بازگشت به ادمونتون
جالبی سفر زمانی از همون اول بسم الله شروع شد. وقتی که از هواپیما اومدم و در حالیکه با یه چشمم داشتم موقعیت مسیری رو که تا تحویل بارم باید طی می کردم رو پیدا کنم و با اون یکی چشم تو جمعیت دنبال استقبال کننده هام می گشتم. اما کسی نبود. خلاصه در حالیکه که کم کم که چمدونم رو تحویل گرفتم و کارام تموم شد دیدم نخیر! واقعا کسی نیومده. خلاصه چرخ به دست راه افتادم تو سالن فرودگاه که بلکه یه چیزی گیر بیارم برای ارتباط! که دیدم به! تلفن همگانی!! گذاشتم دنده و دبرو به سمت این وسیله همگانی. اما امان! حکایت حکایت اون لک لک بود که رفت خونه روباهه واسا شام و روباهه تو بشقاب تخت بهش غذا داد! دیدم تمام تلفن ها کارتیه! آخه مذهبتو شکر کی تو فرودگاه بین المللی اونم سالن ورود به کشور که ملت از بلاد کفر میان تلفن کارتی اونم با کارت تلفن میذاره! ساعت 2 صبح که هیچ جا هم واز نیست. منو می گید یهو فکری به سرم زد. یادش بخیر زمان لیسانس که از دانشگاه بر می گشتم خواهران و برادرانی که جلو من و می گرفتن و می گفتن در راه مانده ایم اینیم اونیم واز اینا! منم همیشه در کمال حرفه ای گری می گفتم برید مسجد دانشگاه یه صندوق داره واسا همین کارا. بر اساس این تجربه گرانمایه رفتم سراغ یه بنده خدا و گفتم آقا خیر امواتت بذا یه زنگی با موبایلت بزنم کسی نیومده دنبال. خلاصه بالاخره زنگ زدم و داداشم گفت ما دم در فرودگاهیم و بالاخره دل به دلدار رسید.
در زمان بودنم شور و هیجان خاصی در شهر بود که مربوط بود به قبل از انتخابات به طوری که چه می خواستی و چه نمی خواستی وقتی جایی می رفتی و زمانی که می خواستی به خونه برگردی، حالا هر ساعت شبم بود، یه 2-3 ساعتی باید می موندی تو ترافیک که اغلب به تماشای بزن برقص مردم و نحوه تبلیغات اونها می گذشت. هیچ جا نبود که نشه اثری از انتخابات دید. مهمونی ها اکثرا تبدیل می شد به مناظره هایی که هر کسی سعی داشت کس دیگر رو راضی کنه که چنین و چنان. خلاصه پربیننده ترین برنامه های تلویزیون هم شده بود مناظرات.
در اولین سفر استانیم، رفتم مشهد مثل همیشه. چشمتون روز بد نبینه. سفر ما با قطار بود به سمت مشهد و از قضا هم سفرمون هم یه زوج عراقی که مطلقا جز زبان عربی هیچی بلد نبودن. خلاصه این آقا علاقه عجیبی داشت با من حرف بزنه و اصلا هم کاری نداشت که من متوجه نمی شم چی می گه. منم که شکار مسافرت های طولانی این آقا عملا رو اعصاب داشت مسابقات دو انجام می داد. بدبختی من از وقتی شروع شد که این آقا با اعتماد به نفس خاصی گفت من چای عراقی آوردم بخورم تو هم می خوری و بدون اینکه منتظر جواب من بشه یه لیوان چایی ریخت و انقدر شکر بهش اضافه کرد که عملا برای همزدنش یه موتور کولر باید به قاشق می بستی. خلاصه چای رو تحویل من داد و حالا چی... چای به رنگ قهوه با بویی عجیب! چشمتون روز بد نبینه من چشمم رو بستم و یا علی برو بالا که انگار یک لیوان وایتکس داغ رو فرستادم اندرون معده! اشکم داشت در میومد. کتمان نمی کنم وقتی این بابا واسا نماز پیاده شدن دعا می کردم قطار بره و اینا جا بمونن (خنده شیطانی). شب که شد فیلم مزخرفی که در قطار گذاشته بودن و فکر کنم برنده بلامنازع زرشک طلایی بود با غذای مزخرفتر قطار همه دست به دست هم داده بودن که من دنبال راهی باشم واسای فرار. این بود که تا مهماندار ملحفه ها رو آورد سریع پریدم و بساط خواب رو علم کردم و لالا. آقا ما تا چراغ رو خاموش کردیم ایم اخوی عراقی به سان یه هلیکوپتر در حال سقوط شروع کرد خر خر کردن جوری که صدای هو هو چی چی قطار درش کاملا مثل یک موسیقی ملایم بود. من عملا به حد جنون رسیده بودم. صبح که شد همین که اینا بیدار شدن و من فرصت پیدا کردم از بیداری آقا استفاده کنم در فراموش کردن صدای قایق موتوریش، همین که چشمام گرم شد یهو با موبایلش شروع کرد به پخش زیارت وارث. ماشالله باید می دیدم مارک موبایلش چیه چون عین یه اسپیکر 10 تیکه با ساب خفن کار می کرد. خدا آقا آخه زیارت وارث مقدس، خوب اما من بد بخت چه گناهی کردم آخه!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه پا شدم و با عصبانیت اومدم پایین از تخت و با عصبانیت رفتم بیرون اما این برادر ولکن من که نبود! رفتم پشت پنجره بیرون رو نگاه کنم که یهو دیدم یکی عینهو یه تریلی کنارم داره آموزش لغت العربیه می کنه! یکم قطار می رفت... سمک!! .... بعله سمک! به به ....... دجاجه!...... به به بعله...... شجر!.... آقا ولمون کن!....... قطار آلمانی؟.... جان؟!!؟...... قطار! آلمانی؟ روسی؟.... بعله والله لا اعرف! شرمنده.... هووم.... روسی جداً!.... ای مادر بیا منو از دست این نجات بده بابا اهلا و سهلا چه می دونم!!
خلاصه به محض اینکه قطار توقف کرد نیرویی در بازوام جمع شد و همچین ساک ها رو زدم به بقل و دبرو که انگار از دست خرس دارم فرار می کنم. مشهد خدا رو شکری خوش گذشت. تب انتخابات اونجا شدید بود هرچند ما بیشتر این ور اون ور می گشتیم با احسان جاتون خالی احسانم ما رو یه تور طرقبه گردی برد در حد چی. حاااااااااااالی کردیم!

زمان برگشت خوشبختانه همسفرامون خیلی مهربون بودن و کلی مضرات ازدواج برام گفتن و کلی راهنمایی کردن که چطور ..... (سانسور)
اما از انتخابات و رخدادهای بعد اون چیزی نمی نویسم که فردا محکوم نشم به عنصری معلوم الحال یا طرفدار این یا طرفدار اون.
سفر بعدیم به ارومیه بود. ارومیه رو ندیده بودم تا اونزمان. البته یه شهرک تفریحی رفتیم به اسم شهرک باری که بیرون از ارومیه هست نزدیک شهری به اسم قوشچی. با وجودی که اون موقع تهران داشت با 37-38 دست و پنجه نرم می کرد اونجا خنک بود و بارون قشنگی هر از چند گاهی می بارید. از رستوران سنتی با غذاهای خوشمزه بگیر بیا تا اسب سواری و قایق سواری و باغ وحش و هرچی فکرشو بکنی. خلاصه خیلی حال داد. چقدر اونجا گفتیم و خندیدیم مخصوصا اینکه با دایی حسن اینا رفته بودیم و کلی خوش می گذره سفر باهاشون.

علاوه بر این مسافرت ها دید و بازدیدایی که خیلی خاطره انگیزن و دلنشین هم مزید بر علت شد که این سفر بهم خوش بگذره اما در آخر به همون سرعتی که کل این 40 روز در این وبلاگ خلاصه شد سفرم به ایران تموم شد و برگشتیم به ادمونتون. پرواز مزخرفی داشتیم مخصوصا ایرکانادا که هم غذای بد مزه ای تحویلمون داد هم جاش خیلی تنگ بود. اما ادمونتون خیلی زیبا شده دلم نیومد ازش عکسی نذارم اینجا.
دیگه بریم سر مناجات شبانه (به وقت تهران):
خدایا شاکرم از همه چیز. از سفر رویایی که داشتم. از ایام خوشی که داشتم. از همه چیز . از زندگی قشنگی که دارم و داشتم و تمام اینا. برنامه هایی برای امسال دارم که باهات در میون گذاشتم. امیدوارم به اون اهدافم برسم. امیدوارم در امسال هم مثل سالهای گذشته بتونم شکر تموم نعمت هایی که بهم دادیو برآورده کنم.