اینجا ادمونتون هوا بالای صفر!
الان که دارم این پست رو مینویسم دمای هوا برای دومین روز متوالی بالای صفره! و این به معنی اونه که دوباره اینجا شده عین بهشت! البته یه بهشت پر گل و شل! الان که تیتر این پست رو مینوشتم یه کم فکر کردم که آیا ارتباطی بین بخشی از این نوشتم و عنوان وجود داره یا نه؟ بعد دیدم که واقعا میشه. اول یه سوال! اگر شما بدونید که هوا خیلی خوبه گرمه و دلچسب! بعد هوس بیرون رفتن و پیاده روی کنید و بقولی لذت بردن از این هوا یکم راه برید و ببینید ای دل غافل این زمین اصلا کاری نداره که شما به چه نیتی اومدید بیرون!؟ اومدید لذت ببرید یا همین جور فقط یه رهگذر بخت برگشتهاید... و قشنگ خواهد اومد و کل لباس زیبایی که به تن شما هست رو گل آلود میکنه. خوب دو راه دارید: یا بیخیال هوا شید و ترجیح بدید در خونه پشت پنجره در حالی که دارید یک لیوان چای دارچین (چای محبوب من) رو مینوشید از هوا لذت ببرید و به رهگذرای بیچارهای که به امید لذت قدم بیرون گذاشتن بخندید (البته نه از روی تمسخر بلکه از روی چیزی که میدونید) و یا بگید جهنم فوقش چیه؟ یه روز باید بیافتم به جون لباسام که تمیزشون کنم از هوا لذت بردم و اگر آدم «خوش نیتی» باشم خاطره خوش هوا رو در ذهنم نگه میدارم و خاطره بد زمین گل آلود رو فراموش میکنم. اگر من باشم و با خون زمینشناسی ماجراجو! حتما حتما دومی رو انتخاب میکنم. اما حالا اگر اگر اگر زنگ بزنید و دو سه تا چهار تا شایدم ۶-۷ تا از دوستاتون رو به پیاده روی دعوت کنید اون موقع چی؟ از اون تیپایید که میگید بابا ولش کن هوا رو حال کن یا اینکه همش حواستون به پاچه شلوار سفید دوستتونه که احتمال داره تو این گل و شل کثیف بشه و بعد شاید شرمندش بشید که آخه تو که میدونستی دیگه چرا دعوت کردی؟! اینجا که میرسیم بنده حقیر شدیدا هنگ کرده و چراغ خطر وجدانم روشن میشه و اسم این دعوت رو شاید بذارم pure donkeiness! (خدایی عجب حکیمانه نوشتما!)
این چند روزه هم کماکان مشغول همه کار بودم. از ایمیل زدن برای نشریه و دستیار کارگردانی بگیر تا خوندن مقالههایی که حضرت استاد برام ایمیل میکنه و سعی در به سرانجام رسوندن این پروپوزال قراضه! خلاصه اینکه یه جورایی سحرخیزی پیشه میکنیم و عین تراکتور به پیش میریم. خداییش حس میکنم اگر بتونم یه ریزه این فتیله همتم رو تنظیم کنم که نه زرد بسوزه و دوده بزنه و نه اینکه ریپ بزنه و مثل آخرین کبریت دخترک کبریت فروش خاموش بشه، جزو مقربین درگاه الوهیت خواهم بود. راستش یه کم هم تصمیم گرفتم سیستمم رو از Multifunctional به Unifunctional تغییر بدم بلکه بتونم اندکی هم کشتی عنقریب به گل نشسته خودم رو به آبهای آزاد برسونم. امیدوارم که بتونم. امید به خدا!
دیروز هم با دوستان رفته بودیم کافه سبزی که تازه باز شده و یه جورایی هم میشه گفت غذاهای ایرانی سرو میکرد. محیط دوستانه و خودمونییه البته اگر یه کم قیمتهاش پایینتر بود یه پاتوق حسابی میشد. هدف هم از این مهمونی خداحافظی (البته این بار خوشبختانه موقتی) از کتی بود که به گفته خودش داشت میرفت آمریکا کروموزوم رنگ کنه! (تو رو خدا ملت میرن گنجشک رنگ میکنن جای قناری میفروشن این میره چی رنگ کنه <خنده>) و محمد علی و خونوادش که برای مدتی تقریبا طولانی از ما جدا میشن و میرن ایران. راستش کم کم این مسئله شدیدا داره اعصاب من رو میره که چرا انقدر دوریهای طولانی مدتی در بین دوستانی که ما در کنار هم احساس امنیت میکنیم داره انقدر زیاد میشه. نمیدونم شاید به گفته آرش سالاری کاریش نمیشه کرد هرچقدر هم سعی کنی که در جایی بمونی که از دوستانت دور نشی ولی اونها میرن. نمیدونم این وسط تقصیر کیه، ما که میخوایم باشیم؟ کسایی که میخوان برن؟ یا زندگی که رسمش حرکته....
امروز داشتم یه پستی رو میخوندم از مرجان که نوشته بود:
آقاى K ميتونه يك دوست خيلى خوب باشه، از اونهايى كه بهش اعتماد كنى و بدونى اونقدر پخته و دنيا ديده است كه با كوچكترين مخالفتى از كوره در نميره، و با كوچكترين تمجيدى پاهاش شل نميشه، آقاى K كاملا به خودش مسلطه، و شايد زيباترين نكته وجوديش اين بود كه تمام حرفهاش رو بدون شخصيت ميزد، نميگفت من، نميگفت تو، در حين صحبت بهت ميفهموند كه كيه و چى آزارش ميده يا چى خوشحالش ميكنه، و دقيقا در همون حالت هم به طرف مقابل منتقل ميكرد كه ايراداتش كجاست و نقاط ضعفش، چيزى كه در واقع همون رك بودنه اما از نوع سياستمدارانه و دلچسبش.
جالب نوشته بود راستش خوشم اومد از طرز قضاوت کردنش. یه جورایی زیرکانه بود... البته خوشبختانه نه از همون زیرکیهای اعصاب خورد کنه زنانه! (الان میگن چه دل پری داره این بابا!!) حالا چی شد که اینو گفتم؟ چند وقت پیش با یه دوستی حرف میزدم بهم میگفت تو بزرگترین مشکلت اینه که هروقت اتفاقی میافته بین خودت و هر احد الناسی بدون اینکه ببینی مقصر تویی یا دیگری شروع میکنی تقلا برای حل مشکل! این یا باعث میشه طرفت خیال کنه تو یک بازنده بالفطره و آدم نپختهای هستی که یه دم اشتباه میکنی و به همین خاطر همیشه عذر خواهی میکنی و یا اینکه طرفت پی میبره که برای تو مهم نیست مسبب مشکل کیه و فقط در راستا با حفظ دوستی تلاش میکنی و به این ترتیب دوستیش با تو محکم تر میشه. اینم یه جور حرفه مگه نه!؟ حالا من چه کنم این وسط <خنده>.
بجای غر زدن بریم سر مناجات شبانه:
خدایا شاکرم مثل همیشه. به این خاطر که همیشه در سختترین شرایط من رو امتحان میکنی. امتحانی که نتیجش مشخصه حرکتی برای کامل شدن! حرکتی برای خود شناسی و خود سنجی. خود سنجی که نتیجش ارزش گذاری برای شخصیتمه. یه حرف درگوشی بزنم. یه قول داده بودم بهت به شرطی که میوه ممنوعه هرگز خورده نشه. میوه ممنوعه خورده شد. حالا من دیگه نمیتونم به این قول پایبند بمونم. اما این وسط یه مسئله پیش میاد اینبار میوه ممنوعه خوردنش به نفع جامعه بشری شد یا به ضررش! <کلی خنده!!!>
خدای مهربونم من هرگز از خطوط قرمزی که برام تعیین کردی فراتر نرفتم. شاید گاهی نگران باشم اما یک اصل در کل کره زمین و قلمرو خداوندی هست و اون هم اینه که هرگز نتیجه خوبی، شرمندگی نخواهد بود.
پینوشت: خدایی این یانی در کنسرتش در Royal Albert Hall غوغا کرده. خیلی به من که انرژی میده

