از زيرزمين به افلاك
جاتون خالي كه امروز صبح زود پاشدم و مثل هميشه سه شنبهها ساعت ٧ صبح بايد ميزدم بيرون. اما امروز ساعت ٥:٣٠ بيدار شدم و بعد از يه دوش آب گرم حسابي و اصلاح زدم بيرون و بازم يه دو دلار و نيم ديگه رو در كمال ناراحتي داخل قوطي اتوبوس انداختم و بليط گرفتم. اما اين اتوبوس سواري ما هم با عبور از روي رودخونه رويايي ساسكاچوان واقعا اول صبحي جاي ١٠ ليوان ويسكي آدم رو سرحال مياره!!!! سريع رسيدم آفيس و پس از تخليه لباسي(!) دويدم سمت كلاس ١٢٢-٢ به سمت كلاس مزخرف ۶۶۴ (مكانيك جامدات) كه معمولا بعد از اون، دعا به جون احسان ميكنم كه در حل كردن مسئلههام كمكم ميكنه. خلاصه بعد كلي فحش به خودم كه بازم دير رسيدم ديدم اي دل غافل چراغها خاموشن و احدي در كلاس نيست كه تازه دوزاريم افتاد نه بابا طفلي گفته بود اين هفته تعطيله! خلاصه نميدونم بايد بگم ناراحت بودم كه چرا زود پاشدم يا خوشحال بودم كه اين كلاس لعنتي برگزار نشد. به هر حال برگشتم آفيس و شروع كردم سر و كله زدن با مسئلههاي مكانيك سنگ. فكر كنم همين اين آخرم برام بمونه! شايدم خسر دنيا والاخره شم..،!،! به هر حال كلاسهاي سه شنبه و پنجشنبه پشت رستمم ميرسونه به خاك چه برسه به من ني قليون كه تازه برام هم كلاس زبانه هم كلاس درس!! اما خوب اعجاز زمان در اينه كه ميگذره و انسان رو اسير شرايط نميذاره. اما ظهر مراسم پرفيض زيارت برجي رو داشتيم كه به علت حضور يك حوري از حوريهاي بهشت منطقه ويژه توريستي بهشت محسوب ميشد! خلاصه با احسان پيش به سوي دلدار روانه برج Windsor Plaza شديم. اوه يه خيابون مونده بود!! انوار الهي از شعاع ١٠ كيلومتري كاملا ديده ميشد!!! بالاخره رسيديم و زنگ زديم بعد از چند ثانيه... زينننننننننگ و در باز شد و ما وارد شديم. اما مطمئنم آقايي كه براي نشون دادن خونه به پيشواز ما اوومد هرگز علت نگاه نااميد و عصباني و قيافههاي آويزوون ما رو نفهميد! خلاصه رفتيم بازديد خونه. انصافا قصري بود! سينما، استخر، سالن بيليارد، سالن مطالعه، مجموعه DVD و هزار جور از اين جلنگ و پولونگيا. بعد يه گردش تقريبا پيچيده رسيديم به يه اتاق يه خوابه كه تقريبا معلوم بود قبل از ما جنگ جهاني سوم در اونجا اتفاق افتاده بود و صد البته هم از به هم ريختگيش مال يه پس مجرد بود، رسيديم. اما انصافا خيلي بزرگ بود و تقريبا ٧٠-٨٠ مترمربع ميشد. خوب البته مثلا ماكروفر و تخت نداشت كه البته زيادم مهم نبود... ولي خيلي افسون كننده بود. براي من كه يه زيرزمين رو داشتم ٥٠٠ تا اجاره ميكردم و الان ٦٠٠ تا دارم ميدم و يه جاي بزرگتر و در يك برج با اين همه مزايا ميگيرم ته سود بود. اما حرف هاي احسان در مورد اجاره سنگين خونه منو در اوج خوشحالي به فكر فرو برد كه اگر من ٢٠٠ تام بخوام براي خودم خرج كنم ٨٠٠ تا در ماه، كه در سال ميشد ٩٦٠٠تا به اضافه خرج تحصيل كه امروز بهم يه شوك سنگين وارد كرد يعني ٥٢٠٠ دلار بدجوري وحشت تو دلم انداخت كه اگر شهريه ترم بعدمم اينقدر سنگين باشه ديگه كارم تمومه. اين باعث شد كه به اين فكر باشم كه دپارتمانمو عوض كنم يا حتي دانشگاهم رو تغيير بدم... اما اينا همش در حد يك تئوريه فعلا.
خلاصه فردا هم يكي ديگه از روزهاي خداست. خدايي كه خودش روزي تموم بندههاش رو تضمين كرده و همون جور كه من رو بعد از كلي پيچوندن و پيچوندن به اينجا رسوند، نشون داده كه هنوز فراموشم نكرده و اين باعث ميشه فردا بازهم مصمم قدمهام رو بردارم كه تنها نيستم.