افطاري مهمون ديار پاكستان
امروز كله سحر، خروس خون! اوه نه خروس نخون، چون اينجا نه خروس هست نه اون موقع كه من پاشدم خروسه ميخوند... خلاصه حوالي ساعت ٧ بود كه بالاخره با التماس و خواهش به خودم پاشدم و عزم رفتم به سمت دانشگاه كه مهدي مچم رو گرفت و گفت بايد موهاي منو مرتب كني و بعد بري. خوب بابا به هر حال هم خونهايه و دستورش در حكم وتو! من هم دعوتش رو لبيك گفتم و استعدادم رو در زمينه آرايشگري محك زدم، از قضا خيليم مستعد بودم
تا يادم نرفته ديشب هم مثل هميشه كلاس مكالمه زبان انگليسي بصورت كاملا خصوصي با ويكتوريا داشتيم و از هر دري حرف زديم از لولهكشي خونش و كاشي كاري آشپزخونش گرفته تا بوش و احمدي نژاد و بيا برووووووووووووو تا ازدواج به سبك كانادايي!!! جالب بود ازم پرسيد داداشت ازدواج كرده؟ منم كه مطمئن شدم از سوالش نيت سوئي نداره گفتم نه و شروع كردم از مشكلات موجود در سر راه ازدواج موطن خودم حرف زدن! بعد كلي شكايت و اين حرفها از اون پرسيدم كه تو كانادا چطوره. و اون هم گفت كه معمولا پسر از دختر خواستگاري ميكنه و اگر بخواد خيلي احترام خونواده دختر رو نگه داره راه ميافته ميره از پدر دختر اجازه ميگيره و معمولا پدر هم چارهاي جز پذيرش نداره چون اگر مخالفت كنه اونها به هرحال ازدواج ميكنن!!! اما نكته آموزشيش در اين بود كه خرج عروسي معمولا توسط خونواده دختر و يا با همكاري تمام خونوادهها تامين ميشه نه فقط رو سر پسر بدبخت باشه. خلاصه اين از داستان نايت چت ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز سر كلاس مكانيك جامدات يا به زبون اينا سيكس سيكس فور(!) خبر ترسناكي رو شنيدم و اون امتحان ميان ترم در نوامبر بود. البته من به يمن داشتن يكي مثل احسان نبايد ناراحت باشم
وخوب نبودم. بعد كلاسها شروع كردم به نوشتن گزارش آزمايشگاه كه يهو داداشم آن شد و وقتي وبكمش رو راه انداخت ديدم اوووووووووووووو اميرخان و سارا و مامانش خونه ما هستن. واي كه دلم براشون يه ذره شده بود ولي خوب من هر روز تقريبا براي ارواح گذشتگان مخترع اينترنت و وبكم و اين قرطي بازيا كلي فاتحه با لحجه غليظ عربي ميخونم. بعد ديدار تازه كردن و اين............ا نوبت به مراسم شيرين، پرجنب و جوش و باحال افطاري رسيد.
بعد مراسم بازگشت اژدهاي ديشب كه تقريبا اطلاعات كاملي از قوت غالب بنگلادش (فلفل) پيدا كردم، دعا ميكردم هنوز به پاكستان فلفل نرسيده باشه و خوب اگر چه به نظر ميرسيد نرسيده بود اما پيش قراوالش از اونجا عبور كرده بود. نكته جالب اين بود كه سيل خروشان جمعيت امروز به مراسم افطار اوومده بودن و واقعا شلوغ بود به حدي شلوغ بود كه تقريبا اكثر تيم ايراني كه خدا خيرشون بده واقعا خوب اينجا رو ميچرخونن به خصوص رامين مدير مراسم افطار (البته به من اينجوري معرفيش كردن و خدا خيرش بده) كه مثل سير و سركه بالا و پايين ميپريد كه مراسم خوب اجرا بشه، همه بسيج شده بودن و چيزي كه من تاحالا اينجا ديدم درهاي نعمته كه از خوان بيمنتهاي خداوند باز شده و هيچكس گرسنه خونه نميره و خلاصه مراسم مثل هميشه خوب برگزار شد. ازنكتههاي قابل تعمق يجور زولبياي خوشرنگ بود كه خيييييييييييييلييييييييي خوشمزه بود واقعا غذاي امروز خوشمزه بود اما جدا از لذت غذا لذت كمك كردن در اين مراسم هر شب به من انرژي خاصي ميده.
خلاصه امشب هم تموم شد و تا فردا و من هنوز گزارش آزمايشگاهم رو كامل نكردم. كي فكر ميكرد مني كه جيگر دانشجوهامو از تو سينشون در مياوردم اگر گزارش دير ميدادن، حالا حس و حال گزارش نوشتن رو خودم نداشته باشم. بالحق الان بايد گفت خياط در كوزه افتاد، اما چندتا پيام خصوصي:
علي آزاد عزيز: ممنون از اين همه محبتت
در بیا واست آش پختم
آماردار عزيز: آقا اگر زرد پوشان زاينده رود سلاطين پايتخت رو شكست دادن تقصير داوري بود و تماشاگرنماهاتون. مسابقات هاكيم حتما پيگيري ميكنم فقط سرم يكم خلوت شه
عشق من آقاي محمدي: آقا خيلي چاكريم. من كه دلم برات يه ذره شده و به محض اينكه ميرم تو محوطه دانشگاه ياد توصيت ميافتم و سفارشت كه : ووي ........ (بقيشو خودت ميدوني)
(اينجا باد نسبتا شديد و البته دلانگيزي شروع به وزيدن كرده و برگ درختان كه واقعا واژهاي رو براي توصيف رنگاشون ندارم با عشوه و ناز خاصي به زمين بوسه ميزنن. هرچند منظره زيبايي رو ساخته كه چشم هر زيباپسندي رو محو خودش ميكنه اما نويد رسيدن جهنم يخي ادمونتون رو ميده)