پایان دوران Study Permit!!
قبل از اینکه بخوام وارد ماجرای این مدت بشم یه اتفاقی افتاد که فکرم رو خیلی به خودش معطوف کرد. ایران که بودیم هی می گفتن بهمون بابا تو که تحصیل کرده ای تو که جزو قشر فرهیخته این مملکتی، یه جور دیگه دورو بریات ازت توقع دارن رفتار کنی! خوب اگرچه من با این حرف موافق نیستم که سطح سواد، شعور اجتماعی هم به همراه داره ولی خوب انتظار جامعه شاید بشه گفت از یه آدم تحصیل کرده چیز دیگری بود. اینجا نکته ای که هست چیزی به اسم "تحصیل کردگی" دیگه وجه تمایز نیست و به نظر من هم بسیار خوبه چون تو دیگه بدون اینکه نگاه کنی جامعه ات چطور بهت نگاه می کنه خودت رفتار و کردار خودت رو می کنی و به قولی "خود اجتماعیت" رو نشون می دی.
حالا بپردازیم به ماجراهایی که اتفاق افتاد! اول از همه ویکتوریا بهم زنگ زد. یعنی وقتی تلفن زنگ خورد و اسم ویکتوریا رو روی تلفنم دیدم کلی ذوق کردم و کلی باهاش حال و احوال کردم. از اوضاع ادمونتون می پرسید و اینکه در چه حالم. می گفت داشتم ایمیل هام رو انتقال می دادم به یه اکانت جدید که به ایمیل تو رسیدم زمانی که با استادت دعوات شده بود و می خواستی بری یه شهر دیگه. خواستم بهت زنگ بزنم ببینم چیکار کردی. واقعا دم مرامش گرم که انقدر پیگیری می کنه. منم سعی کردم دیگه ننه من غریبم بازی در نیارم و بگم اوضاع خوبه و خدا رو شکری تونستم باهاش کنار بیام. خلاصه کلی گپ زدیم و آخرم بهم گفت محسن کار ندارم چه ملیتی داری و چه مذهبی اما کره زمین از این که تو رو رو خودش اسکان داده باید به خودش افتخار کنه! (انگلیسیش خیلی قشنگ تر بود ولی یادم نبود و می دونم اگه بنویسم اینجا کتی خانوم سریع 5 تا غلط املایی می گیره و به انظار عمومی به نمایش میگذاره!)
اما نکته قابل ذکر دیگه این بود که بالاخره ما هم رفتیم مرز و به اصطلاح land کردیم و شدیم Permanent Residence که به قولی تمام حقوق شهروندی رو داره بجز رای دادن و تصدی پست های مهم دولتی. خلاصه برای این منظور رفتیم یه ماشین اجاره کردیم اونم چی Dodge Charger که کلا واسا خودش یه کشتی بود! و ساعت 6 صبح پیش به سوی مرز. از قبل از حرکت عزا گرفته بودم که خدایا من چایی نخورم می میرم! واسا همین وقتی آقای همسفر (که به خواست خودش نخواست نامش فاش شود!) زنگ زد و گفت هنوز پاسپورت قبلیش رو پیدا نکرده من با خوشحالی شیرجه رفتم به سمت کتری چایی و یه لیوان چایی دیش لمه درست کردم و سریع واسا اینکه زود خنک بشه گذاشتمش تو تراس و بعدم زدم تو رگ با یه ساندویچ پنیر و رسما به روز خودم فرمان آغاز شو رو دادم!! بالاخره این دوست ما اوومد و ما هم رفتیم. مسیر یابی هردومون در حد مسابقات رالی پاریس داکا بود. من این دستم بلک بریم و اون هم اون دستش آیفونش بود و سعی می کردیم حتی خطای 20 متر جی پی اس هامون رو هم در مسیر یابی لحاظ کنیم. این بود که در بیشتر مواقع مسیر مستقیم رو بصورت کاملا مارپیچ و سینوسی با دوره تناوب کوتاه (!) طی می کردیم. خلاصه برای اینکه این افزایش طول غیر ارادی رو در زمان مورد انتظارمون تصیحیح کنیم فقط یه لفمه غذایی در تیم هورتونز زدیم و باقی مسیر. نزدیکای مرز بیابون برهوت بود و آدم تو شهرهای مرزی یاد فیلم "شهر مرزی" میافتاد. راستش رو بخواید انتظار من هم این بود که الان میریم تو مرز آمریکا همه گاوچرونن و میای تو مرز کانادا مامورای مرزی دارن با اتوی شلوارشون هندونه واسا مشتریاشون قاچ می کنن! خلاصه با هزار سلام و صلوات از مرز رد شدیم و تو مرز آمریکا یه مزربان خانوم بداخلاق پرسید واسا چی اومدید؟ گفتیم اومدیم لند کنیم. گفت ماشین رو خاموش کنین و مدارکتون و بدین. وقتی به مدارک نگاه کرد گفت ماشین رو پارک کنید و بیاید تو. خلاصه ماشین رو پارک کردیم و وارد شدیم. دفتر مرز آمریکا یه ساختمون بزرگ بود که شبیه یه ویلا بود با بافت چوبی. توش خیلی شیک که نه ولی در نوع خودش و با توجه به محلش قشنگ بود. بالای در کله یه گوزن گذاشته بودن و اون ورم شاخ گوزن و یه ور سالن یه مشت بروشور و اون ور سالن عین کشور ما عکس اوباما بالا و زیرش عکس دونفر دیگه بود که من نمی شناختم. وجه مشترک تمامی عناصر ذکور مرزبان آمریکا کله گرد و موهای تراشیده و شکم بسیار کروی بود. دم در هم یکی دیگه بود که هرکی وارد می شد یه شوخیی باهاش می کرد. و نکته جالبی هم که اونجا بود هرکی که کارش رو راه مینداخت از اهالی آمریکا با این مرزبانها دست میدادن. حالا نمی دونم این عادت این جماعت بود یا همینجوری رفاقتی. خلاصه کار ما رو راه انداختن و یه کاغذ به ما دادن که شما از مرز گذر نکردید و گفتن برید کانادا دوباره. خیلی باحال بود خلاصه ما ظرف 15 دقیقه رفتیم آمریکا و کانادا!! حالا مرز کانادا:
وقتی وارد مرز کانادا شدیم. بازم یه آقای این سری نه چندان بداخلاق مدارک ما رو چک کرد و گفت بریم پارک کنیم که کارهامون انجام بشه. حالا دفتر مرزی کانادا!! بیشتر شبیه بود به یه دفتر ایستگاه راه آهن دوبلکس! پله می خورد و می رفت بخش مهاجرت. وقتی رفتیم بالا یه آقایی که از ظاهرش معلوم بود اگه عطسه کنی همونجا کلتش رو می کشه و تق تق (!) گفت واسا چی اومدین؟ گفتیم اومدیم لند کنیم. گفت مگه نمی دوونین تو ادمونتون هم میتونید لند کنید! واسا چی میاین اینجا! این برای اینه که ترافیک نشه و خلاصه کلی غر!! حالا مثلا کلا فقط 3 تا گروه 2نفری اومده بودن کارشون رو انجام بدن! و اگر ما نمی رفتیم کلا این جماعت شاید چهره نسل بشر رو فراموش می کردن! خلاصه بعد کلی غر رفت و کارمون رو انجام می داد. در گوشه اتاق هم یه دونه از این لامپ مهتابی ها که پشه مگس ها رو دچار برق گرفتگی و ترکوندن می کنه و تو ساندویچیا زیاده بود که باعث می شد اوقات فراغت ارباب رجوع ها در زمان انتظار برای انجام کارشون به نگاه کردن به سرنوشت این حشرات بگذره!
خلاصه بعد از اینکه کارمون انجام شد این آقای همسفر هم (که ماشالله یه بوتیک لباس برای شرایط رسمی تا کوماندویی) تو ساکش داشت، گفت بریم پایین که اعلام کنیم اگه چیزی خواستیم بیاریم، بگیم که بهش مالیات نبندن! حالا منم موندم چی مگه من می خوام بیارم و خلاصه شنیده بودم که همه فرش میارن و منم گفتم به نماینده مرز که می خوام فرش بیارم. یه کاغذ گذاشت جلوم که بگو چیزی که می خوای بیاری چه شکلیه. حالا من اصلا تو زندگیم نمی دونستم مشخصات فرش رو چطور بگم واسا همین نوشتم:
دو فرش 6 و 9 متری. به رنگهای متنوع از آبی تا قرمز. دارای نقش و نگارهای سنتی که بیشتر نمایانگر طبیعت می باشد! به ارزش 600 تا 800 هزار تومن!!!!
البته بعدی که با داداشم صحبت کردم گفت تو فرشت کجا بود آخه؟ گفتم والله دیدم حقمه گفتم بگم دیگه خدا رو چه دیدی یهو دیدی یه روز خواستم فرش بیارم، بعد گفت آخه با 600-800هزار تومن می خوای بیاری؟! بعد فهمیدم که من هنوز قیمت هام برای دوران 8 ساله اول انقلابه و آپدیت نشده!
دردسرتون ندم! کارما رو راه انداختن و اولین روز کاری که نه دومین روز کاری من هم رفتم و به کل ادمونتون یه کپی از برگه مهاجرتم دادم و گفتم آخیشششش حالا دیگه خیالم راحت شد!! خلاصه اینطور بود که ما هم به پایان دوران Study Permit رسیدیم!!
حالا مناجات شبانه!
البته مناجات عصرانه چون سر کلاس TA دارم وبلاگم رو آپدیت می کنم.
خدایا شاکرم؛ همیشه بهم نشون دادی پایان شب سیه سپید است. همیشه بهم نشون دادی آخر روزای سخت روزاییه که کارت به راحتی و سهولت راه میافته. خدایا شکرت. قبول دارم که کلا بنده غر غرویی هستم و تا سختی ها رو می بینم نالم هفت آسمون رو پر می کنه ولی خوب اعتقادم بر این هست همیشه که هرگاه سختی جلوی راهم هست حتما توانایی مقابله با اون رو دارم که سر راه من سبز شده. خدایا متشکرم
پینوشت:
چند وقت پیش نشریه ایرانیان یه بار بی کیو راه انداخت برای تامین هزینه هاش که خوش بختانه موفقیت آمیز بود. بعد از اون انجمن دانشجویان ایرانی هم که به تازگی دست گروه جدیدی هست برنامه مشابهی رو به هدف دورهم جمع کردن دانشجویان فراهم کرد که اون هم خوشبختانه به هدف ختم شد. توی این برنامه یکی دو نفر از افراد تازه به ادمونتون اومده من رو دیدن و گفتن ما وبلاگ تو رو دنبال می کنیم و خیلی شیوا می نویسی و خلاصه کلی تعریف. خوشحالم که این وبلاگ که کم کم سال سومش هم تموم شد تونسته انقدر مخاطب جذب کنه و انقدر به افرادی که میان اینجا کمک کنه.
باربی کیوی نشریه ایرانیان عکس از خودم:

سایت 2:

باربی کیوی انجمن دانشجویی عکس از خودم:

باربی کیوی انجمن دانشجویی برگرفته از وبسایت انجمن دانشجویی:



