کنفرانس یعنی... علم تعطیل بشتابید به سوی شکم-1
تا حالا هرچی کنفرانس رفته بودم تو دیار خودمون بود. تجربه ای از چیزی که یه کنفرانس خارجی می تونه باشه شاید نه تنها برای من بلکه برای هر دانشجویی لازمه که بدونه بابا ترس از مقاله دادن یه ترس واهی بیشتر نیست.
این دو روز والنتیر بودم. حتما یادتون هست که در پی عدم موافقت سوپروایزر محترم با پرداخت هزینه کنفرانس در یک اقدام شهادت طلبانه رفتم و شدم داوطلب! برای کسایی که شاید اطلاعی نداشته باشن که والنتیر یعنی چی باید بگم والنتیر: موجودی است به غایت اجتماعی! به دنبال دوست یابی (از هر نوع)، گذراندن وقت به صورت بسیار بهینه... یا حداقل در خیالاتش بهینه و ترجیحا مراقب هر فرصتی برای بهره گیری از هر چیز مجانی (در این صورت بهش می گن گرند والنتیر Grand Volunteer). خلاصه من هم به پیشنهاد جناب مارتین محترم شدم والنتیر که نه حاج مارتین سر کیسه رو اندکی شل کنه و نه بنده از تجربه کردن کنفرانس بی بهره بمونم.
روز اول کنفرانس که برای رجیستر شدن رفته بودم بعد از رجیستر هیچی دیگه بهم ندادن در حالیکه به تقریبا همه والنتیرا یه کیف و فیش غذا میدادن و طرف هم با کمال گیجی می گفت نمی دونم این چیزا رو به والنتیرا باید بدیم یا نه؟ خلاصه بدشانسی ما همین جا به اتمام نمی رسید. من که سحر خیز و کام روا رفته بودم برای خدمت به جامعه بشری (!) اصلا نمی دونستم بابا کنفرانس در اینجا حداقل یعنی بخور بخور!!! چشمتون روز بد نبینه هر جا سرم رو می چرخوندم پر بود از یه عالللللللمه شیرینی جور وا جور آب میوه های مختلف و کلی هم قهوه و چمی دونم هر جور نوشیدنی که فکرش رو بکنید. حالا من و احسان بینوا هر دو روزه. ثانیه ها برام به سختی می گذشت انگار یه تشنه رو بردی دم چشمه آب ... چشمه آب چیه چشمه دوغ آبعلی اونم با نعناع بعد بگی نخور! خلاصه بعد از لحظات سختی که داشتم نوبت کنفرانسی شد که من در اون والنتیر بودم. انقدر جمعیت زیاد بود که نگو و نپرس! خلاصه جلسه پر مغزی بود و بعد هم وقتی آخرین نفر حرفش رو تموم کرد یه دستی زد و گفت وقت نهاره! حالا از نهار بشنوید. من که تو صف نهار نرفتم اما انقدر انقدر انقدر مفصل بود که ملائکه و روح در یک سفر فوق العاده (Express trip) میومدن زمین که از نعمات زمینی بهره ببرن و ... من بینوا.. روزه! حالا هرکی رد می شد خیال می کرد من غریبی می کنم یا فیش ندارم یا ازم می پرسیدن چرا نمی ری نهار یا بهم می گفتن می خوای فیش غذا برات بگیرم اگر نداری خلاصه منم می گفتم نه بابا من روزم. خلاصه راستش دیگه فرار و بر قرار ترجیح دادم و دبرو دانشگاه! خلاصه اینم از والنتیری با اعمال شاقه! جلسه بعدازظهر هم خیلی خنده دار بود تقریبا همه به جز من و رئیس جلسه از کبک بودن بطوری که انقدر بعضیاشون انگلیسی رو بد حرف می زدن که یهو جلسه شد به زبان فرانسه! خلاصه از اون بدتر سمینار مکانیک سنگ بعدازظهر بود که انقدر مزخرف و آماتور بود که من یه جاش به سختی جلو خندم رو گرفتم!!!!!!!!
ماجرای بدشانسی ما به همین جا هم ختم نمی شد... فرداش........... راستش الان خیلی خوابم میاد بقیش رو فردا می گم به همراه مناجات شبانه
این دو روز والنتیر بودم. حتما یادتون هست که در پی عدم موافقت سوپروایزر محترم با پرداخت هزینه کنفرانس در یک اقدام شهادت طلبانه رفتم و شدم داوطلب! برای کسایی که شاید اطلاعی نداشته باشن که والنتیر یعنی چی باید بگم والنتیر: موجودی است به غایت اجتماعی! به دنبال دوست یابی (از هر نوع)، گذراندن وقت به صورت بسیار بهینه... یا حداقل در خیالاتش بهینه و ترجیحا مراقب هر فرصتی برای بهره گیری از هر چیز مجانی (در این صورت بهش می گن گرند والنتیر Grand Volunteer). خلاصه من هم به پیشنهاد جناب مارتین محترم شدم والنتیر که نه حاج مارتین سر کیسه رو اندکی شل کنه و نه بنده از تجربه کردن کنفرانس بی بهره بمونم.
روز اول کنفرانس که برای رجیستر شدن رفته بودم بعد از رجیستر هیچی دیگه بهم ندادن در حالیکه به تقریبا همه والنتیرا یه کیف و فیش غذا میدادن و طرف هم با کمال گیجی می گفت نمی دونم این چیزا رو به والنتیرا باید بدیم یا نه؟ خلاصه بدشانسی ما همین جا به اتمام نمی رسید. من که سحر خیز و کام روا رفته بودم برای خدمت به جامعه بشری (!) اصلا نمی دونستم بابا کنفرانس در اینجا حداقل یعنی بخور بخور!!! چشمتون روز بد نبینه هر جا سرم رو می چرخوندم پر بود از یه عالللللللمه شیرینی جور وا جور آب میوه های مختلف و کلی هم قهوه و چمی دونم هر جور نوشیدنی که فکرش رو بکنید. حالا من و احسان بینوا هر دو روزه. ثانیه ها برام به سختی می گذشت انگار یه تشنه رو بردی دم چشمه آب ... چشمه آب چیه چشمه دوغ آبعلی اونم با نعناع بعد بگی نخور! خلاصه بعد از لحظات سختی که داشتم نوبت کنفرانسی شد که من در اون والنتیر بودم. انقدر جمعیت زیاد بود که نگو و نپرس! خلاصه جلسه پر مغزی بود و بعد هم وقتی آخرین نفر حرفش رو تموم کرد یه دستی زد و گفت وقت نهاره! حالا از نهار بشنوید. من که تو صف نهار نرفتم اما انقدر انقدر انقدر مفصل بود که ملائکه و روح در یک سفر فوق العاده (Express trip) میومدن زمین که از نعمات زمینی بهره ببرن و ... من بینوا.. روزه! حالا هرکی رد می شد خیال می کرد من غریبی می کنم یا فیش ندارم یا ازم می پرسیدن چرا نمی ری نهار یا بهم می گفتن می خوای فیش غذا برات بگیرم اگر نداری خلاصه منم می گفتم نه بابا من روزم. خلاصه راستش دیگه فرار و بر قرار ترجیح دادم و دبرو دانشگاه! خلاصه اینم از والنتیری با اعمال شاقه! جلسه بعدازظهر هم خیلی خنده دار بود تقریبا همه به جز من و رئیس جلسه از کبک بودن بطوری که انقدر بعضیاشون انگلیسی رو بد حرف می زدن که یهو جلسه شد به زبان فرانسه! خلاصه از اون بدتر سمینار مکانیک سنگ بعدازظهر بود که انقدر مزخرف و آماتور بود که من یه جاش به سختی جلو خندم رو گرفتم!!!!!!!!
ماجرای بدشانسی ما به همین جا هم ختم نمی شد... فرداش........... راستش الان خیلی خوابم میاد بقیش رو فردا می گم به همراه مناجات شبانه
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:2 توسط محسن
|