وقتی کوچکی دنیا را حس کردم
"کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه". آیا تا به حال فکر کردید که مرزهای جغرافیایی تا چه حد در زندگی معنا پیدا می کنن؟ یادمه معلم دوره راهنماییمون می گفت اگربشه سریعتر از سرعت مولکولها حرکت کرد می شه از هر جسم جامدی عبور کرد. آیا فکر کردید برای دیدن بعضی چیزها آیا واقعا لازمه که انسان به حدی برسه که لازم باشه با سرعتی بیش از سرعت حرکت زمان، سیر کنه؟ یا اینکه زمان و مکان تنها زاییده ذهن "حقیقت پرداز" ماست؟
یادش بخیر حدود پارسال بود. وقتی که نزدیکای سفرم به ادمونتون می شد با خودم می گفتم حالا کجا برم، چی بخورم و هزارتا سوال جور وا جور دیگه. اما زمانی که خداوند همه شرایط رو برام مهیا کرد که سختی زیادی رو اینجا نکشم با خودم عهد بستم که تا زمانی که در توان دارم همه سعیم رو بکنم که به دانشجوهایی که میان اینجا کمک کنم که اون ها هم بلکه مثل من، این وظیفه رو به دوش بکشن و این رسم همینطور بین همه گسترده بشه. این دو سه روز مهمون عزیزی داریم از ایران. آقا حامد بابازاده گل که این همه راه رو طی کرده که بقول علیرضا بر مرزهای علم بتازه! سوال هایی که می پرسه دقیقا سوالاییه که من در اولین روزهام می پرسیدم و خدا رو شکر که تو جواب دادن به این سوالات شرمندش نمی شم.
از طرف دیگه این دو سه روز آخر شدیدا داشتیم تمرین می کردیم که در مسابقه دراگون بوتینگ ادمونتون که فردا شب برگزار می شه شرکت کنیم و ثمره این دو سه ماه تمرین نفس گیر رو در آغوش امواج خروشان رودخانه ساسکاچوان ببینیم. راستش فکر کنم حداقل برای من این مسابقه مثل یه کابوس باشه. بقول قدیمیا هرچی بدت میاد سرت میاد! منم که از خیس شدن متنفر جلو منم یه بابایی نشسته که عملا با شروع قایق سواری مقدار قابل ملاحظه ای از آب رودخونه رو نثار من بینوا می کنه بطوری که وقتی میایم از قایق بیرون بالغ بر نصف رودخونه فقط از من بینوا می ریزه و هرچی که من التماس و خواهش ازش میکنم که بابا خیر امواتت آروم خونسرد انقدر جو زده پارو نزن! آقا اصلا تو باغ، حضور معنوی هم ندارن!!!!!!!!
خوب اینم یه مدلشه دیگه. در جبهه های علم و دانش هم سکوت مرگباری حکم فرماست! من که بس که مقاله خوندم و مقاله خلاصه کردم دیگه دارم می شم مثل عریضه نویسای دم دادگستری! هر بار که میگم اینبار دیگه شروع می کنم به نوشتن باز یه مقاله توپ گیرم میاد و باز یه دو سه روزی سرگرم اون مقاله! حالا کی بخوام استارت کارم رو بزنم، نمی دونم.
دیگه کم کم هوا داره سرد می شه. امروز شب تا 4 درجه هم سرد می شه. دیروز هم هوای سردی رو داشتیم بطوری که با لباس خیس که داشتیم بر می گشتیم کم مونده بود کاملا دیگه سینه پهلو کنیم! خلاصه این هوای ادمونتون رو کسی بتونه پیش بینی کنه جایزه نوبل در زمینه هواشناسی خواهد گرفت.
.....
مناجات شبانه:
خدایا! همیشه در زمانهایی که به دست هات نگاه می کردم، زمانی که ته دلم خوشحال بودم از کاری که اینبار بی مزد و منت و تنها برای دل ویران خودم انجام می دادم بازهم من رو غافل گیر کردی. می دونی این شهر تحمل دوباره لرزیدن رو نداره... نمی دونم چرا وقتی که آجرهای ریخته شده رو برای ساختن ساختارهای ویران این دل روی هم می چینم بازهم .... نمی دونم آیا باید به دست های تو برای گرفتن هدیه نگاه کنم، برای یک آزمایش دیگه و یا بازهم یک ویرانی دیگه؟ اما هر آنچه از دوست رسد نیکوست...
بقول شاعر:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم.................... یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
یادش بخیر حدود پارسال بود. وقتی که نزدیکای سفرم به ادمونتون می شد با خودم می گفتم حالا کجا برم، چی بخورم و هزارتا سوال جور وا جور دیگه. اما زمانی که خداوند همه شرایط رو برام مهیا کرد که سختی زیادی رو اینجا نکشم با خودم عهد بستم که تا زمانی که در توان دارم همه سعیم رو بکنم که به دانشجوهایی که میان اینجا کمک کنم که اون ها هم بلکه مثل من، این وظیفه رو به دوش بکشن و این رسم همینطور بین همه گسترده بشه. این دو سه روز مهمون عزیزی داریم از ایران. آقا حامد بابازاده گل که این همه راه رو طی کرده که بقول علیرضا بر مرزهای علم بتازه! سوال هایی که می پرسه دقیقا سوالاییه که من در اولین روزهام می پرسیدم و خدا رو شکر که تو جواب دادن به این سوالات شرمندش نمی شم.
از طرف دیگه این دو سه روز آخر شدیدا داشتیم تمرین می کردیم که در مسابقه دراگون بوتینگ ادمونتون که فردا شب برگزار می شه شرکت کنیم و ثمره این دو سه ماه تمرین نفس گیر رو در آغوش امواج خروشان رودخانه ساسکاچوان ببینیم. راستش فکر کنم حداقل برای من این مسابقه مثل یه کابوس باشه. بقول قدیمیا هرچی بدت میاد سرت میاد! منم که از خیس شدن متنفر جلو منم یه بابایی نشسته که عملا با شروع قایق سواری مقدار قابل ملاحظه ای از آب رودخونه رو نثار من بینوا می کنه بطوری که وقتی میایم از قایق بیرون بالغ بر نصف رودخونه فقط از من بینوا می ریزه و هرچی که من التماس و خواهش ازش میکنم که بابا خیر امواتت آروم خونسرد انقدر جو زده پارو نزن! آقا اصلا تو باغ، حضور معنوی هم ندارن!!!!!!!!
خوب اینم یه مدلشه دیگه. در جبهه های علم و دانش هم سکوت مرگباری حکم فرماست! من که بس که مقاله خوندم و مقاله خلاصه کردم دیگه دارم می شم مثل عریضه نویسای دم دادگستری! هر بار که میگم اینبار دیگه شروع می کنم به نوشتن باز یه مقاله توپ گیرم میاد و باز یه دو سه روزی سرگرم اون مقاله! حالا کی بخوام استارت کارم رو بزنم، نمی دونم.
دیگه کم کم هوا داره سرد می شه. امروز شب تا 4 درجه هم سرد می شه. دیروز هم هوای سردی رو داشتیم بطوری که با لباس خیس که داشتیم بر می گشتیم کم مونده بود کاملا دیگه سینه پهلو کنیم! خلاصه این هوای ادمونتون رو کسی بتونه پیش بینی کنه جایزه نوبل در زمینه هواشناسی خواهد گرفت.
.....
مناجات شبانه:
خدایا! همیشه در زمانهایی که به دست هات نگاه می کردم، زمانی که ته دلم خوشحال بودم از کاری که اینبار بی مزد و منت و تنها برای دل ویران خودم انجام می دادم بازهم من رو غافل گیر کردی. می دونی این شهر تحمل دوباره لرزیدن رو نداره... نمی دونم چرا وقتی که آجرهای ریخته شده رو برای ساختن ساختارهای ویران این دل روی هم می چینم بازهم .... نمی دونم آیا باید به دست های تو برای گرفتن هدیه نگاه کنم، برای یک آزمایش دیگه و یا بازهم یک ویرانی دیگه؟ اما هر آنچه از دوست رسد نیکوست...
بقول شاعر:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم.................... یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 18:6 توسط محسن
|