همیشه به جمله ای معتقد بودم. اما کم کم حکایت ما شد حکایت کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! همیشه می گفتم زندگی تنها یه شوخیه. باید تنها بهش خندید. زندگی یک آینه است که وقتی توش نگاه می کنی خودت رو بهت بر می گردونه، اگر بخندی بهت می خنده و اگر بهش سخت بگیری بهت سخت می گیره. و من یه چند وقتیه که از کوزه شکسته آب می خوردم...

این چند روزه روز زیادی سختی رو نداشتم. تنها به این فکر می کردم که یه چیزی رو آماده کنم تحویل جناب مارتین بدم. راستش رو بخواید حکایت ما هم شده مثل ملانصرالدین!! "می گن یه روز ملا راه میافته تو خیابون و هر کی رو می بینه می گه فلان جا دارن نذری می دن برید بگیرید! مردم هم دوان دوان به اون سمت می رن. انقدر مردم به اون سمت می ره که خود ملا هم اون وری میره با یه ظرف!" ما هم انقدر گفتیم مارتین فلان مارتین بهمان که از اون بنده خدا یه غول ساختیم. خلاصه تو این دو سه روز به شدت مشغول جمع و جور کردن داده ها بودیم که امروز که خدمت حضرت استاد می رسیم عرق شرم بر جبین مبارک نقش نبنده و مورد هجوم احیانا واقع نشیم!! خلاصه بعد از جمع و جور کردن داده ها پیش به سوی رییس!
طبق روال گذشته جناب مارتین یا کله صبح قرار میذاره یا لنگ ظهر! خلاصه این سری اندکی به بنده لبخندی زده و ساعت 9 رو برای دیدار انتخاب کرد. من هم که معمولا 10 به سمت دانشگاه روانه می شم از ترس اینکه این فرصت طلایی رو که به خیالم هر 70 سال یک بار تکرار می شه رو از دست ندم از تمام وسایلی که امکان زنگ زدن دادن دارن ساعت 9 بیدار شدم. خلاصه عین کسایی که نطق انتخاباتی دارن یه صبحونه پر انرژی تقدیم بدن کردیم و یه جست زدم روی رخشم و پیش به سوی دانشگاه!
از نکات بسیار خوشایند اینجا اینه که شما به راحتی در خیابون های فرعی می تونید معنی واقعی یک آسفالت "مزخرف" رو درک کنید! به طوری که ناله رخش بینوای من رو در میاره. به هرحال جاده خراب و مسیر در دست تعمیر و هوای نامساعد نمی تونستن محسن رو از ملاقات مشتاقانه با جناب مارتین باز دارن! و اتفاقا نزدیک دپارتمان که رسیدم ایشون رو روبه روی دانشکده کشاورزی دیدم که در حال نوشیدن قهوه بودن و من هم که دیدم نگاه ایشون در چشمان نافذ رخش من گره خورده با قیافه ای علاقه مند نشون می دادم که دارم میام!!
و بعد از چند تمرین آزمایشی رفتیم به دیدن این بنده خدا. و ایشون انقدر خوب و مهربان با من برخورد کرد و انقدر وقت گذاشت که راستش من جا خوردم! خلاصه من هم با یه لبخند پیروزمندانه از این که جعبه شیرینی که از ایران به منظور پاچه خواری خدمتشون تقدیم کرده بودم کار خودش رو کرده به سمت آفیس روانه شدم.
در گیر و دار بالا پایین کردن مقالاتم بودم که جناب تزرا هم آفیسیم که این روزها سخت سخت و بسیار سخت و طاقت فرسا مشغول بررسی پیگیر انتخابات آمریکا از یک طرف و یورو 2008 از طرف دیگر هست اومد و گفت من همه لیترچر ریویو (Literature review) ی تو رو می خوام. منو می گید شدم کمال تعجب! بابا این دیگه کیه! خلاصه من هم با زبون بازی خاص خودم که البته دوره های زیادی رو هم در زمینه "چگونه آدم ها را بپیچانیم!" ایشون رو دست به سر کردیم. اما اگر اینه .... وا ویلا!
اما بشنوید از دیروز!
اول یه عکس باحال:


جاتون خالی تمرین داشتیم اونم از نوع قایق سواری! از اونجا که چند وقته روحیه ورزشکاری اندام بنده رو فرا گرفته سوار بر رخش به سمت اژدها می تازیم! اما این بار اژدها آماده تر از همیشه بود! خلاصه بعد از اینکه با بچه ها دم در I-House قرار گذاشتیم با دوچرخه به محل تمرین قایق سواری رفتیم. وقتی که ما هم میریم کل ترافیک شهر می ریزه به هم چون حدود 10-12 تا دوچرخه سوار با هم و دنبال هم پیش میرن! خلاصه رسیدیم و بعد از مسلح شدن به جلیقه زد غرق شدن(!) و پارو پیش به سمت قایق. خلاصه اول در جهت جریان پارو زدیم و پیش می رفتیم. سرعت پیشرفتمون هم خوب بود اما... موقع برگشت به بندر (!) دیگه نه ما جون داشتیم نه جهت آب موافق بود. خلاصه با هر جون کندنی بود و با هر زور و زحمتی بود شروع کردیم به پارو زدن. از طرف دیگه هم تعداد پارو زن ها به حدی زیاد بود که ما تقریبا 4 انگشت تا غرق شدن فاصله داشتیم! اما از اونجا که ایرونی جماعت حتی دم مرگ هم دست از شوخ طبعیش بر نمی داره ماها شروع کردیم. لیدر وقتی می دید ماها خسته ایم می گفت از 20 می شمارم به 1 رسیدم استراحت. حالا ما شروع کردیم: 20-19-18-12-5-6-8-14-2-1-4-15 و خلاصه از یه طرف داشتیم جون می کندیم از یه طرف مرده بودیم از خنده. اما بالاخره رسیدیم و حالا خر بیار باقالی بار کن! باید همه راه رو هم با دوچرخه بر می گشتیم. اما از اونجا که تعدادمون زیاد بود می چسبید و از همه مهمتر و باحالتر هم این بود که رفتیم آی هاوس و یه شام توپی هم در یک جمع بسیار دوستانه مهمون دوست عزیز علی گرجی بودیم که الحق و والانصاف لقب پدر پیر I-House برازندشه و باید بهش مدال بازی جوانمرده رو داد! چون همیشه با آغوش باز پذیرای همه کس هست. خلاصه یکی از نعمتهای این دانشگاه و این شهر همین علی گرجیه.
خلاصه اینم دیروز و امروز ما...
مناجات شبانه:
خدایا! آدمیزاد موجود عجیبیه. برای دیگران نسخه می پیچه اما وقتی خودش گرفتار می شه نسخه های خودش رو فراموش می کنه. انقدر ناتوان می شه که می رسه به ته خط و یهو می زنه به سرش! تو این مرحله مغز رو Shut down می کنه و می گه هر چه پیش آید خوش آید! بعد از یه مدت که در عالم بی خیالی طی طریق می کنه می بینه ای دل غافل این دنیام با همه مشکلاتش زده به دنده بی خیالی! خدای من! همیشه به تو به عنوان اولین کمک نگاه می کردم نه آخرین کمک. همیشه خودت می دونستی محسن چطور آدمیه چطور می شه تکونش داد و از خواب بیدارش کرد و چطور می شه به خوابی عمیق فرو بردش. خدایا شاکرم از همه خوابهایی که دیدم تا از خواب بیدار شدم

پی نوشت:
اسارت در تلویزیون من رو از مونسم دور کرده. امشب با گیتارم بازهم آشتی خواهم کرد. چون عشق من، گیتار