اول این رو بگم که از اونجا که امشب یک گزارش موجز به مادر کبیرم دادم، این پست رو خاطره نمی نویسم.


منبع عکس

"محسن! تو جمع که هستی خیلی ضایع می خندی!" (!!) "محسن! چرا تو جمع که نشستی انقدر خودت رو می گیری" (!!) "محسن! تو جمع که هستی چرا انقدر شوخی می کنی و جلف بازی در میاری؟" (!!!!!!!!!!) "محسن! تو نباید فلان حرف رو به فلانی اونطوری بگی باید اینطوری می گفتی که خوشش بیاد!" (!!!!!*n) "بابا محسن این جواد بازیا چیه در میاری شیر و ماست می خری؟!"
نکته اضطراری (!): مامان جان! به خدا کسی بهم چیزی نگفته! این پست تنها در پاسخ به یکی از دوستانمه! نه خودمه! به پیر به پیغمبر! (بوس!)
اگر جای محسن رو عوض کنید و اسم خودتون رو جاش بذارید، جملات به گوشتون خیلی آشنا میان، نه؟ درسته شاید در طول زندگیمون از میلیون ها نفر... نه عمر دایناسور که نداریم میلیون ها نفر! ده ها نفر از این سبک جملات حکیمانه شنیده باشیم. خوب چه باید کرد. سوال رو اینطور می پرسم، کی می شه یه طراح خوب بود.

سناریوی اول!:
روزای اول دوران کودکیم رو به یاد دارم. مرحوم پدر هی بهم می گفت: محسن اینکار رو نکنیا! اون کار رو بکنیا! مبادا فلان جا بری! مبادا فلان چیز رو بخوری! و من بدون فکر کردن می پذیرفتم. الان خوشحالم از اینکه به اون حرف ها اعتماد کردم. الان ضرر نکردم و خوشحالم از اینکه حرف پدرم اون موقع به دلم نشست که تجربه ها رو نمی شه تجربه کرد.

سناریوی دوم!:
یه بار داشتم با یه دوستی (!!!) حرف می زدم. زمین رو به آسمون می بافتم و آسمون رو به زمین بخیه می کردم که باب دل اون حرف بزنم که خوشش بیاد... نشد! سنگ ماند و آبرو رفت!

سناریوی سوم!:
یه بار دیگه داشتم با یه دوست دیگه (!!!) حرف می زدم. این دوست دیگه خیلی دوست بود!  خیلی وقت بود که منتظرش بودم. اندفعه آسمون و زمین هیچ ارتباطی باهم نداشتم. چشمامو بستم و ماجرای چیزی که 3-4 سال محسن بود رو گفتم.... بازم نشد!!! آب این بار بازم رفت اما سنگ به طور افتخاری خودش رو کنار کشید. چیزی که می خواستم نشد اما خوب از خودم راضی بودم. کی می دونه چرا؟ من که نمی دونم (چشمک!)
در پایان سناریوی دوم موجی از ملامت و ندامت و ...امت به سمتم روانه شد! چرا اینطور گفتی. "من" جای تو بودم این کار رو می کردم. باید سیاست گاهی به خرج داد و از این حرفا. اما من که خودم از خودم راضی بودم آیا کافی نبود!؟ (چقدر سوال می پرسم؟!)

سناریوی چهارم!:
تو خیالم هزار بار خودم رو آنالیز کردم. از سال 61 تا حالا. خوب بزرگ شدم... اوه! چقدر کلی! یعنی چی بزرگ شدم؟ یعنی کم کم می تونم به خودم اعتماد کنم؟ یعنی وقتی کسی از محسن خوشش نمیاد می تونم جلوش از "خودم" دفاع کنم. وقتی کسی به رفتاریم می توپه به جای اینکه مثل عروسک خیمه شب بازی بشم می تونم تو خودم غربالش کنم (اگر املاش درست باشه!). خوب تا اینجا خوبه... اوه اوه یه خط قرمز! فکر کنم همون طور که من به طراحی مجسمه خودم افتخار می کنم (طرح از خودمه) بد نباشه قانون کپی رایت رو در مورد مجسمه هایی که دیگران از خودشون ساختن به کار بگیرم! بقول شاعر کلاغه نشم که بیام راه رفتن کبک رو یاد بگیرم و خسر دنیا و الآخره شم! خوب پس بیام حالا یه نگاه به مراحل ساخت این پیکر که امروز شده محسن بندازم!

مرحله اول:
کودکی راه می رفت. دستش خورد به بخاری سوخت! تو ذهن کودک: بخاری خطر داره! آدم رو می سوزونه! وووی جیزززززززه! پدر-مادر (نه پسر همسایه!): عزیزم به این نباید نزدیک بشی. این خطر ناکه "باید یاد بگیری" که از پس داغی بخاری بر نمیای، عاقلانم نیست که بخوای بر بیای. راهتو عوض کن!
اولین ضربه های پتک رو روی یه تیکه سنگ شنیدم. شیرین بود!

مرحله دوم:
نوجوانی خودش رو این ور و آنور می زد. دنبال نمی دونم چی بود... خودشم نمی دونست. اما از اینکه توجه ها بهش جلب بشه اساسی حال می کرد. پسر همسایه (نه پدر مادر): اگر دستت رو روی بخاری بتوانی 20 ثانیه نگه داری خیلی "مردی"! تو ذهن نوجوان: من اگر دستم رو بچسبونم به بخاری بقیه خوششون میاد. (عجب خریه این نوجوان!) نوجوان چنین کرد دستش سوخت! شیرین بود یا نبودش رو نمی دونم اما دوستاش براش کف زدن! دستش سوخت اما کلی بقیه حال کردن!
صدای ضربه های پتک کماکان شنیده می شود!

مرحله سوم:
جوانی رسید. پدر را در خانه ندید! او در خانه نبود! کجا بود نمی دونم شاید تو یه دنیای جدید تو یه خونه جدید! جوان بود مادر بود یه جوان دیگر! خوب هر سه "دگر خواه" بودند. اینبار "دگر" کسی نبود جز مادر و جوان (2)! سخن در هوا زیاد بود. باید اینطور کنی باید اونطور کنی باید بری بالا باید بیای پایین. اووووووووووه! ماشالله! چقدر کامنت! اما خوب جوان می دونست که خوب کدومه بهتر کدومه. یه جاهایی لایی می کشید و تپی میافتاد تو چاله! چاه که نبود یه redesign می کرد میومد بیرون...
صدای ضربه های پتک شنیده نمی شود! اما صدای ظریف قلم روی یه چیزی شبیه پیکر آدم میاد!

مرحله چهارم:
جوان یه تکون خورد تالاپی افتاد اینور دنیا! خوب یه نگاه کرد به دور و برش... از گذشته تا کنون! دور و برش پر بود از دوستای خوب. کسایی که می شد بهشون اعتماد کرد و از باهاشون بودن لذت برد. یه جامعه داشت که توش کسی بود بس قابل احترام. چک حاجی رو رو سنگ بذاری، سنگ آب می شه! جل الخالق! چجوری این همه آدمه توپ دورش جمع بودن؟ تو جیباش یه Google Search کرد دید از حَبِ محبت خبری نیست! یه نگاه تو خودش کرد. دید بابا عجب مجسمه ای ساخته اما یه کمش مونده بود.
صدای ضربه های ریز قلم ریز میاد با ریتم موسیقی گیتار! پیکر پیکر آدمه شکیم نیست اما هنوز معلوم نیست کیه!

مرحله پنجم (یکی مونده به آخر):
جوان (هنوز جوان!! چقدر دوران تحولش زیاد شده! مشکل خودشه آخه خیلی از این سلولای خاکستری کار می کشه در جهت optimization!)، یه نگاه تو درون دور و بریاش کرد دید اوووووووووووووووه چقدر مجسمه های قشنگ! (زیر نویس: قشنگ یه لفظ نسبی است! و به نوع نگاه خود بیننده ربط دارد). اینبار از پسر ناباب همسایه و پدر و مادر خبری نبود. دوستی بهش گفت اینطور باشی بهتره ها! خوب جوان نوع نگاه دوست رو پسندید و از مجسمه دوست خوشش اوومد. دو راه داشت: Redesign یا غربال کردن؟ اولی باید دوباره قلم ریز رو می ذاشت زمین و چکش رو بر می داشت. خوب... اینجاست که آدم گیج می شه؟! چیکار باید کرد حالا. اونطور باشم که دیگران دوست دارند یا اونی که خودم دوست دارم؟ شیر تو شیری شد!!!
صدای ضربه های ریز قلم قطع شد. ریتم موسیقی هم ایضا! جوان گیج شده! داره فکر می کنه.

مرحله آخر:
جوان تو همین گیج بازیا بود که شد 11 سپتامبر و یه هواپیما شترق رفت تو برجک دو قلوش! البته می گن هواپیما بوده! بعضیا میگن فقط یه نسیم بوده که وزیده! از دست این جراید که چقدر اغراق می کنن گاهی واقعا آدم خودشم هم باورش می شه که هواپیما بوده و درب و داغونش کرده! چمی دونم شایدم نبوده! بگذریم به من چه (چشمک). خلاصه جوان گیج ما پریشون هم شد! شد قوز بالاقوز!
حالا بریم سر دو سناریوی در پیش:
1- جوان گیج داستان ما بره سراغ طرح دوستان و شروع کنه چکش زدن به چیزی که همون دوستان رو دورش جمع کرده، همون چیزی که اون رو "اون" کرده، همون چیزی که براش "اعتماد به نفس" ساخته یا،
2- عقاید دیگران رو بریزه تو قالبی که با دستاش بر حسب چیزی که در توانش می دیده ساخته و ببینه اصلا با چیزی که حداقل خودش از خودش انتظار داره می خوره یا نه.

خوب جواب دو سوال با شما. اما از اونجا که بنده به عنوان نویسنده حق نظرم محفوظه جواب خودم رو می دم:
من اگر جای جوان بودم به هنر دستم اعتماد می کردم. به کامنت کسی به چشم A REDESIGN COMMAND نگاه نمی کردم چون این اولین دستوری نبوده که بهم داده شده و مسلما آخریش هم نخواهد بود پس به فکر بهره برداری خواهم بود تا یه REDESIGN! من همینم. با همه قابلیت هام و همه ناتوانی هام. تا زمانی سعی می کنم ناتوانی هام رو کمرنگ کنم که به قیمت کم کردن قابلیت هام نباشه. اگر مجبور باشم ناتوانی هام رو کمرنگ کنم قابلیتهام رو ارتقا می دم اما نه به قیمت استفاده از چکش.
یادم باشه روی چکش نوشته:
"This hammer can be used upon YOUR request".
بریم سر مناجات شبانه:
خدای من! شاکرم بخاطر من وجودیم. بخاطر چیزی که من رو من کرد. بخاطر دستی که دستم رو گرفت و پیکرم رو تراشید. بخاطر خدای مهربونی که مهربون ها رو کنارم چید مبادا که لکه رنگی مجسمه مرمری رو خراب کنه. ممنونم از خدایی که اونروز که بهش گفتم این مجسمه بی نهایت زیباست.... بی نظیره و از همه بالاتره... تبر رو به دستم داد و گفت اینبار باید بیاموزی که تبر بزنی به چیزی که خیال می کنی بهترینه. تبر زدم اینبار... پسر همسایه نگفت... خدایی گفت که از روزگار بخاری داغ کنارم بود....