ISRM Suggested Method
دیگه کم کم باید بار و بندیل و بست و آماده رجعت به خونه شد! خیلی حس خوبیه دیگه وقتی که می خوای برگردی. هرچند اگر موقتی باشه. به قول قدیمیا هیچ جا خونه آدم نمی شه. اما بشنوید اندر احوال چند روزه ما!
پریروز صبح بود که مهدی خ اومد در اتاقم و گفت پاشو ببین ادمونتون چه خبره! منم که شیفت کاریم رو از روز به شب تغییر داده بودم (برای همدردی با جماعت پلیس و اورژانس چی و اینا) تو خواب و بیداری گفتم: هوممم!؟ برف میاد؟ گفت آره چه جورم! خوب آره چه جورم در ادبیات ادمونتون یعنی انقدر برف اومده که شما باید به سان خرگوش در برف چاله بکنید و عبور کنید! برای من در همون لحظه حکم صادر شد: وزارت آموزش عالی ادمونتون امروز رو تعطیل رسمی اعلام کرد. خلاصه وقتی از خواب پا شدم دیدم نه بابا! یه برفی داره میاد به سان بارون!! اما خوب هوام ملس بود حول و حوش 2-3. این بود که پاشدم و گفتم بابا بی خیال ناز کردنم حدی داره بشین کاراتو خونه بکن بعد برو مدرسه (به قول کتی). خلاصه همینطور که صبح پاشدم و مثل این معتادا که تا صبح چایی دو رنگشونو نخورن روزشون روز نمی شه از رختخواب جست زدم به سمت کتری برقی و روشنش کردم و همین که کامپیوترم رو روشن کردم دینگی داداشم آن شد و جاتون خالی یه 2-3 ساعتی انواع لباس مباس ها رو با هم بالاپایین کردیم (گیج و ویج!).
خلاصه بعد از این تصمیم گرفتم یه عملیات پاچه خواری در قطع وزیری برای ریاست محترم جیره و مواجب خودم، جناب سوپروایزر، انجام بدم. در همین راستا یه سری کشفیات و مطالعات و تحقیقاتم رو با سیاست «اگر می خوای آسوده باشی بذار بقیه کمتر بدونن» براش ارسال کردم، به این خیال که ایشون در تورونتو داره خواب چلوکباب چنجه رو می بینه. هنوز 1 ساعت نگذشته بود که مارتین جواب داد که این کار رو با اون یکی استرین هم انجام بده. و من هم به طرفه العینی انجام دادم و ایمیل کردم که «کردم! نشد!» «نکن! نیست!» خلاصه ... send!... بعد از 10 دقیقه حکم احضار من به دفتر رییس ارسال شد! حالا من کجام؟ دارم با یه دست ایمیل می زنم با اون یکی دست سیب زمینی و کوکو رو با هم ارسال می کنم اندرون معده! تقریبا از اونجا که بنده شرطی شدم که تا حضرت استاد می گه بیا چهار ستون بدنم می شن منار جنبان، غذا همون در سر ورودی مری، پشت عوارضی گیر کرد و گفت تعلل در حکم محاربه با جامعه علم است و یا علی از تو مدد. خلاصه جستم رو دو چرخه و با صدای نیلبک بقل کویر کم نمک تو بازی چرخ و فلک اونم بدون شاپرک رفتم به سمت اتاق استاد.
قلبم گوم گوم بندری راه انداخته بود بیا و ببین اما به خودم می گفتم نترس پسر تو کارت ردیفه. راستش تجربه خوبی نداشتم از این جمله "Mohsen! Could you come to my office?" اما خوب لپ تاپ به دست، سینه سپر کردم و سد کردم و دوری زدم و با کمک ایزد دانا و توانا دویدم پریدم خزیدم جهیدم و رفتم تو اتاقش. گفت بشین و شروع کرد به سوال پرسیدن که این چیه و اون چیه و منم کلی براش میتینگ که آره این اینجوره و اونجوره و این مزایا رو داره و خلاصه بهم گفت که من دوشنبه میتینگ ISRM* هست و من می خوام این متد تو رو معرفی کنم بهشون به عنوان استاندارد انجام این کار در قطع بین الملل!!!!!! من رو می گین چسبیدم یهو به سقف!! خلاصه برای اولین بار بود که رییس به کار من در این 2 سال گفت Perfect! خیلی حال داد راستش! خلاصه یه جام خیلی باحال بود کله مونیتور رو خوابوند و گفت: به من اجازه می دی و دست کرد تو کشوش. من خیال کردم مونیتور من خیلی کثیفه و می خواد یه دستمال در بیاره تمیزش کنه و داشتم تو ذهنم فعل و فاعل رو ردیف می کردم که چرا مونیتور من همیشه کثیفه که یهو یه خط کش در آورد و گفت ببخشید من مال Old School هستم! بعد گذاشت رو مونیتور و نیم متر پرید هوا. گفت ایول این خیلی عالیه.
خلاصه این سری خیلی خوب بود و کلی حال کردم. قصه که به اینجا رسید جون ما هم به لب رسید... بریم سر مناجات شبانه:
خدایا شاکرم از بابت این همه محبتی که به من داشتی. شرایط سختی رو که داشتم به یاد میارم ولی تو همیشه به من می گفتی صبور باش و بر من توکل کن. شکرت به خاطر همه چیز. امیدوارم که بتونم شکر این نعمت هات رو به جا بیارم. ممنون از بابت همه چیز و یه چیز دیگه هم همونی که می دونی و می دونم اما گاهی لغات واقعا ظرفیت و تواناییه گفتن خیلی چیزها رو ندارن. فقط همین رو ازت می خوام و می دونم صدام رو باز هم می شنوی. خدایا شکرت
------------------------
ISRM (International Society of Rock Mechanics): انجمنی که بخشی از وظایفش تعیین استاندارد بین المللی برای مطالعات مکانیک سنگه. خلاصه خیلی خفنه!