مدت نبودنم زیاد بود می دونم اما انقدر سرم شلوغ بود که اصلا فرصت سر خاروندن هم نداشتم. خدا رو شکر بالاخره کارهای متفرقه ما هم تموم شد و الان فرصتی رو گیر آوردم که هم وبلاگم رو آپدیت و هم اینکه کمی هم به اصلاح پروپوزالم بپردازم. اما بازم خدا رو شکر که سرانجام کارهایی که انجام دادم خوش بوده و به قولی الان که به کارنامه این دو روزم نگاه می کنم مهر موفقیت رو درش می بینم. خوب چه چیزی سرانجام یک روز رو خوب نشون می ده جز مهر موفقیت.

دیروز تقریبا تمام مدت مشغول انجام کارهای نهایی نشریه ایرانیان بودم و با یه دستم داشتم ایمیل می زدم، با یه دست اصلاحیه ها رو انجام می دادم و مقاله ها رو می ذاشتم تو فرمت و از طرف دیگه هم زنگ می زدم به نویسنده ها و یا کسایی که قرار بود عکسی رو به مجله ارسال کنن که باهاشون هماهنگی های نهایی رو انجام بدم. واقعا دست همشون درد نکنه که همه با هم تونستیم یه نشریه با کیفیت فوق العاده بالا رو بدیم بیرون. راستش رو بخواید انقدر بعد از اینکه ایمیل ISAUA مبنی بر فایل نهایی نشریه رو دریافت کردم  خوشحال شدم و با غرور نسخه نهایی رو ورق می زدم مثل پدری که داره کارنامه موفقیت پسرش رو نگاه می کنه. واقعا دست مریزاد به همه کسایی که نشریه این ماه رو خلق کردن.

اما دیشب و پریشب هم ایمیل علی کتابی کارگردان این سری رادیو هم چپ و راست به ما اخطار می داد که سه شنبه نوبت ضبط شماست و من باید به هر طریقی که بود خودم رو برای اون هم آماده می کردم. این بود که امروز صبح سریع خودم رو رسوندم به دانشگاه و شروع کردم روی اون کار کردن. راستش رو بخواید و اگر به حساب تعریف از خود نذارید این برنامه هم به نظرم کولاکی شد. خدا رو شکر که این رادیو هم داره پله های رشد و کمال رو یکی یکی و با سرعت طی می کنه. خلاصه امروز خسته و کوفته و داغون اومدم خونه و درحالی که یه نفس راحت کشیدم و به صندلی تکیه دادم یه ظرف پر از سالاد رو روانه معده مبارک کردم که یه کم کمتر غر به جون من بزنه و شروع کردم به وبلاگ نویسی.

راستش رو بخواید این مدت دارم سعی می کنم دقتم رو به اطرافم بیشتر کنم و تو این مدت با خیلی چیزها آشنا شدم. کار کردن روی رادیو و نشریه هم شد یک ابزار برای نیل به همین هدف. اینکه چطور می شه با نگاه کردن به یک منظره حتی از تغییر رنگ خرگوش ها هم لذت برد و یا به حدی از شنیدن موسیقی لذت ببری که انگار اون رو داری می نوازی و یا اینکه چطور می شه از یک غذای خوشمزه به حدی لذت برد که انگار تک تک سلول های بدنت بطور Real Time درحال جذب تک تک ذرات اون غذا هستن بدون اینکه برات مهم باشه که پنیر پیتزاش کش میاد یا نه؟! این چند روزه فهمیدم که چطور واقعا می شه از این نعمت ها که خدا به ما داده لذت برد. راستش رو بخواید ... می دونم شاید خیال کنید که من خل شدم (!) اما واقعا امروز 2 ساعت آهنگ نوری تا ابدیت آریان رو 100 بار گوش دادم و هر بار سعی می کردم تنها از شنیدن صدای یک سازش لذت ببرم و انقدر از این با دقت شنیدن لذت می بردم که هر کسی که میومد تو اتاق ما کاملا حس می کرد که من در این دنیا نیستم تا جایی که گاهی عماد (هم آفیسی جدیدم کنار میزم میومد و من اصلا متوجه حضورش نمی شدم).

اما خبر خبر مهم! این جانب در یک ایمیل کاملا رسمی به عنوان Reviewer مجله معتبر International Journal of Rock Mechanics انتخاب شدم! انقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم که سریع به یکی از دوستام خبرش رو دادم و او هم در جواب گفت خوب این خبر برای تو مهمه نه برای من!!!! کلی خورد تو ذوقم! اما از اونجا که زمان در زندگی من به عقب بر نمی گرده، حیف بود شیرینی این لذت رو به تلخی این حرف بسپارم! این بود که به خوشحالیم حرکات موزون رو هم اضافه کردم! خدا پدر مادر شهرام شپره رو بیامرزه که آهنگ هاش همش انرژی مثبته! خلاصه الان سرنوشت یک مقاله اندر تصمیم حکیمانه گربه های فضاییه! گفتم گربه های فضایی، یاد فعالیتهای شدید کودک درون افتادم! دیروز که تو facebook داشتم شرح حال ها رو نگاه کردم یهو چشمم افتاد به عکس کارتون پرفسور بالتازار! جاتون خالی حالا ساعت 8:30 شب! حوس کردم کارتون پرفسور بالتازار نگاه کنم. انقدر خندیم که اشک از چشممام روانه شد. می خندیدم به کودکی خودم که چطور با دیدن اینکه این جناب بالتازار سه دور راه می ره، می ره دستگیره یه ماشین عجیب رو می کشه و ما حصل این تفکرات می شه سه قطره مایع که وقتی می ریزه زمین یهو یه چیز عجیب الخلقه در میاد، الگو برداری می کردم و من هم در دوران کودکیم می رفتم تمام اسباب بازی هام رو ردیف می کردم و سعی می کردم با همون سه قطره مشکلی از دنیا رو حل کنم. نباید دلم برای دوران قشنگ کوچکیم تنگ بشه؟ دورانی که خونه رو می ریختم به هم اما کسی چیزی بهم نمی گفت امروز برای یک کلمه حرف باید 2 ساعت لکچر توضیحی بدم. اون روز با توپ شیشه می شکستم و کسی چیزی نمی گفت و امروز محکوم می شم به شکستن چیزهایی که شاید ترمیمش ......

زدم به دوران کودکی و یادم اومد که جناب امیرخان (امیر-پسر دایی) که برای من هم برادره، هم پسر دایی، هم رفیق، هم هم بازی دوران کودکی و محرم راز دوران بزرگی (!) دو سه روز پیش سالگرد ورودش به این دنیا رو اعلام کرد و بازهم سببی شد که از خداوند کریم به خاطر این موهبت تشکر کنیم. خداییش چه دورانی داشتیم با این پسردایی. از ژنرال بگیر برو عقب هیئت رفتنامون و دو در کردنای آخر. شله زرد پخش کردن و زیرابی رفتن که کی ظرف ها رو جمع کنه. انگار برامون پخش کردم شله زردها مدال افتخاری بر سینه بود و جمع کردن ظرفهاش یادآور دوران برده داری!! یادش بخیر دوران کودکیمون که برای برنده شدن در بازیمون حتی باهم دعا می خوندیم. خدایا چه دوران قشنگی بود و هست. یادم نمی ره سر فوت پدر بزرگ بود شاید هفتمش .. نه! سالش بود!؟ نه نه! تولد من بود. اولین جشنی بود بعد از فوت پدر بزرگ. که من و امیر کنسرت معروفمون رو اجرا کردیم با پیرهن مشکی و کروات تیره رنگ و یه من ریش. که تو اون کنسرت امیر نقش ابی رو بازی می کرد و من داریوش. انقدر زیبا این نقش رو بازی می کردیم که کل فامیل بعد از تموم شدنش برامون دست می زدن و هورا می کشیدن. اما امیر خان! من این سر دنیام یادم نمی ره روز تولدت رو. مبادا بذاری به حساب بی معرفتیم! بگی غرب زده شده فراموش کرده چیزی رو که بوده.

تولدت مبارک رفیق!

خلاصه این رو یکبار دیگه اعلام می کنم که محسن در هر جایی از این دنیا باشه مرزهای جغرافیایی تعیین تکلیف برای مرزهای دلش نمی کنن.

اما بریم سر مناجات شبانه:

خدای خوب من! از زندگیم به حد بی نهایت راضیم. مگه ماها از زندگیمون چی می خوایم؟ رضایت، شادی، موفقیت و پیشرفت. تو این راه دوستای زیادی رو پیدا می کنیم. بعد از مدتی بعضیاشون رو کنار می ذاریم، بعضیاشون کنارمون میذارن، بعضیاشون رو در دایره دوستانمون قرار می دیم، بعضیا در دایره دوستانشون قرارمون می دن و گاهی هم برای بعضی شون دست به دگرخواهی می زنیم. خدای مهربون! ازت ممنونم که تمام این گروه ها رو در زندگیم قرار دادی و ازت بازهم متشکرم که بهم آموختی چیزهایی رو که باید می آموختم و بهم نشون دادی چیزهایی رو که باید می دیدم. اعتماد کردم گاهی بی اعتمادی دیدم و گاهی اعتماد اما خوشحالم که جاده زندگیم که در اون دارم راه می رم پیچ و خم داره اما رک و راسته. بی شیله پیله. تمام این حرف هام از روی خوشبختیه و خوشحالی. شادی از راهی که بوی خوشی رو از انتهاش حس می کنم.

پی نوشت: دوستی رو شدیدا از دست خودم رنجوندم! در دادگاه خودم محکوم شدم به حبس ابد!!