عجب روزي بود امروز! اينجا دوشنبه‌ها مثل شنبه ما نيست. ما شنبه‌ها چنان با انرژي آغاز مي‌كنيم كه وقتي به دوشنبه مي‌رسيم حسابي كم مياريم. اين بنده‌هاي خدا از همين اول كم آوردن به هر حال امروز قصد كرده بودم كه ديگه هر جوري هست پشت ديو خونه رو برسونم به زمين! بعد از كلاس Drainage and Seepage كه دكتر Sego برگزار مي‌كنه و انصافا هم خوب درس مي‌ده رفتم و گيومو ور كشيدم سوار مترو شدم به سمت برج‌هاي ادمونتون، نه براي عمليات انتحاري بلكه براي عمليات استسكاني!! (بر وزن اسكان) خلاصه از ايستگاه مترو Crona تا ايستگاه مترو Churchill حدود ٦-٧ كيلومتر راه بود اما من كه مصمم بودم راه افتادم! زنگ هر برجي كه سر راهم مي‌ديدم رو مي‌زدم و با انگليسي دست و پا شيكسته حالي طرف مي‌كردم كه بابا اتاق يه خوابه داريد؟ و تقريبا يك جمله به دايركتوري انگليسيم افزوده شد: "Sorry! There is no room available" خلاصه بعد از چهار تا جواب از اين قسم مثل لشگر شكسته خورده، درب و داغون و خسته و البته عصباني كه آخه چرا همه ادمونتون چپيدن تو اين برج‌ها!!!!!!! بر گشتم دانشگاه. احسان امروز پرزنتيشن پايان نامشو بايد با استادش چك مي‌كرد وقتي من رسيدم، بهش گفتم كه آقا بالاي رودخونه رو بي‌خيال همه اتاق‌ها پر شدن. مي‌دونيد اينجا شهر تقريبا به دو نصف تقسيم مي‌شه و از وسط اون رودخونه ساسكاچوان مي‌گذره كه يه روزم بايد برم اونو از نزديك ببينم. خلاصه مثل اين بود كه كابوس زندگي تو زيرزمين داشت براي من تحقق پيدا مي‌كرد. بعد از ظهر حوالي ٣ اينا بود كه احسان از پرزنتيشنش اوومد و راه افتاديم سراغ برج‌هاي جنوبي. يكي دوتا رو سر زديم اما كسي براي پاسخ گويي نبود. انگار اين كانادايياييا از ماها دو در ترن! خلاصه بعد صدتا جواب سربالا و بي‌جوابي رفتيم سراغ يه برج به اسم Windsor Plaza جاي شيكي بود! رفتيم تو و مثل آقاها سراغ ميز پذيرش كه يه خانوم خوش برخورد ما رو كلي تحويل گرفت و بعد راهنماييمون كرد به يه اتاق شيشه‌اي تا مسوول امور اجاره بياد. ما نشسته بوديم كه از قضا ديديم يه خانوم سبزه با يه لباس از اينايي اوومد و نشست روبه رومون. نگين بي‌ادبما اما در زير گردنش محلي براي ورود Master Card كاملا واضح بود! حداقل براي مني كه تازه اوومده بودم عاملي بود كه اصلا حواسم پيش حرف‌هاي احسان و اون دختر خانوم نباشه. دو سه بار اوومدم به احسان به فارسي بگم: آبجي مون چه كرده! ولي روم نشد. از خنده احسان معلوم بود كه خودشم زياد حواسش به صحبت‌هاي سركار عليه نبود!! خلاصه طفل معصوم كلي براي ما توضيح داد كه دوخوابه چند يه خوابه چند و از اين جور حرف‌ها و آخرم قرار شد كه فردا بريم و جا رو ببينيم. جاي خوبي بايد باشه طبق بروشورش كه يه اتاق ١ خوابه ٧٠ متري با استخر و سونا و باشگاه بدن سازي و سالن مطالعه و صد جور قر و فر و البته غير مبله (Unfurnished) حول و حوش ١١٠٠$ كه سهم من ٥٥٠$ مي‌شد. نسبت به اون زير زمين كه تقريبا همين قدر برام ميافتاد خوب بود. خلاصه خانومه گفت به اسم كي رزرو كنم كه احسان با لهجه‌اي كه مي‌خواست طرف كاملا بفهمه گفت: A B A Z A R Y، و دختر خانوم گفتن ايراني هستيد (به انگليسي) احسان گفت بله و ايشونم در كمال ناباوري گفت منم ايراني هستم! من خشكم زده بود كه واي اگر مي‌گفتم آبجي چه جيگريه! خانوم همشو مي‌فهميد!!!!!! اما.... اما احسان از نگاهش معلوم بود كه نيمه گمشده زندگيشو در Windsor Plaza پيدا كرده اصرارهاي من براي بازديد از ساير آپارتمان‌ها و برج‌هاي اطراف واكنش سرد احسان رو در پي داشت كه زمزمه ترانه «تير مژگان تو از عينك پشت      زد به قلب اخوي، بنده را كشت» رو در گوش من زمزمه مي‌كرد. اما بازم ما به گشتن ادامه داديمو چند تا جاي ديگه رو هم رفتيم كه متاسفانه همش به در بسته خورديم. حالا تا فردا كه ببينيم اين طلسم لعنتي خونه دار شدن ما مي‌شكنه يا نه...

وقتي برگشتم مثل هميشه تنها اميدم افطاري بود نه درس خوندن و امثالهم، و سر افطار مثل هميشه رفتم كمك و حسابي آماده سازي كرديم و بازهم من از خوردن آب ميوه كه به علت پذيرايي و سرگرم شدن به اين كار هميشه از دستش مي‌دادم، محروم شدم! اما خلاصه غذاي امروز رو خوردم. جالبه كه غذاهاي اينجا براي افطار سالن اجلاس سران كشورهاي اسلاميه! از هر مليتي توش يه غذايي هست كه شيكم گرسنه اين چيزا سرش نمي‌شه!!!!! و من امروز براي اولين بار دلمه لوله‌اي ديدم و يه چيزي شبيه كوفته كه توش گوشت بود و يه چيز ديگه كه نفهميدم اصلا چي بود و خوردم!!!! به هر حال سريعم جيم زدم دفترم كه يه سلامي خدمت كرم كاراملام عرض كنم و مثل اين كابويا با چاقوي جيبيم تهشو در آوردم. الانم منتظر تلفن مامان اينام. به خدا اين تلفن اگه نبود من دق مي‌كردم. حالا ايشالله اين خونهه جور شه و من از اين دل مشغولي در بيام و برسم به پايان داستان، نه تراژدي به دنبال خانه دار شدن