سوتی در مهمانی! هدیه مارتین!
خوب خوب خوب! اول یه چیز بگم به دوستان وبلاگ خون شامل عزیزان در وطن و عزیزان خارج از وطن! لطفا لطفا لطفا در مورد چیزایی که من تو وبلاگم می نویسم من رو سوال پیچ نکنید. چون اینجا برام در حکم جایی رو داره که اگر آمپر چسبوندم از چیزی، خودم رو توش خالی کنم پس علاقه ای به توضیح مجدد در مورد اون ها ندارم.
تشکر!

اما بشنوید از وقتی که ما بعد از مدت ها بالاخره لایحه دعوت کردن دوستان به منزل که با قید دو سه فوریت به مجلس خونه ابلاغ شده بود، رو تصویب کردیم! اما راستش اون روز شرایط در خونه ما به شدت بحرانی اعلام شد! چون از یه طرف افتاده بودیم به جون خونه که بقولی آبرو داری کنیم و از یه طرف هم لیست خرید، تهیه و مدام Revise می شد. خلاصه تیم مدیریت بحران به سرعت بر شرایط مستولی شد و کم کم غذا ها هم که شامل خورش قرمه سبزی و لازانیا بود در آستانه خروج از مطبخ قرار می گرفتند! که ناگهان! تیم کنترل کیفیت (جناب مهدی خ) اومد و خورش رو چشید و در چشمان حق به جانب بنده که به سان آشپزی بس چیره دست در انتظار به به و چه چه بودم، نگاه کرد و گفت این چرا سبزیاش انقدر سبز و خامه؟ من رو می گید یهو یادم افتاد که ای دل غافل!!!!!! من اصلا سبزی رو سرخ نکردم و همینطور خام خام ریختم تو آب! خلاصه حالا ساعت چنده؟ 7! از اون ور من که حسابی گیج و ویج بودم در دیگ برنج رو برداشتم دیدم واییییییی چه شفته ای داره به من لبخند می زنه! خلاصه حسابی قاطی بودم که تیم واکنش سریع (مهدی ص) که بقول خودش استاد ماست مالیه رسید و با خونسردی شیرازی (!) گفت بذارید من درستش می کنم. خلاصه من که هی می گفتم آقا این رو بریزید بره اوضاعش خیلی خرابه! اما مهدی هی می گفت صب بده! (=صبر بده = صبر بکن!). این وسط یهو در زدن و جناب احسان و شهام خان کبیر تشریف آوردن. خلاصه ما هم طی یک برنامه از پیش تعیین شده مهدی خ رو به عنوان مسوول مذاکره فرستادیم که سر مهمون ها رو گرم کنه که ما هم به کارمون برسیم حالا از اونجا که اصولا هرچی سنگه مال این پای لنگه منه پریزای برق نصف خونه از کار افتاده بود طوری که ما مجبور بودیم پلو پز رو بذاریم تو پذیرایی!!!!!!!!!!! دیگه نمی دونید مهدی ص چه که نکرد! خورش قرمه سبزی رو خالی کرد تو ماهی تابه و کلی روغن ریخت توش و یه تفتی داد دوباره ریخت تو قابلمه یه جوش زد دو باره این سیکل در 2 چرخه تکرار شد. صحنه اخر خنده بود و از همه جالبتر از اونجا که من اصولا استاد در گرم کردن مجلس هستم با اومدن غذا انقدر واکنشهای ذوق زده آنه (!!!!!!!) از خودم نشون دادم و به به و اینا گفتم که بقول علی این هات داگ هم درست می کنه انگار خورشت فسنجون درست کرده!!! به هرحال از اونجا که وحید هم دعوت کرده بودم و اون استاد مسلم آشپزی بود با ترس و لرز خاصی نگاه می کردم که وحید الان چیکار می کنه که خدا رو شکری آبرو داری کرد!
فرداش من تصمیم گرفتم در یک حرکت کاملا تبلیغاتی (!) خودم رو آماده کنم که به محض اینکه حضرت مارتین بنده رو با اهدای یک کامپیوتر مفتخر کردن یه میتینگ بذارم و بگم این کار ها رو کردم که نشون بدم من چون کامپیوتر نداشتم هیچی نداشتم ارائه کنم، نشستم روی پروپوزالم. دیده ها و شنیده ها حاکی از اونه که نرخ پیشرفت کار پروپوزال به خوبی بالاست! اما امروز...
ببینم شما اعتقاد به این دارید که اگر یه روز رو خوب شروع کنید تا آخرش خوبه و اگر بد شروع بشه تا آخرش بده؟ من کاملا و صد در صد به این اعتقاد دارم. و خدا رو شکری امروز از اون روزای خوب برام بود. صبح که رفتم بانک و یه موجودی گرفتم که دیگه ایشالله این کارای درخواست مهاجرت رو بفرستم بره و از شرش راحت بشم. بعد همین که رسیدم گفتم برم بالا پیش پیتر ببینم این کامپیوتر ما حاضره یا نه. خلاصه رفتم بالا و مسوول کامپیوتر دیگه ای اونجا بود. بهش گفتم من کامپیوترم آمادست؟ خلاصه اون بنده خدا هم داشت می گشت دنبال کامپیوتر من که پیداش کنه. راستش انتظار همه چیز رو داشتم یه 486 با مونیتور CRT و خلاصه یه چیز قراضه که دیدم اوه! ایمیل من پرینت شده روی یه لپ تاپ دل 13" قرار داره! منم عین این بچه ها که براشون اسباب بازی خریدن گفتم این ایمیل منه حتما این مال منه!!! اما راستش آماده نبود و قرار شد فردا بهم بدنش! خوب خدا رو شکر که یه لپ تاپ نخریدم که رو دستم باد کنه حالا! از اون ور هم سریع یه قرار با جناب مارتین گذاشتم برای فردا که برم سراغش و کلی Show off کنم!
فردا در مورد جلسم می گم منتظر باشید.
اوه راستی اینو یادم رفت! امروز سارا (سارا-دختر دایی) زنگ زده بود. انقدر باهاش گفتم و خندیدم که راستش از وقتی از ایران برگشته بودم انقدر نخندیده بودم! خدا حفظش کنه! تازه سارا کوچولوی من سر کارم رفته و کلی باعث شده که من اینجا بهش افتخار کنم که بابا تو دیگه کی هستی! دمت گرم. خلاصه راستش رو بخواید به این صحبت تلفنی احتیاج داشتم. کلی دل دادیم و قلوه گرفتیم.
اما بریم سر مناجات شبانه که الان مهدی خ میاد و اعلام پایان شیفت شب رو می ده و می ریم پیاده روی شبانه. مهدی هم جزو کساییه که واقعا از باهاش بودن لذت می برم. دوست خوب به خدا نعمته...
مناجات شبانه:
خدای من! شاکرم! مثل همیشه! گاهی چیزایی دور و برمون اتفاق میافته که بقول معروف باعث می شه نگرش ما آپدیت بشه به دور و برمون. گاهی وقتی به یه نقطه خیره می شیم، از دور و برمون غافلیم. شاید بقول تصویر این اتفاقات باعث می شه بزرگ بشیم. نمی دونم اما یه چیز رو خوب می دونم. هیچ وقت تمام راه ها بسته نیستند. اگر ایمان داشته باشم به کسی که من رو تا اینجا برداشته آورده، اگر ایمان داشته باشم به اینکه محسن به خودیه خود شاید تا سر کوچه هم نمی تونست بره و این تو بودی که اون رو به همه جا آوردی گاهی کشوندی گاهی از جایی روندی. اما می دونم گاهی سختی ها تو دنیا خارهای رسیدن به غنچه گل سرخن. باید به این ایمان داشت که اگر نمی تونستم این مسائل و پیش آمدها رو تحمل کنم هرگز خدا من رو به چیزی آزمایش نمی کرد. خوشحالم که در نظر خدا انقدر قابلیت هام بالاست و امیدوارم یه روز خودم هم به این قابلیتها ایمان بیارم. اما هنوز یه سوال برام مونده. چرا؟ چرا اینجا؟ چرا همه چیز زنجیر وار پشت هم؟ چرا یهو ....{خود سانسوری!}
تشکر!

اما بشنوید از وقتی که ما بعد از مدت ها بالاخره لایحه دعوت کردن دوستان به منزل که با قید دو سه فوریت به مجلس خونه ابلاغ شده بود، رو تصویب کردیم! اما راستش اون روز شرایط در خونه ما به شدت بحرانی اعلام شد! چون از یه طرف افتاده بودیم به جون خونه که بقولی آبرو داری کنیم و از یه طرف هم لیست خرید، تهیه و مدام Revise می شد. خلاصه تیم مدیریت بحران به سرعت بر شرایط مستولی شد و کم کم غذا ها هم که شامل خورش قرمه سبزی و لازانیا بود در آستانه خروج از مطبخ قرار می گرفتند! که ناگهان! تیم کنترل کیفیت (جناب مهدی خ) اومد و خورش رو چشید و در چشمان حق به جانب بنده که به سان آشپزی بس چیره دست در انتظار به به و چه چه بودم، نگاه کرد و گفت این چرا سبزیاش انقدر سبز و خامه؟ من رو می گید یهو یادم افتاد که ای دل غافل!!!!!! من اصلا سبزی رو سرخ نکردم و همینطور خام خام ریختم تو آب! خلاصه حالا ساعت چنده؟ 7! از اون ور من که حسابی گیج و ویج بودم در دیگ برنج رو برداشتم دیدم واییییییی چه شفته ای داره به من لبخند می زنه! خلاصه حسابی قاطی بودم که تیم واکنش سریع (مهدی ص) که بقول خودش استاد ماست مالیه رسید و با خونسردی شیرازی (!) گفت بذارید من درستش می کنم. خلاصه من که هی می گفتم آقا این رو بریزید بره اوضاعش خیلی خرابه! اما مهدی هی می گفت صب بده! (=صبر بده = صبر بکن!). این وسط یهو در زدن و جناب احسان و شهام خان کبیر تشریف آوردن. خلاصه ما هم طی یک برنامه از پیش تعیین شده مهدی خ رو به عنوان مسوول مذاکره فرستادیم که سر مهمون ها رو گرم کنه که ما هم به کارمون برسیم حالا از اونجا که اصولا هرچی سنگه مال این پای لنگه منه پریزای برق نصف خونه از کار افتاده بود طوری که ما مجبور بودیم پلو پز رو بذاریم تو پذیرایی!!!!!!!!!!! دیگه نمی دونید مهدی ص چه که نکرد! خورش قرمه سبزی رو خالی کرد تو ماهی تابه و کلی روغن ریخت توش و یه تفتی داد دوباره ریخت تو قابلمه یه جوش زد دو باره این سیکل در 2 چرخه تکرار شد. صحنه اخر خنده بود و از همه جالبتر از اونجا که من اصولا استاد در گرم کردن مجلس هستم با اومدن غذا انقدر واکنشهای ذوق زده آنه (!!!!!!!) از خودم نشون دادم و به به و اینا گفتم که بقول علی این هات داگ هم درست می کنه انگار خورشت فسنجون درست کرده!!! به هرحال از اونجا که وحید هم دعوت کرده بودم و اون استاد مسلم آشپزی بود با ترس و لرز خاصی نگاه می کردم که وحید الان چیکار می کنه که خدا رو شکری آبرو داری کرد!
فرداش من تصمیم گرفتم در یک حرکت کاملا تبلیغاتی (!) خودم رو آماده کنم که به محض اینکه حضرت مارتین بنده رو با اهدای یک کامپیوتر مفتخر کردن یه میتینگ بذارم و بگم این کار ها رو کردم که نشون بدم من چون کامپیوتر نداشتم هیچی نداشتم ارائه کنم، نشستم روی پروپوزالم. دیده ها و شنیده ها حاکی از اونه که نرخ پیشرفت کار پروپوزال به خوبی بالاست! اما امروز...
ببینم شما اعتقاد به این دارید که اگر یه روز رو خوب شروع کنید تا آخرش خوبه و اگر بد شروع بشه تا آخرش بده؟ من کاملا و صد در صد به این اعتقاد دارم. و خدا رو شکری امروز از اون روزای خوب برام بود. صبح که رفتم بانک و یه موجودی گرفتم که دیگه ایشالله این کارای درخواست مهاجرت رو بفرستم بره و از شرش راحت بشم. بعد همین که رسیدم گفتم برم بالا پیش پیتر ببینم این کامپیوتر ما حاضره یا نه. خلاصه رفتم بالا و مسوول کامپیوتر دیگه ای اونجا بود. بهش گفتم من کامپیوترم آمادست؟ خلاصه اون بنده خدا هم داشت می گشت دنبال کامپیوتر من که پیداش کنه. راستش انتظار همه چیز رو داشتم یه 486 با مونیتور CRT و خلاصه یه چیز قراضه که دیدم اوه! ایمیل من پرینت شده روی یه لپ تاپ دل 13" قرار داره! منم عین این بچه ها که براشون اسباب بازی خریدن گفتم این ایمیل منه حتما این مال منه!!! اما راستش آماده نبود و قرار شد فردا بهم بدنش! خوب خدا رو شکر که یه لپ تاپ نخریدم که رو دستم باد کنه حالا! از اون ور هم سریع یه قرار با جناب مارتین گذاشتم برای فردا که برم سراغش و کلی Show off کنم!
فردا در مورد جلسم می گم منتظر باشید.
اوه راستی اینو یادم رفت! امروز سارا (سارا-دختر دایی) زنگ زده بود. انقدر باهاش گفتم و خندیدم که راستش از وقتی از ایران برگشته بودم انقدر نخندیده بودم! خدا حفظش کنه! تازه سارا کوچولوی من سر کارم رفته و کلی باعث شده که من اینجا بهش افتخار کنم که بابا تو دیگه کی هستی! دمت گرم. خلاصه راستش رو بخواید به این صحبت تلفنی احتیاج داشتم. کلی دل دادیم و قلوه گرفتیم.
اما بریم سر مناجات شبانه که الان مهدی خ میاد و اعلام پایان شیفت شب رو می ده و می ریم پیاده روی شبانه. مهدی هم جزو کساییه که واقعا از باهاش بودن لذت می برم. دوست خوب به خدا نعمته...
مناجات شبانه:
خدای من! شاکرم! مثل همیشه! گاهی چیزایی دور و برمون اتفاق میافته که بقول معروف باعث می شه نگرش ما آپدیت بشه به دور و برمون. گاهی وقتی به یه نقطه خیره می شیم، از دور و برمون غافلیم. شاید بقول تصویر این اتفاقات باعث می شه بزرگ بشیم. نمی دونم اما یه چیز رو خوب می دونم. هیچ وقت تمام راه ها بسته نیستند. اگر ایمان داشته باشم به کسی که من رو تا اینجا برداشته آورده، اگر ایمان داشته باشم به اینکه محسن به خودیه خود شاید تا سر کوچه هم نمی تونست بره و این تو بودی که اون رو به همه جا آوردی گاهی کشوندی گاهی از جایی روندی. اما می دونم گاهی سختی ها تو دنیا خارهای رسیدن به غنچه گل سرخن. باید به این ایمان داشت که اگر نمی تونستم این مسائل و پیش آمدها رو تحمل کنم هرگز خدا من رو به چیزی آزمایش نمی کرد. خوشحالم که در نظر خدا انقدر قابلیت هام بالاست و امیدوارم یه روز خودم هم به این قابلیتها ایمان بیارم. اما هنوز یه سوال برام مونده. چرا؟ چرا اینجا؟ چرا همه چیز زنجیر وار پشت هم؟ چرا یهو ....{خود سانسوری!}
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 23:41 توسط محسن
|