بازم تاخیرم زیاد شد و دیگه باید کم کم آپ کنم. گاهی وقت ها اتفاقاتی در زندگی آدم به وجود میاد که تنها و تنها یکبار در سال سر می زنه و از قضا همون یه دفعه همچین تاثیرش رو در وجود آدم می ذاره که برای یک سال آدم رو شارژ می کنه.

انگار همین دیروز بود که با احسان و بروس و دوستای بروس برای تحویل سال نوی میلادی رفتیم میدون چرچیل. به همین زودی یکسال گذشت. آره! پاشو گذاشته رو گاز و دبرو که بریم. اما سال نوی امسال برای من چیز دیگه ای بود. برای تعطیلات آخر سال با بچه ها برنامه گذاشتیم که بریم یک شهر نزدیک ادمونتون به اسم بنف. از ادمونتون تا بنف تقریبا 3 ساعت با ماشینه. این بود که با بچه ها در یک اکیپ 14 نفری که همگی از بهترین و باانرژی ترین و گلترین بچه های ادمونتون بودن، پیش به سوی بنف! توقف اولیه ما در کلگری بود که در مقایسه با ادمونتون واقعا شهر به حساب میاد و یه چلوکباب مشتی سرازیر اندرون معده! جاتون خالی واقعا در این قحطی زدگی غذاهای ایرانی، خیلی چسبید. و بعد حرکت به سوی هتل بنف. بنف شهر کوچیکیه که کاملا تفریحیه و حتما ماجرای تابستون ما و چپ کردنمون در رودخونه رو یادتون هست. در زمستون هم بیشتر ملت میان برای اسکی و اسکیت روی یخ و صد البته مثل ما برای دور هم بودن و لحظات قشنگ ساختن.

صبح ها بیرون میرفتیم و البته بیشتر رانندگی در جاده های برفگیر و البته یه تفریح خیلی باحال به اسم Tobogganing که شامل سوار شدن ما بر یک سورتمه و لییییییییز خوردن پایین بود که همیشه با هیجان و چپ کردن همراه بود! خلاصه خیلی حال داد.

شب ها هم دور هم میشستیم و مافیا بازی می کردیم یا گیتار می زدیم و آواز می خوندیم. خلاصه گاهی انقدر سر و صدا می کردیم که می گفتیم امشب دیگه از هتل شوتمون می کنن بیرون! و گاهی هم انقدر در بازی مافیا غرق می شدیم که دیگه کاملا از این بازی تاثیر می گرفتیم بطوری که دیگه آخر سفر انجام این بازی به علت اشاعه فرهنگ دروغ گویی و نقش بازی کردن، از سوی روحانیون کاروان (!!)  حرام اعلام شد!

از سال نو بگم که آخر خنده بود. تقریبا یه جمعیت 50-60 نفری تو خیابون ریخته بودن که اکثرا مست بودن و بعضیاشون هم مواد شنگول کننده مصرف کرده بودن. خلاصه ما هم که ایرانی و ایرانی نزده می رقصه! شروع کردیم به شلوغ کردن! این مراسم پر فیض با خواندن ترانه های فارسی و گاهی ترانه هایی که آدم رو یاد 12 بهمن می نداخت شروع و با پرتاب کردن دوستان به سمت آسمون به اوج خود رسید. گاهی انقدر دیگه شادی ما جالب می شد که این جماعت مست و باده رو هم ترغیب می کرد بیان و به ما بپیوندن. بعدش هم که سال تحویل شد ما که ول کن نبودیم هی می خوندیم و هی می رقصیدیم و این جماعت کانادایی هم رفته بودن همه تو بار و بزن و بخور و بکش! بعد کلی کولی بازی کلی عکس هم گرفتیم و بعدش برگشتیم خونه.

اینم مهمونی شام به مناسبت پذیرفته شدن مژده در مایکروسافت و همین‌طور شام با تاخیر ازدواج وحید و مژده (اولین زوج سمت راست)

کم کم آخرای سفر شده بود و برگشت به خونه. در برگشت بازهم شکمی رو با چلوکباب آشنا کردیم و برگشت. این آخرین سفر ما با علی گرجی محسوب می شد چون علی بعد از این سفر بساطش رو از شهر ادمونتون جمع می کرد و برای تحصیل می رفت مونت رئال. برای ما که عمری با علی گرجی گفتیم و شاد بودیم و گاهی غر می زدیم.... رفتن علی ماتم بود. چند وقت پیش برای یکی از دوستانم تعریف می کردم که ما اینجا برای خودمون یه خونواده شدیم و به همین دلیل رفتن یکی از اون ها برامون ماتمه (هر چند اون بابا گفت من که نمی فهمم تو چی می گی و چطور می شه به یه آدم انقدر وابسته شد اما این حس بچه گانه برام جالبه _ بابا بعضیا اگر نظر ندن می گن لالن؟!/مولف) خلاصه تو راه که میومدیم با اصرار دوستان من روضه علی گرجی رو تو ماشینمون خوندم که یهو دیدم آتوسا ساکت شد و تا نگاش کردم دیدم زارزار داره اشک می ریزه. انقدر این صحنه تاثیرگذار بود که ناخود آگاه خود علی هم اشکش درمود و واقعا روضه ما کارگر افتاد! (من اگر برم بهشت زهرا فکر کنم حسابی پول در بیارم!) خلاصه منم گفتم آقا غلط کردم اصلا دیگه روضه تعطیل!

فردای روز برگشت گودبای پارتی علی بود. کلی زدیم تو سر و کله هم. بعضی چهره ها غم آلود و بعضیا هم سعی در وانمود کردن شاد بودن داشتن. خلاصه رسید روز رفتن.... 4 تا ماشین علی گرجی رو تا فرودگاه بدرقه کردن و اونجا بود که برای من خاطره اومدنم به این جهنم یخی دوباره زنده شد و اینکه چقدر فرودگاه جای مزخرفیه. جاییه که جدایی ها طولانی مدت می شن. بقول مهدی مستخدمی این چه زندگیه که تا میای یه جا مستقر شی و جای پاتو محکم کنی، تا میای دوستایی پیدا کنی و ریشه بدوونی باید همه رو بذاری و بری یه جای جدید. لحظه وداع با علی خیلی دردناک بود خیلیا گریه کردن و خیلیا دلتنگ شدن اما چیزی که مطمئنم آدمی مثل علی گرجی شاید دیگه در زندگی من دیده نشه. کسی که خوبه و خوبی می کنه بدون اینکه منتظر بازپرداخت باشه. کسی که همه رو به یه چشم نگاه می کنه با کسی دشمن نمی شه و همیشه دوست داره همه دور هم و شاد باشن. علی کانون دوستی ما بود. راستش رو بخواید از الان عزای رفتن وحید و مژده به سیاتل رو گرفتم که اگر این دوتا هم برن من اصلا تو ادمونتون چیکار کنم.

اما امروز رفتم تا بسته ای رو که مامان اینا برام فرستاده بودن رو از دوستی که تازه از ایران اومده بود بگیرم. راستش دل تو دلم نبود که تو بسته چیه. امروز از اون روزا بود کلاس جناب مارتین مثل همیشه کله سحر بود بنابراین باید راس ساعت 8 می رسیدم دانشگاه. خلاصه در یک اقدام ضربتی امروز کلی کار انجام دادم. حالا اینا رو ولش کنید. بالاخره دلم طاقت نیاورد و رفتم آفیس المیرا که ازش بسته ای که می گفتن رو بگیرم. بسته رو گرفتم و دیدم یههههههههههههههههههههههههههههههههه چه چیزی! نمی گم که چی بود توش اما یه کادوی تولد زود هنگام خیلی ناز و خوشگل بود که من از دیدنش انقدر شرمنده شدم که هیچی نداشتم بگم. به خدا اگر محبتی تو این دنیا پاکترین و زیباترین باشه اون محبت مامان گلم و داداش کپلمه! انقدر انقدر خوشحالم کردن که اصلا در پوست خودم نمی گنجم الان.

مامان گلم و داداش کپلم دستتون رو از همینجا می بوسم که انقدر مهربون و با محبتید.

اینم از ماجراهای این مدت دیگه کم کم برم سر مناجات شبانه و بعدم لالا که صبح بتونم باز زود پا شم!

مناجات شبانه:

خدایا شکرت. از چند جهت. یکی اینکه انقدر به من لطف داری که چنین خونواده گلی رو به من دادی. ازت می خوام همیشه مراقبشون باشی و این توفیق رو به من بدی که همیشه خدمتشون رو بکنم. خدایا شکرت که این همه دوستای خوب در کنارم گذاشتن آدم هایی که از کنارشون بودن احساس امنیت می کنی و از اعتماد کردن و محبت کردن به اون ها هرگز متضرر نمی شم. خدایا شکرت از بابت آدم هایی که دور و بر من گاهی شیطنت هاشون ویرانگره. اما شیطنت های اون ها همیشه برای من پلی می شه برای رو به کمال رفتن. خدایا شکرت از دلی که وسعتش قد یه دریاست. خدایا لطف هایی که به من داشتی هرگز تمومی نداره و ازت دو چیز می خوام. اول اینکه اگر روزی فراموش کردم که چقدر به مادر و برادرم مدیونم اون روز آخرین روز زندگیم باشه و دوم اینکه اگر روزی خواستم از دوستانم جدا شم نگن خدا رو شکر که رفت....