آماده برای شروع؟ آماده برای پایان؟! <پست یکشنبه>
زندگی همه ما پره از این سوالا که مخصوصا با شروع یه کار
جدید مغز ما رو مورد آماج خودشون قرار می دن. گاهی وقت ها این اگر و اماها انقدر
زیاد می شه که دیگه حال و حوصله فکر کردن رو از ما می گیره و کلا بی خیال می شیم.
گاهی پیش خودم فکر می کنم تا حالا سخت ترین مانعی که جلوی پام بوده چی بوده؟
کنکور؟ امتحان؟ سربازی؟ کار؟ اومدنم به این سر دنیا؟ چی؟ خوب شاید انتخاب سخت ترین
از بین این موانع واقعا خودش یه مانع به حساب بیاد ولی خوب هیچکدومشون واقعا
نتونستن بایستن. پس ماجرا چیه که گاهی پشت این موانع توقف می کنیم؟ اصلا یه سوال
دیگه! آیا مبارزه طلبی، ریسک پذیری یا خطر کردن الفاظی هستن که ازشون فرار می کنیم
یا مثل دیوونه ها دنبال این چیزا می گردیم. ناخدا گاه یاد کنکور فوق لیسانسم
افتادم. کنکور ما اینجوری بود که شما می رفتی سر جلسه و سوال های مرتبط با رشتت رو
جواب می دادی و میومدی بیرون. خیلی از بچه های ما معمولا دوتا رشته رو شرکت می
کردن و گاهی هم یه زوری می زدن برای زدن سوال های دیگه که هرجوری هست قبول شن.
یادمه من وقتی رفتم سر جلسه به خودم گفتم من زمین شناسی مهندسی باید قبول شم پس
سوالاشو می زنم و میرم بیرون. یا قبول می شم و تموم می شه یا اینکه میرم سربازی!
خوب! به خودم گفتم این راهمه باید تا تهش برم و کشتی هام رو آتیش زدم که فکر برگشت
هم حتی به ذهنم نرسه. خیلی از دور و بریام اینجا از این تجربه ها دارن. اما چی این
روحیه رو در ما آتیش کرد؟
یه بار تو رادیوی شمال 53 که داشتم علت بچه ها رو برای
اوومدن به اینجا می شنیدم دو چیز برام خیلی جالب بود. یکی می گفت اومدم که درس
بخونم و به درجه ای که می خوام برسم و یکی هم می گفت برای اینکه زندگی مستقل رو
تجربه کنم. این دو تا دلیل برام در بین شاید چندین مدل دلیل مختلف که می شنیدم
خیلی جالب تر بود. هر دو دلیل به نوعی دیباچه یک مرحله جدید از زندگیشون رو می
خواستن شروع کنن. جرات می خواد! نمی خواد؟
آیا قرار دادن Deadline برای یه کار خوبه یا نه؟ برای من حداقل وجود deadline باعث فعال شدن قوه تنبلی می شه! چون
همیشه می گم خوب هنوز یه ماه مونده! هنوز یه هفته مونده! هنوز 2 روز مونده! هنوز
1ساعت مونده! و دقیقه 90! بدو بدو!!! خوب واقعا Deadline بهتره یا aliveline؟!
چه لغتی نمی خوام از لغتی مثل Start line استفاده کنم! یعنی معرفی یک زمان برای شروع! چیزی که دقیقا در
ماجرای پروپوزال من بوجود اومد. شاید 2-3 ماه همینجور مقاله می خوندم بدون اینکه
به این فکر باشم که چی می شه و همینطور دستم رو پرتر و پرتر می کردم. ولی یه روز
به خودم برگشتم گفتم بابا دستت رو انقدر پر می کنی یهو دیدی ریختا! خوب این بود که
کامپیوترم رو روشن کردم و شروع کردم به نوشتن Literature review و موند قسمتی که باید از قول خودم می
نوشتم. این پروسه هم خودش سر می ذاشت به بیابون! اما یه روز یه کاغذ گذاشتم جلوم و
شروع کردم به نوشتن. راستش اولش اصلا نمی دونستم چی می خواستم بنویسم اما همینطور
که لغات رو از تو دایره لغات محدود ذهنم انتخاب و جدا می کردم کم کم انگار یکی
شروع کرد بهم دیکته گفتن! ظرف شاید تنها 2 ساعت 4 صفحه دست نویس نوشتم! خودم شاخ
در اوردم که بابا من دیگه کیم! اما این مسئله نبود! موضوع این بود که من aliveline کارم رو معین کردم.
دقیقا! شروع هر چیزی در واقع start اون نیست بلکه محلیه که اون کارما
قدم به زندگی می ذاره. به نظر من deadlineها محلی
هستن نه برای پایان کارها بلکه محلی هستن برای اعدام کارها! ریسک پذیری، قابلیت
خطر کردن و هزاران صفت دیگه تنها و تنها چیزهایی هستن که بعضی وقت ها برای ما مثل
غول آخر بازی دیده می شن! اما در حقیقت این ها چیزهایی هستن که برای یک تولد
لازمن. شاید صبح که بیدار شدم خواستم یه کاری رو شروع کنم. ریسک پذیری و اراده دو
چیزی هستن که تنها از کنار همدیگر قرار گرفتن، خالق زندگی می شن. نباید نگران بود
چون وجود یکی از این دو خصلت در زندگی، دیگری رو به همراه خواهد داشت. به دنیا
بزرگ نگاه کنیم تا رنج زندگی در کوچکیش رو حس کنیم و حصارها رو پاره کنیم. بهتر
نیست برای دمیدن خورشید امشب لحظه شماری کنیم؟
مناجات شبانه:
خدایا! می دونم اهمال کاری ما انسان ها آه تو رو هم درآورده
و گفتی کار امروز رو به فردا نندازید. گفتی از شما حرکت از من برکت. من برکت زیاد
دارم اما شما چرا حس حرکت ندارید. خدای من! همت شروع رو دارم اما این همت دیگه
برای من کافی نیست گاهی برای روشن کردن یه موتور باطری قلمی دیگه کفاف نمی ده.
همیشه به برکت تو ایمان داشتم از معامله با تو هم هرگز ضرر نکردم. خدایا تا صبح
شمارش معکوسم رو شروع کردم....