این روزها هم روزهایی شده هم عجیب و هم جالب. گاهی شرایط اونچنان پیچیده می شه که هیچ راهی نداری الا اینکه بگی تو برو منم دنبالت میام! یعنی عنان زندگیت رو بسپاری دست کس دیگری؟! نمی دونم آیا این تعبیر درست هست یا نه!؟ اما خوب بقولی از عوارض غربت نشینی فیلسوف شدنه (این جمله رو فکر کنم کیوان گفته).

جمعه بعد از ارسال دو ایمیل بدون پاسخ یک ایمیل به حضرت مارتین زدم و ازش یه قرار ملاقات خواستم برای روز سه شنبه که هنوز آش پشت پای ایمیلم رو نپخته بودم جواب حضرت استاد اوومد که می تونیم همین امروز ساعت 1 همدیگر رو ببینیم؟ حالا ساعت چنده؟ 12:35! منو می گید گفتم باز آقای رییس از دست من آمپر چسبونده و یه بزن بزن حسابی در پیش داریم! خلاصه من هم مثل همیشه با نهایت ادبیات مودبانه که بلد بودم بهش ایمیل زدم و ازش کلی تشکر و قدردانی که به بنده حقیر رخصت شرف یابی عطا فرمودند! خلاصه ساعت 1 شد و ما هم ترسان و لرزان رفتیم و دیدیم بعله توپ رییس پر پره! گفت بشین! آقا ما نشستیم و داد مارتین رفت هوا که مگه من 2 ماه بیخ گوش تو نخوندم که این اینجوریه و اونجوری نیست! حالا منم قسم آیه که بابا فلانی اینطور نوشته و منم فقط نقل قول کردم. خلاصه یکی اون بگو یکی من دفاع کن! اما خداییش یه چیز رو بگم. آدم باید عادل باشه... مارتین جان هر سری کلی عصبانی می شه و داد بیداد می کنه اما خداییش ایراداش به جاست. یعنی از روی بغض و کینه حرف نمی زنه و خودشم گفت. گفت که من دارم یادت می دم و تو باید یاد بگیری! خلاصه آخرش من به خنده گفتم که واقعا متاسفم که هر سری کلی اعصابت رو می ریزم به هم! گفت متاسف نباش فقط ایرادات رو اصلاح کن. خلاصه این پیرمرد هم از دست من سکته نکنه خوبه. اما بازم می گم خدا خیرش بده قشنگ نشسته بود مو به مو حتی شکل ها رو خونده بود و دور ایرادا خط کشیده بود و حتی نوشته بود که ایراد از کجاست!

بعد از جنگ و جدل با رییس بزرگ، نوبت این بود که برم سر کلاس اتوکد و TA گری کنم. راستش رو بخواید خیلی این کلاسه می چسبه چون هر گروهی داره رو یه پروژه کار می کنه و به همین خاطر تو اصلا نمی دونی که چه سوالی قراره مطرح بشه. از طرف دیگه هم شیرینی قضیه به اینه که من باید از فکرم استفاده کنم و یه راه حلی رو پیش روی این بندگان خدا قرار بدم و مثل قبل نیست که بگم این دکمه رو بزن و عین کتاب و خلاص. از طرف دیگه کار کردن با بچه های لیسانس واقعا لذت بخشه وقتی می بینی چقدر از یاد گرفتن دارن لذت می برن و بقولی دارن حال زندگی رو به سبک لیسانس می برن.

وقتی که ماجرای TA هم تموم شد وقت اون بود که برم سر جلسه ISAUA و ببینم چی می گن چون می خواستن یه بندی رو به اساس نامشون اضافه کنن. راستش رو بخواید و توی نظر من این بندگان خدا واقعا زحمت می کشن و واقعا گاهی بازخواست هایی که از اون ها می شه خیلی بی رحمانه و غیرمنصفانست. توی جلسه یکی می گفت اصلا کارهایی که کردید هیچ کدوم به درد نمی خوره! آخه ببینید بی انصافی تا چه حد. خلاصه گاهی انقدر این بحث ها فرسایشی می شد که من ترجیح می دادم سرم رو بذارم روی میز و کامل استراحت کنم و بقولی یه چرتکی بزنم و تو دلم بگم هیچ جا هیچ وقت هیچ کس از ما عادت نکرده بگه دست شما درد نکنه!

اما امروز که اصلا حس و حال تکون خوردن نداشتم نمی دونم آیا کلا تنبل شدم یا اینکه امروز چون شنبه بود استراحت اختیار کرده بودم. اما جاتون خالی شب دعوت بودیم خونه محمد علی که درمورد هنر عکاسیش تو پست های قبلی گفته بودم به صرف آبگوشت! یک آبگوشتی خوردیم جاتون خالی! نمی دونم بعد از چه مدت بود! اما خیلی چسبید. به به!

می دونید شاید من این رو بارها گفته بودم... اما چیزی که واقعا ما رو دور هم جمع می کنه اینه که بعد از این همه مدت زندگی در اینجا ما کم کم شدیم خانواده همدیگه. کسایی که از کنارشون بودن احساس آرامش و امنیت می کنیم و دور هم جمع می شیم که شبی خاطره انگیزتر رو در کنار هم تجربه کنیم...

الان ساعت 12:15 شبه و من هم شدیدااااااااا خوابم میاد! پس مناجات شبانه امشب رو بزنم و لالا!

مناجات شبانه:

خدای من! زندگی همه ماها همیشه عرصه تاخت و تازه. تاخت و تازی که گاهی خود ما در اون می تازیم، بی هدف .... و گاهی دیگران در اون جولان می دن. گاهی اونقدر اوضاع برامون گیج کننده می شه که اصلا نه می دونیم از کدوم طرف دارن بهمون می تازن و ما باید به کدوم طرف بریم! اصلا باید بریم!؟ یا.... یه حالتی شبیه گیجی بیدار شدن با یه ساعت شماته ای! نمی دونیم چی شد که بیدار شدیم اما ناخودآگاه دنبال یه چیزی می گردیم که مارو از این شرایط خارج کنه. نمی دونم اما این نگرانی من برای خودم نیست چون من استاد در پاک کردن صورت مسئله ام! اگر برای سوالی جوابی نداشته باشم و راه حلی به فکرم نرسه سیاست خر و دم و دوران کودکیش رو پیش می گیرم! ولی واقعا گاهی یک راه حل هست و اون هم صبر کردنه، راه حلی که آدم رو دیوونه می کنه تا به انتها برسه.