواران بود. راستش نمی دونم اما فکر کنم این مسابقه باید یه تاریخچه ای مذهبی در ادبیات چین داشته باشه. حالا می شه در ویکیپدیا دید.

اولین مسابقه مسابقه ما بود. و به عنوان شروع درامر گروه ما Ronald  McDonald ،نماد شرکت مک دونالد یکی از اسپانسرهای مسابقات، شد. تو مسابقه اول من جزو ذخیره ها بودم و از بیرون شاهد رقابت تیمها بودم. در اولین مسابقه تیم ما شکست خورد و در بین سه تیم که با هم مسابقه می دادن سوم شد. این مسئله شروع خوبی نبود و به روشنی می شد ناراحتی رو در بین بچه های تیم دید. فردا (شنبه) زمان مسابقات بعدی بود. دو مسابقه یکی در صبح و یکی در بعد از ظهر. تموم بچه ها صبح زود در دهکده ورزشکاران جمع شده بودن و انتظار مسابقه رو می کشیدن. اما روز دوم هم روز ما نبود. در مسابقه صبح تیم ما بازهم سوم شد. دیروز هم ما در لاین 1 بودیم و امروز صبح هم در لاین 1. این لاین 1 مثل اینکه نفرین شده بود. چون به علت پروفیل خاص رودخانه جریان بیشتری در اون سمت جریان داشت و تقریبا هیچ تیمی در لاین 1 نمی تونست پیروز بشه. از طرف دیگه هم در لحظه ای که ما در حال آماده کردن خودمون برای حرکت بودیم ناگهان بدون مقدمه سوت شروع مسابقه زده شد و تیم ما هم که تقریبا اندازه 2 متر عقب تر بود تا بخودش بیاد کار از کار گذشته بود. خلاصه بعد از یک شکست دوباره که این بار از سوی مسوولین مسابقه به ما تحمیل شده بود تیم عصبی، خسته و ناراحت اومدن تا یه ناهاری بخوریم و آماده برای مسابقه بعد از ظهر بشیم.


خوب این قسمت بخش خوب داستان بود. تمام امکانات پذیرایی توسط اینترنشنال سنتر دانشگاه فراهم شده بود و ما هم البته دلی از عزا در آوردیم. تا اینکه کم کم نوبت بازی بعد از ظهر شد و خبر حضور مجدد ما در لاین 1 باعث شد تا موج سردی در تیم ما شروع به وزیدن کنه. مسابقه بعد از ظهر هم نتیجه ای جز شکست برامون نداشت تا کابوس شکست های پشت هم تمومی پیدا نکنه.
اما این باعث نمی شد تیم ما روحیه خودش رو از دست بده و برای اینکه مجددا نشون بدیم که ما هنوز هم United  هستیم چندتا عکس دیدنی گرفتیم:



مسابقه فردا (یکشنبه) ما ساعت 9 صبح بود و ما باید ساعت 7:30 در محل چادر تیم حاضر باشیم. با وجودیکه صبح خیلی زود بود تقریبا همه اومده بودن. شده بود عین صحنه های فیلمای جنگی. مربیای تیم و درامر ما رو جمع کردن و گفتن بچه ها اگر این بازی رو ببازیم دیگه از مدال خبری نخواهد بود و باید بازی رو ببریم. لحظه سرنوشت سازی بود و خبر اینکه اینبار ما در لاین 3 هستیم روحیه جنگندگی تیم رو 10 برابر کرده بود.


بالاخره زمان مسابقه فرا رسید و بچه ها پس از برداشتن جلیقه نجات و پارو صف کشیدن برای اینکه برن روی قایق و اینبار زیرکی علی گرجی باعث شد تا تیم یکپارچه تر و با روحیه تر بره تو زمین و اون هم خوندن سرود ملی تیم بود. سرود ملی تیم ما چیزی نبود جز "عمو زنجیر باف!!". علی گرجی می گفت و ما هم به همه بچه ها یاد داده بودیم که بگن بله و علی می خوند و ما یک صدا می گفتیم بله!!!!!!!! و رفتیم تو آب. سوت شروع زده شد. با شروع مسابقه انگار قایق ما پرواز می کرد. همه همزمان و با قدرت پارو می زدن قایق ما با اختلاف زیادی اینبار خط پایان رو رد کرد تا ما برنده شیم و بردن یکی از مدالهای طلا، نقره و یا برنز برامون مسجل بشه.
باور کردنی نبود صدای شادی تیم ما واقعا تمام محل رو برداشته بود. و حالا زمان زمان مبارزه برای طلا بود! در این بین یه حرکت بسیار جالب هم انجام شد و اون گروهی از بانوانی بودن که درواقع نجات یافتگان سرطان سینه بودن. بعضی از اون ها که برای زنده موندن مجبور شده بودن حتی بخشی از ماهیچه بازوشون رو بردارن می خواستن نشون بدن که هنوز هم سرزنده هستن و تسلیم نمی شن و از سرتاسر کانادا تیم هایی رو برای مسابقه آورده بودن. در یک حرکت نمادین این گروه از بین مردم عبور کردن و همه برای اون ها دست زدن

و در نهایت گل های صورتی رنگی رو که در دست داشتن به رودخانه پرتاب کردن


بعد از ظهر حدودای 3 نوبت مسابقه تیم ما برای کسب مدال بود. روحیه بسیار خوبی در تیم بود و بخصوص در درامر ما نیکی که لباس با مزه ای به تن داشت:

حضور نیکی در واقع تو قایق ما من رو یاد فیلم های رومی قدیمی مینداخت که اول فرمانده کلی حرف های روحیه دهنده می زنه و بعد زمان جنگ با فریاد تیم رو جلو می رونه! خلاصه زمان مسابقه رسید و سرود عمو زنجیر باف بازهم آدرنالین رو در خون ما تزریق کرد! و شروع!!!!!!!!!!
مسابقه شروع شد. خیلی سخت بود ما در لاین 2 بودیم. بچه ها همه زورشون رو می زدن فریاد نیکی بود که بلند بود و از عقب هم تام که وظیفه جهت دهی قایق رو داشت و هم مربی ما بود فریاد می زد. لحظه رویایی بود. آب بود که به سر و روی ما می پاشید و قایق ما بود که سینه رودخونه رو می شکافت. فاصله ما و قایق لاین 3 خیلی کم بود. POWER!!!!! فریاد نیکی بود در آخرین لحظات و همه چیز تموم شد. کسی نمی دونست چی شده. قایق ما و لاین 3 تقریبا هم زمان از خط پایان رد شده بود. همه بعد از گفتن Let her ride تام از هم می پرسیدن کی برده؟ حتی نیکی و تام هم نمی تونستن جلوی خودشون رو بگیرن و از هم می پرسیدن کی برد. فیلم پایین کاملا نشون می ده چه اتفاقی افتاد:

بعله! حکایت ما شد حکایت خر بامزی که زبونش رو در لحظه آخر در میاره. اما راز پیروزی ما در خوشفکری تام در انتخاب مسیر و جهت دهی درست و عاقلانه قایق و فریاد انتهایی پاور نیکی بود که ما رو یه سر و گردن انداخت جلو و به این ترتیب ما این کوچولو رو آوردیم خونه.

بعد از مسابقه واقعا می شد خیال راحت رو در تیم دید. تیمی که خیلی از اعضا به گفته خودشون شب همش خواب مسابقه رو می دیدن بالاخره با بردن مدال طلا به زحمات 3 ماهشون به خوبی پایان دادن.


و بالاخره زمان گرفتن جام رسید و ما کاپ قهرمانی در گروهمون رو بردیم. و البته یه جایزه دیگه هم بردیم و اون هم جایزه The craziest drummer بود برای نیکی!!!!!




و به این ترتیب تمام شد....
مناجات شبانه:
خدایا! الان که وبلاگم رو می نوشتم، یکی از دوستام اومد اینجا و حرف هایی رو به من زد که به شنیدنش خیلی احتیاج داشتم. هرچند من همیشه سعی می کنم اگر کاری می کنم برای دل خودم باشه اما چیزی که در تک تک ثانیه های زندگیم درک کردم اینه که دیدم از هر دستی بدی از همون دست خداوند بهت پس می ده. اگر پایه زندگیت رو بر پایه فریب و دروغ و نقش بازی کردن قرار بدی، به همون ترتیب هم مجازات می شی و اگر پایه های زندگیت رو بر مبنای درستی، صداقت و خوبی قرار بدی ... خداوند هم در جای عدل نشسته.