محسن و دوقلو های جدیدش
به به! واقعا ممنون از این همه ابراز محبت که به صورت شفاهی و کتبی و بعضا دلی (!!) در زمینه گزارش فستیوالی که در ادمونتون برقرار شده بود به من رسوندید. خوب اما چندتا سوال هم بعضا بصورت خصوصی و بازهم بعضا دلی (!!) در مورد این جمله ازم شده بود:
"اما من به زودی عضو جدیدی به زندگیم اضافه خواهد شد. ایشون هم اکنون در کاناداست و دولت کانادا بهشون اذن ورود دادن تا به زودی عضو جدیدی مونس شبهای تارم بشه. اشتباه نکنید نمی خوام مزدوج بشم. اما به زودی خبرش رو می دم."
خوب اما ماجرا از این قراره که.... قبل از هر چیز. تا حالا شده عاشق بشید، یا شایدم بهتره بگم دیوونه!؟ خوب آدم دیوونه خصوصیتش اینه که یهو به سرش می زنه یه کاری بکنه در راستا با رسیدن به چیزی که دیوونشه! این موجود بدون توجه به هرگونه عاقبتی که تنها ممکنه این دیوونگیش در پی داشته باشه اعم از مادی و معنوی کار رو انجام می ده. و خوب من هم یهو به سرم زد که ....

و بعله یهو به سرم زد که یه گیتار Acoustic-Electric بگیرم و در یک اقدام ضربتی رفتم و از eBay این خوشگل رو خریدم تا من و دوقلوهام بشیم مونس همدیگه تو شبهای پرستارمون.
اما این از این. اما ما دیروز به طور کامل با ارسال یکی دو ایمیل از طرف اساتید گروه زمین شناسی دانشگاه آلبرتا برای همیشه به فکر ادامه دادن در دپارتمان زمین شناسی خاتمه دادیم تا بازهم مثل همیشه با شمشیر آخته بریم که این فصل زندگیمون رو هم تموم کنیم تا ببینیم فصول دیگه چه رنگی خواهد بود. راستش یه کم فکر کردم دیدم بهتره به جای اینکه هی از این شاخه به اون شاخه بپرم همین راهی رو که دارم می رم رو به سرانجام برسونم و بقول معروف خلاص!!!!
خلاصه امروز هم در یک حرکت انقلابی راس ساعت 7 صبح از خواب پا شدم و بعد از درست کردن یه ناهار خوشمزه دوچرخم رو به سمت دانشگاه تازوندم تا محکمتر از همیشه شروع کنم به کار روی تزم.
این چند وقته خبر زیاد نیست یا بهتره بگم خبر قابل عرضی نیست... More news will be published upon request.
اما مناجات شبانه:
خدایا! این چند مدت در راستا با شبگردی هام شروع کردم باهات از دریچه نویی حرف زدن. می دونم که این دنیا تمامش مثل چرخ و فلکی می مونه که مارو از پایین میبره بالا و در حالیکه عطشمون برای رسیدن به بالا هر لحظه بیشتر می شه، می بینیم که در بالاترین نقطه ایم و همه چیز زیر پاهامونه... لبخند غرور آمیزی می زنیم... به پایین نگاه می کنیم و مردمی که از پایین به ما نگاه می کنن... با غرور خاصی بهشون لبخند می زنیم غافل از اینکه تا چند لحظه پیش این خود ما بودیم که با حسرت به چرخ و فلک نشینان نگاه می کردیم.... هنوز سرمست غروریم که چرخ و فلک آروم آروم ما رو به پایین میاره و بازهم می شیم همون مردمی که با حسرت به بالا می نگریستن.
"اما من به زودی عضو جدیدی به زندگیم اضافه خواهد شد. ایشون هم اکنون در کاناداست و دولت کانادا بهشون اذن ورود دادن تا به زودی عضو جدیدی مونس شبهای تارم بشه. اشتباه نکنید نمی خوام مزدوج بشم. اما به زودی خبرش رو می دم."
خوب اما ماجرا از این قراره که.... قبل از هر چیز. تا حالا شده عاشق بشید، یا شایدم بهتره بگم دیوونه!؟ خوب آدم دیوونه خصوصیتش اینه که یهو به سرش می زنه یه کاری بکنه در راستا با رسیدن به چیزی که دیوونشه! این موجود بدون توجه به هرگونه عاقبتی که تنها ممکنه این دیوونگیش در پی داشته باشه اعم از مادی و معنوی کار رو انجام می ده. و خوب من هم یهو به سرم زد که ....

و بعله یهو به سرم زد که یه گیتار Acoustic-Electric بگیرم و در یک اقدام ضربتی رفتم و از eBay این خوشگل رو خریدم تا من و دوقلوهام بشیم مونس همدیگه تو شبهای پرستارمون.
اما این از این. اما ما دیروز به طور کامل با ارسال یکی دو ایمیل از طرف اساتید گروه زمین شناسی دانشگاه آلبرتا برای همیشه به فکر ادامه دادن در دپارتمان زمین شناسی خاتمه دادیم تا بازهم مثل همیشه با شمشیر آخته بریم که این فصل زندگیمون رو هم تموم کنیم تا ببینیم فصول دیگه چه رنگی خواهد بود. راستش یه کم فکر کردم دیدم بهتره به جای اینکه هی از این شاخه به اون شاخه بپرم همین راهی رو که دارم می رم رو به سرانجام برسونم و بقول معروف خلاص!!!!
خلاصه امروز هم در یک حرکت انقلابی راس ساعت 7 صبح از خواب پا شدم و بعد از درست کردن یه ناهار خوشمزه دوچرخم رو به سمت دانشگاه تازوندم تا محکمتر از همیشه شروع کنم به کار روی تزم.
این چند وقته خبر زیاد نیست یا بهتره بگم خبر قابل عرضی نیست... More news will be published upon request.
اما مناجات شبانه:
خدایا! این چند مدت در راستا با شبگردی هام شروع کردم باهات از دریچه نویی حرف زدن. می دونم که این دنیا تمامش مثل چرخ و فلکی می مونه که مارو از پایین میبره بالا و در حالیکه عطشمون برای رسیدن به بالا هر لحظه بیشتر می شه، می بینیم که در بالاترین نقطه ایم و همه چیز زیر پاهامونه... لبخند غرور آمیزی می زنیم... به پایین نگاه می کنیم و مردمی که از پایین به ما نگاه می کنن... با غرور خاصی بهشون لبخند می زنیم غافل از اینکه تا چند لحظه پیش این خود ما بودیم که با حسرت به چرخ و فلک نشینان نگاه می کردیم.... هنوز سرمست غروریم که چرخ و فلک آروم آروم ما رو به پایین میاره و بازهم می شیم همون مردمی که با حسرت به بالا می نگریستن.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:41 توسط محسن
|