به به! نمي‌دونم اين آدم چجور موجوديه با يه ظرف غذا واقعا از اين رو به اون رو مي‌شه. آخ آهنگ شب بود بيابان بود زمستان بود فريدون فرخزاد كه هميشه مرحوم پدرم مي‌خوند واقعا هم برام قشنگه و هم خاطره انگيزه. آخي شب جمعه هم هست امروز خيلي وقته ديگه شب جمعه ها رو اينجا فراموش كردم راستش تا بيام به تعطيلي شنبه يكشنبه عادت كنم زمان مي‌بره (اما هر كي اين وبلاگ امروز رو مي‌خونه يادي از پدر يار هميشگيم بكنه). خلاصه بعد از يك شب بد كه واقعا ديشب نتونستم درست بخوابم بالاخره زوركي پاشدم و به سمت دانشگاه اومدم. شروع كردن روز با كلاس مكانيك جامدات واقعا رنج آوره اما خوب بعدش كلاس مكانيك سنگ دكتر مارتين استاد راهنمام واقعا خستگي رو از تنم به در مي‌كنه. خلاصه امروز از روزهاي كابوس وار بود. بعد يك مشت مطلب و فرمول كه دكتر چالاتورنيك با اسباب بازي پيشرفتش (تبلت پي سي) سعي كرد در ذهنمون فرو كنه و بسان آمپولي بود كه مي‌خوايد به زور همه مواد غذايي رو تو بدن بچپونيد، حسابي ما رو از پا انداخت اما خوب چه ميشه كرد بقول يكي از دوستان ترم اول ترم تنازع براي بقاست! بايد مبارزه كني و زنده بموني!! خلاصه من كه از الان عين زندانيا براي اتمام ترم اول تموم سعيم رو مي‌كنم. بالاخره كلاس‌ها تموم شد و بعدش البته يك سمينار هم بود كه راستش من عين تام و جري چوب كبريت لاي چشمام مي‌ذاشتم كه فقط خوابم نبره و وقتي گفتن تموم شد خيلي حال كردم و رفتم تو آفيسم جاتون خالي اندكي چشمم رو برهم نهادم براي انجام فريضه خواب! كه بعدازظهر اوومد و مهدي و لوگ گمانه‌ها و كاري بود كه من دوست داشتم (حداقل از نشستن و خلاصه مقاله نوشتن بهتر بود) با هم رفتيم و به طرفةالعيني چهار جعبه لوگ رو تموم كرديم. ياد بختياري بخير چه دوراني داشتيم.

اما بعدازظهر و افطار. امروز نذر يكي از خونواده‌هاي الجزايري مقيم اينجا به همراه كمك‌هاي نقدي بر و بچ ايروني افطاري بين‌المللي (بقول رامين) رو ساخته بود. ووووووووووااااااااااااااايييييييييي باورم نمي‌شد! داشتم آرزو بدل مي‌موندم و مي‌مردم! خدايا دمت گرم! دست رد به سينم نزدي!!! باورتون مي‌شه در افطار امروز «««آش رشته»»» هم بود!!!!!!!!! واي بوي آش رشته كه مه مشامم رسيد نمي‌دونيد چه حالي شدم. از اين رو به اون رو شدم تو صف پخش كردن غذا كه وايساده بودم و ظرف‌هاي آش رو دست به دست مي‌دادم به بچه‌هايي كه نشسته بودن با خودم مي‌گفتم اگه يكي از اين ظرف‌ها به من نرسه من مي‌ميرم! خدا چقدر دوستم داشت يكي از بچه‌هاي ايروني كه فكر كنم زحمت آش رو ايشون و خانومشون كشيده بودن به من و چندتا از بچه‌هاي ديگه كه در زنجير بودن گفت بسه ديگه غذا تموم شد بيايد آش يخ كرد!‌ خدا خيرش بده براي بچه‌هايي كه كمك مي‌كردن هم كنار گذاشته بود! من هم كه مطمئن شدم ديگه كسي بي غذا نمونده رفتم و خدايا آآآآآآآششششش يه ظرف برداشتم و رفتم و بي‌معطلي شروع كردم به خوردن! تو دلم غوغايي بود از تمام قسمت‌هاي بدنم براي دريافت سهميه حمله‌اي برنامه‌ريزي نشده به دلم شد! واي حس مي‌كردم كه تك تك سلول‌هام لذت اين آش رو حس مي‌كنن! بهترين عيدي من در ماه رمضون!!! خلاصه به لطف خداوند بازهم سفره ماه رمضون پر و پيمون بود. و .... خدايا چي مي‌ديدم! كيك يزدي! تو ادمونتون! من ديونه كيك يزدي بودم و الان يك سبد پر جلوم تعارف شده بود!!!!!!!!!!!!!!

اينو توي خط جديد مي‌نويسم و از همه مي‌خوام اينو بخونن!

«خدايا از وقتي اومدم ادمونتون، جايي برام فراهم كردي كنار دوستان عزيزي كه بي‌سرپناه نمونم، جايي قرارم دادي كه پر ايرونياي خوب و بامرام و درجه يكه كه احساس تنهايي نكنم، محلي برام تدارك ديدي كه در اون احساس آزادي بكنم و در آخر سفره‌اي رو برام پهن كردي كه نخوردنم فريضه هست و خوردنم شكرگزاري آخه خداي من تا تو رو دارم چرا بايد احساس بي‌يار و ياور كنم. در تمام مراحل زندگيم، در بيابان زندگيم تنها يك رد پاست و اون هم رد پاي توه كه من رو در آغوش گرفتي و از بيم اينكه در شنزار زندگيم اسير و مدفون شم به پيش مي‌بري، خدايا ازت ممنونم»

فردا براي برو بچ اهل سنت عيده و خوب براي ما مثل اينكه نيست. به هر حال وبلاگ فردا رو از همين الان اسم گذاري مي‌كنم، خداحافظ رمضان