اینجا ادمونتون هوا بالای صفر!

الان که دارم این پست رو می‌نویسم دمای هوا برای دومین روز متوالی بالای صفره! و این به معنی اونه که دوباره اینجا شده عین بهشت! البته یه بهشت پر گل و شل! الان که تیتر این پست رو می‌نوشتم یه کم فکر کردم که آیا ارتباطی بین بخشی از این نوشتم و عنوان وجود داره یا نه؟ بعد دیدم که واقعا می‌شه. اول یه سوال! اگر شما بدونید که هوا خیلی خوبه گرمه و دلچسب! بعد هوس بیرون رفتن و پیاده روی کنید و بقولی لذت بردن از این هوا یکم راه برید و ببینید ای دل غافل این زمین اصلا کاری نداره که شما به چه نیتی اومدید بیرون!؟ اومدید لذت ببرید یا همین جور فقط یه رهگذر بخت برگشته‌اید... و قشنگ خواهد اومد و کل لباس زیبایی که به تن شما هست رو گل آلود می‌کنه. خوب دو راه دارید: یا بی‌خیال هوا شید و ترجیح بدید در خونه پشت پنجره در حالی که دارید یک لیوان چای دارچین (چای محبوب من) رو می‌نوشید از هوا لذت ببرید و به رهگذرای بی‌چاره‌ای که به امید لذت قدم بیرون گذاشتن بخندید (البته نه از روی تمسخر بلکه از روی چیزی که می‌دونید) و یا بگید جهنم فوقش چیه؟ یه روز باید بیافتم به جون لباسام که تمیزشون کنم از هوا لذت بردم و اگر آدم «خوش نیتی» باشم خاطره خوش هوا رو در ذهنم نگه میدارم و خاطره بد زمین گل آلود رو فراموش می‌کنم. اگر من باشم و با خون زمین‌شناسی ماجراجو! حتما حتما دومی رو انتخاب می‌کنم. اما حالا اگر اگر اگر زنگ بزنید و دو سه تا چهار تا شایدم ۶-۷ تا از دوستاتون رو به پیاده روی دعوت کنید اون موقع چی؟ از اون تیپایید که می‌گید بابا ولش کن هوا رو حال کن یا اینکه همش حواستون به پاچه شلوار سفید دوستتونه که احتمال داره تو این گل و شل کثیف بشه و بعد شاید شرمندش بشید که آخه تو که میدونستی دیگه چرا دعوت کردی؟! اینجا که می‌رسیم بنده حقیر شدیدا هنگ کرده و چراغ خطر وجدانم روشن می‌شه و اسم این دعوت رو شاید بذارم pure donkeiness! (خدایی عجب حکیمانه نوشتما!)

این چند روزه هم کماکان مشغول همه کار بودم. از ایمیل زدن برای نشریه و دستیار کارگردانی بگیر تا خوندن مقاله‌هایی که حضرت استاد برام ایمیل می‌کنه و سعی در به سرانجام رسوندن این پروپوزال قراضه! خلاصه اینکه یه جورایی سحرخیزی پیشه می‌کنیم و عین تراکتور به پیش می‌ریم. خداییش حس می‌کنم اگر بتونم یه ریزه این فتیله همتم رو تنظیم کنم که نه زرد بسوزه و دوده بزنه و نه اینکه ریپ بزنه و مثل آخرین کبریت دخترک کبریت فروش خاموش بشه، جزو مقربین درگاه الوهیت خواهم بود. راستش یه کم هم تصمیم گرفتم سیستمم رو از Multifunctional به Unifunctional تغییر بدم بلکه بتونم اندکی هم کشتی عنقریب به گل نشسته خودم رو به آبهای آزاد برسونم. امیدوارم که بتونم. امید به خدا!

دیروز هم با دوستان رفته بودیم کافه سبزی که تازه باز شده و یه جورایی هم می‌شه گفت غذاهای ایرانی سرو می‌کرد. محیط دوستانه و خودمونییه البته اگر یه کم قیمت‌هاش پایین‌تر بود یه پاتوق حسابی می‌شد. هدف هم از این مهمونی خداحافظی (البته این بار خوشبختانه موقتی) از کتی بود که به گفته خودش داشت می‌رفت آمریکا کروموزوم رنگ کنه! (تو رو خدا ملت می‌رن گنجشک رنگ می‌کنن جای قناری می‌فروشن این میره چی رنگ کنه <خنده>) و محمد علی و خونوادش که برای مدتی تقریبا طولانی از ما جدا می‌شن و میرن ایران. راستش کم کم این مسئله شدیدا داره اعصاب من رو میره که چرا انقدر دوری‌های طولانی مدتی در بین دوستانی که ما در کنار هم احساس امنیت می‌کنیم داره انقدر زیاد می‌شه. نمی‌دونم شاید به گفته آرش سالاری کاریش نمی‌شه کرد هرچقدر هم سعی کنی که در جایی بمونی که از دوستانت دور نشی ولی اون‌ها میرن. نمی‌دونم این وسط تقصیر کیه، ما که می‌خوایم باشیم؟ کسایی که می‌خوان برن؟ یا زندگی که رسمش حرکته....

امروز داشتم یه پستی رو می‌خوندم از مرجان که نوشته بود:

آقاى K ميتونه يك دوست خيلى خوب باشه، از اونهايى كه بهش اعتماد كنى و بدونى اونقدر پخته و دنيا ديده است كه با كوچكترين مخالفتى از كوره در نميره، و با كوچكترين تمجيدى پاهاش شل نميشه، آقاى K كاملا به خودش مسلطه، و شايد زيباترين نكته وجوديش اين بود كه تمام حرفهاش رو بدون شخصيت ميزد، نميگفت من، نميگفت تو، در حين صحبت بهت ميفهموند كه كيه و چى آزارش ميده يا چى خوشحالش ميكنه، و دقيقا در همون حالت هم به طرف مقابل منتقل ميكرد كه ايراداتش كجاست و نقاط ضعفش، چيزى كه در واقع همون رك بودنه اما از نوع سياستمدارانه و دلچسبش.

جالب نوشته بود راستش خوشم اومد از طرز قضاوت کردنش. یه جورایی زیرکانه بود... البته خوشبختانه نه از همون زیرکی‌های اعصاب خورد کنه زنانه! (الان می‌گن چه دل پری داره این بابا!!) حالا چی شد که اینو گفتم؟ چند وقت پیش با یه دوستی حرف می‌زدم بهم می‌گفت تو بزرگترین مشکلت اینه که هروقت اتفاقی میافته بین خودت و هر احد الناسی بدون اینکه ببینی مقصر تویی یا دیگری شروع می‌کنی تقلا برای حل مشکل! این یا باعث می‌شه طرفت خیال کنه تو یک بازنده بالفطره و آدم نپخته‌ای هستی که یه دم اشتباه می‌کنی و به همین خاطر همیشه عذر خواهی می‌کنی و یا اینکه طرفت پی میبره که برای تو مهم نیست مسبب مشکل کیه و فقط در راستا با حفظ دوستی تلاش می‌کنی و به این ترتیب دوستیش با تو محکم تر می‌شه. اینم یه جور حرفه مگه نه!؟ حالا من چه کنم این وسط <خنده>.

بجای غر زدن بریم سر مناجات شبانه:

خدایا شاکرم مثل همیشه. به این خاطر که همیشه در سخت‌ترین شرایط من رو امتحان می‌کنی. امتحانی که نتیجش مشخصه حرکتی برای کامل شدن! حرکتی برای خود شناسی و خود سنجی. خود سنجی که نتیجش ارزش گذاری برای شخصیتمه. یه حرف درگوشی بزنم. یه قول داده بودم بهت به شرطی که میوه ممنوعه هرگز خورده نشه. میوه ممنوعه خورده شد. حالا من دیگه نمی‌تونم به این قول پایبند بمونم. اما این وسط یه مسئله پیش میاد اینبار میوه ممنوعه خوردنش به نفع جامعه بشری شد یا به ضررش! <کلی خنده!!!>

خدای مهربونم من هرگز از خطوط قرمزی که برام تعیین کردی فراتر نرفتم. شاید گاهی نگران باشم اما یک اصل در کل کره زمین و قلمرو خداوندی هست و اون هم اینه که هرگز نتیجه خوبی، شرمندگی نخواهد بود.

پی‌نوشت: خدایی این یانی در کنسرتش در Royal Albert Hall غوغا کرده. خیلی به من که انرژی میده

سفر نامه حیکم محسن خسرو و هدیه از ایران

بازم تاخیرم زیاد شد و دیگه باید کم کم آپ کنم. گاهی وقت ها اتفاقاتی در زندگی آدم به وجود میاد که تنها و تنها یکبار در سال سر می زنه و از قضا همون یه دفعه همچین تاثیرش رو در وجود آدم می ذاره که برای یک سال آدم رو شارژ می کنه.

انگار همین دیروز بود که با احسان و بروس و دوستای بروس برای تحویل سال نوی میلادی رفتیم میدون چرچیل. به همین زودی یکسال گذشت. آره! پاشو گذاشته رو گاز و دبرو که بریم. اما سال نوی امسال برای من چیز دیگه ای بود. برای تعطیلات آخر سال با بچه ها برنامه گذاشتیم که بریم یک شهر نزدیک ادمونتون به اسم بنف. از ادمونتون تا بنف تقریبا 3 ساعت با ماشینه. این بود که با بچه ها در یک اکیپ 14 نفری که همگی از بهترین و باانرژی ترین و گلترین بچه های ادمونتون بودن، پیش به سوی بنف! توقف اولیه ما در کلگری بود که در مقایسه با ادمونتون واقعا شهر به حساب میاد و یه چلوکباب مشتی سرازیر اندرون معده! جاتون خالی واقعا در این قحطی زدگی غذاهای ایرانی، خیلی چسبید. و بعد حرکت به سوی هتل بنف. بنف شهر کوچیکیه که کاملا تفریحیه و حتما ماجرای تابستون ما و چپ کردنمون در رودخونه رو یادتون هست. در زمستون هم بیشتر ملت میان برای اسکی و اسکیت روی یخ و صد البته مثل ما برای دور هم بودن و لحظات قشنگ ساختن.

صبح ها بیرون میرفتیم و البته بیشتر رانندگی در جاده های برفگیر و البته یه تفریح خیلی باحال به اسم Tobogganing که شامل سوار شدن ما بر یک سورتمه و لییییییییز خوردن پایین بود که همیشه با هیجان و چپ کردن همراه بود! خلاصه خیلی حال داد.

شب ها هم دور هم میشستیم و مافیا بازی می کردیم یا گیتار می زدیم و آواز می خوندیم. خلاصه گاهی انقدر سر و صدا می کردیم که می گفتیم امشب دیگه از هتل شوتمون می کنن بیرون! و گاهی هم انقدر در بازی مافیا غرق می شدیم که دیگه کاملا از این بازی تاثیر می گرفتیم بطوری که دیگه آخر سفر انجام این بازی به علت اشاعه فرهنگ دروغ گویی و نقش بازی کردن، از سوی روحانیون کاروان (!!)  حرام اعلام شد!

از سال نو بگم که آخر خنده بود. تقریبا یه جمعیت 50-60 نفری تو خیابون ریخته بودن که اکثرا مست بودن و بعضیاشون هم مواد شنگول کننده مصرف کرده بودن. خلاصه ما هم که ایرانی و ایرانی نزده می رقصه! شروع کردیم به شلوغ کردن! این مراسم پر فیض با خواندن ترانه های فارسی و گاهی ترانه هایی که آدم رو یاد 12 بهمن می نداخت شروع و با پرتاب کردن دوستان به سمت آسمون به اوج خود رسید. گاهی انقدر دیگه شادی ما جالب می شد که این جماعت مست و باده رو هم ترغیب می کرد بیان و به ما بپیوندن. بعدش هم که سال تحویل شد ما که ول کن نبودیم هی می خوندیم و هی می رقصیدیم و این جماعت کانادایی هم رفته بودن همه تو بار و بزن و بخور و بکش! بعد کلی کولی بازی کلی عکس هم گرفتیم و بعدش برگشتیم خونه.

اینم مهمونی شام به مناسبت پذیرفته شدن مژده در مایکروسافت و همین‌طور شام با تاخیر ازدواج وحید و مژده (اولین زوج سمت راست)

کم کم آخرای سفر شده بود و برگشت به خونه. در برگشت بازهم شکمی رو با چلوکباب آشنا کردیم و برگشت. این آخرین سفر ما با علی گرجی محسوب می شد چون علی بعد از این سفر بساطش رو از شهر ادمونتون جمع می کرد و برای تحصیل می رفت مونت رئال. برای ما که عمری با علی گرجی گفتیم و شاد بودیم و گاهی غر می زدیم.... رفتن علی ماتم بود. چند وقت پیش برای یکی از دوستانم تعریف می کردم که ما اینجا برای خودمون یه خونواده شدیم و به همین دلیل رفتن یکی از اون ها برامون ماتمه (هر چند اون بابا گفت من که نمی فهمم تو چی می گی و چطور می شه به یه آدم انقدر وابسته شد اما این حس بچه گانه برام جالبه _ بابا بعضیا اگر نظر ندن می گن لالن؟!/مولف) خلاصه تو راه که میومدیم با اصرار دوستان من روضه علی گرجی رو تو ماشینمون خوندم که یهو دیدم آتوسا ساکت شد و تا نگاش کردم دیدم زارزار داره اشک می ریزه. انقدر این صحنه تاثیرگذار بود که ناخود آگاه خود علی هم اشکش درمود و واقعا روضه ما کارگر افتاد! (من اگر برم بهشت زهرا فکر کنم حسابی پول در بیارم!) خلاصه منم گفتم آقا غلط کردم اصلا دیگه روضه تعطیل!

فردای روز برگشت گودبای پارتی علی بود. کلی زدیم تو سر و کله هم. بعضی چهره ها غم آلود و بعضیا هم سعی در وانمود کردن شاد بودن داشتن. خلاصه رسید روز رفتن.... 4 تا ماشین علی گرجی رو تا فرودگاه بدرقه کردن و اونجا بود که برای من خاطره اومدنم به این جهنم یخی دوباره زنده شد و اینکه چقدر فرودگاه جای مزخرفیه. جاییه که جدایی ها طولانی مدت می شن. بقول مهدی مستخدمی این چه زندگیه که تا میای یه جا مستقر شی و جای پاتو محکم کنی، تا میای دوستایی پیدا کنی و ریشه بدوونی باید همه رو بذاری و بری یه جای جدید. لحظه وداع با علی خیلی دردناک بود خیلیا گریه کردن و خیلیا دلتنگ شدن اما چیزی که مطمئنم آدمی مثل علی گرجی شاید دیگه در زندگی من دیده نشه. کسی که خوبه و خوبی می کنه بدون اینکه منتظر بازپرداخت باشه. کسی که همه رو به یه چشم نگاه می کنه با کسی دشمن نمی شه و همیشه دوست داره همه دور هم و شاد باشن. علی کانون دوستی ما بود. راستش رو بخواید از الان عزای رفتن وحید و مژده به سیاتل رو گرفتم که اگر این دوتا هم برن من اصلا تو ادمونتون چیکار کنم.

اما امروز رفتم تا بسته ای رو که مامان اینا برام فرستاده بودن رو از دوستی که تازه از ایران اومده بود بگیرم. راستش دل تو دلم نبود که تو بسته چیه. امروز از اون روزا بود کلاس جناب مارتین مثل همیشه کله سحر بود بنابراین باید راس ساعت 8 می رسیدم دانشگاه. خلاصه در یک اقدام ضربتی امروز کلی کار انجام دادم. حالا اینا رو ولش کنید. بالاخره دلم طاقت نیاورد و رفتم آفیس المیرا که ازش بسته ای که می گفتن رو بگیرم. بسته رو گرفتم و دیدم یههههههههههههههههههههههههههههههههه چه چیزی! نمی گم که چی بود توش اما یه کادوی تولد زود هنگام خیلی ناز و خوشگل بود که من از دیدنش انقدر شرمنده شدم که هیچی نداشتم بگم. به خدا اگر محبتی تو این دنیا پاکترین و زیباترین باشه اون محبت مامان گلم و داداش کپلمه! انقدر انقدر خوشحالم کردن که اصلا در پوست خودم نمی گنجم الان.

مامان گلم و داداش کپلم دستتون رو از همینجا می بوسم که انقدر مهربون و با محبتید.

اینم از ماجراهای این مدت دیگه کم کم برم سر مناجات شبانه و بعدم لالا که صبح بتونم باز زود پا شم!

مناجات شبانه:

خدایا شکرت. از چند جهت. یکی اینکه انقدر به من لطف داری که چنین خونواده گلی رو به من دادی. ازت می خوام همیشه مراقبشون باشی و این توفیق رو به من بدی که همیشه خدمتشون رو بکنم. خدایا شکرت که این همه دوستای خوب در کنارم گذاشتن آدم هایی که از کنارشون بودن احساس امنیت می کنی و از اعتماد کردن و محبت کردن به اون ها هرگز متضرر نمی شم. خدایا شکرت از بابت آدم هایی که دور و بر من گاهی شیطنت هاشون ویرانگره. اما شیطنت های اون ها همیشه برای من پلی می شه برای رو به کمال رفتن. خدایا شکرت از دلی که وسعتش قد یه دریاست. خدایا لطف هایی که به من داشتی هرگز تمومی نداره و ازت دو چیز می خوام. اول اینکه اگر روزی فراموش کردم که چقدر به مادر و برادرم مدیونم اون روز آخرین روز زندگیم باشه و دوم اینکه اگر روزی خواستم از دوستانم جدا شم نگن خدا رو شکر که رفت....

گزارش هفتگی!

انقدر پیام اخطار و اعلام جنگ از خونه دریافت کردم که دیگه راستش جرات نکردم یه روز دیگه رو هم به پرونده غیبتم اضافه کنم.

چند روز نبودم و واقعا براش دلیل دارم!! این مدت در آفیس از یک طرف مشغول نوشتن و بقول خودم ماله کشی پروپوزالم بودم و از یه طرف دیگه هم مشغول راست و ریست کردن مجله ایرانیان و بقولی ایمیل زدن به نویسنده‌ها که تو رو به جان بچه‌هاتون مطالب رو سر وقت برسونید. خلاصه از اون ور هم چپ و راست تلفن برای همین منظور! شب‌ها هم که معمولا می‌رفتم خونه و وبلاگ می‌نوشتم هم بطور کامل صرف دید و بازدید دوستان و بقول قدیمیا خاطره سازی بود. تمام این دید و بازدید ها هم به هدف برنامه ریزی برای یه سفر سه چهار روزه بود که معمولا چون در طی میهمانی، هدف فراموش می‌شد نتیجه نهایی همیشه به فردا موکول می‌شد و ... یه فردای دیگه... یه مهمانیه دیگه.... و تا فردا که دوباره تصمیم بگیریم چه کار کنیم.

اگر بخوام مثل همیشه با جزییات کامل ماجرا رو تعریف کنم فکر کنم میشه ۷-۸ جلد! اما یه خلاصه بگم. اولین مهمونی در این مدت تولد خانوم لیا دختر صاحبخونه علی بود (نویسنده هیچگونه مسوولیتی در قبال علی آزاد و خانوم لیا ندارد!) خانوم لیا کلا دختر خانوم خیلی گلیه و هی چپ می‌رفت راست می‌رفت می‌گفت محسن خوبی؟ احساس خوبی داری؟ همه چیز خوبه. اما از همه خنده دارتر وقتی بود که طفلی بعد از اینکه کلی واین بر بدن زده بود به آسمون‌ها یه سفر اکسپرس داشت. هی چپ می‌رفت راست می‌رفت هی همه رو به هم معرفی می‌کرد هی از همه چیز تعریف می‌کرد! خلاصه من که غش کردم از خنده از دست این بابا.

بعد از اون نوبت شب یلدا بود. از اونجا که مسافرت خانوم لیا و حومه از منزلشون به مکزیک برای جناب آزاد به منزله یه فرصت طلایی برای یک جوان ماجراجو و یک پارتی اساسیه محسوب می‌شد، مراسم پرفیض یلدا در منزل ایشون برگزار گردید. اما یه تفاوت کوچولو وجود داشت که از اونجا که حضار این پارتی اساسی جمعی از فرهیختگان و پرریختگان اون مرز و بوم بودن پارتی اساسی با چیزی که در ذهن منحرف گروهی از خوانندگان شکل گرفته اندکی بیش از کمی متفاوت است/ مولف!!

خلاصه کلی غذاهای خوشششششمزه و میوه‌های خوشمزه تر و اینا و اونا و اینا فراهم بود برای شکم‌های مشکل پسند! مراسم موسیقی زنده هم با حضور هنرمندان بزرگ ادمونتون نشین (برای اطلاع بیشتر به کامنت پست قبلی مراجعه شود)، فال حافظ، موسیقی فورکلور تهرانی و بزن بکوب شبانه براه بود. خلاصه حیف که اول مراسم من اصلا حالم خوب نبود و نتونستم زیاد به شکم مبارکم خوش بگذرونم. باری!

فردای اون روز هم منزل خانون لزلی از دیگر مطربان (=موزیسین) گروه سرود دهکده دعوت بودیم. لزلی و خونوادش واقعا آدم‌های گلی بودن. از اون خونواده‌های اصیل کانادایی. خلاصه وقتی رسیدیم اول بهمون یه نوشیدنی دادن و لزلی گفت به خدا این واین ۰ درصد الکله! و برای اینکه به ما ثابت کنه آورد و روی شیشه رو نشونمون داد. من که کاملا به شرعی بودن این واین (!) ایمان آورده بودم یه کم چشیدم. مزش مثل سرکه با اسانس لیمو بود! ولی خوشمزه بود. خلاصه یه کیک پنیر خیلی خیلی خوشمزه با پنیر سوخاری هم به عنوان شیرینی آورد که واقعا خوشمزه بود. این جماعت کانادایی مثل جری موشه بسیار به پنیر علاقه مندن! خلاصه بعد از اینکه کلی سخنرانی در تمام زمینه‌ها شد زمان شام رسید. این بخش برای من سخت ترین بخش بود چون سر سفره چاقو و دو نوع چنگال بود. غذا هم یه جور سوپ توری بود که توش نخود سبز و کرم و فکر کنم بازم پنیر بود. یه خوراک سبزی‌جات، سالاد تانزانیایی (که همون سالاد شیرازی آش و لاش خودمون بود) و برنج به سبک خاور دور و نان. اولش که نشستم در یک حرکت استراتژیک همه سفره رو ور انداز کردم و راستش نفهمیدم این چاقوه کنار چنگالا به چه دردی می‌خوره! خلاصه وقتی غذا رو خواستیم شروع کنیم علی یواشی گفت اینا قبل از غذا دعا می‌کنن. اینجا تفاوت ما با این جماعت کفاره! اینا قبل از غذا از خدا تشکر می‌کنن و ما بعد از غذا! اینجوری ما زبلتریم و به خاطر خوشمزگی غذا از خدا تشکر می‌کنیم البته اگر به مزاج مبارکمون سازگار باشه [چشمک]. اما راستش من نمی‌دونستم الان باید چشمم رو ببندم یا نه. رومم نمی‌شد نگاه کنم اینا چشم رو می‌بندن یا نه. از علی هم نمی‌تونستم بپرسم چون دعا شروع شده بود. این بود که چشمام رو به حالت نیمه بسته در آوردم که هم حواسم به اقدام بعدی اینا باشه هم کسیم نفهمه چشم بازه یا نه [نیشخند]. بالاخره دعا تموم شد و سرو غذا شروع شد. نکته زیبای این مقال در نحوه نشستن بود پدر و مادر در دو سر سفره رو به روی هم و کودکان در یک سمت و ما هم در اون سمت. البته اگر ذهن انحراف پرور بخواد اظهار نظر کنه می‌گه حتما اینا خواستن دختراشون جلوی ما بشینن! امان از این ذهن‌های انحراف پرور!! اما الحق و الانصاف خیلی خیلی خوشمزه بود غذاشون. بعد از اون هم یه گیتاری براشون زدم و آخر کیم دختر کوچیک خونواده زحمت رسوندن ما رو به خونه‌هامون کشید... حس خوبیه یه دختر خانوم خوب و ناز شما رو تا دم در خونتون برسونه حتما در زندگی یکبار هم شده امتحان کنید [چشمک]

اما بعد از مهمانی لزلی نوبت خونه مزدا بود که ماشالله انقدر سنگ تموم گذاشته بودن که من خجالت می‌کشیدم اصلا تو صورتشون نگاه کنم. انقدر در این بین هم از دست عماد خندیدیم که نگو و نپرس! عماد دوست جدیدیه که امسال به جمع ایرانیای آفیس پیوسته و به این ترتیب تعداد ایرانیا رو در آفیس به ۳ از ۵ رسونده. حضورش واقعا نعمته چون خیلی اهل حاله!

خدمت شما عارض بشم که کلا این سیر مهمونی رفتن ادامه داشت و اینا. این چند روز هم تعطیله اما برای من که روز تعطیل و غیر تعطیل کلا تفاوتی نداره. به همین خاطر مثل شیر در آفیسم و مشغول به پیش بردن!

فعلا همین تا بعد:

مناجات شبانه:

خدایا شکرت از بابت اینکه تجربه بزرگ زندگی در اینجا رو برای من فراهم کردی. نعمتی که هر روز که می‌گذره اتفاقات قشنگ و قشنگ‌تری این تجربه زیبا رو زیباتر می‌کنن. بقول یکی از دوستام خانه آدم جاییه که دل آدم شاده. درسته سردی و کوچیکی این شهر زندگی خسته کننده‌ای رو شاید برای ما ایجاد کرده باشه اما یه محیط گرم دوستانه چیزیه که من رو شاد می‌کنه. مطمئنم همون طور که تو تا اینجا من رو آوردی و بهترین‌ها رو برام فراهم کردی از این به بعد هم بهترین‌ها رو برای من در نظر داری. بهترین‌هایی که من به بهترین بودنش پی نخواهم برد تا ....