داوطلبین گرامی! ورق ها بالا!
"مراقبین محترم! اجرای بند 3!"، "داوطلب گرامی!....." این اصطلاحات بعضا خاطره انگیز رو هممون به خاطر داریم مخصوصا زمانی که کنکور رو می خواستیم ضربه فنی کنیم! اما این بار امروز نوبت من بود که مثل میر غضب ها وایسم بالا سر 60 تا طفل معصوم (بعضیاشون معصوم تر!!!) و امتحان بگیرم.
از چند وقت پیش یه استرس خاصی داشتم. نه به خاطر .....اینا <چشمک> بلکه به خاطر امتحان! اما این مدلش خیلی عجیب غریب بود! من TA درس اتوکد هستم و تقریبا از 2-3 هفته پیش استاد درس مربوطه به ما آماده باش کامل داده بود که همه باید راس ساعت 5 در دفتر بنده حضور به هم رسانده و اظهار حضور کنن! خلاصه ما هم همینطور گیج و گنگ بودیم و اصلا عمق فاجعه رو درک نکرده بودم تا زمانی که ارژنگ که خودش این درس رو داشت نمونه سوالای میان ترم پارسال رو آورد که از من بپرسه و دیدم ای دل غافل! اینا دیگه چی چیه! حالا چه روزیه؟ دیروز روزی که امتحان هست! یا علی!!!!!!!!!!!
خلاصه شد روز امتحان! دل تو دلم نبود. حتی استاد مربوطه به ما جوابها رو که هیچی سوالا رو نداد یه دور بخونیم! مام همینطور با اعتماد به نفس سینه رو سپر کردیم و رفتیم تو! سوال ها رو گرفتم و رفتم تو اتاق گاز... ببخشید اتاق امتحان! خلاصه همین طور داشتم ورقه ها رو می ذاشتم روی میز که این بندگان خدا میان بشینن سر کارشون. اما دل تو دلم نبود! صدای ضربان قلبم رو می شنیدم! حالا چرا الله و اعلم! بالاخره سوالا رو پخش کردم و جماعت دانشجو به سان کسایی که به میز غذا دعوت شدن اوومدن تو! بعضیا مثل کسایی که غذای مورد علاقشون جلوشونه بعضیاشونم مثل من زمانی که مامان کوفته درست می کرد. دوست نداشتن بیان اما خوب مجبور بودن <خنده>. از همه باحالتر این بود که دیدم این بندگان خدا به من دارن نگاه می کنن. خوب من هم با یه لبخند بهشون نگاه کردم که دیدم یکیشون پرسید شروع کنیم؟ من هم گفته هر وقت مایل بودید؟ ک دیدم کلاس زد زیر خنده! من که تازه دوزاریم افتاده بود که اینا منتظر من بودن که فرمان حمله رو صادر کنم یه خنده ای کردم مثل اینکه من مثلا خواستم یه روحیه به شما بدم! خلاصه امتحان شروع نشده اولین سوال مطرح شد! "میتونیم ماشین حساب استفاده کنیم؟" خوب من هم با اعتماد به نفس گفتم آره چرا که نه! هنوز کلام از دهن عزم خروج نکرده دیدم همچین بزرگ رو برگه نوشته ماشین حساب بی ماشین حساب! منم کماکان با اعتماد به نفس ادامه دادم: اما تو این امتحان نمی تونی از ماشین حساب استفاده کنی و برای اینکه خودم رو از تک و تا نندازم مثل کسایی که عصبانین که چرا روی برگه رو نمی خونی، پا شدم و رو تخته درشت نوشتم: ماشین حسابا غلاف پلیز! خلاصه نفس راحتی کشیدم بخیر گذشت. از اون ورم واسای اینکه سرم رو مشغول کنم بلکه این جوانان غیور خجالتشون بیاد و دور من یکی رو برای جواب دادن خط بکشن لپ تاپ مبارک رو آتیش کردم و همچین رفتم تو بحرش که انگار داشتم آنلاین با سفینه دیسکاوری چت می کردم. گاهی هم واسا اینکه همچین تریپ خشن بیام زیر چشمی یه چشم غره بهشون می رفتم و البته لبخند به بعضی دیگر!! <لبخند>.
که ناگهان دومی اومد! یکی دستش رو بلند کرد و من شدید خودم رو زدم به کوچه علی چپ انگار اون بنده خدا اصلا اونجا حضور فیزیکی نداره هیم به خودم می گفتم محلش نذار! اصلا چیزی اونجا نیست! توهمه! که دیدم بابا اصلا از رو نمی ره این بود که بازم پا شدم و رفتم بالاسرش. راستش یه چیزی پرسید که اصلا نفهمیدم چی بود! گفتم بذار استاد بیاد از اون بپرس. گفت: آخه زمان رو از دست می دم. گفتم خوب هرچی فکر می کنی درسته بنویس. اونم گفت: همین کار رو کردم اما قرار نیست اون به صلاحدید من نمره بده! همچین مشت محکمی زد اندر دهان استعمار! که ناگهان استاد اومد و من رو نجات داد. من هم باز با همون بداخلاقیی که خاص مراقبین جو زدست <نیشخند> (مثل educational comment) گفتم استاد جان! بیا ببین این چی می گه و خودم برگشتم سر تماسم با دیسکاوری!!!!!! خلاصه پا شدم امضا بگیرم که همه سر جلسن که یهو یکی اومد و گفت می خوام برم دستشویی! طفلی با یه هیجانی اینا رو می گفت که معلوم بود پای حیثیت در میونه!!!!!! خلاصه من موندم نکنه این بخواد کاری خلافی چیزی بکنه. این بود که انسانیت نذاشت و گفتم ورقت رو بذار روی میز و برو چیز کن زودی بیا! بنده خدا هم گذاشت رو میز و با سرعتی به سمت در یورش برد که من یاد مسابقات المپیک افتادم اونم نیمه نهایی!
خلاصه شانس که نداریم! رسیدیم به یکی گفت من آی دیم رو نیاوردم! حالا استاد جانم گفته بود آی دی ها رو چک کن ببین همه همونن که هستن! (چی گفتمممم!). خلاصه من چیکار باید می کردم؟ این بود که از اونجایی که من روحیه اعتمادم در جاهای خاصی یهو فعال می شه گفتم: باشه عزیزم! مشکلی نیست به کارت برس <لبخند>. و خلاصه نشستیم که یه نفسی بکشیم که دو نفر همزمان دو تا سوال یکسان پرسیدن! تا اینجا مشکلی نبود. مشکل اینجا بود که به یکیشون یه جواب دادم اما تا به نفر بعد برسم نظرم عوض شد و به اون یکی یه جواب دقیقا متضاد دادم!! خلاصه برگشتم و عین آدم هایی که بطور کامل اندر گل گیر افتاده بودن مونده بودم. از یه طرف وجدان فریاد می زد: ای بی چشم و روی نمک نشناس فرصت طلب آدم فروش و.... (البته من با وجدان قبلا شدیدا دعوام شد و از اونجا دلش پر بود!) از یه طرفم نمیدونستم اصلا چیکار باید کرد؟؟! این بود که رفتم به هردوشون گفتم من اینجوری فکر می کنم اما از اونجا که من ورقه ها رو تصحیح نمی کنم بهتره از خود رییس بپرسی! با این سیاست هم خودم رو از تک و تا ننداختم و هم اینکه روحیه انسان دوستیم رو دنگ مثل پتک بزنم تو سر اینا <خنده>! خلاصه 5 دقیقه بعد استاد اومد و من هم در عین اینکه نقش دهقان فداکار رو به خوبی برد پیت اجرا می کردم رفتم و گفتم این دو تا سوال دارن. خلاصه شادی زائد الوصفی بر من مستولی شد وقتی نوشتم 5 دقیقه مانده است! بالاخره تموم شد و من هم ورقه ها رو جمع کردم و تحویل رییس دادم و خلااااااص!
از یه طرف یه تریپ سخنرانی فلسفی با مامان محترم داشتیم که مفادش به زودی منتشر می شود! شایدم نشود! سریع بریم سر مناجات شبانه:
مناجات شبانه:
خدای مهربون مثل همیشه ازت تشکر می کنم به خاطر اینکه در صفحه زندگی برام قامت وزیر رو ساختی و وقتی سردرگمی من رو در این عرصه و در بین این همه حرکت که مجاز بهش هستم دیدی، با دست خودت من رو به جلو رووندی. گاهی وقت ها نمی دونم چرا بعضی چیزا یه جور بی منطقی جور در نمیان. نمی دونم چرا اما این رو می دونم که که از اونجا که تعداد چیزهایی که همینطور بی منطق برام جور می شدن دهها برابر نداشته هاست این رو هم بر پایه حکمتت می ذارم. بهت اعتماد دارم و این اعتماد من رو به آینده خوشبین می کنه. هرگز از تو نه نشنیدم اما "صبور باش" رو چرا....
از چند وقت پیش یه استرس خاصی داشتم. نه به خاطر .....اینا <چشمک> بلکه به خاطر امتحان! اما این مدلش خیلی عجیب غریب بود! من TA درس اتوکد هستم و تقریبا از 2-3 هفته پیش استاد درس مربوطه به ما آماده باش کامل داده بود که همه باید راس ساعت 5 در دفتر بنده حضور به هم رسانده و اظهار حضور کنن! خلاصه ما هم همینطور گیج و گنگ بودیم و اصلا عمق فاجعه رو درک نکرده بودم تا زمانی که ارژنگ که خودش این درس رو داشت نمونه سوالای میان ترم پارسال رو آورد که از من بپرسه و دیدم ای دل غافل! اینا دیگه چی چیه! حالا چه روزیه؟ دیروز روزی که امتحان هست! یا علی!!!!!!!!!!!
خلاصه شد روز امتحان! دل تو دلم نبود. حتی استاد مربوطه به ما جوابها رو که هیچی سوالا رو نداد یه دور بخونیم! مام همینطور با اعتماد به نفس سینه رو سپر کردیم و رفتیم تو! سوال ها رو گرفتم و رفتم تو اتاق گاز... ببخشید اتاق امتحان! خلاصه همین طور داشتم ورقه ها رو می ذاشتم روی میز که این بندگان خدا میان بشینن سر کارشون. اما دل تو دلم نبود! صدای ضربان قلبم رو می شنیدم! حالا چرا الله و اعلم! بالاخره سوالا رو پخش کردم و جماعت دانشجو به سان کسایی که به میز غذا دعوت شدن اوومدن تو! بعضیا مثل کسایی که غذای مورد علاقشون جلوشونه بعضیاشونم مثل من زمانی که مامان کوفته درست می کرد. دوست نداشتن بیان اما خوب مجبور بودن <خنده>. از همه باحالتر این بود که دیدم این بندگان خدا به من دارن نگاه می کنن. خوب من هم با یه لبخند بهشون نگاه کردم که دیدم یکیشون پرسید شروع کنیم؟ من هم گفته هر وقت مایل بودید؟ ک دیدم کلاس زد زیر خنده! من که تازه دوزاریم افتاده بود که اینا منتظر من بودن که فرمان حمله رو صادر کنم یه خنده ای کردم مثل اینکه من مثلا خواستم یه روحیه به شما بدم! خلاصه امتحان شروع نشده اولین سوال مطرح شد! "میتونیم ماشین حساب استفاده کنیم؟" خوب من هم با اعتماد به نفس گفتم آره چرا که نه! هنوز کلام از دهن عزم خروج نکرده دیدم همچین بزرگ رو برگه نوشته ماشین حساب بی ماشین حساب! منم کماکان با اعتماد به نفس ادامه دادم: اما تو این امتحان نمی تونی از ماشین حساب استفاده کنی و برای اینکه خودم رو از تک و تا نندازم مثل کسایی که عصبانین که چرا روی برگه رو نمی خونی، پا شدم و رو تخته درشت نوشتم: ماشین حسابا غلاف پلیز! خلاصه نفس راحتی کشیدم بخیر گذشت. از اون ورم واسای اینکه سرم رو مشغول کنم بلکه این جوانان غیور خجالتشون بیاد و دور من یکی رو برای جواب دادن خط بکشن لپ تاپ مبارک رو آتیش کردم و همچین رفتم تو بحرش که انگار داشتم آنلاین با سفینه دیسکاوری چت می کردم. گاهی هم واسا اینکه همچین تریپ خشن بیام زیر چشمی یه چشم غره بهشون می رفتم و البته لبخند به بعضی دیگر!! <لبخند>.
که ناگهان دومی اومد! یکی دستش رو بلند کرد و من شدید خودم رو زدم به کوچه علی چپ انگار اون بنده خدا اصلا اونجا حضور فیزیکی نداره هیم به خودم می گفتم محلش نذار! اصلا چیزی اونجا نیست! توهمه! که دیدم بابا اصلا از رو نمی ره این بود که بازم پا شدم و رفتم بالاسرش. راستش یه چیزی پرسید که اصلا نفهمیدم چی بود! گفتم بذار استاد بیاد از اون بپرس. گفت: آخه زمان رو از دست می دم. گفتم خوب هرچی فکر می کنی درسته بنویس. اونم گفت: همین کار رو کردم اما قرار نیست اون به صلاحدید من نمره بده! همچین مشت محکمی زد اندر دهان استعمار! که ناگهان استاد اومد و من رو نجات داد. من هم باز با همون بداخلاقیی که خاص مراقبین جو زدست <نیشخند> (مثل educational comment) گفتم استاد جان! بیا ببین این چی می گه و خودم برگشتم سر تماسم با دیسکاوری!!!!!! خلاصه پا شدم امضا بگیرم که همه سر جلسن که یهو یکی اومد و گفت می خوام برم دستشویی! طفلی با یه هیجانی اینا رو می گفت که معلوم بود پای حیثیت در میونه!!!!!! خلاصه من موندم نکنه این بخواد کاری خلافی چیزی بکنه. این بود که انسانیت نذاشت و گفتم ورقت رو بذار روی میز و برو چیز کن زودی بیا! بنده خدا هم گذاشت رو میز و با سرعتی به سمت در یورش برد که من یاد مسابقات المپیک افتادم اونم نیمه نهایی!
خلاصه شانس که نداریم! رسیدیم به یکی گفت من آی دیم رو نیاوردم! حالا استاد جانم گفته بود آی دی ها رو چک کن ببین همه همونن که هستن! (چی گفتمممم!). خلاصه من چیکار باید می کردم؟ این بود که از اونجایی که من روحیه اعتمادم در جاهای خاصی یهو فعال می شه گفتم: باشه عزیزم! مشکلی نیست به کارت برس <لبخند>. و خلاصه نشستیم که یه نفسی بکشیم که دو نفر همزمان دو تا سوال یکسان پرسیدن! تا اینجا مشکلی نبود. مشکل اینجا بود که به یکیشون یه جواب دادم اما تا به نفر بعد برسم نظرم عوض شد و به اون یکی یه جواب دقیقا متضاد دادم!! خلاصه برگشتم و عین آدم هایی که بطور کامل اندر گل گیر افتاده بودن مونده بودم. از یه طرف وجدان فریاد می زد: ای بی چشم و روی نمک نشناس فرصت طلب آدم فروش و.... (البته من با وجدان قبلا شدیدا دعوام شد و از اونجا دلش پر بود!) از یه طرفم نمیدونستم اصلا چیکار باید کرد؟؟! این بود که رفتم به هردوشون گفتم من اینجوری فکر می کنم اما از اونجا که من ورقه ها رو تصحیح نمی کنم بهتره از خود رییس بپرسی! با این سیاست هم خودم رو از تک و تا ننداختم و هم اینکه روحیه انسان دوستیم رو دنگ مثل پتک بزنم تو سر اینا <خنده>! خلاصه 5 دقیقه بعد استاد اومد و من هم در عین اینکه نقش دهقان فداکار رو به خوبی برد پیت اجرا می کردم رفتم و گفتم این دو تا سوال دارن. خلاصه شادی زائد الوصفی بر من مستولی شد وقتی نوشتم 5 دقیقه مانده است! بالاخره تموم شد و من هم ورقه ها رو جمع کردم و تحویل رییس دادم و خلااااااص!
از یه طرف یه تریپ سخنرانی فلسفی با مامان محترم داشتیم که مفادش به زودی منتشر می شود! شایدم نشود! سریع بریم سر مناجات شبانه:
مناجات شبانه:
خدای مهربون مثل همیشه ازت تشکر می کنم به خاطر اینکه در صفحه زندگی برام قامت وزیر رو ساختی و وقتی سردرگمی من رو در این عرصه و در بین این همه حرکت که مجاز بهش هستم دیدی، با دست خودت من رو به جلو رووندی. گاهی وقت ها نمی دونم چرا بعضی چیزا یه جور بی منطقی جور در نمیان. نمی دونم چرا اما این رو می دونم که که از اونجا که تعداد چیزهایی که همینطور بی منطق برام جور می شدن دهها برابر نداشته هاست این رو هم بر پایه حکمتت می ذارم. بهت اعتماد دارم و این اعتماد من رو به آینده خوشبین می کنه. هرگز از تو نه نشنیدم اما "صبور باش" رو چرا....
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 19:4 توسط محسن
|