اولين صبحانه در ادمونتون
صدايي كه شنيديد در دل يك ساعت وظيفه شناس با يك انسان خواب آلود بود كه بعد يه هفته سخت يه صبح روز تعطيل رو ميخواست يكم بيشتر بخوابه. اما خوب بالاخره ساعت ٩:١٥ از خواب پاشدم و خوب احساس خوبي داشتم. پا شدم و بعد از يكم شكلك درآوردن جلو آيينه (عين ديوونهها) مثل گرگهاي گرسنه كه يه بره تيتيش ماماني رو تك و تنها وسط چمنزار پيدا ميكنن رفتم به سمت يخچال. به محض رسيدن ويكتوريا رو ديدم كلي باهاش حال و احوال كردم و اون هم گفت كه خيلي خوشحاله كه ميبينه بالاخره من دارم صبحونه ميخورم و ميگفت ديشب تيتر اول سيانان و سيبيسي نيوز اين بود كه Ramadan is over حالا ما كه نيتشونو نميدونيم ولي خوب منم مثل هميشه با يه لبخند جواب دادم چون راستش ميخواستم سريعتر حرف رو تمون كنم و بساط رو براي يك عمليات شكم چراني به پايين حمل كنم. بالاخره در يخچال رو باز كردم و خودم رو به مهمانيي كه از ديروز بساطش رو آماده ديده بودم دعوت كردم. ووووووي كي ميتونست جلو من رو با اين سفره رنگين بگيره. عسل، پنير، كره، كره بادام زميني، نون، شير، چاي، سيب، گردو ووووووووووووووي خدايا چه خبر بود! بي معطلي چنان به سفره يورش بردم كه به طرفة العيني همه شيشهها نصف شدن
شوخي كردم ولي خوب واقعا با لذت غذا خوردم چون ميدونيد اين اولين صبحانه من در ادمونتون بود چون از وقتي كه روزم رو اينجا شروع كردم روزه گرفته بودم (روز ٤-٥ ماه رمضون بود). بعد صبحانه تصميم به اولين آشپزيم براي ناهار داشتم. اوه امروز واقعا روز خوردنيها بود چه روز شكوهمندي بود. اولين كار پختن برنج در ماكروفر. ويكتوريا آدم فوقالعاده حساسيه. وقتي به گازش نزديك ميشي انگار ميخواي به بچش نزديك شي (!) از اقصاي بابل هم باشه سر ميرسه و شروع ميكنه به ارائه توصيههاي مادرانه براي استفاده صحيح از اجاقش. حرف ويكتوريا شد. ديشب با كلي اساس رسيدم خونه در رو بستم كه يهو ويكتوريا سر رسيد و من رو حسابي ترسوند. حالا من رو ميگيد به زور و با كمك تمام اعضا و جوارح بدن سعي در بستن در داشتم كه يهوو ويكتوريا رسيد و يه هاي محسن! گفت كه من نيم متر پريدم هوا! فرض كنيد من كلاه بسر با يه تن اساس حاج و واج وايسادم دم در و ويكتوريا شروع كرده به اينكه من چهارشنبه ميرم آتلانتا و اين ور و اون ور و ... من كه يه كم از احساس بهت زدگي در اوومدم اساس رو گذاشتم و يه ريزه سر به سر ويكتوريا گذاشتم و بهش گفتم يه شب رفتم سراغ كلكسيون چاقوهات و تنوعشون برام جالب بود. كه ويكتوريا من رو دعوت به يه كلاس آموزشي چاقو شناسي كرد و كلي در مورد نوع استفاده هر كدوم توضيح داد. باورم نميشد ميگفت ٢٠٠٠ دلار صرف خريد چاقوهاش كرده!!!!!! خدايا عجب داستانين اينا! بالاخره امروزو ميگفتم... من كه اين حساسيت ويكتوريا رو ديدم و اصولا دوست دارم تنهايي آشپزي كنم سعي كردم اكثر غذاهام رو بصورت ماكروفري اجرا كنم و اولين عمليات تا زمان خريد پلو پز پختن پلو در ماكروفر بود. تجربه خوبي بود. اولين راند پلوم كه تقريبا ته ديگ شد چون خيلي تو ماكروفر موند. دوميشم يكم چسبونك شد چون يادم رفت برنج رو بشورم و از شانش من خيلي نشاستم داشت
اما در كل كل كل خوشمزه شد. يكم قارچ و تن ماهيو پياز داغ قاطيش كردم كردمش مثل دختري كه براي عروسي آمادش ميكنن (١). و البته در اين حين يه جاروي حسابيم خونه رو زدم كه هم خونه تميز شه هم آثار جرمم رو پاك كنم!!
خلاصه غذا رو زدم زير بقل و راه افتادم به سمت دانشگاه. به به هواي ظهر بسيار مطبوع بود و جون ميداد براي پياده روي. نميدونيد خيلي لذت بخش بود. آفتاب اكتبر ادمونتون واقعا جيگر آدم رو هم سرحال مياره. بعد يه پياده روي لذت بخش رسيدم دانشگاه و خوب تنها تزررا تو آفيس بود. بعد يه مدت كه نشستم و به كارهاي روزمره پرداختم بدجوري هواي موسيقي كرده بودم اين بود كه مديا پلير رو مينيمايز كرده بودم و تزررا كه ميرفت بيرون پلي ميكردم و يكم ميرفتم فضا (!) و ميومد استاپ ميكردم. خلاصه اصل خنده بودم كه يهو مهدي (هم خونهاي زنگ زد). كلي باهم گپ زديم و گفتيم خنديديم و بهش گفتم بابا دو ساعت پاي ميز مذاكره با ويكتوريا فك زدم كه اجازه داد از ماشين لباسشويي اون هم ٢ بار در ماه استفاده كنيم چرا ديشب نيومدي و اگر امشبم نياي ديگه بدون تو از حق مسلمم استفاده ميكنم! و خلاصه كلي خنده و از اين حرفها و مهدي براي ساعت ٥ دعوتم كرد براي نوشيدن قهوه! ميدونيد دپارتمان سيويل منطقه محرومه كه خيلي شبيه دانشگاههاي ايرونه (و شايدم به همين جهت بيشترين آمار ايرونيا رو داره) در حاليكه ما در زير خط فقر به سر ميبريم، دپارتمان كامپيوتر براي دانشجوهاي تحصيلات تكميليش يه اتاق فراهم كرده كه در اون يخچال بزرگ و مدل بالا، ماكروفر با مشخصات قبلي، قهوه جوش و چايي و قهوه و شكر و يه عالمه خوردني مجاني آماده كرده! اين بود كه من هم در يك عمليات انتحاري تصميم به باز كردن چتر استعمارم بر روي دپارتمان رو داشتم. اين بود كه دعوت مهدي رو با كمال ميل پذيرفتم و ليوان به دست!!! ساعت ٥ به سمت دپارتمان كامپيوتر روانه شدم. نه اينكه خودم قهوه در آفيسم نداشته باشم، چرا خريده بودم اما خوب ميخواستم فاصله طبقاتي رو كاملا درك كنم!!
به هر حال رفتيم و با مهدي يك ليوان قهوه خورديم و البته دوچرخه جديدش رو ديدم كه قراره امشب ببريمش خونه سرحالش بياريم! بعد صحبت و حال و احوال با مهدي برگشتم تو آفيسم و به شدت دوباره مشغول كار شدم. و الان منتظر تماس مهدي براي بردن يار دوازدهم كه خوب الان زنگ زد و من سريعالسير بايد برم به اتوبوس برسم... تا فردا و صبحانه فردا
(١) در آمارهاي رسمي اكثر دامادها اذعان داشتن كه دختري كه روز عروسي پهلوشون نشسته بوده اون چيزي نبوده كه يك هفته بعد ديدن!!!