راستش یه چند روزی بود که در حال جمع و جور کردن کارهای تزم از یک طرف و از طرف دیگه گشتن برای پیدا کردن جواب خیلی "چراها" من رو حسابی از وبلاگ نوشتن دور کرده بود تا اینکه دو تا برنامه توپ باعث شد که بازهم یه سری به این دفترچه خاطراتم بزنم.

چیزی که ما از این جماعت کانادایی فهمیدیم یه دل الکی خوشه که خدا می دونه سر و تهش کجاست! اما خوب بالاخره هنر آدم دیدن و آموختنه. باید دید و آموخت و به کار بست...
اما بقول سوپروایزر محترم What's new?
چند وقت پیش یعنی اوایل جولای بود که به ما گفتن آقا امروز روز تولد کاناداست و اینجا برنامه های جالبی دارن. خوب برای من که اولین سالم در کانادا و ادمونتون تا حدود 2 ماه دیگه تموم می شه دیدن این چیزها خیلی مزه می ده. خلاصه بعد از اینکه صبح حسابی به تفریحات "سالم" گذرونده شد از بچه ها شنیدیم که طرفهای عصر یه جا به اسم High Level Bridge آبشار هست! جل الخالق! پیش خودم گفتم خوب این هم حتما از کرامات کاناداست که در یک روز بخصوص یهو آبشار از زیر زمین در میاد! باورتون نمی شه؟ اینم سند!!


بعله! اینم از کرامات کانادا! این اتفاق نادر تنها یکبار در سال میافته و اون هم به این خاطره که 150 سال پیش که ادوارد کانادا (کاشف کانادا) اومد اینجا رو کشف کرد اینجا مرد و به همین خاطر هر سال اینجا از زیر زمین آبشار درمیاد!!!!!!!!!!!! اما بعد از این داستان که زاییده ذهن پویای خودم بود (!!) مثل اینه که سه چهار تا شلنگ توپ میارن و د بپاش!!!! و می شه آبشار!
و بعد از این ماجرا با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم برای دیدن آتیش بازی به Grandion Square. اینجا راستش آتیش بازی خیلی باحاله. سیل خروشان جمعیت بود که به سمت گرندین میرفت. می شد همه مردم ادمونتون رو یه جا دید. خلاصه ما بودیم و یه 10 نفر دیگه که از شانس ما همه از رو همین پله رد شدن که جلوی من بینوا که آخرین نفر بودم رو گرفتن که شرمنده پل بسته می باشد!!!! حالا من بینوا مجبور بودم یه دور قمری بزنم که برسم اون ور به محل آتیش بازی. جاتون خالی که چه شیر تو شیری بود خلاصه بعد از مشکلات فراوان جناب علی آزاد و کیوان رو گیر آوردم و نشستیم به دیدن آتیش بازی و بعدشم پیش به سوی خونه. عجب افتضاحی بود این ایستگاه مترو! و این جماعت هم که از یک سنت نمی گذرن تو این شلوغی و شیر تو شیری دو تا ایستگاه کنترل بلیط هم گذاشته بودن و بر ترافیک تا 100 برابر افزوده بودن!!!!! یادش بخیر که تو اینجور روزها ایران اتوبوس و مترو مجانی بود.
بعد از این روز علی پیشنهاد داد که بچه های I-House دارن میرن Calgary و Lake Louise و به من گفت اگر می خوای بیا. خوب این برای من بهترین فرصت بود که از این شهر پامو بذارم بیرون و ببینم کانادا کانادا که می گن چیه؟
علی گرجی کبیر که تو این جور برنامه ها همیشه پیشتازه مثل همیشه رهبری گروه رو به همراه چند نفر دیگه بر عهده داشت. بقول علی شریف دیگه کم کم علی باید به فکر راه انداختن کاروان حج هم باشه! دیگه کم کم یهو برنامه جور شد و من هم اولین سفرم به بیرون ادمونتون رو انجام دادم. ما دوتا ماشین سواری درخواست داده بودیم که از اونجا که شرکت اجاره دهنده سواری نداشت به جاش یه جیپ و یه Mitsubishi بهمون دادن و کلی هم طفلکی ها عذر خواهی کردن و گفتن حتی لازم نیست باک جیپ رو پر تحویل بدید! خوب ما هم از خدا خواسته سوار شدیم و پیش به سوی کلگری!!
در کلگری به مدت 2 هفته یه برنامه ایه به اسم Stampede که تلفیقیه از آتیش بازی، شهربازی، موسیقی، نمایشگاه و بالاخره گاوبازی!! راستش ما به نیت گاوبازی رفتیم اما خوب .... نشد (خنده). وقتی به کلگری رسیدیم شهر کلا حال و هوای گاو بازی داشت! همه کلاه کابویی سرشون بود و اینا! طبق برنامه رفتیم اول تو یه هتل مستقر شدیم و بعد رفتیم که یه دلی از عذا در بیاریم و پیش به سوی رستوران ایرانی برای خوردن چلوکباب. اما یه گروهمون هم رفتن برای دیدن این مراسم. خلاصه کلی حال داد! جاتون واقعا خالی بود و از همه جالب تر هم دیدن افرادی از نژادهای غیر ایرانی در رستوران بود. اما راستش رو بخواید این کباب کجا و کباب پسران کریم کجا (به این می گن ضد تبلیغ!).
بعد از اینکه شکم مبارک راضی شدن که بریم، به همراه سه علی (علی آزاد و شریف و گرجی) رفتیم برای دیدن استم پید. جاتون خالی از چیش بگم که حق مطلب رو ادا کرده باشم؟ اصلا بذارید چند تا عکس بذارم:

نه! زمین کج نیست این یه عکس هنری از جناب علی آزاده!

اینم یه لشگر از نوازندگان که توش همه جور سازی به مقدار کافیییییی (!!!!!!) وجود داشت. اما نکته ای که من الان متوجه شدم این بود که همه سازها مارکشون یاماها بوده!

در انتهای این شهر بازی یه پارک دیگه ای بود که توش چادرهای سرخپوستی بود و پر بود از سرخپوست اما راستش چیزی که جلب نظر میکرد این بود که بجای 100 تا پر رو سر و چپق دوستی، شلوار جین و سیگار لباس فرم سرخپوستا بود.

اما این عکس ماجراها دارد! از اونجا که این کلاها رو باید می خریدیم و شعار ما در سفر خرج کمتر لذت بیشتر بود، لنا و کامیلو هر کدوم یه دونه از این کلاها خریده بودن و وقتی ما اومدیم به یه رستوران ایرانیه دیگه به اسم House of Kabob تک تک بچه ها بهصورت دو نفری با این کلاها عکس انداختن.
خلاصه از حور و پریان هم که نگم دیگه که ماشالله آباد کرده بودن اونجا رو و ما نمی دونستیم سرمون رو بندازیم زیر یا هوا رو نگاه کنیم!!
خلاصه فرداش برنامه حرکت به سمت Lake Louise بود. جای بسیار قشنگی بود. یه Hostel کرایه کرده بودیم که اونجا شب رو به صبح برسونیم اما این وسط یه مشکل وجود داشت. و اون هم این بود که ما 9 نفر بودیم و 2 تا اتاق 4 تخته داشتیم. این بود که در یک اقدام خداپسندانه علی آزاد نقش دهقان فداکار داستان رو بازی کرد و روی زمین خوابید و فرزانه هم به عنوان حسابدار گروه بهش 10دلار جایزه داد! البته من هم متکام رو به علی دادم و بدون متکا خوابیدم اما کسی بهم جایزه نداد و به این ترتیب همیشه چهره ها بی نام و نشان می مانند (!!). فردا پا شدیم و با بچه ها به سمت جاهای دیدنی اونجا. از اونجا که کلا ماشین ما مجهز به سیستم صوتی بود که MP3 پخش نمی کرد، سفر ما داشت به صورت بی موسیقی پیش می رفت که ذهن خلاق ما در یک اقدام ضربتی Laptop علی گرجی رو به سیستم صوتی ماشین وصل کرد و دیش دیش! و حسابی ترکوندیم!
Lake Louise جای بسیار دیدنی بود. خیلی من رو یاد سرسبزی ایران خودمون مینداخت با یک تفاوت. اینجا قدر می دونن و اونجا نه. از زیباییاش اگر بخوام بگم ترجیح می دم رو عکس ها باشه:

اینجا Lake Morain هست که یه دریاچه ایه تو همون حوالی و تمام اکیپ ما در سفر (از راست به چپ: پیمان، علی آزاد، محسن که نشسته، کتی، فرزانه، علی شریف، علی گرجی، لنا، کامیلو و سعید)

اینم ما و دوست جدیدمون آقا خرسه! (یاد مهندس مهین راد بخیر همیشه این جوک رو تعریف می کرد: چرا هرچی خوبه خانومه مثل خورشید خانوم، مهتاب خانوم، خانوم گل و هر چی بده آقاه مثل آقا دزده، آقا گرگه).

اینم Lake Louise که واقعا جای زیبایی بود. یه هتل هم داشت که مال ثروتمندان بود نه ما. اما از اونجا که ما اصولا کم نمیاریم رفتیم تو هتل و یه چرخی توش زدیم. تو هتلش یه فروشگاهی بود که یک عالمه سنگ های قشنگ با قیمت های قشنگتر داشت! یاد روزی افتادم که سنگهایی که جمع کرده بودم رو گذاشتم سر کوچه!

بعد از اون روز دیگه فردا روز برگشتن بود اما خوب ما که یک روز رو هم که از دست نمی دادیم. این بود که رفتیم یه شهر دیگه به اسم:


واقعا شهر زیبایی بود. راه های ماشین رو داخل شهر محدود بود و همه پیاده این ور اون ور می رفتن. گاهی بارون شدیدی میومد و گاهی هوا آفتاب می شد. اما خنده دار ترین ماجرای ما داستان Canoe سواریمون بود! ما که دیگه بعد از 4 جلسه Dragon Boating دیگه خیال می کردیم استاد مسلم قایق سواری هستیم سوار قایق شدیم و دبرو! پارو بزن پارو بزن... واقعا زیبا و به یادموندنی بود یاد مرداب انزلی بخیر... خلاصه قایق ها کنار هم جمع شدیم و عکس و بگو و بخند و دور زدیم که برگردیم که ناگهان:

قایقمون چپ کرد تو رودخونه و ما شدیم مووووووووووش آب کشیییییییییییده! این هم ماییم که سعی می کنیم قایق پر آبمون رو خالی کنیم!
راستش تجربه با حالی بود البته به شرطی که آب به همین اندازه هم کم عمق باشه!!
در آخر هم برگشتیم کلگری که سعید رو بدرقه کنیم و برگردیم و گفتیم برای آخرین بار کبابی بر بدن بزنیم! این بود که بازهم رفتیم. اما این دفعه دیگه مردیم از خنده! خانوم پیشخدمت یک خانم کانادایی بود که انگار هرگز در زندگیش اسم غذاهای ایرانی رو هم نشنیده بود حالا چطور شده بود اینجا پیشخدمت الله و اعلم! خلاصه ما فقط این بنده خدا رو سه بار برگردوندیم چون غذای اشتباهی آورده بود!! خلاصه بعد از اینکه کلی گفتیم و خندیدیم دیگه کم کم باید برمی گشتیم. در راه برگشت هم که داستان ما تموم نمی شد اشتباهی راه رو رفتیم و بجای راه درست راه قدیمی رو اومدیم. یاد سفر شیراز بخیر! اما خوب سرانجام رسیدیم!!

خدا رو شکر. خدا رو شکر که این سه روز سفر به خوبی گذشت. می گن اگر می خوای کسی رو بشناسی باهاش سفر برو. من هم در این سفر خیلی چیزها رو دیدم. خیلی خوب ها رو که با وجودی که در کنارم بودن خوبیشون رو ندیده بودم. یاد مرحوم پدر بخیر وقتی می گفت تو سفر همه کس باید بود. مهندس و دکتر و هرچی فقط برای بیرون سفره و من هم در این سفر این رو دیدم که همه یک دست بودن و یک پیکر و همه سعی می کردن که بهشون خوش بگذره. واقعا به داشتن چنین دوستانی افتخار می کنم.
مناجات شبانه:
خدای من! همیشه می دونم که در هر جا هم باشم تو هم هستی. می دونی حتی در سفر هم می شد حست کرد. می شد دید وقتی می گید به یادم باشید به یادتون هستم یعنی چی. می شد دید وقتی تو پمپ بنزین بچه ها برای اینکه نمازشون قضا نشه به نماز ایستادن، تو به ما بازهم لبخند زدی. و آخر سفر ما رو خودت امضا کردی. همه چیز خوب بود چون این پاداش خوب هاست. پروردگار من! به زندگی لبخند زدن راحته زمانی که این رو درک کنی که خالق این دنیا و خالق این زندگی کسی هست که به روت همیشه لبخند می زنه.
خدایا شکرت