تنها در خانه (٣)- ايراني بودن يا اصالت ايراني
اما اول سوال:
تا حالا شده فكر كنيد سوار بر كشتي هستيد، كشتيتون ميشكنه و شما تو يه جزيره ميافتيد؟ عين فيلم رابينسون كروزو!! اولين كاري كه همه ميكنن چيه؟ خوراك، پوشاك و مسكن (كتاب اول يا دوم راهنمايي درس اجتماعي، نيازهاي اوليه انسان). خوب بعد چي؟ اگر من باشم راه ميافتم و دنبال يه آدم ديگه ميگردم. اولين ردپايي كه ميبينم بيشتر از اينكه نگران بشم و بترسم خوشحال ميشم كه تو اين جزيره تنها نيستم و يك موجود ديگه شايد غريبه اما حداقل يك انسان اينجاست. خوب اما شروع امروز به سمت ديشب...... خودتون منظور سوالم رو آخر ميفهميد و ميخوام نظر بديد!!!
بعدازظهر سختيه چون ديگه دارم سعي ميكنم به دوران اوج خودمو برسونم و در اين راه موانع زيادي سر راهمه كه بيشتر از اونكه به سختيش فكر كنم به لذت آسون كردنش فكر ميكنم. اما خوب بايد سعي كرد. به همين خاطر در راستا با هدف بهينه سازي شرايط خودم، برنامه انجمن دانشجويان ايراني رو نرفتم كه امشب به قول معروف شب شعر و ادب پارسي يا ليترچر نايت بود. اين برنامه تا اونجا كه من خوندم شامل آشنايي با سبك و سياق نيمايي، گزينه خواني و شاهنامهخواني ميشد. خوب راستش من كه از اوان كودكيم زياد پيگير ادبيات غني پارسي نبودم تمايل زيادي هم براي اين مراسم نداشتم از اونطرف هم انجمن اسلامي يه كار جالب كرده بود كه اينجور كه من فهميدم در راستا با آشنايي دانشجوهاي غير مسلمان با روزه و افطار، از اونها مبلغي رو ميگرفتن و اونها كل روز چيزي نميخوردن تا افطار. اين پول به صندوق غذاي دانشگاه كه وظيفش اطعام مساكين بود داده ميشد (اينا رو علي بهم گفت و من تا اونجا كه سر در آوردم براتون گفتم). خلاصه انفرادي امروزم با موزيك (!) مطابق گذشته ادامه يافت چون بايد خودم رو ميرسوندم كلي درسخون شدم بابا!!![]()
اما خبر جالب و اميد بخشي كه از ايران رسيد، اوومدن بسته دوم كمكهاي مردمي از اصفهان (گز آردي) توسط نماينده كميته امداد دانشجويان مهاجر يعني مامانم بود كه خوب اخبار نويدبخشي رو ميداد. آره بالاخره مامان ما هم كه در اولين اقدام به نشانه اعتراض يا به نشانه هم پيماني به اصفهان رفته بود، امروز برگشت. بنده خدا مهدي داداشم كه همش بايد بره سر كار و خوب نميدونم چرا تفريح رو بر خودش مدتهاست حرام كرده
. خلاصه امروز بازهم از طريق اينترنت باهاشون گپ زدم و خوب يه گزارش مفصل از وضعيت آشپزي به مامانم دادم و مطابق هميشه كلي قربون صدقه مامان و داداشيم بصورت كاملا اينترنتي و البته با پخش زنده از ادمونتون رفتم!!! آخ كه بعضي كارها هيچوقت يكنواخت نميشه مثل همين قربون صدقه رفتنهاي اينترنتي!!
!! و يك خبر بسيار ناراحت كننده گرفتم كه همسايه عزيزم آقاي فردوسيپور جمعه بعدازظهر سكته كرد و فوت كرد. خدايا رحمتش كن! پيرمرد خوب و مهربوني بود و همش ميخنديد. من كه هيچ وقت ازش خاطره بد ندارم واقعا انسان نفيسي بود اما خوب خدا گزينه چينه.
خوب بعد يه كلاس حتي اگر هم به شيريني و جذابي كلاس دكتر سيگو باشه بازهم آدم احتياج به تقويت روحي داره و خوب البته امروز هم كه در يك اقدام كاملا برنامهريزي شده ناهار رو شب پختم و به اين ترتيب امروز صبح رو تا ٨ خوابيدم و براي كلاس دكتر سيگو يه باطري قلمي (!) بيشتر انرژي داشتم اين رو بذاريد كنار صبحونه كامل من ميشه= ١ باطري قلمي+ ١ نيروگاه هستهاي!!!!!!!!!!!!!
اما بريم عقب و عقب و عقب تا ديشب:
امروز از آشپزيم چيزي نميگم چون فكر كنم همگان بعد از خوندن وبلاگام تا اينجا به اين نتيجه رسيدن كه عدس پلوي خوشمزم با گوشت يك معجزه ديگر از سرچشمه لايزال معجزات و كرامات شيخ ما، محسن بود. بطوري كه بعد از پختن اين غذاي بس لذيذ و دلچسب شيخ ما نعرهاي بزد و در خيابانهاي ٧٦-٧٥-٧٤ شروع به دويدن و رقص سما كرد!
اما بريم بريم تا بخش تلخ داستان. ايكاش ديشب نميديدم كه امروز نگم اما ديدم و ميگم:
مطابق اكثر مواقع با احسان بعد اتمام شيفت شب (!) به سمت خونه روونه شديم. تو اتوبوس نشسته بوديم كه يهو احسان يه بابايي رو نشون داد و گفت اين فلانيه و رفيق منه كه ١٠-١٥ سال پيش با هم يه مدرسه ميرفتيم يا همكلاس بوديم و كلي از كرامات ايشون گفت. من كه نگاش كردم به نظرم نيومد ايروني باشه به احسان گفتم نه بابا اين ايروني نيست اصلا! اما احسان با خنده گفت نه بابا من اين رو تو جشن عيد ديدم و كلي من رو برد به دوستاش معرفي كرد و اينا! پسره كه اومد به سمت صندلي، احسان بهش سلام كرد و اونقدر واضح بود كه ويكتوريا در آتلانتا هم شنيد! اما پسرك اصلا انگار نه انگار! بقول دكتر اسفندياري «This was a fishy behavior» به اين معني كه اين حركت مثل بوي بد ماهي، بوي خوبي نميومد ازش. خلاصه ما خودمون رو با اين حرف كه اين بابا نشنيده توجيه كرديم. از شانس خوب من ايستگاه نزديك خونه احسان رو در عمليات راهسازي برداشته بودن و ما مجبور شديم در ايستگاه نزديك خونه من پياده شيم
اما نكته جالب اين بود كه اين دوست گرامي هم همين ايستگاه پياده شدند و البته از در عقب و سر چهار راه نگاه كنان به چراغ و به نحوي كه ما رو نميبينيد (يا نميخواست كه ببينه) منتظر چراغ بود كه احسان رفت و دستي به شونش زد و به گرمي گفت سلام! اما اين بابا برگشت و گفت «سلام سلام من بايد برم، فعلا!» اوه خداي من! انگار يك صاعقه به من و احسان خورده بود! نميدونم اون چه حسي داشت اما من كه اصلا اين موجود زنده (موجود زنده موجودي است كه بزرگترين هنر ايشان زنده بودن است) رو نميشناختم حس تنفر عجيبي سرتاسر سلولهاي بدنم رو اشغال كرد. براي چند لحظه نميدونستم چي بايد بگم. آيا بايد به احسان دل داري بدم؟ اما دل داري براي اتفاقات بده! آيا اين يك اتفاق بد بود؟ آيا بايد توجيهي مياوردم؟ اما توجيه وسيلهايه كه تنها اندك بخش خوب يك عمل رو بزرگنمايي ميكنه تا بخش تيره داستان رو بپوشونه؛ آيا اين كار جنبه خوبيهم براي بزرگنمايي داشت؟ بيشتر وقت ما تا رسيدن به تقاطع خيابان ٧٦ و ١١٥ به پرسيدن يك سري سوال بيجواب گذشت. «تو راه فقط داشتم فكر ميكردم» به اين كه بايد به چي فكر كنم!؟! خدايا آيا ما تنها از ايروني فردوسي و نيما رو ياد گرفتيم؟ آيا از ايروني بودن گفتن درود بجاي سلام رو ياد گرفتيم؟ آيا از ايروني بودن به زرتشت ميباليم اما از زرتشت تنها گردنبند فَرحِوَر رو به گردن ميندازيم اما پندار نيك رو فراموش كرديم. آيا درسته نوروز رو جشن بگيريم اما بعد فراموش كنيم كه ايروني و ايروني بودن تنها به فارسي صحبت كردن نيست! يادش بخير روزي رو كه تا همديگه رو ميديديم ميگفتيم: تو ايرونيي؟ ايرونيي؟ جدي؟ راست ميگيى!؟ خدايا شكر! منم ايرونيم! منم....اير...و...ن...ي...م
خدايا نميدونم به چي بايد افسوس بخورم؟ آيا فرهيختگي باعث تاسفه؟ آيا هنرمند بودن مايه تاسفه؟ آيا دانشجوي آلبرتا باعث تاسفه؟ اوه...................خدايا آيا ايروني بودن باعث تاسفه؟