بوي عيد بوي آش طعم كيك يزدي
اما بعدازظهر و افطار. امروز نذر يكي از خونوادههاي الجزايري مقيم اينجا به همراه كمكهاي نقدي بر و بچ ايروني افطاري بينالمللي (بقول رامين) رو ساخته بود. ووووووووووااااااااااااااايييييييييي باورم نميشد! داشتم آرزو بدل ميموندم و ميمردم! خدايا دمت گرم! دست رد به سينم نزدي!!! باورتون ميشه در افطار امروز «««آش رشته»»» هم بود!!!!!!!!! واي بوي آش رشته كه مه مشامم رسيد نميدونيد چه حالي شدم. از اين رو به اون رو شدم تو صف پخش كردن غذا كه وايساده بودم و ظرفهاي آش رو دست به دست ميدادم به بچههايي كه نشسته بودن با خودم ميگفتم اگه يكي از اين ظرفها به من نرسه من ميميرم! خدا چقدر دوستم داشت يكي از بچههاي ايروني كه فكر كنم زحمت آش رو ايشون و خانومشون كشيده بودن به من و چندتا از بچههاي ديگه كه در زنجير بودن گفت بسه ديگه غذا تموم شد بيايد آش يخ كرد! خدا خيرش بده براي بچههايي كه كمك ميكردن هم كنار گذاشته بود! من هم كه مطمئن شدم ديگه كسي بي غذا نمونده رفتم و خدايا آآآآآآآششششش يه ظرف برداشتم و رفتم و بيمعطلي شروع كردم به خوردن! تو دلم غوغايي بود از تمام قسمتهاي بدنم براي دريافت سهميه حملهاي برنامهريزي نشده به دلم شد! واي حس ميكردم كه تك تك سلولهام لذت اين آش رو حس ميكنن! بهترين عيدي من در ماه رمضون!!! خلاصه به لطف خداوند بازهم سفره ماه رمضون پر و پيمون بود. و .... خدايا چي ميديدم! كيك يزدي! تو ادمونتون! من ديونه كيك يزدي بودم و الان يك سبد پر جلوم تعارف شده بود!!!!!!!!!!!!!!
اينو توي خط جديد مينويسم و از همه ميخوام اينو بخونن!
«خدايا از وقتي اومدم ادمونتون، جايي برام فراهم كردي كنار دوستان عزيزي كه بيسرپناه نمونم، جايي قرارم دادي كه پر ايرونياي خوب و بامرام و درجه يكه كه احساس تنهايي نكنم، محلي برام تدارك ديدي كه در اون احساس آزادي بكنم و در آخر سفرهاي رو برام پهن كردي كه نخوردنم فريضه هست و خوردنم شكرگزاري آخه خداي من تا تو رو دارم چرا بايد احساس بييار و ياور كنم. در تمام مراحل زندگيم، در بيابان زندگيم تنها يك رد پاست و اون هم رد پاي توه كه من رو در آغوش گرفتي و از بيم اينكه در شنزار زندگيم اسير و مدفون شم به پيش ميبري، خدايا ازت ممنونم»
فردا براي برو بچ اهل سنت عيده و خوب براي ما مثل اينكه نيست. به هر حال وبلاگ فردا رو از همين الان اسم گذاري ميكنم، خداحافظ رمضان