وقتی کوچکی دنیا را حس کردم

"کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه". آیا تا به حال فکر کردید که مرزهای جغرافیایی تا چه حد در زندگی معنا پیدا می کنن؟ یادمه معلم دوره راهنماییمون می گفت اگربشه سریعتر از سرعت مولکولها حرکت کرد می شه از هر جسم جامدی عبور کرد. آیا فکر کردید برای دیدن بعضی چیزها آیا واقعا لازمه که انسان به حدی برسه که لازم باشه با سرعتی بیش از سرعت حرکت زمان، سیر کنه؟ یا اینکه زمان و مکان تنها زاییده ذهن "حقیقت پرداز" ماست؟
یادش بخیر حدود پارسال بود. وقتی که نزدیکای سفرم به ادمونتون می شد با خودم می گفتم حالا کجا برم، چی بخورم و هزارتا سوال جور وا جور دیگه. اما زمانی که خداوند همه شرایط رو برام مهیا کرد که سختی زیادی رو اینجا نکشم با خودم عهد بستم که تا زمانی که در توان دارم همه سعیم رو بکنم که به دانشجوهایی که میان اینجا کمک کنم که اون ها هم بلکه مثل من، این وظیفه رو به دوش بکشن و این رسم همینطور بین همه گسترده بشه. این دو سه روز مهمون عزیزی داریم از ایران. آقا حامد بابازاده گل که این همه راه رو طی کرده که بقول علیرضا بر مرزهای علم بتازه! سوال هایی که می پرسه دقیقا سوالاییه که من در اولین روزهام می پرسیدم و خدا رو شکر که تو جواب دادن به این سوالات شرمندش نمی شم.
از طرف دیگه این دو سه روز آخر شدیدا داشتیم تمرین می کردیم که در مسابقه دراگون بوتینگ ادمونتون که فردا شب برگزار می شه شرکت کنیم و ثمره این دو سه ماه تمرین نفس گیر رو در آغوش امواج خروشان رودخانه ساسکاچوان ببینیم. راستش فکر کنم حداقل برای من این مسابقه مثل یه کابوس باشه. بقول قدیمیا هرچی بدت میاد سرت میاد! منم که از خیس شدن متنفر جلو منم یه بابایی نشسته که عملا با شروع قایق سواری مقدار قابل ملاحظه ای از آب رودخونه رو نثار من بینوا می کنه بطوری که وقتی میایم از قایق بیرون بالغ بر نصف رودخونه فقط از من بینوا می ریزه و هرچی که من التماس و خواهش ازش میکنم که بابا خیر امواتت آروم خونسرد انقدر جو زده پارو نزن! آقا اصلا تو باغ، حضور معنوی هم ندارن!!!!!!!!
خوب اینم یه مدلشه دیگه. در جبهه های علم و دانش هم سکوت مرگباری حکم فرماست! من که بس که مقاله خوندم و مقاله خلاصه کردم دیگه دارم می شم مثل عریضه نویسای دم دادگستری! هر بار که میگم اینبار دیگه شروع می کنم به نوشتن باز یه مقاله توپ گیرم میاد و باز یه دو سه روزی سرگرم اون مقاله! حالا کی بخوام استارت کارم رو بزنم، نمی دونم.
دیگه کم کم هوا داره سرد می شه. امروز شب تا 4 درجه هم سرد می شه. دیروز هم هوای سردی رو داشتیم بطوری که با لباس خیس که داشتیم بر می گشتیم کم مونده بود کاملا دیگه سینه پهلو کنیم! خلاصه این هوای ادمونتون رو کسی بتونه پیش بینی کنه جایزه نوبل در زمینه هواشناسی خواهد گرفت.
.....
مناجات شبانه:
خدایا! همیشه در زمانهایی که به دست هات نگاه می کردم، زمانی که ته دلم خوشحال بودم از کاری که اینبار بی مزد و منت و تنها برای دل ویران خودم انجام می دادم بازهم من رو غافل گیر کردی. می دونی این شهر تحمل دوباره لرزیدن رو نداره... نمی دونم چرا وقتی که آجرهای ریخته شده رو برای ساختن ساختارهای ویران این دل روی هم می چینم بازهم .... نمی دونم آیا باید به دست های تو برای گرفتن هدیه نگاه کنم، برای یک آزمایش دیگه و یا بازهم یک ویرانی دیگه؟ اما هر آنچه از دوست رسد نیکوست...
بقول شاعر:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم.................... یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

حرف های خودمانی!

امروز نمی خوام زیاد وارد اتفاقاتی که این مدت افتاده بشم. راستش هدفم از نوشتن امروز کاملا چیز دیگه ای بود تا اینکه یه فایلی به دستم رسید که خیلی ناراحت کننده بود. این مطلب مربوط می شد به متنی از روزنامه همشهری جوان که به نظر من یه تلنگری بود از چیزی که شاید در دور و بر همه ما اتفاق میافته. چیزی که یادمه یک بار لزلی به علی گفت و اون رو به عنوان مشکلی که امروزه حتی جامعه کانادا رو هم داره می گیره مطرح کرد.




مطلبش رو می تونید از اینجا دانلود کنید.
راستش قضاوت رو می سپارم به عهده خودتون اما این اتفاقیه که داره میافته. راستش خارج از لطف نیست که یه گریزی هم بزنیم به دیروز. دیروز ISAUA برای بزرگداشت خسرو شکیبایی فیلم هامون رو گذاشته بود که در کل فیلم زیبا و پر معنایی بود. به قول سیاوش این فیلم نمایانگر چیزی بود از تقابل یک روشنفکر و چندین روشنفکر نما که در قالب فیلم به زیبایی به صحنه کشیده شده بود. در صحنه هایی از فیلم می شد این رو دید که واقعا چیزی که این فیلم در دوران گذشته بیان می کرد و در واقع دسیسه هایی بود که مادر "مهشید" بکار می بست برای اینکه رابطه دخترش رو با "حمید هامون (خسرو شکیبایی)" از بین ببره، تنها یه نسیمی بود که امروز تبدیل به یک طوفان شده در بین قشر جوان امروز.


نمی دونم واقعا این غافله به کجا داره میره؟ کی در اشتباهه این وسط سوالی نیست که بشه به راحتی بهش پاسخ بدم...
شاید فکر کنید که تمام این حرف ها، تمام این مقاله ها شعاری بیش نیست اما آیا واقعا باید فراموش کرد که ابتدایی ترین پایه های هر دوستیی، نمی گم عشق و عاشقی، می گم دوستی اعتماده؟ حکایت امروزی ما حکایت معماریه که تنها به زیبا ساختن نمای ساختمان اهمیت می ده و فراموش می کنه که اعتماد سازی رکن اولیه یک رابطه دوستیه. حکایت دوستی های این دوره زمونه دقیقا شده داستان اون بازی قدیمی که یه صندلی وسط بود و دو نفر دور صندلی می چرخیدن و با قطع شدن صدای زیبای موسیقی هرکسی که اول روی صندلی بشینه برنده خواهد بود... شاید بگید تو این دوره زمونه به کسی نمی شه اعتماد کرد؟ آیا واقعا اینطوره؟ آیا این قدر آمار گرگ به بره بیشتر شده؟ یا بهتره بگم آمار انسان انقدر پایین اومده؟ شاید بقول نویسنده مقاله "اگر آنها با کسی رابطه نداشته باشند برچسب امل و عقب مانده می خورند"... بله اگر می خواهید بازنده بازی صندلی و موسیقی نباشید تا موسیقی هست از موسیقی و پس از پایان اون از نشستن لذت ببرید (!!!). این وسط مقصر کیه؟ تو روخدا شروع نکنید به اینکه "مملکت فلان مملکت بهمان! اگر شرایط اینجور بود اگر شرایط اونجور بود ما این بودیم ما اون بودیم" که این خصلت بهانه گیری از زمان خلقت انسان بوده و هست بهتره یکبار تو خودمون بگردیم ببینیم چه خبره...
فیلم هامون چیزی فرای یک فیلم بود. حتی حرف دوستی که می گفت: "این سری که رفتم ایران خیلی حال داد چون سری قبل که رفته بودم چیزی مشابه هامون برام اتفاق افتاد. این سری همش کنار خونوادم بودم و از پیش اونها بودن لذت بردم." نشان از این داشت که انسان همیشه به دنبال بستری می گرده که بر پایه اعتماد بنا شده باشه. ماجرای این دوست با حیرت علی آزاد کامل شد... شاید به درستی گفت....
مناجات شبانه:
خدایا! شاکرم از زندگی... شاکرم از بندگی.... شاکرم از همه چیز... این روزها گاهی برای ثانیه ای خندیدن باید کیلومترها سفر کرد... میلیونها پرداخت و التماس ها کرد... اما چیزی که من از تو به رسم امانت در دست دارم دلیه که هرگز گرد تاریکی روش رو نمی گیره و هرگز آلودگی در اون راه پیدا نمی کنه. دیروز که به ماه نگاه می کردم یه چیزی ته دلم گفت: "من با توام از چی می ترسی". خدایا از چیزی ترس ندارم شاید طبیعت محافظه کار آدم من رو گاهی بدگمان به زندگی می کنه... شاید روحیه مبارزه طلبیم رو در صندوقچه قدیمی مادر بزرگ گذاشتم... شایدم زمان آوردنش باشه. شاید گاهی حقیقت بینی سرنوشتی جز راکد ماندن مثل تالابی متعفن در پی نداشته باشه، شاید رویا بزرگترین نعمتیه که خداوند در وجود انسان قرار داده و جنگندگی نیمه دوم انگشتره.

محسن و دوقلو های جدیدش

    به به! واقعا ممنون از این همه ابراز محبت که به صورت شفاهی و کتبی و بعضا دلی (!!) در زمینه گزارش فستیوالی که در ادمونتون برقرار شده بود به من رسوندید. خوب اما چندتا سوال هم بعضا بصورت خصوصی و بازهم بعضا دلی (!!) در مورد این جمله ازم شده بود:

"اما من به زودی عضو جدیدی به زندگیم اضافه خواهد شد. ایشون هم اکنون در کاناداست و دولت کانادا بهشون اذن ورود دادن تا به زودی عضو جدیدی مونس شبهای تارم بشه. اشتباه نکنید نمی خوام مزدوج بشم. اما به زودی خبرش رو می دم."

خوب اما ماجرا از این قراره که.... قبل از هر چیز. تا حالا شده عاشق بشید، یا شایدم بهتره بگم دیوونه!؟ خوب آدم دیوونه خصوصیتش اینه که یهو به سرش می زنه یه کاری بکنه در راستا با رسیدن به چیزی که دیوونشه! این موجود بدون توجه به هرگونه عاقبتی که تنها ممکنه این دیوونگیش در پی داشته باشه اعم از مادی و معنوی کار رو انجام می ده. و خوب من هم یهو به سرم زد که ....



و بعله یهو به سرم زد که یه گیتار Acoustic-Electric بگیرم و در یک اقدام ضربتی رفتم و از eBay این خوشگل رو خریدم تا من و دوقلوهام بشیم مونس همدیگه تو شبهای پرستارمون.
اما این از این. اما ما دیروز به طور کامل با ارسال یکی دو ایمیل از طرف اساتید گروه زمین شناسی دانشگاه آلبرتا برای همیشه به فکر ادامه دادن در دپارتمان زمین شناسی خاتمه دادیم تا بازهم مثل همیشه با شمشیر آخته بریم که این فصل زندگیمون رو هم تموم کنیم تا ببینیم فصول دیگه چه رنگی خواهد بود. راستش یه کم فکر کردم دیدم بهتره به جای اینکه هی از این شاخه به اون شاخه بپرم همین راهی رو که دارم می رم رو به سرانجام برسونم و بقول معروف خلاص!!!!
خلاصه امروز هم در یک حرکت انقلابی راس ساعت 7 صبح از خواب پا شدم و بعد از درست کردن یه ناهار خوشمزه دوچرخم رو به سمت دانشگاه تازوندم تا محکمتر از همیشه شروع کنم به کار روی تزم.
این چند وقته خبر زیاد نیست یا بهتره بگم خبر قابل عرضی نیست... More news will be published upon request.
اما مناجات شبانه:
خدایا! این چند مدت در راستا با شبگردی هام شروع کردم باهات از دریچه نویی حرف زدن. می دونم که این دنیا تمامش مثل چرخ و فلکی می مونه که مارو از پایین میبره بالا و در حالیکه عطشمون برای رسیدن به بالا هر لحظه بیشتر می شه، می بینیم که در بالاترین نقطه ایم و همه چیز زیر پاهامونه... لبخند غرور آمیزی می زنیم... به پایین نگاه می کنیم و مردمی که از پایین به ما نگاه می کنن... با غرور خاصی بهشون لبخند می زنیم غافل از اینکه تا چند لحظه پیش این خود ما بودیم که با حسرت به چرخ و فلک نشینان نگاه می کردیم.... هنوز سرمست غروریم که چرخ و فلک آروم آروم ما رو به پایین میاره و بازهم می شیم همون مردمی که با حسرت به بالا می نگریستن.

Heritage festival-Mohsen News Network (MNN) Part-3 (Last Part)x

    آخیش! بالاخره این هریتج فستیوال تموم شد! آخه یکی نیست به من بگه مرض داشتی پاشدی هر سه روز رو رفتی که حالا انقدر خسته شدی؟! به هر حال ماجرای این فستیوال هم امروز تموم شد.
راستش امروز کار زیادی نکردم و بیشتر چرخ می زدم و ببینم کجا چیزی رو از قلم انداختم... خوب پس گزارش تصویری امروز:
از مجموعه رقصهایی که امروز به مجموعه رقص ملل اضافه کردم:
قبل از هرچیز آفریقای جنوبی رقص جدیدی رو معرفی کرده بود:


و اما کشورهای جدید:
32- England
انگلیس نه تیم رقص داشت و نه تیم موسیقی در عوض چایخانشون به شدت به راه بود و خوب این هم چیزی که جلب نظر می کرد:


33- Guatmala


گواتمالا یک تیم موسیقی آورده بود که دارای سه خواننده بود که به سبک کشورهای آفریقایی حرکات ریتمیکی رو انجام می دادن.

34- Hungary


رقص مجارستان بی شباهت به رقص سایر کشورهای اروپایی نظیر صربستان نبود. رقص زوج زوج که البته حرکات سریعتری نسبت به کشورهایی مثل هلند داشتن. خوب شایدم چون جوونتر بودن.

35-  Tanzania

رقص تانزانیا هم به مانند سایر کشورهای آفریقایی رقصی بود با حرکات سریع در قسمت بالاتنه. البته دامنی که توسط رقصنده ها استفاده می شد اونا رو از سایر رقصهای آفریقایی متمایز می کرد.

36- Venezuela


گروه موسیقی و رقص ونزوئلا متشکل بود از یه گروه درامر که توسط اون آقایی که سمت چپ پشتش به عکسه هدایت می شد. سوتهای ریتمیکی که می زد به گمونم با شماره هایی که با دستش به تیمش نشون میداد باید یه ارتباطی داشته باشه. اما چیز جالبی که دیدم اون آلت موسیقی بود که دست خانوم های رقصنده دیدم. چیزی شبیه کوزه که یه عالمه جقجقه بهش آویزون بود. دقیقا یه همچین چیزی البته به صورت یه گرز کوچیک رو من در تیم ژاپن دیدم. حالا کی از رو کی تقلید کرده من نمی دونم.

37- Ecuador


اکوادور هم تنها به آوردن گروه موسیقی قناعت کرده بود. چیز جالبی که من در این گروه دیدم و البته در برزیل هم دیده بودم یه جور گیتار 12 سیمی خیلی کوچیکه که استفاده می کنن و تو این عکس می تونید جلوی نفر سمت راست ببینید.

خوب این هم پایان گزارش سه روز فستیوال که بیشتر به صورت یه مجموعه رقص شناسی و تا حدی غذا شناسی در اومده بود و این هم خبرنگار اعزامی تلویزیون دهکده! که کلاهی با آرم ایران به سر گذاشته!


اوه اوه تو این عکس خستگی در صورتم کاملا موج می زنه!!!!!!!!!!!
به هر حال امیدوارم که از خوندن این سه روز گزارش من خوشتون اومده باشه و یه چیزی رو از من به یادگار داشته باشید: همیشه سعی کنید چیزهایی رو که شاید روزی خاطره بشن رو ثبت کنید. درست دیدن واقعا هنره...

اما مناجات شبانه:
خدایا شاکرم از بابت تمام درهایی که به روم بستی تا درهای باز رو ببینم و ممنونم از زندگیی که همیشه من رو به بقا و مبارزه دعوت می کنه....

Heritage festival-Mohsen News Network (MNN) Part-2

خوب خوب خوب! می بینم که استقبال چشمگیری از بخش اول خبریم به عمل اوومد. به همین خاطر در یک
اقدام دیگر امروز هم راه افتادم و پیش به سوی Heritage Festival برای بخش دوم گزارش. راستش رو بخواید امروز تصمیم داشتم یه دایرکتوری هم از غذاهایی که خوردم رو براتون بذارم و یه گزارش همچین آبدار تحویلتون بدم که راستش رو بخواید اگر کمر درد مهلتم می داد متن جامعی می شد. دیگه اینم از بخت ماست که کمر مبارک وقتی زیاد راه میرم جیغ و دادش بلند می شه! اما بشنوید از امروز و سووووووووتی بزرگ من در راه اطلاع رسانی:

امروز تقریبا بازهم مثل همیشه ساعت 12 دوچرخه مکرم رو علم کردم که بریم برای تهیه رپرتاژ! به جون خودم این City TV باید من رو بکنه Honored Photographer! خلاصه بشنوید از امروز:
در راستا با تکمیل پروژه دایرکتوری رقص ملل عکس های زیر به فایل قبلی اضافه می شود. البته چند تا عکس از کشورهاییه که دیروز براتون گذاشته بودم ولی خوب مثل اینکه رو رقصشون کار کرده بودن! بهتر شده بود!!

اول از همه جماعت عرب! نظرات زیادی داشتیم بصورت خصوصی و بعضا شفاهی که بابا این دختر پادشاه کی بود که انقدر تعریف می کردی. به همین خاطر یه عکس از مراسم عروسی براتون می ذارم:


همینطور که به سمت چادر ایران حرکت می کردم دیدم ای دل غافل برزیل بازهم سنگ تموم گذاشته بود این بود که بازم یه عکس از برزیل که لباس قشنگی برای رقص انتخاب کرده بودن:



اینبار هم تایلند دو مدل رقص جدید رو معرفی کرد. راستش اسم هاشو یادم رفته. اولی یه رقصی بود که روی یک موسیقی به زبان انگلیسی که چیزی شبیه خوشامدگویی بود تنظیم شده بود. دومین رقص هم یک نوع رقص بود که در اون رقصنده ها چیزی شبیه ناخن خیلی بلند به انگشتانشون کرده بودن که سرش گل بود:




هلند هم در پی اعتراضات بنده که آقا چرا فقط یه باباییه که ارگ میزنه یه تیم رقص البته بالای 50 سال رو معرفی کرده بود:


خوب حالا بریم سر کشورهای جدید:
و دادادارام!!!!!!!!!

25- Iran
ایران متاسفانه تیم رقصی که نمایش روی سن داشته باشند رو نداشت اما خوب بازار کوبیدش حسابی داغ بود:




26- Ethiopia


این تیم متشکل بود از 5 رقصنده دختر که لباسهای بلند سفید به تن داشتن که در زیر دامنشون پرچم نیجریه دیده می شد. رقصی با تحرک بالا در قسمت بالاتنه که مخصوص کشورهای آفریقایی بود رو داشتن.
27- Israel




اسرائیل که دیروز برنامه ای نداشت. در سر درشون نوشته بود "در دین یهود شنبه ها (اسم روز شنبه که من یادم رفته چی بود) تعطیل است و کسی حق کار کردن ندارد. در روز یکشنبه و دوشنبه منتظر ما باشید". اما امروز تقریبا تونست در مدت نیم ساعت کلی تماشاچی برای خودش جمع کنه. رقص اونها شامل یک جور حرکات موزون شبیه رقص ما و به همراه یه دایره زنگی، رقصی با لباسهای آبی و سفید مثل باله و رقصی با پارچ که شبیه سازی دختری بود که می رفت و از چشمه آب میاورد. جزو معدود گروه هایی بود که حرکات کاملا هماهنگی با هم داشتن.

28- Jamaica


جامائیکا هم تنها به تیم موسیقی بسنده کرده بود. از نقاط جالب توجه تکثر باندهایی بود که گذاشته بودن. انگار حسابی می خواستن بترکونن!

29- Japan
قبل از اینکه عکس بذارم این رو نگاه بکنید:

تو این عکس تیمی که سمت چپه در حال بحث و بررسی کارهایی هستن که باید بکنن و در سمت راست هم آقاییه که داره خودشو گرم می کنه!!!!!!
حالا عکسها:




ابتدا یه گروه کوچولو موچولو اومده بودن با کیمونو و حرکاتی رو انجام می دادن که به نظرم تصویرگر زندگی در مزرعه بود با اسانس حرکات رزمی. بعد هم یه گروه طبل زن شروع به نواختن طبل می کردن که فکر می کنم نوع حرکت در واقع نشون دهنده شمشیرزنی بود. تصویر بالا نشون دهنده آمادگی بندنی بالای درامرهاست.

30- Scandinavian
کشورهای اسکاندیناوی هم همگی در یک غرفه محصولات خودشون رو به نمایش گذاشته بودن. دم درشونم یه کشتی وایکینگ گذاشته بودن.


رقصی داشتن کاملا آشنا و کاملا شبیه رقص هلند. به صورت زوج زوج و در حالی که بازو در بازو حرکت می کردن دور می چرخیدن. فکر کنم این نوع رقص مختص شمال اروپاست.

31- Serbia


این نوع رقص یه جور حالت اجتماعی تر رقص اسکاندیناویها و هلندیها بود. این هم به صورت تلفیقی از رقصنده های پسر و دختر بود که با هم می رقصیدن.

خوب تا اینجا من رقص 30 کشور رو براتون گذاشتم. ووووووووووه! چه کردم ولیا! خوب حالا چند تا غذا هم معرفی کنم. البته بهتره بگم دسر.
اما سوتی بزرگی که من امروز دادم. گفتم شروع کنم به چشیدن دسرها و غذاها و نوشیدنی ها و اول بعد از خوردن کباب کوبیده و دوغ در چادر ایران گفتم برم سراغ Ibero-American و با اون شروع کنم. خوب قبل از اینکه توضیحات خودم رو بدم برای تمام غذاهایی که تونستم از تو اینترنت چیز در بیارم لینکش رو گذاشتم:
1- Sangria


این نوع نوشیندنی اسپانیایی مخصوص کشورهای جنوب آمریکاست. راستش شبیه آب توت فرنگیه و داخلش قطعات میوست مثل لیمو ترش. خوب منه ساده هم خیال کردم این عجب آب میوه باحالیه از خانمه پرسیدم این چیا توش هست که مبادا الکل داشته باشه. اون بنده خدا هم یه چیزایی گفت اما من اصلا نفهمیدم اونا که گفت چی هستن! خلاصه خوردم و البته زبون رو کمی می سوزوند. از اونجا که من قبلا اینجا هندونه هایی که خرده بودم دقیقا همین مزه رو داشتن گفتم این حتما یه جور آب هندونه آمریکای جنوبییه! خلاصه امروز که اومدم که وبلاگم رو بنویسم و اطلاع رسانی کنم دیدم ووووووه! نوشته محتویات: red wine!!!!!!!! خدایا! مخم سوووووووووووت کشید! به به! حاج آقای مملکت رو باش! خلاصه از اونجا که اسلام گفته اگر چیزی رو ندونسته خوردی شتر دیدم ندیدم من هم گفتم تا من باشم که هرچیزی رو ندونسته نخورم. خلاصه دوستان بدونید که این چیه!!!!

2- Oliebol یا Oliebollen


این یه نوع شیرینی بسیاااااااااااار خوشمزه مخصوص هلنده که البته بلژیکی ها هم از این نوع شیرینی دارن. این شیرینی از تخم مرغ، آرد، شکر، ماست، بیکینگ پاودر و نمک تشکیل شده که البته کشمش هم داشت. یه چیزیه مثل کیک یزدی.

3- Icelandic Vinarterta


این نوع شیرینی (عکس بالا سمت چپ) یه نوع کیک بسیار خوشمزه هست مخصوص کشور ایسلند. بیشتر در مراسم کریسمس و عروسی سرو می شه و شامل آلوی له شده، آب سرد، شکر، دارچین و وانیل هست. بی نهایت خوشمزه بود.

4- Pakorta-Chutney
این غذا مخصوص پاکستانه. متاسفانه عکس و لینکی در موردش گیر نیاوردم. فکر می کنم یه چیزی تو مایه های سمبوسه باشه که با یه جور سس تند سبزی خورده می شه اگر کسی اطلاعات بیشتری داره لطفا به من بده.

5- Dolma

خوب برای ایرانیهای عزیز این غذا آشناست. این غذا در غرفه آذربایجانیها بود و راستش به طبع من زیاد خوش نیومد. مجموعه ای بود از برنج که حالت خمیر داشت به همراه چند جور سبزی و گوشت پر شده بود اگر اشتباه نکنم ، روغن زیتون و با آب لیمو ترش شده بود و تمام اینها در برگ مو پیچیده شده بودن.

6- Pryaniki


این شیرینی خوشمزه مخصوص روسیه بود و از شیرینی های سنتی روسیه هست. متشکله از آرد، دارچین، عسل، تخم مرغ، شکر و وانیل. این هم خیلی خوشمزه بود.

7- Mango Loco


این نوع انبه خوشمزه و پوست کنده و قاچ خورده رو میشه در غرفه گواتمالا پیدا کرد. اما!!!!!!! من که رفتم بخورم فروشنده گفت: What do you want to add it? o خوب من هم گفتم: I don't know, what is your proposal? اون هم گفت: Do you like it spicy خوب من هم که بدم از چیز تند نمیومد ریسک نکردم گفت بله اما کم! اونم انبه رو زد تو یه سسی و گفت: It is spicy but it is delicious خلاصه ما هم لبخندی زدیم و اولین گازی که زدم دور دهنم تا شعاع 20 سانتی شد قرمزززززززززز. یه جور ادویه بود که مزه سماق خیلی تند رو میداد یه چیزی تو مایه های گرد غوره. خلاصه انقدر تند بود که من به زور 3/4 اش رو خوردم!!!! روی این عکس می تونید نوع Spicy رو ببینید!

8- English Tea




خوب چای انگلیسی رو میتونید تو چادر انگلستان پیدا کنید. چای خوبی بود به همراه شیر و شکر که چند تا خانوم که لباس سنتی انگلستان رو به تن کردن اون رو سرو می کنن و جون می ده برای خستگی در کردن. راستش وقتی من خوردم ساعت چهار بود و یاد مامان افتادم که راس ساعت چهار چایش به راه بود.
راستش فعلا چیز جدید یادم نمیاد خورده باشم. اما یادم اومد براتون می نویسم. تازه بابا من یه نفر آدم 60 کیلویی مگه چقدر میتونه هی بخوره!!!!!! حالا هر کی چیز جدید خورده بود تو بخش کامنت بنویسه (پایین متن روی comment کلیک کنید).
آخیش!!!!!! اینم از ماجرای امروز تا فردا!
مناجات شبانه:
چندتا چیزی توی این فستیوال نظر من رو جلب کرده بود. یکی این که چقدر شاد بودن راحته... برای شادی کردن حتما نباید یه کیف پر از پول داشت یا یه شکم سیر و خیال راحت. برای شاد بودن فقط کافیه صبح که از خواب پا می شی پنجره رو باز کنی، یه نفس عمیق بکشی و بگی امروز غم تعطیل، امروز من شادم. تو اون روز لبخند زدن رو تمرین می کنم، با خودم عهد می کنم کینه و کدورت امروز تعطیل!، همه رو دوست دارم حتی اگر به من نامردی کرده باشن، با شادی تمام ملیتها شادم، به خندشون می خندم و باهاشون می رقصم و زمان مناجات که می شه سرم رو بر خاک می گذارم و از پروردگارم تشکر می کنم به خاطر دل شاد و لب خندون که داشتنش بزرگترین نعمته.... شب که سر بر بالین می گذارم از خودم راضی هستم. نه به خاطر اینکه شاد بودم بلکه در شادی بقیه شرکت کردم و کمکشون کردم شادی رو همه تجربه کنن. خدایا ممنونم از چشمی که فقط عادت کرده زیبایی رو ببینه، زیبا می بینه حتی اگر زشتی باشه... ممنونم از دلی که شاده، دلی که برای خوبی کردن دنبال دلیل و علت نمی گرده، خوبی می کنه حتی اگر بدی ببینه... ممنونم از پایی که همیشه اهل رفتن بوده چون همیشه بهم می گه خورشید که غروب کرد دیگه برای آرزوی دیدنش دیره باید رفت نه اینکه ساکن ماند، ممنونم از پایی برای رفتن که می ره حتی اگر بی همسفر باشه. و ممنونم از خدایی که همیشه کنارمه خودش تمام این اعضا و جوارح رو بیمه کرده که از گزند هر کس و نا کسی در امون نگهش داره... خدایا ممنونم از همه چیز!

Heritage festival-Mohsen News Network (MNN) Part-1

    به من می گن یه وبلاگ نویس درجه 1! اصلا اگر من نبودم کی گزارش لحظه به لحظه ادمونتون رو به سمع و بصر خوانندگان عزیز می رسوند!! بازم بگید دیر آپدیت می کنی! بازم مادر مکرمه چپ و راست با کارت های زرد و قرمزشون بنده رو مورد تفقد قرار بدن! حالا فقط این پست رو بخونید بگید بابا تو دیگه کی هستی!
الان ساعت 9:23 شبه و من در زیر یک هوای تمام بارانی در حالی که حس وظیفه شناسی از وجودم در حال فوران هست در یک اقدام بی سابقه اومدم دانشگاه تا ماجرای فستیوال امروز رو تو وبلاگم بنویسم که کسایی که اینجا نیستن بدوووووونن ما در چه شرایطی زندگی می کنیم، اونهایی که اینجا هستن و فستیوال رو هنوز نیومدن اگر خوششون اومد بیان و اوناییم که اومده بودن ببینن کجا رو از دست دادن.
خوب اما اخبار:

امسال نيز سي و سومين جشنواره Heritage به مانند سالها ي گذشته در ادمونتون برگزار خواهد شد تا جلوه اي ديگر از فرهنگ متنوع و جهاني ساكنين كانادا باشد. در جشنواره امسال هفتاد و پنج فرهنگ مختلف در قالب شصت غرفه ، به ارائه جلوه هايي از فرهنگ، تمدن و هنر كشورهاي مختلف خواهند پرداخت.

عرضه صنايع دستي خاص هر سرزمين، نمايشي از فرهنگ و هنر در قالب رقص و موسيقي زنده، پوشش خاص مردمان هر كشور و ارائه پوسترهايي از تاريخ و جغرافياي هر كشور، از ديگر فعاليت هايي است كه علاقه مندان بسياري را به خود جذب مي كند . علاوه براين، ديدار با نمايندگان سرزمين هاي ديگر، كه مشتاقانه از ريشه هاي فرهنگي و جايگاه كنوني خود در كانادا صحبت مي كنند لطف خاصي به اين جشنواره مي بخشد.

هر سال، حدود سيصد و پنجاه هزار بازديد كننده، با حضور در هاورلاك پارك ادمونتون ، جذب ديدار از غرفه هاي مختلف مي شوند تا با آداب و رسوم ملل مختلف آشنا شوند .اين فستيوال كه با هزينه اي بالغ بر پانصد هزار دلار برگزار مي شود، در سال 1999 در رده صد جشنواره برتر آمر يكاي شمالي قرار گرفت . آغاز به كار اول ين جشنواره هريتج، به سال1974 باز مي گردد، كه در آن اولين دوشنبه آگوست به عنوان روز گراميداشت قوميت ها و نژاد ها ي مختلف ساكن آلبرتا جشن گرفته مي شود.

متن بالا برگرفته از ماهنامه ایرانیان-امرداد 1387 و به قلم جناب احسان خان اباذری بود!

اما بشنوید از عملیات های من! امروز علی و احسان والنتیر بودن در غرفه ایرانیان و من که خوب اولین بارم بود که همچین مراسمی رو می دیدم ترجیح دادم مثل یک دوست واقعی و همیشگی پشت دوستان رو خالی کنم و برم به دیدن این فستیوال! این بود که ساعت حدودای 12 بعد از اینکه ناهار رو میل فرمودم (!) رفتم به هارالک پارک. واقعا حجم عظیمی از مردم از ملیتهای مختلف رو می شد دید. به همین خاطر تصمیم گرفتم به طور کاملا موشکافانه کل قومیت ها رو مورد آنالیز قرار بدم. این بود که امروز رو اختصاص دادم به رقص! بقیه گزارش رو بصورت تصویری به خدمت شما خواننده گل تقدیم می کنم:

1- South Africa


خوب آفریقای جنوبی تیم رقص نداشت. البته این گروه موسیقی برنامه اجرا می کرد. تلفیقی بود از سازهای کوبه ای و یه جور آواز خوندن که شبیه التماس کردن بود! چون می شستن زمین و به حالت زاری اون آواز رو می خوندن!

2- Azerbaijan


تیم آذربایجان روس سن اصلی برنامه اجرا می کرد. رقصی کاملا آشنا و زیبا داشت که با لباس زیبای محلیشون زیباتر هم جلوه می کرد.
3- Brazil






خوب! برزیل واقعا شاهکار بود! رقص زیبای سالسا که فکر کنم مخصوص آمریکای جنوبی باشه با همراهی یک موسیقی غنی و حرکات زیبا و باورنکردنی تقریبا بیشترین بازدید کننده رو به خودش اختصاص داده بود.

4- China


چین هم در نوع خودش زیبا بود. شروع کار با حرکات رزمی و ووشوی بچه های 10-12 ساله که الحق فکر کنم اگر کسی تا شعاع 100 متریشون می رفت لت و پارش می کردن! بعد از اون هم یهو یه گروه حدود 20 نفری از پیرمرد پیرزنهای چینی اومدن و یک کارایی کردن که من گفتم بابا اینا پس کی پیر می شن! قابل توجه خواننده هایی که می گن ما دیگه پیر شدیم!!

5- Ibero-American




این گروه شامل کشورهای جنوبی آمریکا مثل مکزیک می شد. راستش من زیاد سر در نیاوردم چی بود. اما هم چیزهایی شبیه کمدی داشت و هم آواز.

7- Thailand




این گروه هم شامل یک جور رقص ظریف بود که کاملا با استیل رقصنده ها هم خونی داشت. موسیقی ظریف و حرکاتی ظریفتر بر زیبایی صحنه 100 برابر افزوده بود.

8- Arab Countries




کشورهای عربی تماما یه غرفه رو به خودشون اختصاص داده بودن. نکته جالب این بود که 2 دلار ازت می گرفتن لباس عربی تنت می کردن و تو یه جایی مثل تخت ازت عکس می گرفتن. اما بشنوید از رقصشون. یه چیزی بود شبیه داستان. خلاصه داستان این بود که یه کشاورزی از دختر شاه خوشش میاد بعد پسر شاه میزنه پاشون نفله می کنه بعد شاه دخترشو می ده به کشاورزه همینجور مرامی! نتیجه اخلاقی در عفو لذتیست که در انتقام نیست! نتیجه غیر اخلاقی: دختر شاه هم خوب چیزی بودا!!!!!!

9- Eritre



گروه رقص این کشور به ظاهر گمنام، ترکیبی بود از دختر پسرایی با لباس سپید که رقص زیبایی رو از خودشون به جا گذاشتن.

10- Germany



آلمان گروه رقص نداشت. یا حداقل من ندیدم اما گروه موسیقی جالبی داشت. جلوی اون آقاهه سمت راست یه میز با رومیزی آبی. روی اون میز چند تا زنگ بود که با به صدا در آوردن اونها به طور ریتمیک به اضافه صدای گیتار موسیقی دلنشینی شنیده می شد.

11-Greece


از گروه رقص یونان رو راستش اصلا خوشم نیومد بیشتر شبیه ورزش صبحگاهی بود تا رقص! شایدم من سر در نمیاوردم.

12- Holland



هلند هم به یه کیبورد زن که آکاردیون هم می زد خلاصه می شد. راستش دختر کوچولوی سمت راست عکس هم یه رقاص نوپا و شیطون بود که من دیدم با سه چهار تا کشور به صورت داوطلبانه و گهگاه زوری فعالیت می کرد!!!!!

13- Iceland


ایسلند گروهی بود که رقصی شبیه باله داشت. نکته جالب در مورد ایسلند این بود که مجری وقتی خواست اون ها رو صدا کنه گفت حالا یه سر می زنیم به انگلستان! خوب حتما ایسلند هم جزو انگلیسه. اما با مزه یه پسر کوچولو بود که با پاپیون و دامن در این بین می رقصید البته در عکس نیست.

14- India




آدم رقص این بندگان خدا رو می دید اصلا یاد فیلم های هندی میافتاد. خیلی بامزه بود و البته مجموعه ای بود از حرکات ضربه ای (نه مثل چین!!!!!!!) و سریع به همراه یه جور عشوه از نوع هندی!

15- Indonesia


اندونزی هم یه موسیقی خیلی بی ریتم رو گذاشته بود که البته با حرکت های طاووس وار این خانوم چیز دلنشینی از آب در اومد. نکته جالب این بود که اینها با هلند یه سن داشتن!
16- Ireland




وایییییییی که من مردم از خوشی از دست این گروه رقص ایرلند. این رقص به صورت ضرب آهنگ فوق العاده بی نظیری بود که با ضربات ریتمیک پاشنه کفش و نوک کفششون روی سن ایجاد می شد. اما فلسفه این رقص رو مجری اینطور گفت. در دوره ای رقص در ایرلند ممنوع بود. به همین جهت مردم با ثابت نگهداشتن تمام بدن و تنها با حرکات ریتمیک پا می رقصیدن. واقعا بیییییینظظظظظیییییییر بودن

17- Korea



کره جنوبی هم در این میان یه رقصی داشت عین فیلم هانیکو! یه موسیقی که تنها از چند تا نت تشکیل شده بود به همراه یه خانوم با لباس بی نهایت زیبا و دوتا بادبزن!

18- Laos


نظری ندارم!!

19- Nepal




وای که این گروه مورد علاقه منه (که عکسشون پایینه) یعنی اینا که می رفتن رو سن من از هر جای پارک که بودم د بدو که اینا رو ببینم. اما فلسفه عکس پایینیه اینه که تو نپال ضرب المثله که اگر 5 تا بچه رو ببینی خوشبختی بهت رو میاره. حالا ما دیدیم الله و اعلم (البته سو استفاده نکنید به مامانم بگید این بچه دلش می خوادا اصلا هم اینطور نیست!). اما عکس بالاییه یه رقصی بود عین متلگ گفتن های خیابون های خودمون. حالا بامزه اینجا بود که مجری گفت اون آقاهه به خانومه می گه من زنم خونست بیا با من دوست شو نگران نباش. جل الخالق!
20- Pakistan


گروه رقص پاکستان هم بدک ظاهر نشد اما خوب بازم دمشون گرم خوب می رقصیدن.

21- Peru






اینا که دیگه من رو فقط 1 ساعت میخکوب کرده بودن! انقدر زیبا و هماهنگ سالسا می رقصیدن که من فکر کنم 10 تا عکس تو حالت های مختلف از اینا گرفتن. کسایی که هنوز اینجا نرفتن حتما برن. اما دوستانی که با دیدن دو عکس بالا می گن اون پسرا چه حالی می کنن، چهره پسر سمت چپ در عکس اول نشون می ده برای نگه داشتن اون دختر چه زوری داره می زنه (به این می گن شکار لحظه ها).

22- Philipine


این گروه متشکل بود از یک درامر که در عقب نشسته بود یه کلاه با یه عالمه پر روش داشت، گروه بانوان که خوشبختانه لباسشون عین آقایون نبود و گروه آقایون لنگ پوش! کلا با نمک بودن.

23- Romania


گروه رومانی هم گروه جالبی بود مخصوصا با لباسهای قشنگشون. جالب اینجا بود که یه آقایی بود که لباس محلی به تن داشت با یه کلاه که روش یه پر بود نمی دونم مال سیمرغ بود مال چی بود که خیلی دراز بود!
24- Ukraine


این گروه هم واقعا زیبا و هنرمند بودن. البته عکاس هیچ مسوولیتی در قبال دامن خانوم سمت راست نمی پذیرد!

و تمام... آخه چه انتظار دارید بابا! یه نفر آدم! 7 ساعت تو هارالک پارک می چرخید و هی از رقصیدن ملت عکس می گرفت که بذاره تو وبلاگش! دستش درد نکنه! من فردا و پس فردا هم می رم البته به شرط حیات! و گزارش های بیشتری رو براتون می فرستم.
مناجات شبانه:
خدایا ساعت 10:40 شبه! هوا باروونیه! زمین لیزه! من تنهام! مراقبم باش چیزیم نشه!!!!!!!!!!

وقتی "من" داماد می شود!

    توجه توجه: بخش اعظم این پست مربوط می شود به پسر خاله گلم!
روزی که می خواستم برگردم ایران رو یادمه. نزدیک 31 نظر در بخش نظرات بود!! تقریبا همه جور اسمی بود: خلبان، جیمی، ما، ملت شریف ایران، خلبان، روابط عمومی فرودگاه و هزاران اسم دیگه و چیزی که در بیشتر پست ها بود "من"! وقتی برگشتم ایران با تمام این افراد ملاقات کردم، همه این افراد خلاصه شده بودن در یک نفر، یه پسر خوب حدودای 23 سال، سر به زیر، مهربون که هیچ وقت خنده از رو لباش دور نمی شد. پسر خالم "علیرضا". حالا این پسر همیشه خندون داره کم کم مسوولیتی رو می پذیره که تقریبا حتی فکرش هم تن هر پسری رو به لرزه در میاره! بعله، این حاج آقای گل ما دارن کم کم دست یه دختر خانومی رو می گیرن و دعوتشون می کنن که زندگی پسر خاله ما رو با قدوم خودشون منور کنن. یاد مهندس جزایری میافتم تو شرکت. یه بار اومد دیدن ماها از همه ما پرسید آقا مجردی یا متاهل و خوب همه ما هم سینه ها رو دادیم جلو و گفتیم نخیر مجردیم!!! یه خنده ای کرد و گفت یه بنده خدایی می گفت نقله که هر پسر مجردی که روی زمین راه میره از زیر پاش آتیش جهنم زبانه می کشه ( و با این اوصاف شرکت اشتوکی پارس شعبه اصلی جهنم در تهران بود، سهامی خاص!). به هر حال علیرضا خان داستان ما دیگه آستینش رو بالا زد و توی میدون رزم زندگی هل من مبارز طلبید که ای روزگار کجای کاری که من برای نبرد آمادم. خوب ما هم می گیم یا علی!

خدای من! خودت گفتی من رو صدا کنید تا شما رو یاری کنم. از این به بعد این تو و این علیرضا...
و عروس خانوم گل! به انتخابت تبریک می گم چون بهتر از این شاخ شمشاد تو هفت آسمون خبری نیست.

اما اخبار ضد و نقیض هم از ایران حاکی از آن است که سارا کوچولوی قصه ما هم به جرگه عملیون پیوسته و چشماش رو مورد عنایت حضرت دکتر قرار داده. اما از اونجا که کلا کلا کلا ایشون اصولا جزو انسانهای سرسخت روزگار هستن و خون انقلابی در رگهاشون جریان داره در یک اقدام انتحاری لنزهای محافظ رو با دستهای خودشون از چشمشون در آوردن و از طرف دیگه من هر وقت آن شدم ایشون هم مثل شیر جبهه یاهو مسنجر رو روشن نگه داشته و تا می گی سلام گزارش بسیار مفصلی از تمام نقاط شهر و خونواده و بازار بورس و میوه و سبزی و اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و اینا رو به طرفه العینی نثار بنده می کنه و بقول معروف من رو بمباران اطلاعات می کنه! خلاصه بدین وسیله به تمام عزیزانی که مشتاقانه در انتظار عمل کردن چشمشون هستن باید بگم در آوردن لنز محافظ توسط خود شخص و چسبیدن به صندلی و خیره شدن به مونیتور تاثیری بر نتایج عمل نخواهد گذاشت!!!!!!!!!!!

اما از اخبار و اطلاعات ایران که بگذریم ببینیم ادمونتون چه خبر!
مهمترین خبر چهارم شدن تیم دراگون بوتینگ دانشگاه آلبرتا در یک مسابقه دست گرمی بود که راستش من نفهمیدم چی شد چون ما همه رو بردیم اما گفتن ما چهارم شدیم! حالا کی ما رو برد الله اعلم. راستش نیکی که در واقعا درامر ما بود جلوی قایق نشسته بود و یک داد و بیدادی راه انداخته بود که من خیال می کردم که عن قریب ما باید با ناوگان ششم ایالات متحده شاخ به شاخ بشیم! خلاصه دمش گرم اگر داد و بیدادای اون نبود ما این چنین افتخار آمیز نمی شدیم!
از اون سر هم تیم کایاک پلوی ایران هم اومده بود ادمونتون. البته تیم بزرگسالان و جوانان ایران نتونسته بودن ویزا بگیرن و بیان. جاتون خالی ما سر بازی ایران و روسیه رفتیم تشویق این بچه ها. یاد یکی از دوستام میافتم که می گفت ما هر خلافی کردیم الا همین استادیوم رفتن! خلاصه ما یک داد و بیدادی راه انداخته بودیم تو هارالک پارک که این بندگان خدا شکه شدن! تقریبا همه از اقصی نقاط هارالک پارک جمع شده بودن تشویق کردن ما رو تماشا می کردن!!! دیگه هر چی شعار بلد بودیم از هر ورزشی گفتیم. آدم یاد جام جهانی 98 میافتاد. چه هیاهویی بود و وحید هم وزیر شعار!!! خلاصه تو اون بازی کوبنده ایران 16-0 روسیه رو له کرد و سرانجام تنها بخاطر 2 باخت شد نهم. واقعا دمشون گرم گل کاشتن. حتی کانادا رو هم درب و داغون کردن! ای ول!!
خبر مهم بعدی هم این بود که رایزنی های شبانه روزی ما با حضرات زمین شناس در دپارتمان زمین شناسی بدون پاسخ از سمت اون ها بی نتیجه به پایان رسید تا ما با جناب مارتین مجددا تجدید بیعت کنیم و ببینیم مشیت الهی من رو باز به کدوم سمت هدایت خواهد کرد که همیشه هدایتم کرده.
خوب اینم از این. اما من به زودی عضو جدیدی به زندگیم اضافه خواهد شد. ایشون هم اکنون در کاناداست و دولت کانادا بهشون اذن ورود دادن تا به زودی عضو جدیدی مونس شبهای تارم بشه. اشتباه نکنید نمی خوام مزدوج بشم. اما به زودی خبرش رو می دم.
خوب دیگه فعلا بسه تا خبرای جدید و بریم بشینیم دری بزنیم مثل همیشه و راز دلی با حضرت دوست (اوه چه شاعرانه!):
مناجات شبانه:
خدای مهربون من! همه از یه بچه کوچولو خوششون میاد. چون تو هر انسانی رو پاک میافرینی. اما همینطور که ما بزرگ می شیم در عین اینکه یاد می گیریم چطور با همنوعمون مهربون باشیم... چطور انسان ها رو دوست داشته باشیم و بچشیم طعم شیرین نوع دوستی رو... همینطور یاد می گیریم چطور به هم دروغ بگیم، چطور همدیگر رو فریب بدیم و چطور برای هم نقش بازی کنیم. نمی دونم آیا این راز خلقته یا نامردی روزگار اما چیزی که می دونم اینه که برای خوب بودن گاهی خیلی دیر می شه. گاهی خیلی دلمون می خواست همونطور که پیچ تنظیم ساعت رو به عقب می کشیدیم زندگیمون به عقب برمی گشت و بجای دو رویی و دو رنگی طعم شیرین صداقت رو درک می کردیم. می دونی خدا... یه روز می خواستم یه شکواییه برات بنویسم از اینکه چه چیز رو می خوای به من ثابت کنی؟ مثل یه تماشاچی من رو نشوندی، تماشا چیی که کاری از دستش برنمیاد. و همه چیز رو به من نشون می دی. چطور یه انسان می تونه در عین اینکه از مشکل مالی رنج می بره انقدر بخشنده باشه، چطور یه انسان می تونه انقدر مورد هجوم ناملایمات روزگار قرار بگیره و بازهم سرپا بایسته، چطور یک انسان می تونه مجازات کاری رو بشه که سالها پیش حتی فکرش رو هم نمی کرد روزی اینطور باید تاوان پس بده. چطور ارزش دوستی می تونه دلهای دردمند رو آروم کنه و خیلی چیزهای دیگه. می دونی حس می کنم نشستی و منتظر منی که خودم رو خونه تکونی کنم. من با این وضع آشنام. زمانی که خیال می کردم بهترین آدم روی زمینم تبر به دستم می دی و انقدر من رو تحت فشار قرار می دی که بتکده وجودم رو خرد کنم و بشم محسن همیشگی. اما این بار مدل آزمایشت فرق می کنه. دیشب حرف قشنگی بهم زدی. آیا کسانی که می گویند ایمان آوردیم آزمایش نمی شوند. امیدوارم از زیر این آزمایش هم بتونم سر بلند بیرون بیام...