بيخبري و يك اتفاق خوب
يه سوال اگر در يه روزتون هيچ اتفاقي براتون نيفته اون روز خوبه يا بد؟ امروزم از اون روزها براي من بود. ديشب كه رسيدم خونه و ٥٠٠ دلار عزيز رو تقديم صاحب خونه كردم تقريبا نيم ساعت براش سخنراني كردم. بيشتر حول مسائل مذهبي ميچرخيد. از اسلام و مسيحيت و يهوديت و اينا براش كلي حرف زدم و از پراكندگي اونها در كشور براش گفتم و البته با اطلاعات ناقصم هم كلي از زرتشتيت براش گفتم و سعي كردم مباني اون رو هم براش بگم و كليم از تمدن ايران براش گفتم. ويكتوريا شنونده خوبيه و تقريبا به همه حرفهام گوش داد. بعد يه كم خوردني با خودم بردم و سحريم رو آماده كردم كه يه وقت سر و صدام از خواب بيدارش نكنه. صبح مثل هميشه هوا سرد بود و من سعي كردم پياده روي صبحگاهي رو با اتوبوس سواري صبحگاهي جايگزين كنم. و خوب سر موقع برسم. دانشگاه در روزهاي سه شنبه و پنجشنبه براي من كابوسه چون سه تا درس وحشتناك پشت سر هم با تنها ٥ دقيقه استراحت دارم. اينجا مثل اينه كه دنبال استاد كردن! راس ساعت مياد بي سلام و احوال پرسي درس رو ميده راس ساعت ميره. عين آدم آهني!!!!!! خلاصه بعد اينكه تقريبا جسد شده بودم اوومدم تو آفيس و خوب از امكاناتي كه ياهو براي دانشجويان دور از وطن (!) فراهم كرده با دادش كلي چتيدم و البته با استفاده از وبش ديداري تازه كرديم و كلي دلم گشاد شد (متضاد دلم تنگ شد). و بازهم كار كار كار! روز سختيه چون بايد فردا گزارش آزمايشگاه رو تحويل بدم بنابراين مجبور بودم كلي كار كنم چون انقدر اينجا كارمون زياده كه گاهي وقتها ميشيم شب امتحاني(!) اوووووووووووووووووووووووووووووووووووو باورم نميشه! واي سارا و مامانش زنگ زدن!
خيلي خوشحالم الان يعني همين ايژووووو سر از پا نميشناختم من دلم ميخواست همش ساكت بودم و اونا حرف ميزدن اونام همينجور اين شد كه كسي حرف نميزد! شوخي كردم ولي واقعا واقعا دلم براشون تنگ شده بود ياد قديما كه كلي از دست سارا ميخنديدم ولي خوب ديگه بالاخره بعضي وقتها آدم بايد براي بعضي اهداف سختي بكشه.
امشب بعد افطار كه بازم با يه لبخند حاكي از لذت اوومدم تو آفيس ديدم تزرا هم آفيسيم مونده و خوب مثل هميشه فيلم دانلود ميكنه. به همين خاطر زياد نتونستم پاي تلفن ابراز احساسات كنم
و از همه بدتر اينكه مراسم كرم كارامل خوري كابوييم رو نتونستم انجام بدم و با چوب همزن چاييم مجبور به خوردن شدم حيف ولي خوب اينم يه جورشه.
امشب احياي دومه. اما اينجا از اين كارا خبري نيست و يا شايدم من هنوز كاملا مسلط نيستم به اينجا به هر حال امشبم رو هم در خلوت خودم احيا ميگيرم و بقولي حالي به حولي ....
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 20:52 توسط محسن
|