گزارش هفتگی!
چند روز نبودم و واقعا براش دلیل دارم!! این مدت در آفیس از یک طرف مشغول نوشتن و بقول خودم ماله کشی پروپوزالم بودم و از یه طرف دیگه هم مشغول راست و ریست کردن مجله ایرانیان و بقولی ایمیل زدن به نویسندهها که تو رو به جان بچههاتون مطالب رو سر وقت برسونید. خلاصه از اون ور هم چپ و راست تلفن برای همین منظور! شبها هم که معمولا میرفتم خونه و وبلاگ مینوشتم هم بطور کامل صرف دید و بازدید دوستان و بقول قدیمیا خاطره سازی بود. تمام این دید و بازدید ها هم به هدف برنامه ریزی برای یه سفر سه چهار روزه بود که معمولا چون در طی میهمانی، هدف فراموش میشد نتیجه نهایی همیشه به فردا موکول میشد و ... یه فردای دیگه... یه مهمانیه دیگه.... و تا فردا که دوباره تصمیم بگیریم چه کار کنیم.
اگر بخوام مثل همیشه با جزییات کامل ماجرا رو تعریف کنم فکر کنم میشه ۷-۸ جلد! اما یه خلاصه بگم. اولین مهمونی در این مدت تولد خانوم لیا دختر صاحبخونه علی بود (نویسنده هیچگونه مسوولیتی در قبال علی آزاد و خانوم لیا ندارد!) خانوم لیا کلا دختر خانوم خیلی گلیه و هی چپ میرفت راست میرفت میگفت محسن خوبی؟ احساس خوبی داری؟ همه چیز خوبه. اما از همه خنده دارتر وقتی بود که طفلی بعد از اینکه کلی واین بر بدن زده بود به آسمونها یه سفر اکسپرس داشت. هی چپ میرفت راست میرفت هی همه رو به هم معرفی میکرد هی از همه چیز تعریف میکرد! خلاصه من که غش کردم از خنده از دست این بابا.
بعد از اون نوبت شب یلدا بود. از اونجا که مسافرت خانوم لیا و حومه از منزلشون به مکزیک برای جناب آزاد به منزله یه فرصت طلایی برای یک جوان ماجراجو و یک پارتی اساسیه محسوب میشد، مراسم پرفیض یلدا در منزل ایشون برگزار گردید. اما یه تفاوت کوچولو وجود داشت که از اونجا که حضار این پارتی اساسی جمعی از فرهیختگان و پرریختگان اون مرز و بوم بودن پارتی اساسی با چیزی که در ذهن منحرف گروهی از خوانندگان شکل گرفته اندکی بیش از کمی متفاوت است/ مولف!!
خلاصه کلی غذاهای خوشششششمزه و میوههای خوشمزه تر و اینا و اونا و اینا فراهم بود برای شکمهای مشکل پسند! مراسم موسیقی زنده هم با حضور هنرمندان بزرگ ادمونتون نشین (برای اطلاع بیشتر به کامنت پست قبلی مراجعه شود)، فال حافظ، موسیقی فورکلور تهرانی و بزن بکوب شبانه براه بود. خلاصه حیف که اول مراسم من اصلا حالم خوب نبود و نتونستم زیاد به شکم مبارکم خوش بگذرونم. باری!
فردای اون روز هم منزل خانون لزلی از دیگر مطربان (=موزیسین) گروه سرود دهکده دعوت بودیم. لزلی و خونوادش واقعا آدمهای گلی بودن. از اون خونوادههای اصیل کانادایی. خلاصه وقتی رسیدیم اول بهمون یه نوشیدنی دادن و لزلی گفت به خدا این واین ۰ درصد الکله! و برای اینکه به ما ثابت کنه آورد و روی شیشه رو نشونمون داد. من که کاملا به شرعی بودن این واین (!) ایمان آورده بودم یه کم چشیدم. مزش مثل سرکه با اسانس لیمو بود! ولی خوشمزه بود. خلاصه یه کیک پنیر خیلی خیلی خوشمزه با پنیر سوخاری هم به عنوان شیرینی آورد که واقعا خوشمزه بود. این جماعت کانادایی مثل جری موشه بسیار به پنیر علاقه مندن! خلاصه بعد از اینکه کلی سخنرانی در تمام زمینهها شد زمان شام رسید. این بخش برای من سخت ترین بخش بود چون سر سفره چاقو و دو نوع چنگال بود. غذا هم یه جور سوپ توری بود که توش نخود سبز و کرم و فکر کنم بازم پنیر بود. یه خوراک سبزیجات، سالاد تانزانیایی (که همون سالاد شیرازی آش و لاش خودمون بود) و برنج به سبک خاور دور و نان. اولش که نشستم در یک حرکت استراتژیک همه سفره رو ور انداز کردم و راستش نفهمیدم این چاقوه کنار چنگالا به چه دردی میخوره! خلاصه وقتی غذا رو خواستیم شروع کنیم علی یواشی گفت اینا قبل از غذا دعا میکنن. اینجا تفاوت ما با این جماعت کفاره! اینا قبل از غذا از خدا تشکر میکنن و ما بعد از غذا! اینجوری ما زبلتریم و به خاطر خوشمزگی غذا از خدا تشکر میکنیم البته اگر به مزاج مبارکمون سازگار باشه [چشمک]. اما راستش من نمیدونستم الان باید چشمم رو ببندم یا نه. رومم نمیشد نگاه کنم اینا چشم رو میبندن یا نه. از علی هم نمیتونستم بپرسم چون دعا شروع شده بود. این بود که چشمام رو به حالت نیمه بسته در آوردم که هم حواسم به اقدام بعدی اینا باشه هم کسیم نفهمه چشم بازه یا نه [نیشخند]. بالاخره دعا تموم شد و سرو غذا شروع شد. نکته زیبای این مقال در نحوه نشستن بود پدر و مادر در دو سر سفره رو به روی هم و کودکان در یک سمت و ما هم در اون سمت. البته اگر ذهن انحراف پرور بخواد اظهار نظر کنه میگه حتما اینا خواستن دختراشون جلوی ما بشینن! امان از این ذهنهای انحراف پرور!! اما الحق و الانصاف خیلی خیلی خوشمزه بود غذاشون. بعد از اون هم یه گیتاری براشون زدم و آخر کیم دختر کوچیک خونواده زحمت رسوندن ما رو به خونههامون کشید... حس خوبیه یه دختر خانوم خوب و ناز شما رو تا دم در خونتون برسونه حتما در زندگی یکبار هم شده امتحان کنید [چشمک]
اما بعد از مهمانی لزلی نوبت خونه مزدا بود که ماشالله انقدر سنگ تموم گذاشته بودن که من خجالت میکشیدم اصلا تو صورتشون نگاه کنم. انقدر در این بین هم از دست عماد خندیدیم که نگو و نپرس! عماد دوست جدیدیه که امسال به جمع ایرانیای آفیس پیوسته و به این ترتیب تعداد ایرانیا رو در آفیس به ۳ از ۵ رسونده. حضورش واقعا نعمته چون خیلی اهل حاله!
خدمت شما عارض بشم که کلا این سیر مهمونی رفتن ادامه داشت و اینا. این چند روز هم تعطیله اما برای من که روز تعطیل و غیر تعطیل کلا تفاوتی نداره. به همین خاطر مثل شیر در آفیسم و مشغول به پیش بردن!
فعلا همین تا بعد:
مناجات شبانه:
خدایا شکرت از بابت اینکه تجربه بزرگ زندگی در اینجا رو برای من فراهم کردی. نعمتی که هر روز که میگذره اتفاقات قشنگ و قشنگتری این تجربه زیبا رو زیباتر میکنن. بقول یکی از دوستام خانه آدم جاییه که دل آدم شاده. درسته سردی و کوچیکی این شهر زندگی خسته کنندهای رو شاید برای ما ایجاد کرده باشه اما یه محیط گرم دوستانه چیزیه که من رو شاد میکنه. مطمئنم همون طور که تو تا اینجا من رو آوردی و بهترینها رو برام فراهم کردی از این به بعد هم بهترینها رو برای من در نظر داری. بهترینهایی که من به بهترین بودنش پی نخواهم برد تا ....