مشروب-پنير-افطار
جاتون خالي كه امروز مهماني Wine and Cheese در محل كلوب دانشگاه (Faculty Club) برگزار بود و قرار بود دو تا سمينار هم برگزار شه. من هم كه در اوج جو زدگي هستم و به خيال خودم ديگه يه سمينار نرم به جايي نميرسم با بقيه دوستانم (علي، مهدي، كيم و برايان) راه افتاديم بسوي كلوب دانشگاه و همين كه وارد شدم چشمم به يه بار افتاد كه توش همه چيز سرو ميشد از انواع مشروب گرفته تا آب ميوه و آب خوردن. سالن كلوب يه هال تقريبا متوسط بود كه دور تا دور ميز و وسط هم صندلي گذاشته بودن. من و دوستام رو صندليا نشستيم و منتظر سمينار. يكي از استادها اومد و با روي خوش ما رو تعارف كرد كه بريم و نوشيدني(!) بخوريم. خوب بعد از مدتي دوستان براي صرف آب و آب ميوه و مشروبات رفتن به سمت بار و خوب من روزه بودم و نرفتم. پشت من ميزي بود كه از روي چيدمان قاشقها و شعلههايي كه در زير ظروفي روشن بود كاملا معلوم بود كه ميز خوردنيه. بعد از مدتي كه گلوي حضار كم كم از خشكي به سمت خيسي برگشت گفتن يه جمله منو يه كم سر جام خشك كرد:"Ladies and Gentleman! please help yourself" با گفتن اين جمله حضار با نظم و ترتيب خاصي به سمت ميز پشت من حركت كردن و مراسم پر فيض بخور بخور شروع شد. تقريبا همه با لبخند مشغول خوردن شدن جز من! حالا فكر كنيد من نشستم رو صندلي و از زير چشم بشقابها رو بررسي ميكنم: توت فرنگي! انگور! پنير گدا! مرغ سوخاري! يه ليوان پر نوشيدني جنگ سختي رو بين شكم و دل سبب شد! خدايا بوي اين غذا ها واقعا باعث تخليه يه بشكه ٢٢٠ ليتري اسيد معده به داخل يه شيكم گرسنه ميشد! اووووخ خدايا صداي حفاري يه چاه عميق از معده بيصاحاب من شنيده ميشد... ديگه نميتونستم تحمل كنم و ترجيح دادم عطاي اين مهموني رو به لقاي اون ببخشم و به عبارتي دفرار! اما روياي اون توت فرنگيا و پنير گدا كه من ديوونشم تا خود آفيس من رو تنها نذاشتن. به هر حال سعي كردم فكرم رو مشغول كنم تا اون خاطرات خوشمزه رو از خودم جدا كنم. به هر حال خدا رو شكر كه زياد تا افطار نمونده بود و امروز هم مثل هر روز خوان نعمت خداوند بازهم ما رو روسياه درگاه الوهيت كرد.
ميدونيد خيلي وقتها ما بايد صبرمون رو محك بزنيم. آيا ما اسير دليم يا شكم. آيا با يه نسيم خم ميشيم يا با يه طوفان! بزرگترين نعمتي كه خداوند به ما عطا كرده نعمت ديدن نعمتهاييه كه خداوند به ما عطا كرده. خدا رو شكر كه امروزم هم با يه خاطره قشنگ تموم شد... اين بود كه از مشروب-پنير-افطار آخريش رو انتخاب كردم تا بگم اوستا كريم من هنوزم افتخار بندگيت رو بر شونههام ميكشم...