اژدها سواری در ادمونتون! (MNN Special Report-Sport Division)

فکر می کنید طعم واقعی پیروزی چیه؟ شوره؟ شیرینه؟ یا تا حالا شده تو شرایط مرگ و زندگی، تو شرایط پیروزی و شکست و در شرایطی قرار بگیرید که تنها باید برد؟ اصلا تا حالا شده سطح آدرنالین خونتون در حدی بشه که اندازه یه لوکوموتیو انرژی تو ماهیچه هاتون تزریق بشه؟ برای درک این احساس پیشنهاد می کنم ماجرای مسابقه اژدها سواری (Dragon Boating) ما رو بخونید.
موقع بهره برداری از سه ماه تمرین نفس گیر و سخت کم کم داشت می رسید. سه روز مسابقه پشت سر هم و در شرایطی که تیم ما متشکل از دانشجویانی بود که شاید تنها سه ماه تمرین کرده بودن و اینک باید در برابر تیم هایی که گاه 8-9 سال بود که قایق سواری می کردن، می ایستادن.
اولین روز مسابقات جمعه و ساعت 7 بعد از ظهر بود. مراسم با سخنرانی مسوولین و رقص سنتی شیرها شروع شد.

بعد از رقص شیرها هم نوبت به مراسم سنتی دعا خوانی برای سلامت قایق سواران بود. راستش نمی دونم اما فکر کنم این مسابقه باید یه تاریخچه ای مذهبی در ادبیات چین داشته باشه. حالا می شه در ویکیپدیا دید.

اولین مسابقه مسابقه ما بود. و به عنوان شروع درامر گروه ما Ronald McDonald ،نماد شرکت مک دونالد یکی از اسپانسرهای مسابقات، شد. تو مسابقه اول من جزو ذخیره ها بودم و از بیرون شاهد رقابت تیمها بودم. در اولین مسابقه تیم ما شکست خورد و در بین سه تیم که با هم مسابقه می دادن سوم شد. این مسئله شروع خوبی نبود و به روشنی می شد ناراحتی رو در بین بچه های تیم دید. فردا (شنبه) زمان مسابقات بعدی بود. دو مسابقه یکی در صبح و یکی در بعد از ظهر. تموم بچه ها صبح زود در دهکده ورزشکاران جمع شده بودن و انتظار مسابقه رو می کشیدن. اما روز دوم هم روز ما نبود. در مسابقه صبح تیم ما بازهم سوم شد. دیروز هم ما در لاین 1 بودیم و امروز صبح هم در لاین 1. این لاین 1 مثل اینکه نفرین شده بود. چون به علت پروفیل خاص رودخانه جریان بیشتری در اون سمت جریان داشت و تقریبا هیچ تیمی در لاین 1 نمی تونست پیروز بشه. از طرف دیگه هم در لحظه ای که ما در حال آماده کردن خودمون برای حرکت بودیم ناگهان بدون مقدمه سوت شروع مسابقه زده شد و تیم ما هم که تقریبا اندازه 2 متر عقب تر بود تا بخودش بیاد کار از کار گذشته بود. خلاصه بعد از یک شکست دوباره که این بار از سوی مسوولین مسابقه به ما تحمیل شده بود تیم عصبی، خسته و ناراحت اومدن تا یه ناهاری بخوریم و آماده برای مسابقه بعد از ظهر بشیم.

خوب این قسمت بخش خوب داستان بود. تمام امکانات پذیرایی توسط اینترنشنال سنتر دانشگاه فراهم شده بود و ما هم البته دلی از عزا در آوردیم. تا اینکه کم کم نوبت بازی بعد از ظهر شد و خبر حضور مجدد ما در لاین 1 باعث شد تا موج سردی در تیم ما شروع به وزیدن کنه. مسابقه بعد از ظهر هم نتیجه ای جز شکست برامون نداشت تا کابوس شکست های پشت هم تمومی پیدا نکنه.
اما این باعث نمی شد تیم ما روحیه خودش رو از دست بده و برای اینکه مجددا نشون بدیم که ما هنوز هم United هستیم چندتا عکس دیدنی گرفتیم:


مسابقه فردا (یکشنبه) ما ساعت 9 صبح بود و ما باید ساعت 7:30 در محل چادر تیم حاضر باشیم. با وجودیکه صبح خیلی زود بود تقریبا همه اومده بودن. شده بود عین صحنه های فیلمای جنگی. مربیای تیم و درامر ما رو جمع کردن و گفتن بچه ها اگر این بازی رو ببازیم دیگه از مدال خبری نخواهد بود و باید بازی رو ببریم. لحظه سرنوشت سازی بود و خبر اینکه اینبار ما در لاین 3 هستیم روحیه جنگندگی تیم رو 10 برابر کرده بود.

بالاخره زمان مسابقه فرا رسید و بچه ها پس از برداشتن جلیقه نجات و پارو صف کشیدن برای اینکه برن روی قایق و اینبار زیرکی علی گرجی باعث شد تا تیم یکپارچه تر و با روحیه تر بره تو زمین و اون هم خوندن سرود ملی تیم بود. سرود ملی تیم ما چیزی نبود جز "عمو زنجیر باف!!". علی گرجی می گفت و ما هم به همه بچه ها یاد داده بودیم که بگن بله و علی می خوند و ما یک صدا می گفتیم بله!!!!!!!! و رفتیم تو آب. سوت شروع زده شد. با شروع مسابقه انگار قایق ما پرواز می کرد. همه همزمان و با قدرت پارو می زدن قایق ما با اختلاف زیادی اینبار خط پایان رو رد کرد تا ما برنده شیم و بردن یکی از مدالهای طلا، نقره و یا برنز برامون مسجل بشه.
باور کردنی نبود صدای شادی تیم ما واقعا تمام محل رو برداشته بود. و حالا زمان زمان مبارزه برای طلا بود! در این بین یه حرکت بسیار جالب هم انجام شد و اون گروهی از بانوانی بودن که درواقع نجات یافتگان سرطان سینه بودن. بعضی از اون ها که برای زنده موندن مجبور شده بودن حتی بخشی از ماهیچه بازوشون رو بردارن می خواستن نشون بدن که هنوز هم سرزنده هستن و تسلیم نمی شن و از سرتاسر کانادا تیم هایی رو برای مسابقه آورده بودن. در یک حرکت نمادین این گروه از بین مردم عبور کردن و همه برای اون ها دست زدن

و در نهایت گل های صورتی رنگی رو که در دست داشتن به رودخانه پرتاب کردن

بعد از ظهر حدودای 3 نوبت مسابقه تیم ما برای کسب مدال بود. روحیه بسیار خوبی در تیم بود و بخصوص در درامر ما نیکی که لباس با مزه ای به تن داشت:

حضور نیکی در واقع تو قایق ما من رو یاد فیلم های رومی قدیمی مینداخت که اول فرمانده کلی حرف های روحیه دهنده می زنه و بعد زمان جنگ با فریاد تیم رو جلو می رونه! خلاصه زمان مسابقه رسید و سرود عمو زنجیر باف بازهم آدرنالین رو در خون ما تزریق کرد! و شروع!!!!!!!!!!
مسابقه شروع شد. خیلی سخت بود ما در لاین 2 بودیم. بچه ها همه زورشون رو می زدن فریاد نیکی بود که بلند بود و از عقب هم تام که وظیفه جهت دهی قایق رو داشت و هم مربی ما بود فریاد می زد. لحظه رویایی بود. آب بود که به سر و روی ما می پاشید و قایق ما بود که سینه رودخونه رو می شکافت. فاصله ما و قایق لاین 3 خیلی کم بود. POWER!!!!! فریاد نیکی بود در آخرین لحظات و همه چیز تموم شد. کسی نمی دونست چی شده. قایق ما و لاین 3 تقریبا هم زمان از خط پایان رد شده بود. همه بعد از گفتن Let her ride تام از هم می پرسیدن کی برده؟ حتی نیکی و تام هم نمی تونستن جلوی خودشون رو بگیرن و از هم می پرسیدن کی برد. فیلم پایین کاملا نشون می ده چه اتفاقی افتاد:
بعله! حکایت ما شد حکایت خر بامزی که زبونش رو در لحظه آخر در میاره. اما راز پیروزی ما در خوشفکری تام در انتخاب مسیر و جهت دهی درست و عاقلانه قایق و فریاد انتهایی پاور نیکی بود که ما رو یه سر و گردن انداخت جلو و به این ترتیب ما این کوچولو رو آوردیم خونه.

بعد از مسابقه واقعا می شد خیال راحت رو در تیم دید. تیمی که خیلی از اعضا به گفته خودشون شب همش خواب مسابقه رو می دیدن بالاخره با بردن مدال طلا به زحمات 3 ماهشون به خوبی پایان دادن.

و بالاخره زمان گرفتن جام رسید و ما کاپ قهرمانی در گروهمون رو بردیم. و البته یه جایزه دیگه هم بردیم و اون هم جایزه The craziest drummer بود برای نیکی!!!!!


و به این ترتیب تمام شد....
مناجات شبانه:
خدایا! الان که وبلاگم رو می نوشتم، یکی از دوستام اومد اینجا و حرف هایی رو به من زد که به شنیدنش خیلی احتیاج داشتم. هرچند من همیشه سعی می کنم اگر کاری می کنم برای دل خودم باشه اما چیزی که در تک تک ثانیه های زندگیم درک کردم اینه که دیدم از هر دستی بدی از همون دست خداوند بهت پس می ده. اگر پایه زندگیت رو بر پایه فریب و دروغ و نقش بازی کردن قرار بدی، به همون ترتیب هم مجازات می شی و اگر پایه های زندگیت رو بر مبنای درستی، صداقت و خوبی قرار بدی ... خداوند هم در جای عدل نشسته.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:47 توسط محسن
|